- Последний пост
- 11 июн.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
غزل قاصد روزان ابری! خوش خبر باشی الهی هم صدای مردم خونین جگر باشی الهی داغ ما را تازه تر کردی دعا کردم برایت ناله سر کن ناله کن مرغ سحر باشی الهی کاشکی پیغامی از آغاز فروردین بیاری با پرستوهای عاشق همسفر باشی الهی ای وطن ای خانهی آبا و اجدادی پس از این شادتر، آبادتر، آزادتر باشی الهی هیچ کس حالی نپرسید از تو و از دشتهایت باغ بی برگی الهی پر ثمر باشی الهی شعر و شور و زندگی میبارد از انگشتهایت تا همیشه تا ابد مهد هنر باشی الهی نازنینا! تلخکامت کاشکی هرگز نبینم پای تا سر کشتزار نیشکر باشی الهی دوست دارم بر فراز کوه «ای ایران» بخوانم خاک من ای مرز روشن پر گهر باشی الهی قاصد روزان ابری «داروگ!» باران نیامد خوش خبر باشی الهی خوش خبر باشی الهی.... #سعید_بیابانکی قاصد روزان ابری داروگ کی میرسد باران؟ نیما یوشیج @sbyabanaky
بیت تبر گناه ندارد طبیعتش این است ولی گناه درختان بلندبالایی است.... از کتاب یلدا، نشر سوره مهر @sbyabanaky
طنز همه جا میروی و میآیی شک ندارم خری برو داری زورت از ما همیشه بیشتر است چون رفیقان تندرو داری گفتهای لو نمیروی هرگز نسبتی نیز با زورو داری! با ریال است دخل و خرج همه تو حسابی پر از یورو داری من بمیرم بگو کجا وصلی تو که اینترنت پرو داری!؟ @sbyabanaky
غزل صدا چه بود عزیزان من کجا را زد؟ خدای من نکند خانهی شما را زد؟ پرندههای مهاجر به سرفه افتادند صدا سکوت شکن بود سمت ما را زد درست ساعت املای آب بابا بود که کوله پشتی دلتنگ بچهها را زد صلات ظهر صدای اذان به گریه نشست عجیب بود ولی خانهی خدا را زد هر آن چه را که به دستش رسید ویران کرد غریبه را به فنا داد و آشنا را زد شنیده بود صدا ماندگار خواهد بود کشید تیغ و به آنی رگ صدا را زد شنیده بود دعا تیر اهل ایمان است درست وقت دعا خانهی دعا را زد شنیده بود گروهی به گریه مشغولند کمان به دست شد و مجلس عزا را زد خلیج، زلف پریشان و موج در موج است خبر دهید به دریا که ناخدا را زد خلیل و قاسم و منصور و مرتضا و حمید هما و هانیه و زهره و ندا را زد به روزه دار به کودک به تشنه رحم نکرد علم به دوش شهیدان کربلا را زد ولی ولی دم ایران آریایی گرم چرا که پنبهی این قوم بیحیا را زد... #سعید_بیابانکی @sbyabanaky
غزلی از جواد زهتاب گلچینِ روزگار است گل دستهدسته چیده؟ یا بادِ بینیازی از هرطرف وزیده؟ این گُرگُر چه زخمیست در بندبندم افتاد؟ انگار رگرگم را تیرِ گزی گزیده تهمینهایست در من با مویههای یکبند رودابهایست در من با گیسوی بریده در من هزار چاک است ناسور و زهرناک است گویی هزار افعی در جانِ من خزیده در من هزار رستم زخم از شغاد خورده در من هزار زال است با قامت خمیده در من هزار سهراب افتاده است بر خاک با سینهٔ ستبر و با پهلوی دریده در من هزار ققنوس چون مرغِ نیمبسمل در من هزار سیمرغ افتاده سر بریده تابِ شنفتنم نیست چون کورِ زخمخورده سامانِ گفتنم نیست چون گُنگِ خوابدیده در من هزار آرش، جان در کمان نهاده در من هزار شاعر، دست از قلم کشیده... #جواد_زهتاب پینوشت: [چنگیزخان به بخارا درآمد و به مسجد رفت و مشایخ و ائمّه جماعت و شریعت را احضار کرد] ...بعد از یک دو ساعت چنگیزخان برخاست و جماعتی که آنجا بودند، روان میشدند و اوراق قرآن در میان قاذورات، لگدکوب اقدام و قوایم گشته. در این حالت امیر امام جلالالدین که مقتدای سادات ماوراءالنهر بود روی به امام رکنالدین امامزاده آورد و گفت: مولانا! چه حالت است؟ اینکه میبینم بیداریست یا رب یا به خواب؟ گفت: «خاموش باش! بادِ بینیازی خداوند است که میوزد. سامان سخن گفتن نیست» (تاریخ جهانگشای جوینی،جلد اول، ص 81 تصحیح علامه محمد قزوینی) @sbyabanaky @Javad_Zehtab
خیابان آن شب چه شد ناگاه عریان شد خیابان با جوخهی غم تیرباران شد خیابان در پیشواز از درد از فریاد از بغض آهی کشید آیینه بندان شد خیابان در برف ریزان در زمستان پر از سوز پاییز آمد برگ ریزان شد خیابان درد هزاران ساله را طاقت نیاورد با انفجار بغض، ویران شد خیابان نامردمان بر پیکرش آتش گشودند انگشت بر لب ماند حیران شد خیابان هر گوشه اش آلاله ای رویید و سروی آری گلستان شد گلستان شد خیابان امشب سلامم را ولی پاسخ نمی داد یخ بست چون شعر «زمستان» شد خیابان تا داد خود بستاند از بیداد، ای داد ایران خیابان شد خیابان شد خیابان... دی ماه ۱۴۰۴ @sbyabanaky
از بس که داغ یاران، در من درخت غم کاشت هر روز در دل من، روز درختکاری است... @sbyabanaki
✍️رضا امیرخانی یا چارلی کِرک؟ محمدرضا اسلامی این پرسش شاید در نگاه نخست عجیب بنماید؛ قیاسِ یک نویسنده و منتقد ادبی ایرانی با یک کنشگر سیاسیِ آمریکایی. اما اگر نقش هر یک را در زیستجهان اجتماعی خودشان بسنجیم، این مقایسه نهتنها ناممکن نیست، بلکه نکات مهمی را روشن میکند. 🔵 چارلی کِرک برای جامعهٔ جوان و دانشگاهی آمریکا صدا، انرژی و جهتگیری سیاسی ایجاد کرده است؛ چه موافقش باشیم چه مخالف. اما رضا امیرخانی در ایران نقشی ایفا کرده که در عمق و اثرگذاری فراتر از کنشگری سیاسی بوده و هست؛ نقشی فرهنگی ـ اجتماعی (خصوصا در حوزه قلم) که کمتر کسی توانسته مشابه آن را تکرار کند. 🔵۱. رضا امیرخانی؛ گونهای متفاوت از زیستن امیرخانی فقط یک نویسنده نیست؛ او نوعی شیوهٔ زیستن را انتخاب کرد که در میان همنسلان خودش یک «استثناء» است. ✔️او در رشتۀ مهندسی مکانیک درس خواند، اما مهندس نماند و فراتر از مهندسی اندیشید. ✔️او امکان فعالیت اقتصادی داشت، اما وقت و انرژیاش را صرف فعالیتهای اقتصادی نکرد. ✔️او امکان ورود به موقعیتهای حکومتی و اجرایی داشت، اما مسیر قدرت را انتخاب نکرد. [و البته این خود نقدی جدی به ساختار حکمرانی است که از چنین ذهن/تواناییای در عرصههای اجرایی/سیاستگذاری بهره نگرفت] ✔️او امکان مهاجرت و زندگی در آمریکا را داشت، اما زیستن در ایران و ارتباط دائمی با جامعهٔ ایرانی را برگزید (حتی مدتی کوتاه در آمریکا زیست، ولی در آنجا نماند). امیرخانی با کنار گذاشتن مسیرهای مرسوم موفقیت، الگوی زندگیِ غیرکلیشهای را پیش روی جامعه گذاشت؛ زیستی که بر «فکر کردن»، «نوشتن»، «مشاهدهگری» و «نظم» استوار است. 🔵۲. جدی گرفتنِ «رمان» در سرزمینی که رمان جدی گرفته نمیشود در ایران، رماننویسی غالباً حاشیهای، کماهمیت یا تفننی تلقی شده است. اما امیرخانی برخلاف جریان عمومی، رمان را بهعنوان «یک کار تماموقت»، جدی و حرفهای دنبال کرد. طی این سالها کمتر کسی را میبینیم که با چنین نظم، استمرار و جدیتی رمان نوشته باشد. موفقیت او در رماننویسی حاصل سه ویژگی کلیدی است: ۱. ذهن خلاق و جوشان ۲. جدیت در کار ۳. نظم و انضباط کاری انتشار مستمر آثار او در سالیان گذشته تصادفی نیست؛ نتیجهٔ این سه ویژگی است. اما بگذارید در میان این سه ویژگی یکی را شاخصتر بدانیم: نظم. نویسندگیِ امیرخانی زیر سایهٔ انضباط سختگیرانهٔ او معنا پیدا میکند؛ نویسندهای که در کار نوشتن، به اندازهٔ یک فرماندهی لشکر منضبط است. 🔵۳. ارتباط امیرخانی با جوانان ایرانی در مقایسه با چارلی کرک حضور امیرخانی در دبیرستانها، محیطهای دانشگاهی و اساساً هر مکانی که نسل جوان در آن حضور داشت، یکی از ویژگیهای ارزشمند او بوده است. نقطهقوت حضور چارلی کِرک در دانشگاههای آمریکا، صراحت گفتار و حضور ذهن اوست؛ اما امیرخانی این هر دو را دارا بود و افزون بر آن، ویژگی دیگری نیز در ارتباط با جوانان داشت: حیا. در کلام امیرخانی، با وجود صراحت، نوعی شرمِ شرقی و عنصر متانت هویداست؛ چیزی که در همتای غربی او به سادگی یافت نمیشود. این متانت، نشانی از روحِ پرستنده اوست؛ همان واژهای که علی شریعتی برای توضیح مفهوم «نیایش» به کار میبُرد. زیستن امیرخانی جلوهای زیبا از نیایش است؛ گفتوگوی دائم و محاکات کمصدای یک نفر با آسمان. یک نفر که فقط به زمین محدود نمانده. 🔵۴. امیرخانی و پرهیز از مجادلههای زشت سیاسی امیرخانی هرگز وارد مجادلههای زشت و هیجانی سیاسی نشد. نه از آن جهت که نمیتوانست، بلکه از آن جهت که پیراستگی و وقار شخصیاش را حفظ کرد و نمیخواست در فضای پرخاشگری سیاست ایران حل شود. فراوان نوشتن و بسیار خواندن باعث نشد که او دچار ریزپرخاشگریهایی از جنس کورش علیانی یا مهدی تدینی شود. امیرخانی نقدهایش را به حاکمیت بیلکنت و روشن بیان کرده است؛ از نقدهای اقتصادی و فرهنگی تا نقد به دستگاههای امنیتی کشور، حتی اشارهٔ صریح به رقابت میان ۲ باند امنیتی در اطلاعات سپاه و وزارت اطلاعات. اما با وجود این صراحت، هرگز وارد میدانهای پرهیاهوی مخالفتتراشی، توهین، جدلطلبی یا نزاعهای سیاسی نشده است. این ترکیبِ نادر—صراحتِ بدون پرخاشگری—او را از بسیاری از چهرههای فرهنگی و سیاسی متمایز میکند. ▪️▪️▪️ چندین ساعت است که از زمان سانحه سقوط برای رضا امیرخانی میگذرد و دلهای دوستداران و خوانندگان او همچنان نگران، اخبار بیمارستان را دنبال میکنند. پس از شنیدن خبر سانحه تصادف پدر و مادرم، شنیدن خبر سانحه امیرخانی یکی از تلخترین روزهای زندگیام بوده. از آب و خاک ایران مهندس و خلبان و سیاستمدار… وحتی نویسنده، زیاد برخاسته، اما آنچه که ایران امروز و دیروز و فردا کم داشته و دارد، جوهره تواضع از جنس رضاامیرخانی است. تواضعِ برخاسته از قدرت، توأم با حیا. https://t.me/solseghalam/2631 @sbyabanaky
⭕️جنگل فقط درخت نیست. تنفسگاه زمین است. و خیلی قصه دارد از زندگی. میخواهیم قصه جنگل هیرکانی را، لااقل بخشی از قصه را از زبان خودش بشنویم. در اتفاق دوم میخواهیم همقدم کهندارهای هزارساله شویم تا برسیم به یک درخت آزاد ویژه، که پیر دانای قصه جنگل است. در اتفاق دوم در میان مه جنگل، قصه هیرکانی و تاریخ ایران و داستان پیوستگی این سرزمین را میشنویم. به میزبانی سعید بیابانکی و با همراهی رضا ساکی، کنشگر محیط زیست، روزنامهنگار و حکایتپرداز روزگار. پیادهروی میکنیم، شاهنامه میخوانیم و صدامان در جنگل میپیچد. شبیه آیینی باستانی در میان برگ و نور و باد. ⭕️رفت و برگشت با میدلباس، صبحانه در مسیر، ناهار در نصرت شاندیز (به شیوه مرغ شکمپر)، و چای هروقت و هرجا که خسته شدیم. 💰: دو میلیون و پانصد. برای دانشجوها وکسانی که بار اول اتفاق رو اومدن تخفیف ۱۵ درصدی داریم. ✔️شما هم بیایید . برای ثبت نام دایرکت بزنید یا در تلگرام پیام بدید. https://t.me/ettefaaghaat @sbyabanaky
«به مناسبت هفته کتاب» اگر کتاب نخوانیم: -اگر کتاب نخوانیم خیال میکنیم هر کس شاد است دین ندارد و سبک است و هر کس گریان و عبوس است دین دارتر از دیگران است. -اگر کتاب نخوانیم گمان میکنیم هر کس چشمش را خمار کرد می تواند شرح مثنوی بگوید و از عرفان دم بزند حتی با شعرهای جعلی و سست. -اگر کتاب نخوانیم خیال میکنیم مداحان عالمان دین هستند و سلبریتی ها و بلاگرها مبارزان نستوه ! -اگر کتاب نخوانیم زبانمان فقیر،محدود و پر از غلط می شود و مثل خیلی از مقامات و مجریان تلویزیون حرف های سطحی و نازل بر زبان میرانیم . -اگر کتاب نخوانیم بدون تخصص و شایستگی هر مقام و منصبی را میپذیریم. -اگر کتاب نخوانیم در لکه های فنجان قهوه و فرکانس کاینات دنبال تقدیر و سرنوشتمان میگردیم. -اگر کتاب نخوانیم حرف های سطحی را به جای حرف علمی میپذیریم. -اگر کتاب نخوانیم به ابتذال مجریان تلویزیون و سلبریتی های کم سواد دل خوش میشویم. -اگر کتاب نخوانیم خیال می کنیم از همه چیز با خبریم و در همه چیز تخصص داریم. اسماعیل امینی @sbyabanaky
صاحبانِ واقعی ادبیات کیستند؟! در روزگاری که غوغای رسانهها و ارتباطات جمعی حقیقی و مجازی گوش فلک را کر کرده، کورهی دمانِ رسانهها، از مجازی و حقیقی، هر جنبندهای را به درون میکشد و میبلعد و میسوزاند و از خاکسترش هم چیزی باقی نمیگذارد. یادداشتنویسها، ستوننویسها، منتقدها، دبیرها و سردبیرها، اصحاب رسانه، شومنها ،کارشناسنماها، ادیبنماها، حکیمنماها و همه و همهي آنهایی که از ادبیات فقط حرفزدن و نوشتن گزارش را بلدند و تنها هنرشان، فقط سرقت حرف این و آن شاعر و نویسنده و آراستن آن به لطایفِ حیل برای فریب مخاطب و بزرگنمایی خود است، چنان عرصه را تنگ کردهاند که ادیبان واقعی، شاعران و نویسندگان و صاحبان آثار، ناگزیر فقط تماشاییان صحنهاند. دلالی در این مملکت سالهاست شغل پربازدهی است. دلال فقط سیبزمینی و میوه و دارو و نان و آب و رزق مردم را معامله نمیکند! دلالانی هم هستند به نام «دلالان ادبی»، که آثار دیگران را بر میدارند و اینجا و آنجا عرضه میکنند و نفعاش را میبرند، بیآنکه صاحب اثر، از آن بهرهای برده باشد. رسانه به این دلالان، فرصت دلالی میدهد! کسی که کامپیوتر خوانده، شارح مثنوی است و کسی که دندانپزشک است شارح حافظ! شعر سعدی تا قیصر امینپور را فلان کارشناس بیسواد که حتا روخوانی شعر را هم بلد نیست، چنان عرضه میکند که انگار میراث شخصی سندخورده آباء و اجدادیاش است و حتا رعایت این را نمیکند که شاعر چه منظوری داشته، هرآنچه را به ذهن ناقصش میرسد میگوید و به آن میبندد! گاه حتا اینها کتاب هم مینویسند و ندانستههای خود را به حلّه طبع نیز میآرایند! چگونه است که در زمینه علوم مختلف، باید صاحبنظر متخصص(یعنی کسی که دانش تخصصی و تجربه حرفهای در آن زمینه دارد) باید نظر بدهد، اما در باب ادبیات و شعر، هر کسی میتواند مجتهدانه سخن بگوید؟! آیا اگر کسی برای بیماری خاصی به دکتر مراجعه کرد و دکتر به او داروی مشخصی را داد، میتواند از فردا به عنوان متخصصِ تجویز دارو، شروع کند از تجارب خود با دیگران صحبت کردن و دارو تجویز کردن؟! رسانه اینطور است، هر کس با هر پایه و مایه دانشی، مینشیند به سخنگفتن در باب ادبیات! در تلویزیون حرف میزند، در رادیو حرف میزند، در روزنامه مینویسد، در سایت مینگارد و در شبکههای اجتماعی آسمان را به ریسمان میبندد و هیچکس نمیپرسد که عمو! آیا بلدی یک بیت شعر بگویی که به شاعران میتازی یا مینازی؟! آیا بلدی یک داستان کوتاه بنویسی که رمانهای بزرگ و نویسندگان بزرگ را به نقد و نظر میکشی؟! آیا میدانی «رنجِ آفریدن» چیست و یک شعر یا یک قصه چطور به سرانجامِ کاغذ میرسد؟ در صدا و سیما، یک گروه مجری کمسواد و یک مشت کارشناسنمایِ کمخِرَد، در رسانهها، یک گروه منتقد پرمدعای بیسواد، در شبکههای اجتماعی مشتی هوراکشِ بیدانش و بیادب، و در همه جا، دیگرانی مانند این غوغاییان سوداگر، گوش فلک را کر کردهاند و صاحبان واقعی ادبیات، در کنج خانههای خود در عزلت و سکوت و دلتنگی، به آفرینش مشغولاند! برادران و خواهران مسئول! صاحبان واقعی ادبیات، شاعران و نویسندگاناند، نه شارحان و منتقدان و مدعیان و ادیبنمایان و گزارشگران و مجریان و کارشناسان و ...! اگر قرار است کسی در باب ادبیات و شعر و داستان و رمان و ... نظر بدهد، اینها باید نظر بدهند نه کس دیگر... محمدرضا تقیدخت https://t.me/Taghidokht1 @sbyabanaky
اتفاق اول: ارگ سنگی سنگان سفر یکروزه، همراه با شعر و موسیقی و طبیعتگردی و املت و گیاهان دارویی و بوقلمون میزبان این همنشینی سعید بیابانکی است. شاعر، ادیب و طنزپرداز، و مهمان ویژه، مجتبی محمد نیا خواننده و نوازنده تار و سهتار و دکتر مرتضی کاظمی اقتصاد دان صبح را با املت و نان داغ میآغازیم. بعد با هم کیک خانگی میپزیم. سپس پنیر درست میکنیم. آنگاه بوقلمون را با احتیاط مزهدار میکنیم و در تنور مینهیم. تا بپزد، گیاهان دارویی میچینیم. و در این میانه هم شعر میخوانیم و درباره حافظ و رمز و راز شعرش گفتگو میکنیم و بازی دستهجمعی میکنیم و ساز و آواز میشنویم. این یک اتفاق فرهنگی معمولی نیست. این پیوند فرهنگ و ادبیات و زندگی است. تاریخ وقوع اتفاق اول: ۲ ابان ساعت حرکت: ۸ صبح آغاز مسیر: مترو کوهسار با ماشین شخصی. لوازم لازم: لباس مناسب برای هوای رنگرنگ پاییز، کفش مناسب، دارو و لوازم شخصی موردنیاز. ظرفیت: ۳۰ نفر (تا دیر نشده بشتابید) هزینه هر نفر: ۱,۸۰۰,۰۰۰ تومان ثبت نام: از طریق دایرکت یا شماره تماس ۰۹۳۶۶۸۵۵۷۱۹ در تلگرام @ettefaaghaat @sbiabanaki
ویژه برنامه طنز «عصر شعر و ترانه» 🔹پنجشنبه ۳ مهر ماه از ساعت ۱۵:۳۰ در فرهنگسرای ارسباران 🔹با حضور شاعران و طنزپردازان 🔹به همراه جشن امضای کتاب «همه راضی!» تازهترین مجموعه شعر طنز سعید بیابانکی 🔹به میزبانی صابر قدیمی 🔹 و با حضور: دکتر اسماعیل امینی، رضا بنفشهخواه، داریوش کاردان، رضا رفیع، جواد زهتاب، حسین مدرسی، مهدی فرجاللهی، دکتر سعید بهزادی، شروین سلیمانی، حسین رضویفرد، شهاب جدا، ناهید نوری، نسیم عربامیری، حمید اسماعیلی، همایون حسینیان، رضا ساکی، فاطمه آل عباس، مهدی استاد احمد، نسیم رفیعی، شروین رحیمزاده ▫️ علاقهمندان برای شعرخوانی (شعر طنز) آثار خود را تا روز چهارشنبه ۲ مهر ماه به سایت چراغک ارسال نمایند: https://cheraghak.com/event ورود آزاد
از کانال سید شهاب جدا 🔸صائب و سلبریتی و عنصرالمعالی حتی یک صائب تبریزی در غزلی میگوید: چو پشت آینه ستار تا به کی باشم؟ به کشوری که هنر غیر خودنمایی نیست در اصفهان که به درد سخن رسد صائب؟ کنون که نبضشناس سخنشفایی نیست آقای صائب، این شعر را در شروع قرن یازدهم و بیش از چهارصدسال پیش سروده است و در آن از نبودِ آدمیانی شکایت میکند که اهل تفکر باشند و چیزی بگویند که حال جامعه را خوب کند. همچنین از هنری شکایت دارد که نه وسیله رشد انسان؛ بلکه ابزار خودنمایی و فرصتطلبی است. در واقع او هم از دست سلبریتیها و بلاگرهای دوران خودش به تنگ آمده بوده. یعنی این جانوران، در زمان صفویه هم بودهاند. میدانید داریم از چه زمانی سخن میگوییم؟ از دورانی که از ملامحسن فیض و کلیم کاشانی بگیر تا شیخ بهایی و میرداماد و ملاصدرا و علامه مجلسی و... حضور داشتند! کسانی که هر کدامشان اگر الان بودند، پروفسور سمیعی یا ایلان ماسکی بودند برای خودشان. ببین معیار سخندانی و تفکر در آن دوران، کجا بوده که صائبِ پایتختنشین که در مهد علم و امکانات آن دوران یعنی اصفهان زندگی میکرده، دارد از سطح معرفت جامعه شکایت میکند. دو آقای امیرخانِ عنصرالمعالی، کیکاووس بن اسکندر در مقدمه قابوسنامه به پسرش گیلانشاه حرف جالبی میزند. آقاعنصر میگوید: "هیچ پسر، پند پدر را کاربند نباشد. چه، آتش در دل جوانان است از روی غفلت. پنداشتِ خویش، ایشان را بر آن نهد که دانش خویش بیشتر از دانش پیران بینند." خلاصه کلام اینکه جوانان فکر میکنند که چون بزرگترها مال دیروزند پس توصیههایشان بهدرد آدمهای امروز نمیخورد. بهاحتمال زیاد هم بعد از شنیدن نصایح بزرگترها، توی دلشان بگویند، پدرجان دورهوزمانه عوض شده. دوره دوره دنیای مجازی و هوش مصنوعی است. تویی که در دنیای آنالوگ زندگی کردهای و برای پیداکردن زید، باید میرفتی جلوی مدرسه دخترانه کلی تکچرخ میزدی تا شاید شماره تلفنی ردوبدل میشد و بعدش باید کلی صبر میکردی تا خانه خالی شود تا بتوانی تلفنی بزنی و اگر از شانست، زید مربوطه گوشی را برمیداشت، با صدای الو گفتنش تشنج کنی، از جهان امروز چه میدانی که داری من را نصیحت میکنی. سخن امیرآقای عنصرالمعالی برای قرن پنجم است. سه شعر صائب و سخن قابوسنامه را بهعنوان دومثال آوردم که بگویم، فکر نکنیم آدمهای قبل از ما متعلق به سیارهای دیگر بودهاند و ما اهل سیارهای دیگر. انسان از ازل تا ابد همان انسان است. با همان دغدغهها و خلقیات. فناوریها و امکانات، فقط ظاهر زندگی ما را تغییر میدهد. درست است که شناخت ما از جهان، روبهروز بیشتر شده است. اما تهش دغدغههای انسانی ثابت است. @sbyabanaky
برای ثبت نام و اطلاعات بیشتر به این آی دی پیام بدید : @monadsupport
. نقد و نظر جعفر مقیمیان هزار پند به گوشم پدر فشرد و نگفت که عشق حادثهای خانمانبرانداز است #سعید_بیابانکی نگاهی به تداعی و نقد جامعهشناسی در بیت فوق. همیشه اگر شعری یا بیتی را میخوانیم و از آن خوشمان میآید، بد نیست در آن ریز شویم ببینیم چه چیزهایی دارد که باعث شده زیبا بهنظر برسد. و اگر از آن خوشمان نمیآید هم دقت کنیم تا برایمان آشکار شود چه چیزهایی ندارد یا کم دارد. تجزیه و تحلیل شعر شبیه کالبدشکافی موجود زنده است که در رشتههای علوم تجربی انجام میدهند. اگر یک اثر ادبی از خود درخششی نشان میدهد با شکافتنش میتوانیم به علت درخشیدنش پی ببریم. بیت فوق از را از یکی از غزلهای سعید بیابانکی انتخاب کردهام. این بیت در کنار ابیات دیگرش که خوب هستند، گیرایی بیشتری دارد. جدا از دارا بودن موسیقی درونی و کناری (که یکی از شاخصههای آثار سعید بیابانکی است)، تداعی زیبایی در بطن خود دارد. در «هزار پند به گوشم پدر فشرد» بجز معنی مستقیم آن، واژههای «گوش»، «پدر» و «فشرد» تداعیکنندهی پیچاندن و فشار دادن گوش فرزند توسط پدر میباشد. تداعی برانگیزانندهی خیال است و تصویری را علاوهبر آنچه مفهوم و پیام شعر است در مخیلهی مخاطب ترسیم میکند. در بررسی این بیت با کلیدواژهها و پرسشهایی مواجهیم که تأمل مخاطب را به خود میطلبند. مثل کلیدواژهی «پدر» یا «فشرد». و همچنین با پرسش «چرا نگفت؟». اندیشیدن در کلمهی پدر، ما را وارد حیطهی نقد جامعهشناسی میکند. در اینجا پدر نماد جامعهی پدرسالار است زیرا با پند دادنِ زیاد آمده است. آن هم طوری که پند را در گوش فرزندش میفشرَد مخصوصا با اشاره به تصویر تداعیشدهای که در بالا ذکر شد. حالا چرا پند را میفشرَد؟ چون فرزند خیلی پندپذیر نیست و بایستی با اصرار این امر را انجام داد. بنابراین میتوان به این دوره، دورهی در حال حرکت از خانواده و جامعهی سنتی به خانواده و جامعهی امروزی هم گفت. البته این نوع پند شنیدن را نمیتوان لزوماً به شاعر نسبت داد بلکه ممکن است تجربههایی بوده باشد که در اطراف شاعر اتفاق افتاده باشد که همین نیز آشکارکنندهی گوشهای از جامعهی وقت اوست. در ادامه میرسیم به پرسش «چرا پدر نگفت که عشق حادثهای خانمانبرانداز است» با اینکه هزار پند به فرزندش داده است! پاسخهای مختلفی برایش پیدا میشود که بیشترش ریشه در همین بیت دارد. دلیل اصلیاش برمیگردد به همان جامعهی پدرسالاری. در این جامعه پدرها با فرزند دربارهی عشق صحبت نمیکنند. آنها بر این عقیدهاند که؛ این کار بیش از حد روی خوش نشان دادن به فرزند است و موجب میشود به اصطلاح عامیانه روی او زیاد شود. در مقطعی میتواند بیانکنندهی این باشد که پدر معتقد است اصلا نباید چنین چیزی به ذهن فرزندش هم خطور کند! چه برسد به اینکه از او بخواهد عاشق نشود. میشود اینطور هم عنوان کرد که بین پدر و فرزندش حالتی شبیه رودربایستی وجود داشته و نتوانسته است این مسئله را به او بفهماند. یا دلیل دیگر نگفتن این موضوع، بیفایده بودن گفتنش بوده است. پدر به این مسئله واقف بوده است که حتی اگر از موضع خود پایین بیاید و آن حریم خاص پدر-فرزندی را بشکند فرزندش سرانجام به سمت عشق میرود پس تصمیم گرفته کار بیهوده انجام ندهد. @sbyabanaky
یادداشت «سه ساعت میخکوب» که برای فیلم پیر پسرنوشته بودم را دادم به هوش مصنوعی، این پادکست را برایم تولید کرد! فقط به تلفظ فامیل من توجه کنید... @sbyabanaky
همسایگی صائب و فرشچیان میرزا محمدعلی صائب تبریزی از بزرگترین شاعران سبک هندی یا درست تر سبک اصفهانی است.سخنوران سبک اصفهانی در کلام و شعر جادوگری کرده اند.نازک خیالی،تخیل برتر،اغراق،معادله سازی و ارسال المثل از مهم ترین و بارزترین ویژگی های سبک اصفهانی است.این سبک در دوران صفویه آغاز اوج گرفت و شعر فارسی را از ایران به دربار گورکانیان هند برد .علاوه بر مشخصاتی که برشمردم از سادگی زبان،حضور زندگی و مشاغل روز و استفاده بیش از اندازه از ابزار و اداوات کار و زندگی در شعر را می توان به مختصات این شیوه سخن سرایی اضافه کرد.سبک اصفهانی بر خلاف سبک عراقی به اتحاد ابیات غزل پای بند نیست و به همین دلیل در سبک اصفهانی بیش از هر چیز تک بیت خدایی می کند.به ابیات زیر از صائب تبریزی توجه کنید : چرا ز غیر شکایت کنم که همچو حباب همیشه خانه خراب هوای خویشتنم سنگین نمی شد این همه خواب ستمگران گر می شد از شکستن دل ها صدا بلند چنان ز خاطر اهل جهان فراموشیم که سیل نیز نگیرد سراغ خانه ی ما مخور صائب فریب فضل از عمامه ی زاهد که در گنبد ز بی مغزی صدا بسیار می پیچد رد پای رفتگان هموار سازد راه را مرگ را داغ عزیزان بر من آسان کرده است ما از این هستی ده روزه به جان آمده ایم وای بر خضر که زندانی عمر ابد است انگار صائب در این ابیات نقاش واژه هاست.تخیل و نگاه ظریف او به زندگی و پیرامونش حیرت انگیز است. استاد محمود فرشچیان را می توان صائب نقاش نامید.نگاه ظریف او به مفاهیم بلند دینی و معرفتی به طبیعت به اسطوره ها و به تاریخ و به زندگی از جنس نگاه صائب است.دقیق،ظریف،بکر و از همه مهم تر خیال انگیز. دو روز پیش این نگارگر بزرگ و صاحب سبک جهان به آغوش اصفهان برگشت و کنار صائب آرمید.و این وصیت او بود.خودش می دانست که مکتب صائب و مکتب فرشچیان از یک جنس است.از جنسی که هر شنونده و هر بیننده صاحب ذوقی را بر سر ذوق می آورد.جالب است بدانید باغی که صائب تبریزی در آن آرمیده است ملک شخصی خود اوست.که بنای آن سال 1346 با استعانت از معماری و هنر روزگار صفوی توسط هنرمندان و معماران اصفهانی بنا شده است.حالا صائب فرزند اصفهان را به خانه خودش دعوت کرده است.امیدواریم مجموعه صائبیه با ذوق و هنر هنرمندان اصفهانی به مجموعه ای بزرگ برای رفت و آمد گردشگران ایرانی و خارجی و اتفاقات خجسته فرهنگی هنری تبدیل شود.پایان این نوشته کوتاه را به بیتی از خواجه رندان زینت می دهم : خیز تا بر کِلک آن نقاش، جان افشان کنیم کاین همه نقشِ عجب در گردش پرگار داشت... @sbyabanaky
یاد استاد شیدای جهان به اصفهان آمده است در مقدم او پیر و جوان آمده است صائب! سر از این خواب پریشان بردار برخیز ببین فرشچیان آمده است... @sbyabanaky
عصر انگلها یادداشتی بر سریال تاسیان رسول بهروش با وجود همه فراز و فرودها، تاسیان سریال جذاب و محکمی از کار در آمد، فقط حیف که دیدنش سخت بود، خیلی سخت. چه چیزی جانکاهتر از این که به تماشای سقوط خودت بنشینی؟ مثل دوندهای که در خط استارت به پای خودش شلیک کرد، پرندهای که در بلندای آسمان شکار شد و سوارکاری که در اوج تاختوتاز، از اسب افتاد. این، بازنمایی عمیقترین حسرتهای جمعیمان بود؛ روزهایی که لشکریان جهل به امثال جمشید نجات تاختند و در میان ضجههای انساندوستانه او، غریو شادی سر دادند. سکانس به سکانس این سریال، انگار تصویر مجسمی بود از سوگ سرد نشدنی «من به چشم خویشتن دیدم که جانم میرود.» خیلی از ما، «نجات»ها را ندیدیم؛ نوابغ وطنپرستی که به جرم کارآفرینی و خلق ثروت و رفاه و عزت و اعتبار برای ایران و ایرانی، به شنیعترین شکل ممکن رانده شدند، اموال و داراییهایشان به غارت رفت و در غروب غمانگیز غربت دقمرگ شدند. در عوض اما، همه عمر و زندگیمان در محاصره «محسن»ها گذشت؛ انگلهای آلودهای که زندگی خودشان را بر ویرانههای یک تمدن بنا کردند، اصحاب سوختن، به جای ساختن، مزدورهای ارزانقیمت، پلشتهای استخوان گرسنهای که مال و مکنت دیگران آزارشان میداد، همه چیز را سیاه و تباه میخواستند و به تاوان تحقق این اراده شوم، ملتی بر خاکستر نشست. هر کدام از ما هزار «محسن» در زندگیمان دیدهایم؛ بیمایگان زشت سیرتی که در شرایط نرمال، به کار چراندن غاز هم نمیآمدند، اما در وارونگی این مملکت، به جاه و جلال رسیدند، دفتر و دستک و خدمتکار و راننده پیدا کردند و آقا و خانم «دکتر» لقب گرفتند. سالهاست جوانان نخبه این مملکت بابت صنار حقوق ماهانه و گذران زندگی، معطل امضا و اجازه همین اراذلاند و اندوه این شرم، بهار وجودشان را خزان کرده. جماعت هیز و دستکجی که از دلهدزدیهای دیروز، به اختلاسهای خانوادگی امروز رسیدند و برج و بارو و امپراطوری راه انداختند. ای دریغ از گوشتی که به گربه سپرده شد، از باغی که درختان کهنهاش را پیش تبر امانت گذاشتند. مرگ عشاق جوان؟ نه، شاید تلخترین قاب تاسیان را باید کتک خوردن جمشید از کارگران ناسپاس و فرومایه دانست. مشتهای محسن بر گونه نجات، طغیان تاریکی علیه نور بود. آن نبرد سرنوشتساز را «شب» برد و تمام خبر، همین است. @sbyabanaky