یادداشتهای پراکنده(مرتضی براتی)
Статистикаکانال فلسفه برای کودکان @philosophy4children
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 1
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Дети
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 23
- 1/48двое суток
- 26
- 1/72трое суток
- 28
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِيرِ، حَتَّى يَكُونَ الْحَتْفُ فِي التَّدْبِيرِ. امور چنان در چنبره تقدیر است که گاهی حتی چارهگری به مرگ میانجامد! حکمت ۱۶ نهجالبلاغه
چراغ است این دل بیدار، به زیر دامنش میدار... غزلیات شمس
غبار صبح دیدی شرم دار از سیر این گلشن ز عبرت خاک بر سرکرده میآید هوا اینجا _بیدل دهلوی
چشمانت پیامبران صلحاند و لبخندت اعجازی است در روزگار فراموشی معجزهها قلبم سالک حیرانی است در پریشانی زلفانت دست از انکار کشیده است در فرودست دهانت برکهای است در آن دست تردید میشویم و در دو سوی گونههایت دریاچههایی است خانه امن ماهیان انگشتانم مرتضی براتی
برای جنوب که ایران چوباغیست خرم بهار شکفته همیشه گل کامگار فردوسی ایران ما، نه فقط یک جغرافیا، بلکه تاریخی زنده و هویتی متعالی است. این هویت برآمده از خاکی است سرشته با آموزههای پندار، گفتار و کردار نیک، با قرآن و عرفان بایزید و سنایی و عطار و مولوی، غزل حافظ و سعدی، حماسه فردوسی و فلسفه بوعلی؛ ایران سرزمین شعر و شهود و فلسفه است. سرزمین عشق و شطح و برهان. عاشقانههای شورانگیزش نجیبانه است. پهلوانات حماسی فردوسیاش از حریم مرام و مروت تعدی نمیکند. بارها ققنوسوار از آوار آتش انیرانیان زیباتر و بشکوهتر سر برآورده و برخاسته است. سرزمین تهی از معنا و پرملالت و بریده از آسمان نیست. همآغوشی آسمان و زمینش در سواحل جنوبیاش بیشتر بر آفتاب افتاده است. جنوب امتداد و پیوند بلوط به دریاست. جایی که عطش بلوطهای زاگرس با ساحل خلیج فارس فرو مینشیند. جنوبیها عزیزترین کس خود را رود میگویند؛ بیشتر عزیزی که گرفتار اندوه و بلایی است. وقتی عزیزی از دست میدهند؛ فریاد رودرود مادران بلند میشود. حافظ هم فرزند عزیزش را رود خوانده است: از آن دمی که ز چشمم برفت رودِ عزیز کنارِ دامنِ من همچو رودِ جیحون است لالایی و عزا و سوگ جنوبیها متفاوت است؛ سوزناک است و دل را آوار اندوه میکند: دللول يالولد يابني دللول يمه عدوك عليل وساكن الچول جنوب رودِ ایران است. عزیزی که همیشه گرفتار اندوه و سختی بوده است، اما سربلند است. مردمانش به بیان قیصر امینپور( مصداق روشن یک جنوبی) دلی سربلند و سری سربهزیر دارند. همه ایران پر از زیبایی و شگفتی است؛ از شبهای تبدار اهواز تا صبحهای تبریز تبریز، جنگلها و جادههای مهگرفته شمال تا کردستان و بلوچستان و ... جنوب اما رود ایران است؛ ایرانیان طور دیگر دوستش دارند؛ مثل رودشان! جنوب همیشه روشن و زنده است. زندگی در جنوب سخت، اما شریف و زیباست. آفتاب به چهره مردم سختکوش سواحلش ملاحت داده و مردمش به همسایگی همیشگی آفتاب رضایت. امید که ایران و رود عزیزش، ایمن، در آرامش و سربلند بمانند. مرتضی براتی، اهواز. ۲۳ تیر ۴۰۵
چه شبها که نخوابیدی و برای مرور دروس و مطالعه کتب، خواب را بر خود حرام کردی. نمیدانم علت همه اینها چه بوده است؟ اگر رسیدن به فایده دنیایی و به دست آوردن ثروت، مقام و منصب و مباهات بر نزدیکان و همنوعان بوده باشد، وای بر تو! وای بر تو! (غزالی، ۱۳۸۸، ص ۳۲) غزالی، محمد بن محمد. (۱۳۸۸). چنین گفت غزالی. ترجمه زاهد ویسی. تهران: نشر نگاه معاصر.
ما فاتَ مَضی وَ ما سیأتیكَ فَاَیْنَ؟ قُمْ فَاغْتَنِم الفُرصَةَ بَینَ العَدَمَین آنچه گذشت، از دست رفت و آنچه آید كجاست؟ برخیز و فرصت میانِ دو نیستی را دریاب. آدمی بین ازل و ابد معلق است. نه از آغاز باخبر است و نه از پایان. جهان به تعبیر کلیم کاشانی کهنهکتابی است که اول و آخرش افتاده است. ما ز آغاز و ز انجام جهان بیخبریم اول و آخر این کهنهکتاب افتادهست گویی آدمی در جادهای افتاده است و باید از دل چشمانداز مسیرش معنایی بیافریند؛ در جادهای که ردپایش در دهانه گور گم میشود. تعلیق وجودی با تعلیقهای روزمره متفاوت است؛ تعلیقهای روزمره در نهایت از بلاتکلیفی و معلقی درمیآیند، اما معلقی وجودی بین گذشته و آینده نه. آدمی در این میانه و در این تعلیق، در این جاده و سفر، مجال زیستن و معناآفریدن دارد، این کهنهکتاب را که اول و آخرش افتاده است، از میانه بخواند و معنایی از دلش بیرون بکشد. و هرمسانه، معنایی برای این متن بیافریند؛ یا معنای یکتا و واحدی وجود دارد یا به قدر قرائتهایی که از متن میشود، معنا وجود دارد. خیام میگوید: از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن فردا که نیامدهست فریاد مکن بر نامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن اینکه آدمی بنیاد زندگی عادی را هم در حسرت از گذشته و پریشانی و دلهره از آینده نهد، نمیتواند از آن بهرهای ببرد. بین دو عدم ( ازل و ابد و گذشته و آینده) باید حال را دریافت و به تعبیر مولوی ابنالوقت بود. حافظ میگوید عقل چونوچراکن در این وضعیت تعلیق آدمی، دردسر میدهد و پیاله (معنا و تسکین) دوای دردسر (چونوچرا) است: حدیثِ چون و چرا دردِ سر دهد ای دل پیاله گیر و بیاسا ز عمرِ خویش دمی و در جای دیگر، نه حکمت، که باز می و مطرب را چارهگر میداند و اینکه راز دهر نامکشوف خواهد ماند: حَدیث از مُطرب و مِی گو و رازِ دَهر کمتر جو که کس نَگشود و نَگشاید به حکمت این مُعمّا را #مرتضی_براتی
مرگ شاید اینگونه باشد به سان در آغوش گرفتن کودکی که نیمخواب دستان مهربان مادرش از جای ناهموار بلندش میکند و بر تختخواب راحتی مینهند #مرتضی_براتی
Do not disturb yourself by picturing your life as a whole; do not assemble in your mind the many and varied troubles which have come to you in the past and will come again in the future... Marcus Aurelius, Meditations خود را با تصور یکجای زندگیات و بهمثابه یک کل پریشان نکن؛ در ذهنت مشکلات و مصائب، ملالتها و مرارتهای متعدد و متنوعی را که در گذشته به تو رسیده و در آینده نیز خواهند رسید، جمع نکن.( فقط حال را دریاب و مشکلات حال را جداگانه بررسی کن) _از کتاب تأملات مارکوس اورلیوس
واژه آلمانی زوگُنروهه «Zugunruhe» به معنای بیقراری یک پرنده است، آنگاه که زمان مهاجرتش فرا رسیده باشد. کششی بهسوی جا و مکانی دیگر است و گریزی از آنجا که هست، احساس اینکه ماندن اشتباه است و قطبنمایی است که بهسمت افقی میگردد که هنوز نمیتوانی آن را ببینی. زوگُنروهه زمانی است که چیزی کهن درونمان بیدار میشود و به ما میگوید پرواز کنیم. زوگُنروهه نه تقصیر پرنده است نه انسان؛ نابسامانی محیطی است که یک گونهٔ مهاجر و دائمالسیر را وادار میکند وارد قفسی آهنی شود و دم نزند و خیال پریدن نکند. نشانهای است بر این که چیزی اشتباه است و تنها راه درستکردن آن پرواز کردن است. مولانا هم میگوید: غِرَّةَ المَسکَن اُحاذِرُهُ اَنا اُنقُلی یا نَفْسُ سیری لِلغِنا لا اُعَوِّدُ خُلْقَ قَلبی بِالمَکان کِیْ یَکونَ خالِصاً فی الاِمْتِحان میگوید از اینکه در جایی ساکن بمانم خودم را برحذر میدارم و برای بیتعلقی سفر میکنم و میروم. دلم را به مکانی خو نمیدهم تا در بلایا و امتحاناتش کدر نشود و زمینگیر... آدمی گاهی از مکان و سرزمینی کوچ میکند و گاهی از آدمیان و گاهی از خودش. هر سه مورد کوچ است و هر سه حال و هوای ماندن را دلگیر میکنند و حال و هوای پریدن را شورانگیز... بسیاری از آدمیان ایمنی و آب و دانه توام با درد و رنج ماندن را به خطر پرواز ترجیح میدهند و شور پرواز در پشت طاقچه ذهنشان فراموش میشود. زندگی سفر است و آدمی مسافر همیشگی. انگار قرار نیست بند کفشهایش به انگشتهای نرم فراغت گشوده شود! هنوز در سفرم خیال میکنم در آبهای جهان قایقی است و من - مسافر قایق - هزارها سال است سرود زندهٔ دریانوردهای کهن را بهگوش روزنههای فصول میخوانم و پیش میرانم مرا سفر بهکجا میبرد؟ کجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند و بند کفش بهانگشتهای نرم فراغت گشوده خواهد شد؟( سهراب سپهری ) #مرتضی_براتی
شمع حق را پف کنی تو ای عجوز هم تو سوزی هم سرت ای گندهپوز کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس هر که بر شمع خدا آرد پف او شمع کی میرد؟ بسوزد پوز او چون تو خفاشان بسی بینند خواب کاین جهان ماند یتیم از آفتاب #مثنوی_مولوی
دست میکشد دریای پرتلاطم مرگ بر ساحل زندگی محو میکند نشان قدمهای آدمی را... مرتضی براتی
Those who are serious in ridiculous matters will be ridiculous in serious matters. Cato the Elder آن که در امور مسخره و پوچ جدی است، در امور جدی مسخره خواهد بود کاتوی بزرگ_
"Life is very short and anxious for those who forget the past, neglect the present, and fear the future." – Seneca زندگی برای کسانی که گذشته را از خاطر بردهاند، حال را نادیده میگیرند و از آینده میترسند، بسیار کوتاه و پریشان است. _ سنکا، فیلسوف رواقی
“Muddy water is best cleared by leaving it alone. Furthermore, it could be argued that those who sit quietly and do nothing are making one of the best possible contributions to a world in turmoil.” — Alan Watts «آب گلآلود با به خود واگذاشتنش، زلال میشود. بهراستی آنان که در سکوت آرام نشستهاند، یکی از ارزشمندترین خدمتها را به جهانی آشفته ارائه میکنند.» — آلن واتس
"The noblest pleasure is the joy of understanding." ~ Leonardo da Vinci «نفیسترین لذت، شادمانیِ فهمیدن است.» ~ لئوناردو داوینچی
از روزی که تو را شناختم، همزمان میخندم و میگریم نیمی از عشقات نور است و باقیاش ظلمت تابستان و زمستان یکی است شاید برای همین، هنوز هم دوستات دارم... #غادة_السمان، سوریه یک نیم رخت اَلَسْتُ مِنْکُمْ بِبَعید یک نیمِ دگر اِنَّ عذابی لَشدید بر گرد رخت نبشته یُحیِی وَ یُمیت مَنْ ماتَ مِنَ العشق فقد ماتَ شهید _منسوب به #ابوسعید_ابوالخیر
۲۶ قانون برای سال ۲۰۲۶ (مطابق گفتارهای فیلسوفان رواقی) ۱. درباره همه چیز نظر نده. ۲.چیزهای غیرضروری را حذف کن. ۳.روی چیزهایی تمرکز کن که تحت کنترل توست. ۴.صبح زود بیدار شو. ۵.هر روزت را با نوشتن یادداشتهای روزانه مرور کن. ۶.وقتت را بیجهت تقدیم دیگران نکن. ۷.رنجِ خودخواسته را تجربه کن. ۸.هر روز کاری برای منافع عمومی انجام بده. ۹.حواسپرتیها را ساکت کن. ۱۰.قبل از واکنش نشان دادن، درنگ کن. ۱۱.هر برداشت و احساسی را قبل از عمل کردن، محک بزن. ۱۲.به جای افزایش داراییها، خواستههایت را کم کن. ۱۳.کار درست را انجام بده، حتی وقتی کسی تو را نمیبیند. ۱۴.آنچه اتفاق میافتد را بپذیر (عشق به سرنوشت). ۱۵.خودت را با مشکلات خیالی آزار نده. ۱۶.کمتر حرف بزن. بیشتر گوش کن. ۱۷.به جای کمالطلبی، روی بهبود خودت تمرکز کن. ۱۸.به خودت سختگیر باش، با دیگران مهربان. ۱۹.دست از شکایت کردن مداوم بردار. ۲۰.موانع را فرصت ببین. ۲۱.ارزش خودت را به نتایج کارها گره نزن. ۲۲.هر روز به مرگِ خودت فکر کن و بدان میمیری. ۲۳.همه جا با خودت کتاب ببر. ۲۴.نه بگو (خیلی بیشتر از الان). ۲۵.کمک بخواه. ۲۶.خودت را با دیگران مقایسه نکن.
فصل پاییز آمدی تو با مسافرها کوچهها پر گشته باز از بهت عابرها آجر آجر خانه میسازم درونم با تکههایی از تنت از دست شاعرها آیههای جاری از اعجاز لبهایت میکنند انکار با اندوه، کافرها واژه ممنوعهای وصف تو را هر جا حذف میکردند بالاجبار ناشرها هند پر الماس و پر نوری ولی دوری بهر فتحات میشوم در خیل نادرها #مرتضی_براتی
غزالی: گریز از یقین برای رسیدن به حقیقت ابوحامد محمد غزالی ( سده پنجم قمری) در اوج شهرتش به عنوان فقیه، متکلم و فیلسوفی برجسته درجهان اسلام، ناگهان دچار بحران معرفتی عمیقی شد. غزالی که سالها در نظامیه بغداد به تدریس فقه و کلام و فلسفه مشغول بود، به این نتیجه رسید که علم رسمی و اقناع منطقی پاسخگوی اضطراب وجودی و جستجوی حقیقت نهاییاش نیست. این بحران، که خودش در کتاب «المنقذ من الضلال» یا رهاشده از گمراهی، به تفصیل شرح داده، تردید فکری سادهای نبود، بلکه نوعی درهمشکستگی و فروریختگی روحی-روانشناختی بود که امروزه آن را نوعی فرسودگی عمیق معنوی (Existential Burnout) یا ازخودبیگانگی معرفتی میدانند. غزالی دریافت که یقینِ برساختهی ذهن و اجتماع — چه در قالب فلسفه، چه کلام، چه تقلید دینی — بیشتر حاصل نیاز نفس به امنیت، هویت و قدرت است تا تجربهی بیواسطه حقیقت. در باور غزالی هراس از نابودی این یقینهای ساختگی، مانع از رویارویی با حقیقت زنده میشود. شیوهی شکاکانه غزالی چارچوبمند و البته بنیادین بود: او همزمان در اعتماد حسی، عقلی و حتی تعبدی تردید کرد. این مسیری که او ترسیم کرد، پیش از دکارت، شک روشمند را در سنت فکری اسلامی به اوج رساند. اما هدفش، نه باقیماندن در شک، بلکه عبور از آن به سوی یقینی برخاسته از کشف و حال و شهود بود. غزالی پس از حدود دو سال درماندگی فکری، در چهل سالگی از تمام مقامهای علمی و اجتماعی خود کناره گرفت، بغداد را ترک کرد و حدود یازده سال در انزوا و خلوت به سیر و سلوک درونی پرداخت. ترک اوراق و سیر آفاق درون کرد. این دوره خلوتنشینیاش، نه فرار، بلکه خروجی آگاهانه برای «تخلّیۀ» ذهن و روح از قیدهای عادت، شهرت و اندیشههای جزمی بود. در این سالها، غزالی به مسبر تصوف و عرفان گرایید، اما تصوفی که در نگاه او کمال سلوک عملی و تهذیب باطن بود، نه انحراف از شریعت. دریافت که حقیقت، نه تنها با برهان و استدلال، که با «ذوق» (تجربهی باطنی)، «حال» (وجدان روحانی) و «مشاهده و شهود» حاصل میشود. به عبارت دیگر، به باور او «علم الیقین» باید به «عین الیقین» و سپس «حق الیقین» تبدیل شود. غزالی عقل را طرد نمیکرد، بلکه آن را در جایگاه خادم شهود و اخلاق قرار داد. در نظام فکری نهایی او، عقل سلیم زیرمجموعهای از نور قلب (بینش باطنی) شد. به باور او، دانشی که تنها در ذهن بماند و بر جان و ضمیر و عمل انسان تأثیر نگذارد، علم نافع نیست. دستاورد این دگرگونی، نگارش کتاب «احیاء علوم الدین» بود؛ تلاشی سترگ برای بازسازی معنویت در چارچوب شریعت، با تأکید بر اخلاص، مراقبه، تهذیب نفس و عمل نیک. غزالی در این اثر نشان میدهد که فقه ظاهر بدون فقه باطن ناقص، و عرفان بدون التزام به سنت دینی خطرآفرین است. درس اصلی غزالی برای جهان پرهیاهو و تاملگریز امروز این است که جستوجوی حقیقت نیازمند شجاعت ترک «خودِ برساخته» و تابآوردن بییقینی موقت است. تردید، اگر صادقانه و با نیت طلب باشد، پلی به سوی ایمانی آگاهانه و زنده است، نه دشمن آن. به قول خودش: «آنکه تنها تقلید کند، در حجاب است؛ و هر که در شک خود درنگ کند، از تقلید بیرون آمده و در آستانه کشف است.» در نهایت اینکه چرا غزالی ایمان تقلیدی را رها کرد، پاسخش احتمالا این خواهد بود: تا بتواند ایمان حقیقی را در آغوش گیرد — ایمانی که از دل تجربهی شخصی، تهذیب نفس و معرفت قلبی میجوشد.