tgindex
سپیدار
@sepiidaaarперсидский

می‌خواهم انقدر بنویسم، که اگر مردم نتوانند انکارم کنند... @sepidebigdeli

Последний пост
31 мая
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
115
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
240
21 постов
Вовлечённость
208,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ‏این ساعت‌ها، ساعت‌هاییه که دست از تلاش برای پیدا کردن یه نقطه‌ی نور توی این همه تاریکی برمی‌دارم و به خودم حق می‌دم که مضطرب، خسته و ناامید باشم...

  • بله، شاید ما شاهدان مهمی در تاریخ این سرزمین باشیم. بله، همه‌چی در عین رنج‌آور بودن باشکوهه، غرورآفرینه. بله، نباید خسته و ناامید باشیم. ولی به نظرم تموم آدم‌ها حق دارن آخرهای شب، جایی که خیلی خسته و دردآلودند و‌ شونه‌هاشون از سنگینی بار زندگی به سوزش افتاده، یک لحظه هم که شده به این فکر کنند که کاش به جای صفحات پرحادثه و پر ماجرای تاریخ، اهل ساکت‌ترین جای تاریخ بودن. جایی که صرفا برای خود زندگی زندگی می‌کردن. شصت هفتاد سالی آروم و بی‌صدا بودن، گوشه‌های جهان رو می‌جوریدن، عاشق می‌شدن، زخم می‌زدن، زخم می‌خوردن و بعد زندگی رو به نسل‌های بعدی تحویل می‌دادن. این بارِ سنگین شاهد زمانه‌ی سخت بودن، وارث خون‌های ریخته شده بودن، سرباز رویای کهن آزادی بودن لذت سادگی زندگی رو از ما گرفت. لذت فکر کردن به چیزهای ساده، دم‌دستی و حتی سخیف. لذت آدم معمولی بودن.

  • تمام شب را درد کشیدم. درد ناشناس و سمجی که در سمت چپ قفسه پیچیده بود و هر لحظه بیشتر و بیشتر می‌شد. تمام دیشب را فکر کردم آدم‌ها وقت تحمل درد در طفلکی‌ترین حالت خودشان قرار دارند. وقتی درد طولانی شود و با هیچ مسکنی آرام نگیرد، مجبوری پناه ببری به نادیده گرفتنش. مجبوری در دنیای خیال‌ها سفر کنی، به خرده‌داستان‌های زندگی‌ات برگردی، مکالمه‌های ناتمام را به‌تنهایی تمان کنی و مدام آن گودال دردآلود قفسه سینه را نادیده بگیری. چت‌جی‌پی‌تی هر بار ازش پرسیدم، مصرانه گفت خطر حمله قلبی وجود دارد و باید فوری به اورژانس بروم و من هر بار فکر کردم با این‌که مرگ در خواب مرگ موردعلاقه‌ام است، هنوز با زندگی تسویه‌حساب‌های فراوان دارم. فکر مرگ را پس زدم و باز پناه بردم به خیال. یکی از معلم‌های راهنمایی‌ام به مامان گفته بود دخترتون زیادی خیال‌پردازه. مامان خودش می‌دانست. از همان سال‌های بچگی که هر کتاب قصه را صد بار باید برایم می‌خواند تا خودم را خوب جای شخصیت قصه تصور کنم. از همان وقت که گوش دادن به نوار خاله سوسکه را به تماشای کارتون ترجیح می‌دادم چون با شنیدن می‌توانستم خودم تصویر بسازم. تا وقتی درد کمی آرام بگیرد و خوابم ببرد، خیال بافتم. تنها چیزی که هیچکس هیچوقت نتوانست از من بگیرد، حتی ترس مرگ.

  • یکم: چند شب پیش بعد چند سال دوباره اون خواب تکراری رو دیدم. خواب تمام سال‌های بچگی و نوجوونی و‌ جوونی که فکر می‌کردم دیگه ترکم کرده، ولی دوباره تکرار شد. توی سی‌ویک سالگی. دوباره خواب دیدم دارم از ارتفاع خیلی خیلی زیادی سقوط می‌کنم و می‌دونم چند ثانیه بعدش می‌خورم زمین و می‌میرم ولی به محض خوردن به زمین چشم‌هام باز می‌شن. نگاهی به تاریکی اتاقم می‌ندازم و می‌فهمم که هنوز زنده‌ام. بعد اومدم برات تعریف کردم ‌‌و تو گفتی نترس، من پیشتم. تو منو خوب می‌شناسی. می‌دونی پاشنه‌آشیل زندگیم امنیته. ثبات. جای امن و سفتی ایستادن. دونستن اینکه توی فردا، توی لحظه‌ی بعدی چه خبره. تو می‌دونی چقدر از غیرمنتظره‌ها برام ترسناکن و با چه شدتی از زمین‌های لیز و لغزنده دور می‌شم. بهت می‌گم انگار این خواب تمام عمر با منه، می‌گی سقوط نمی‌کنی، نترس. با این‌که می‌دونم شاید حتی زور توام بهش نرسه، بهت می‌گم باشه. دوست دارم حرفت رو باور کنم. دوم: صبح روی میزم دست‌خط تازه‌ای می‌بینم که نوشته: سرکار خانم سپیده بیگدلی، خوش آمده‌اید. همین که کاغذ را برمی‌دارم، صدایی می‌گوید: قهوه می‌خورید؟ می‌گویم من از قهوه متنفرم. دوباره همین جمله‌ی تکراری که هر بار وقتی تازه وارد جایی می‌شوم یا تازه کسی را می‌بینم، می‌گویم. بعد وسایلم را روی میز می‌چینم و مرد می‌پرسد وسایلتون رو نمی‌چینید توی کشو؟ می‌گویم نه و به مفهوم خانه کردن فکر می‌کنم. خانه کردن در یک خانه، در یک شرکت یا در یک آدم. به این فکر می‌کنم که چقدر مسیر خانه کردن برای من طولانی است. مدت‌ها طول می‌کشد تا چمدانم را در یک مکان یا زندگی کسی باز کنم و هر لحظه آماده‌ی رفتن نباشم. مدت‌ها طول می‌کشد تا جایی یا کسی را خانه‌ام بدانم و بعد وسایلم را در کشوهایش، در کنج‌هایش، در گوشه‌‌کنارش بچینم و بدانم که رفتنی در کار نیست.

  • در ماه آخر پاییز، در شهر نفرین‌شده‌ی بی‌ برف‌ و باران، به آهنگ ترکی‌ای گوش می‌دهم که معنایش را نمی‌دانم. سعی هم نمی‌کنم بفهمم. از یک عمر گشتن به دنبال معنا در چیزها و کس‌ها خسته‌ام. دلم می‌خواهد خودم را به دست باد بسپارم، به جریان زندگی، به کمی بی‌معنایی. گاهی ندانستن خوشی می‌آورد. هرچه بزرگ‌تر شدیم و بیشتر دانستیم، خوشحالی‌مان کم‌زورتر و کم‌‌‌زورتر شد. دوست دارم به همان دختر خیالباف کودکی‌هایم برگردم و غمی را که در دلم جوانه زده با خیال‌های روشن خاک کنم. با خیال این‌که دوباره همه‌چیز خوب خواهد شد، با خیال برآورده شدن رویاها، با خیال این‌که دوباره در این شهر باران ببارد.

  • 9 окт. 2025 г.1691из sepidgah

    توی آشفتگی‌های این روزها دوباره برگشتم به فیلم «perfect days» ویم وندرس. اولین بار توی سینما دیده بودم و حس کردم دوباره نیاز دارم برگردم بهش و دوباره جادوی فیلم برام کار کرد. این فیلم روایت هیرایاماست؛ مردی که شغلش تمیز کردن توالت‌های عمومی توکیوئه. زندگی هیرایاما بسیار ساده و بسیار خلوته. اون هرروز سر کارش می‌ره و با دقت توالت‌ها رو تمیز می‌کنه. در فضای سبزی ناهارشو می‌خوره و از درخت‌ها و بازی نور عکس می‌گیره و شب برمی‌گرده به خونه‌ش. فیلم هم این روتین رو بارها به ما نشون می‌ده. و اما جادوی فیلم کجاست؟ جادوی فیلم توی همون حلقه‌ی گم‌شده‌ی روزگار ماست. آهستگی. لذت بردن از چیزهای ساده. زندگی کردن زندگی. هر دو باری که این فیلم رو دیدم از خودم پرسیدم آیا همه‌ی ما رو از بچگی فریب ندادن؟ فریب این‌که مدام توی گوشمون خوندن زندگی یک روز شروع می‌شه؛ روزی که پولدار بشیم، روزی که موفق بشیم، روزی که همه‌ی نگاه‌ها رومون باشه. و ما همیشه منتظر بودیم یک روزی زندگی شروع بشه و برای خیلی‌هامون هیچوقت شروع نشد. کی بهمون گفت که همه‌مون باید شبیه ستاره‌های رویایی زندگی کنیم؟ از کی چشم‌هامونو روی حرکت آروم زندگی بستیم؟ فیلم وندرس بهم یاد می‌ده گاهی خوشبختی همین‌جاست. توی روزمرگی. به دور از هیاهوی دنیای بیرون و اون همه آدم که دارن دنبال نقطه شروع زندگی‌شون می‌دوان در حالی که زندگی داره از جیب‌هاشون می‌ریزه روی زمین و هدر می‌ره.

  • видео или голосовое, без подписи

  • видео или голосовое, без подписи

  • 9 окт. 2025 г.11811из sepidgah

    видео или голосовое, без подписи

  • گاهی از خودم می‌پرسم اگر تا این حدِ جنون‌آمیز، حساس و پرشور و خیالاتی نبودم، زندگی چه شکلی می‌شد؟ اگر با این شورمندی وحشتناک روی بوها، آدم‌ها، خاطره‌ها، اتفاق‌ها، کلمه‌ها، روزها و ساعت‌ها حساس نبودم، اگر زمان زیادی رو در دنیای خیال سیر نمی‌کردم، اگر بیشتر دل به واقعیت می‌دادم و کم‌تر همه‌چی رو احساس می‌کردم، اگر گاهی از شدت شوری که توی تنم جاریه به استیصال نمی‌افتادم، زندگی‌م به چه سمتی می‌رفت؟ کی بودم؟ احتمالا همه‌چیز بسیار آسون‌تر و احتمالا همه‌چیز بسیار خسته‌کننده‌تر می‌شد. نمی‌دونم.

  • بزرگ‌ می‌شی و یاد می‌گیری که هیچ فضیلتی در رنج بردن و سختی کشیدن وجود نداره؛ که همه‌ی این شعرها، رمان‌ها، نمایش‌ها و هر آنچه به رنج معنا می‌بخشند، در مقابل یک روز شادیِ از اعماق قلب، در مقابل تحقق یک رویا، در مقابل لحظه‌ای عاشق زندگی بودن، در مقابل ثانیه‌ای بیشتر داشتن آدم‌های موردعلاقه‌ت رنگ می‌بازند. ما به رنج معنا می‌دیم چون زورمون بهش نمی‌رسه، چون می‌خوایم ادامه بدیم.

  • خسته و بی‌تابم و بی‌نهایت محزون. غمم شبیه آن کوله‌ی سیندرلایی دوم دبستان که مامان می‌گفت برایت خیلی بزرگ است ولی آن‌قدر گریه‌ کردم تا بالاخره برایم خرید، از خودم بزرگ‌تر است، از آن‌چه می‌توانم به دوش بکشم سنگین‌تر است. می‌دانم حالا حالاها برنامه همین است. از سین می‌پرسم تا کی؟ می‌گوید کی می‌دونه؟ بعد دلم می‌خواهد تمام این راه دور را تا خانه‌مان، خانه‌ی پدر و مادرم بدوم و بگویم: بابا خسته شدم، کوله‌مو بگیر. همیشه همین است. هیچ‌کس نمی‌داند تو چه چیزهایی را به دوش می‌کشی؛ نمی‌داند قبل از خواب با چه چیزهایی می‌جنگی، هرکس مشغول به دوش کشیدن غم‌های خودش است، هر کس مشغول جنگ‌های خودش است. سحر اگر بود می‌گفت خب یه داستان بنویس. سحر بیشتر از هر کسی من را می‌شناسد. می‌داند تنها جادویی که تمام عمر برایم کار کرده نوشتن است، بااین‌حال دلش را ندارم بهش بگویم که جادوی سالیان سال هم دیگر نمی‌تواند کمی کوله‌پشتی سیندرلایی‌ام را سبک‌تر کند. خانم ویرجینیا ولفِ خیلی عزیزم توی کتاب اتاقی از آن خود نوشته بود: «زنی که می‌خواهد داستان بنویسد، باید پول و اتاقی از آن خود داشته باشد.» وقتی خواندمش خیلی خیلی جوان و خیلی خیلی سرکش بودم و فکر می‌کردم می‌شود همه‌چیز را تغییر داد. اما حالا، روبه‌روی منظره‌ی همیشه زیبای محل کارم همه‌چیز در نظرم به پایان خودش رسیده. حس می‌کنم به اندازه‌ی چند نفر خسته‌ام و آن دختری که هفت صبح می‌رفت سر کار و برای دیگران می‌نوشت و شب به سراغ کتاب‌های خودش می‌رفت و همیشه از گوشه‌ای امید بیرون می‌کشید، مثل آرامش قبل از جنگ برای همیشه ترکم کرده است.

  • هر بار که عزیزی رو از دست می‌دیم، تکه‌ای از زندگی‌‌مون کنده می‌شه. هر بار که آدمی که باهاش خاطراتی داشتیم می‌میره، بخشی از خاطرات ما شکننده و بی‌اعتبار می‌شن چون حالا یکی از ذهن‌هایی که اون خاطره‌ها رو به خاطر داشته خاموش شده و خاطره یکی از خونه‌هاش رو از دست داده. و زندگی همین طوری پیش می‌ره تا کم‌کم تمام بازیگرهای توی خاطراتمون جهان رو ترک می‌کنن و ممکنه یک شب از خودمون بپرسیم، آیا تمام زندگی ما یک خیال گذرا نبوده؟

  • هنوز خواندن و نوشتن را یاد نگرفته بودم که عاشق ادبیات شدم. به لطف مامان که عاشق کتاب‌قصه خریدن برای من بود و به خاطر ذهن خیال‌پردازم که همیشه دنبال چیزی فراتر از زندگی می‌گشت و همیشه به در و دیوار می‌زد تا از آن‌چه در دسترسش هست، بیشتر ببیند و تجربه کند. وقتی به سال‌های راهنمایی و دبیرستان رسیدم، نوشتن برایم خیلی جدی‌تر شد. به غیر از سال‌نامه‌هایی که روز‌به‌روز پرشان می‌کردم و به‌غیر از داستان‌ها، برای دیگران هم می‌نوشتم. انشا برای پسرعمویم، نامه برای دوست‌پسر هم‌کلاسی‌ام، کپشن برای تولد برادر دوستم، نامه‌ی سالگرد ازدواج همکلاسی دانشگاهم. پسرعمویم از مدرسه برگشت و گفت معلمش بهش گفته من که می‌دانم این انشا را تو ننوشته‌ای، اما آن‌که نوشته نویسنده‌ی بزرگی می‌شود. دوست‌پسر دوستم بهش گفته بود بعد از خواندن آن نامه‌ی عاشقانه عشقش شعله کشیده و دوچندان شده. دوستم گفت باورش نمی‌شود من که برادر ندارم بتوانم این‌طور حس یک خواهر به برادرش را به تصویر بکشم و همکلاسی دانشگاهم گفت باورش نمی‌شود من که دوست صمیمی‌اش نیستم بتوانم این‌طور یک سال زندگی زناشویی‌اش را به تصویر دربیاورم. همه‌ی این‌ها برای من تمرینی برای نوشتن بودند و ذره‌ای احساساتم در نوشتنشان دخیل نمی‌شد. چندین روز پیش دوست دیگری از من خواست برای کودک در راهش یک نامه بنویسم تا در اینستاگرام پست کند. مثل همیشه قبول کردم و نوشتم. اما این بار نتوانستم احساسات شخصی‌ام را دخیل نکنم و حین نوشتن متن به گریه افتادم. شاید از شدت مهر و حس عجیبی که در نامه‌ی یک مادر به فرزند هنوز نیامده‌اش جاری‌ست. «من دوستت دارم. هیچوقت اصراری ندارم که تو آدم بزرگ و محبوب و مشهوری بشی. برام فرقی نداره که یه هنرپیشه مشهور باشی روی سن تئاتر، یا یه نجار گوشه‌ی یه کارگاه. بهت قول می‌دم هیچ‌وقت ازت نخوام به خاطر من چیزی بشی که نیستی. این نهایت عشقیه که کسی می‌تونه بهت بده. این‌که کمکت کنه در تمام زندگی خودت باشی. این‌که در تاریک‌ترین روزها کسی رو داشته باشی که آروم و بی‌صدا پشت سرت حرکت کنه و بدون اون صدای سرزنش‌گر و وسوسه‌کننده، آماده باشه تا دستت رو بگیره. بهت قول می‌دم هیچ‌وقت نتونستن‌هام رو به زندگی تو حواله نکنم. اما ازت می‌خوام با جهان و آدم‌هاش تا جایی که می‌تونی مهربون باشی. ازت می‌خوام جزئیات رو ببینی و ساده از رنج دیگران نگذری. ازت می‌خوام نسبت به زمین، به هوا، به درخت‌ها، به حیوانات و به دل‌های غمگین بی‌تفاوت نمونی...» سپیده

  • بیشتر از یک ماه گذشته، اما هنوز گاهی بین کار سرم را به سمت چپ برمی‌گردانم تا شین را صدا بزنم که یادم می‌افتد برای همیشه از این شرکت رفته. رفته و دیگری سر جایش نشسته. روزی چند بار می‌گویم دلم برایش تنگ شده و روزی چند بار می‌شنوم که خاصیت کار همینه دیگه، یکی می‌ره، یکی میاد. از بچگی همین بودم. دیرتر از همه به جای خالی‌ها عادت می‌کردم. آن‌قدر دیر که آدم‌ها باورشان نمی‌شد. آن‌قدر که وقتی در ابتدایی همکلاسی‌ام وسط سال مدرسه‌اش را عوض کرد، چند ماه بعد به معلم گفتم دلم برایش تنگ شده و معلم به مامان گفته بود دخترتون زیادی حساس و احساسیه. آن‌قدر که وقتی بابابزرگ مرد، با همه‌ی کم‌سنی و غریبگی‌ام با مرگ، تا مدت‌ها سراغش را از مامان می‌گرفتم و در ذهنم برای همیشه رفتن بی‌معنا بود. از بچگی برای مدت‌ها رشته‌های فکر و خیالم می‌رفت دنبال آن کسی یا چیزی که دیگر نبود چون تمام آدم‌های کم‌تعدادی که بخشی از قلبم و زندگی خلوت و کم‌آدمم‌ را درگیر می‌کنند و حتی اشیا برای من یگانه‌اند. هر آدمی جهانی از ویژگی‌های منحصربه‌فرد است و جای خالی‌اش برای همیشه خالی می‌ماند. جای کسی با دیگری پر نمی‌شود. حتی اگر من از آن‌ها عبور کنم و حتی اگر دوست چندان خوبی نباشم و پیام‌ها را دیر به دیر جواب بدهم. تا وقتی نخی از قلبم به سمت دیگری روانه است، جای خالی‌اش را کسی دیگر پر نخواهد کرد.

  • اندوه همیشه به آدم چسبیده؛ انگار که دست و‌ پای آدم باشه. حتی شاید نزدیک‌تر و عمیق‌تر. ممکنه آدم یه روزی دست یا پاش رو از دست بده، ولی هیچوقت آدم بی‌اندوه نمی‌بینی. شادی اما شکننده‌ست؛ مثل وقتی توی‌ حیاط مدرسه مشت‌هات رو پر از آب می‌کنی و هرچقدر انگشت‌هات رو به هم‌ می‌چسبونی، باز قطره قطره می‌ریزه و‌ کم می‌شه. همیشه باید بگردی دنبالش. همیشه دوره و سخته. غم ولی می‌خزه زیر پتوت، می‌ریزه لای کتابت، می‌شینه روی مژه‌هات. شادی رو هل می‌ده کنار و میاد تا زخم‌ها رو تازه کنه. برای همین هر لحظه ممکنه پات گیر کنه‌ به غمی و یادت بیفته به تمام از دست رفته‌هات، به جمله‌های تلخی که از کسایی که انتظار نداشتی شنیدی، به این‌که‌ زورت کمه در برابر زندگی. اما باید پا شی و با چنگ و دندون شادی رو از گوشه‌کنارهای دور از دسترس بکشی بیرون، چون به هر حال هنوز زنده‌ای.

  • اگر یک روزی معجزه‌ای چیزی بشود و واقعا دنیای دیگری در کار باشد و ببینمت، که بعید است، بهت می‌گویم زندگی واقعی از همان‌جایی شروع شد که تو مُردی. برایت تعریف می‌کنم که چطور مرگت سیلی زد توی صورت دخترک خوش‌خیال درونم و یک‌هو سرم را بلند کردم و دیدم زندگی شوخی ندارد. دست می‌اندازد عزیزترین‌هایت را می‌برد زیر خاک و دوباره بهارش را با شکوفه‌های رنگی می‌فرستد تا تو بدانی رنجت هیچ جای جهان را نگه نمی‌دارد و خلال دندانی هم نیست لای چرخ جهان، چه برسد به چوب! بهت می‌گویم در اولین بهار بعد از رفتنت چطور بین امید و ناامیدی کشیده شدم و تلو خوردم و دیدم باید دوباره زندگی کنم. بله عزیزم، ما خاطره‌هایمان را زیر خاک می‌کنیم و برمی‌گردیم به زندگی، بهارها می‌بینیم، به دست می‌آوریم و از دست می‌دهیم تا خودمان روزی خاطره‌ای شویم زیر خاک. اما دل‌خوشم که تو از جایی بین آسمان‌ها زخم‌های روی قلبم را ببینی و برای جان کندم برای بازگشت به زندگی دست به هم بکوبی و دست بکشی رو سر دختر خوش‌خیال درونم که دیگر چیزی ازش باقی نمانده. سپیده بیگدلی

  • «ما قحطی بزرگ و جنگ رو گذروندیم، اینم می‌گذره!» این رو میم گفت. وقتی با تردید و بی‌حوصلگی بهش گفتم: «دیدی رسید به صد؟» بعد هر دومون ساکت شدیم و توی فکر فرو رفتیم. احتمالا توی فکر این‌که پس جوونی‌مون چی؟ راستش رو بخواید من با میم موافقم. زندگی بسیار قدرتمندتر از هرچیزی توی دنیاست، حتی عمیق‌ترین ظلم‌ها و تاریک‌ترین صفحه‌های تاریخ. هیچ‌چیزی بالاتر از زندگی وجود نداره؛ برای مردمی که سال‌های ساله بهار رو جشن می‌گیرند، زمستون موندنی نیست. هرچند سوزش جگرسوز باشه و جوونی‌سوز. به هر حال بر ماست که ذره‌های نحیف امید رو سفت بچسبیم؛ چشم بدوزیم به قانون طبیعت که بهمون یاد داده هیچ اندوه و ظلمی پایدار نمی‌مونه. می‌گذره. هرچند این وسط جوونی و آرزوهای ما که نقطه‌ی کوچکی در دل هستی هستیم هم می‌گذره، اما بیایید جشن بگیریم که یه روزی زور بهار به زمستون می‌رسه. چه ما باشیم چه نه. همین می‌تونه کمی قلبمون رو جلا بده. پیشاپیش سال نوتون مبارک💫

  • وقتی بچه‌ای، قهرمان بی‌برو برگردت مامانه. مامان همه‌چی رو می‌دونه، همیشه می‌تونه لنگه جورابت رو پیدا کنه، همه کاری بلده و می‌تونی همه سؤال‌های دنیا رو ازش بپرسی. وقتی بزرگ و بزرگ‌تر می‌شی، قهرمان‌های مختلفی پیدا می‌کنی تا این‌که در اوج بزرگسالی، یک شبی که اندوه از شونه‌هات سنگین‌تر شده، بازم دلت می‌خواد زنگ و بپرسی: من خودم رو، خود ِ زنده و شادم رو گم کردم، می‌شه تو بیای و توی آشفته‌بازار زندگیم پیداش کنی مامان؟

  • تجربه‌ی من بعد از مرگ پدربزرگ و مادربزرگم این شکلیه که وقتی با مرگ عزیزترین کسانت روبه‌رو می‌شی، چنان رنج عظیم و مهیبی رو تجربه می‌کنی که انگار ناخودآگاهت برای زنده نگه داشتن تو سعی می‌کنه اون مرگ رو فراموش کنه و اون آدم‌رو برات زنده نگه داره. برای همین بارها و بارها در لحظه‌های ساده به یاد اون شخص می‌افتی و دوباره برات می‌میره و تو باید بارها شاهد مرگ پدربزرگ و مادربزرگت باشی.

سپیدار — tgindex