Seyed Art | سیّد آرت
Статистикаمثلاً معلم، مثلاً دانشجو ✨ برایظهور: @baraay_zohoor 💌 خیریهمون: @Seyyedart 🎓 هوشمصنوعی: @UniHoosh 🎞️ تیمرسانهمون: @Video_Footage 🖊️ تیم تایپو: @Seyyed_Typography 📬ادمین: @Alo_Seyyed پیام ناشناس: http://t.me/HidenChat_Bot?start=753383698
- Последний пост
- 5 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Технологии (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 385
- 1/48двое суток
- 441
- 1/72трое суток
- 475
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
جمعی از شاگردان شهید در یکی از مدارس، برای روز جمعه ۱۶ مرداد، مراسم یادوارهای در کهف الشهداء گرفتند. اگر فرصت داشتید از نماز مغرب تشریف بیارید. صفر تا صد این برنامه با خود بچههاست.
اربعین غیر از بار اول، هر سفر اربعینی رفتیم باهم بودیم، حتی اونهایی که نرفتیم هم باهم نرفتیم.. در روزها و شرایطی هستم که خیلی نوشتن خوبی ندارم، سه خاطره یادمه از اربعین هامون، اول خدمت با اخلاصی که در طول سفرها به پدر و مادر و حتی من داشتی! در تمام مسیرها و دفعاتی که رفتیم، معمولا سنگینترین بارها دست تو بود. توی اون گرما و مسیر، آسون نبود که ساعتها بخوای بدون غر زدن اون کیف یا چمدون بزرگتره رو با خودت بیاری و غر هم نزنی، اهل ادا هم نبودی که این کارها رو بکنی تا بعدا بگی من کردم! دوم توجهت به همه آدمها در مسیر، مثلا شب آخرِ آخرین سفرمون، برای بچههای خونهای که چند روز سکونت داشتیم در کربلا، از حوالی حرم دوتا هدیه خریدی و بهشون دادی. هنوز ذوق هردوتاشون رو یادمه.. حتی وقتی داشتیم خداحافظی میکردیم یادت افتاد یه شیشه عطر نو که تازه خریده بودی همراهته و به پدر خانوادهشون هدیه دادی.. سوم هم در نرفتنهامون بود! دو یا سه سال متفاوت به دلایلی دل پدر و مادرمون راضی به رفتن ما نبود و قرار بود باهم بریم، اما به خاطر همین که دلشون ازمون راضی باشه نرفتی و نرفتیم. که عاقبت بخیری هم در همین نرفتن با رضایت پدر و مادر بود، نه رفتن بدون رضایتشون.. به جاش الان انشاءالله پیش ارباب بیکفن مهمان هستی. اما همه اینها به کنار، امسال چه خوش روزی بودی که اینهمه از رفقا و آشنایان به نیابت از تو قدم برداشتند، کاش تو هم پیش ارباب یاد همگی باشی.
بزرگان ما میگویند اگر فقط بتوانی دو رکعت نماز خالص برای خدا بخوانی، عاقبتت بخیر شده و بهشت بر تو واجب! کمی قبل صحبتهای امام روحالله (ره) را میدیدم که یا از سر تواضع یا هرچه، میگفت شهادت میدهم در کل عمرم رکعتی نماز برای خود خدا خالصانه نخواندهام.. یاد حرفهای مختلفی که باهم میزدیم افتادم! معمولا آخرش به همین چیزها میرسید که کاش بتوانیم ذرهای خالص برای خدا باشیم، که اگر اینگونه شد دیگر نه اذیت و ملامت بقیه مهم است و نه سختیهای فراوان در راه.. روزی که این برگه خطاطی شده را گرفتی من پیشت نبودم، شب وقتی زدی کنار صورتت جایی که میخوابی دیدمش. فکر کنم چند هفته قبل از شهادتت بود. الان میفهمم که انگار راه حل را فهمیده بودی.. وسط این زمانه نامرد که از هرجا و هرکس، واقعا هرجا! واقعا هرکس! داشت بهت فشار و اذیت وارد میشد و تو همچنان ادامه میدادی، فهمیدی که باید بی سر و صدا باشی تا مادر خریدارت باشد.. که چه خوش عاقبتی هم داشتی با این صبوری و تلاشها. این روزها من تو را نمیبینم اما تو که داری میبینی! نگذار کسی که بیست و چند سال کنارت بود و سعی میکرد احساس تنهایی نکنی، خودش تنها بماند..
۱ تلفن زنگ میخورد که آماده سفر خادمی نجف باش! بیاد برادر شهیدت در مضیف مولا کار میکنند و تو هم بیا. ۲ به سمت یار حرکت میکنیم.. در راه یاد تمام سفرهای اربعینم میافتم که هیچکدام بدون علی نبود و حالا دیگر کنارم نیست تا با اینکه برادر بزرگتر است، خودش را لوس کند و روی شانه یا پای من سر بگذارد و بخوابد. ۳ به حرم رسیدیم و مستقر شدیم، عکس عزیز برادرم روی دیوارهای آشپزخانه حرم نقش بسته، چه سعادتی! چه کردی که مولای دو عالم اینگونه تو را خرید.. ۴ رو به روی ضریح حضرت، مردی پسرش را نوازش میکند و رو به مولا میگوید: "پسرم رشید بشه، بزرگ بشه، بدرد امام زمانش بخوره.." ناخودآگاه یاد برادر رشیدم میافتم و فدای امام زمانش شدن.. احتمالا پدر ما نیز همین دعاها را وقتی که کوچکتر بودیم محضر مولا برایمان کرده. ۵ در تمام طول چند روز نوکری، همان اندک با ریا و بدردنخور کارها را هم فقط به نیت عزیز برادرم انجام دادم، هرچه سختتر میشد بیشتر خدا را شکر میکردم تا او هم در محضر مولا بیاد من باشد.. ۶ پارسال نیمه رجب با عدهای از همین گروه کربلا آمدیم، رسم این بود هرکس به نیت یک شهید صلوات میگیرد تا برکت مجلس بالا برود. در آن سفر قبلی کلی فکر کردم که کدامیک از شهدای مورد توجهم را ذکر کنم، اما ایندفعه.. ایندفعه دیگر خودمان شهید داشتیم. حس عجیبی بود که به فاصله چندماه ایندفعه برای شهید گفتم به نیت عزیز برادرم.. ۷ امیدوارم هیچوقت عزیزتان را ناگهانی و آن هم زود از دست ندهید. هنوز هم گاهی مثل دفعه آخری که حرم رفتم ناگهان فکر میکنم که: "واقعا دیگه علی نیست؟!" و خاطرات مختلفی پشت سر هم جلوی چشمان اشکبار حرکت میکنند.. الحمدلله که آغوش پدر در حرمش باز بود و میشد راحت و بی دغدغه خود را در آن رها کنم. ۸ در نهایت سفر ما ختم به زیارت کربلا میشود، اول حضرت عباس علیهالسلام را با دل شکستهام زیارت میکنم و میگویم که شما میدانید.. بماند. پس از آن در ایام شهادت امام حسن مجتبی به زیارت برادر کوچکتر او امام حسین علیهماالسلام میروم. میگویند هرکه را دوست داشته باشی شبیه او میشوی! البته من نالایق و کمترین کجا و آقای شهید عطشانمان کجا.. اما اباعبدالله علیهالسلام چندبار داغ برادر دید! وقتی برادر بزرگترش را از دست داد فرمود غارت زده کسی نیست که مالش را بردهاند و کسیست که همچو من برادری همچو حسن علیهالسلام از دست داده.. وقتی برادر علمدارش را در کربلا از دست داد هم گفت که الان کمرم شکست و بعد مقتل میگوید به سمت خیمهها آمد درحالی از گریه شدید، آقای ما مثل کودکان اشکهای خود را با آستین پاک میکرد.. همچنین در همان صحنه کربلا داغ برادران دیگرش که فرزندان رشید امالبنین سلاماللهعلیها بودند را هم دید.. ۹ خدا را شکر میکنم که شاید اندکی شبیه معشوق خود شدم و عزیز برادرم را اینگونه از دست دادم، که البته در حقیقت او را بدست آوردم.. کاش این شروع شبیه شدنم به ارباب بیکفن باشد و تمام زندگیام مثل او شود.. آنگونه که در نهایت، اجل با شهادت به سراغم بیاید، انشاءالله..
فشار قبر نمیدونم جایی داریم این مطلبی که میخوام بگم رو یا نه، ولی تجربه شخصیه. یادمه علی از نوجوانی درمورد عالم پس از مرگ و به خصوص شب اول قبر خیلی میخوند و درموردش فکر میکرد. حتی چندبار بهم گفت که من خیلی از شب اول قبر میترسم.. خوشبحالش که توفیق شهادت پیدا کرد و انشاءالله کارش رو هم اون شب اهل بیت علیهمالسلام راه انداختن به حرمت خون و جونی که داد.. روزی که برادرم رو تشییع و به خاک سپردیم، قبل از اینکه بیاد توی خونه ابدی خودم رفتم و هرچی سنگ ریز و درشت بود درآوردم تا به نگاه ناقص خودمون، بدن عزیز برادرم اذیت نشه. زیر سرش رو با خاک نرم درست کردم و با دستای خودم گذاشتمش همونجا. تا مراحل قبل تلقین و خود تلقین انجام بشه و برای آخرین بار صورت ماهش رو ببوسم و لحد رو دونه دونه بذارم، زمان نسبتا زیادی اون پایین بودم، تنها با علی. شب که برگشتیم و دم اذان مغرب شد، سفره افطاری داشتیم و همه نشسته بودند منتظر اذان، یاد ندارم در طول عمر اندکم لحظاتی شبیه اون لحظات درک کرده باشم.. انگار کسی دو دستی قلبم رو گرفته بود و محکم فشار میداد! اصلا نمیدونستم داره چه اتفاقی میفته تا اون وقتی که یادم افتاد شب اول قبر عزیز برادرم داره شروع میشه.. نمیدونم اینکه مدت طولانی در قبر بودم باعث شد اون فشار رو حس کنم یا چه دلیل دیگهای، اما پاشدم و نمازم رو خوندم و شروع کردم به خوندن نماز لیلةالدفن برای علی، نماز رو که خوندم در سجده آخر بغضم شکست، بغضی که در اون چند روز سخت هیچوقت نذاشتم بشکنه چون شاید تکیه خیلیها توی اون شرایط خواسته و ناخواسته به من بود.. بعد از دقایقی، دیگه اون فشار عجیب رو حس نمیکردم. نمیدونم چه اتفاقی افتاد و چی بود، ولی در این شب خاص که رهبر شهید و عزیزمون به خاک سپرده شدند و خیلیها داریم براشون نماز شب اول قبر میخونیم یادم اومد که بنویسم.. اخیرا هم یکبار که علی پیشم اومده بود و خودش گفت اگر سوالی ازم داری بپرس، وقتی گفتم از اونور چخبر؟ دوتا جمله گفت که هرکدوم سالها فکر کردن داره.. اول گفت مراحل اینجا خیلی طولانیتر از چیزیه که فکرش رو بکنیم.. (فکر کنید شهید داره اینو میگه و وای به حال من گنهکار) دوم هم گفت یادت باشه همه کارهی عالم امکان، امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیهالسلامه.. انشاءالله که بابا علی دستگیر ما هم باشه و سرانجام ما هم شهید راهشون بشیم مثل رهبر عزیزمون..
.
خوشبحالت که این روزها رو از بالا میبینی و رفتی، نه از اینجایی که ما هستیم.
مزار شهید سیدعلی یوسفی تهران، بهشت زهرا سلاماللهعلیها گلزار شهدا، قطعه ۲۶، ردیف ۵۰، شماره ۴۲ لوکیشن در بلد: https://balad.ir/p/PnMjtShehe6z82 لوکیشن در نشان: https://nshn.ir/e97bQzM4Wx49IE
(۲) خیلی گیج بودم از داروهایی که زدن بهم، کمکم صدای گریههای بچهها هم شروع شد. مردهای بیست و اندی ساله مثل زنان بچه از دست داده زار میزدند.. همزمان یکی داشت خبر شهادت آقا رو اعلام میکرد. من که در حالت عادی هم از مریضی و خستگی توان پاشدن نداشتم، اون موقع نمیدونم چطور تونستم پاشم و چیشد ولی وضو گرفتیم و آماده شدیم بریم مسجد دانشگاه. گفتن بعد نماز قراره بریم میدون انقلاب. رفتیم و بعد از نماز، مثل یتیمها روضه عجیب و غریبی گرفتیم.. هنوز هیچکس باور نمیکرد چه اتفاقی افتاده.. به خودم اومدم که به بچههای تیممون اعلام کنم موارد مربوط رو تولید یا منتشر کنن، همینطور که داشتم مینوشتم متوجه شدم دارن به سمت اتوبوس میرن. جمعیت زیاد بود و چند نفری هم ماشین آوردیم. اصلا نمیفهمیدم چه اتفاقی افتاده.. انگار درد و مریضی که دو ساعت قبل من رو از پا در آورده بود و تا بیمارستان رفته بودم در برابر داغ و خبری که شنیده بودم هیچ بود.. فقط حرکت میکردم تا زودتر برسیم. رسیدیم و ساعاتی اونجا بودیم برای عزاداری در عین بهت. خیلی فشار سنگینی بود و هی داشت شلوغتر میشد. حالم از داروهایی که زده بودم بد بود و میخواستم برگردم، برای همین خیلی دقیق یادم نیست چه تماسهایی داشتم و چه گذشت تا به دانشگاه برسم، حوالی ساعت ۱۱ رسیدم و ناخواسته افتادم تا کمی استراحت کنم. تقریبا یک ساعت یا کمتر گذشته بود که با صدای چند انفجار مهیب و سنگین از خواب پریدم، پاشدم و دیدم دود انفجار نزدیکه و دم کوههای سمت شمال غرب تهران.. اومدم داخل، اذان شروع کرد به گفتن، باز ناخواسته همون وسط اذان خوابم برد. کمی بعد با صدای گوشی بیدار شدم، یکی از رفقا زنگ زده بود نگران صداها که ما سالمیم یا نه، دو سه دقیقه حرف زدیم و قطع کردم، دیدم پیامک اومد از فلان رفیق مسجدی ۱۲ تماس از دست رفته دارم! اول تعجب کردم بعد دیدم درسته، زنگ زدم چندبار اشغال بود. این وسط یکی دوتا از بچههای بسیج بهم زنگ زدن، من و من میکردن، یکیشون گفت: راستی از سیدعلی خبر داری؟ اینو که گفت دلم ریخت.. گفتم چیشده؟ گفت هیچی.. همینجوری پرسیدم. قطع کردم، دوباره به همون که ۱۲ بار زنگ زده بود زنگ زدم تا خلاصه برداشت، اولش عادی و سرحال سلام و علیک کرد، گفتم کجایی؟ پیچوند، داد زدم که علی کجاست؟ زد زیر گریه و گفت خودم در آوردمش.. اینو که گفت پاشدم و نمیدونم چجوری و با چه سرعتی خودم رو به حوزه بسیج رسوندم، اونجا که رسیدم و دیدم چیشده، کمرم شکست.. شکستنی که هیچوقت جبران نمیشه مگر با ملحق شدن به عزیز برادرم.. این تازه شروع اتفاقات بود! اما بیش از این نمینویسم فعلا، تمام زندگی و عمر ما، و اندک سختیهایی که میکشیم به فدای یک لحظه از عمر عمه جان امام زمان، حضرت زینب کبری سلاماللهعلیهما که در همین ایام چه سختیها کشیدند..
(۱) از طولانی ترین شب و روز عمرم مینویسم، کمی قبل تر، جمعه شب با یکی از رفقا مصلا بودم برای نمایشگاه قرآن، دیروقت بود و سحری رو هم حتی توی ماشین خوردیم. یه کم احساس مریضی میکردم، اومدم دانشگاه و بعد نماز خوابیدم تا صبح به کلاس برسم. ساعت ۱۰ و ۲۰ دقیقه با صدای یکی از رفقا بیدار شدم: پاشید اسرائیل بیت آقا رو زده بدبخت شدیم!.. با این جمله که بیدار بشی دیگه هیچ کلاسی و تاخیری برات مهم نیست. گوشیها رو گرفتیم دستمون، اخبار پشت سر هم میومدن.. نوتیف بادصبا که هک شده بود اومد: کمک در راه است.. کم کم خبرهای موثق از جاهای مختلف میگفتند که آقا حالشون خوبه و اونجا نبودن.. دلشوره داشتیم هنوز ولی کمی هم آروم شده بودیم. با اعلام خبر حمله موشکی ایران در کمتر از دو ساعت فهمیدیم جنگ شروع شده و باید خیابون رو دریابیم چون تازه ایام شبه کودتای نحس دیماه رو پشت سر گذاشتیم. با بچهها راه افتادیم و رفتیم جایی که نیاز به کمک بود، بین راه علی برای آخرین بار بهم زنگ زد، نگران بستههای ارزاق بود که به دست خانوادهها برسه و خیلی تاکید کرد لطفا حواست باشه به هوای جنگ یه وقت اینا نمونه دستمون.. که کاش میدونستم آخرین تماسمونه.. رسیدیم به مقر، لباس بسیج پوشیدیم و با موتور به سمت محل استقرار حرکت کردیم، هنوز یادمه صف نونواییها قیامت بود! اکثر مردم با باکسهای آب معدنی و وسایل در صندوق ماشین داشتن از شهر بیرون میزدن.. وسط همین اتفاقات و نگرانیها که خیابون شلوغ نشه، یک دسته از ایست و بازرسی جدا شدیم تا به محله ستارخان بریم، اونجا معمولا زودتر و جدیتر شلوغ میشد در ایام اغتشاش. علی اینا هم ۱۸ و ۱۹ دی اونجا بودن و با خودم گفتم حتما اگر بریم اونجا میبینمش.. رفتیم اون سمت و افطار مختصری با همون شرایط خوردیم، عجیب بود که صدای حمله و انفجاری نمیومد! خیلی شرایط غریب و مشکوکی بود.. یکی از رفقا از کرمانشاه زنگ زد و خبر گرفتم متوجه شدم اونجا درگیری در آسمان بالاست، اما اینکه تهران خبری نبود هنوز برای هممون عجیب بود. هوا سرد شده بود و حس مریضی من هم بیشتر.. در همین حال بودیم که دستور تخلیه مقر صادر شد، گفتن قراره بزنه و زودتر باید خالی کنیم همه چیز رو. رفتیم و هرچی که میشد رو بیرون آوردیم و رفتیم به سمت مقر جایگزین. باز از اونجا حرکت کردیم با موتور تا به ایست و بازرسی ملحق بشیم و شیفت عوض کنیم، وسط راه یکی از رانندهها تصادف کرد و مجبور شدیم بمونیم تا حل بشه، تقریبا ساعت ۱ شب بود، یهو دیدم کم و بیش از اطراف صدای جیغ و داد میاد، اون وقت شب عجیب بود.. یکی دوتا موتور و ماشین با سرعت زیاد از کنارمون رد شدن و با شادی گفتن: (آقای) خامنهای مرد!.. گوشیم چندبار زنگ خورد، نمیدونم چرا فکر میکردن من خبر دارم! به همشون گفتم نمیدونم چیشده ولی همه منابع موثق توی اخبار گفتن آقا سالمه.. هوا سرد بود، ولی انگار از داخل هم یخ زده بودم.. رفتم اخبار رو چک کردم متوجه شدم یک خبرگزاری خارجی خبری اعلام کرده و تکذیب کرده، کمی خیالمون راحت شد که احتمالا اینترنشنال هم از همین منبع گفته یا قصد جنگ روانی داره.. با همین نگرانیها سر میکردیم و زمان میگذشت. اصلا حالم خوب نبود، به بچهها گفتم نمیتونم تا صبح سرپا بمونم باید حتما برم دکتر، در نهایت هم اونقدری حالم بد شد که نتونستم خودم رانندگی کنم و من رو بردن بیمارستان.. اونجا آمپول و دارو و.. زدم و قرصها رو هم گرفتم و اومدم دانشگاه. اینقدر حالم بد بود که حتی نتونستم سحری بخورم و حوالی ساعت ۳ خوابم برد. هنوز یک ساعت نشده بود که خوابیدم، با یک صدای لرزان که از پشت بلندگوهای خوابگاه میومد بیدار شدم، (ادامه👇)
без подписи
اولین شب هشتم بدون تو همهی ما و خانوادههامون فدای علی اکبر امام حسین علیهالسلام.. از اولش هم جور دیگری دلم برای روضه آقا علی اکبر میسوخت در روضهها، از موقعی که تو شهید شدی هم توفیق ما بود که زیاد ازشون برای من و خانواده خوندن.. امسال ما هم علی اکبرمون رو نداریم دیگه. در تمام ساعات و لحظههایی که بر من گذشت، مخصوصا جاهایی که باهم تنها بودیم روضهها برام تداعی میشد.. خدا میدونه اصلا آسون نیست گریه نکردن برای این داغ ولی گریههام رو نگه داشتم برای این شبها. جایی که رسیدم بالای سرت بماند که اگر عمری بود فردا بنویسم، اما جایی که با دستای خودم توی خونه ابدی گذاشتمت و برای آخرین بار قد رعنات رو دیدم، جایی که دور و بر ما شلوغ بود در عین تنهایی، دلم برای مردی سوخت که پسرش رو تنهای تنهای تنها درحالی که ارباً ارباً بود از خاک صحرا روی عبای خودش جمع میکرد و عدهای هلهله میکردند.. تمام لحظات عمرم فدای اون آقا. علی جان! خوش بحالت که تو هم تشنه در راه خدا جان دادی، اما علی اکبر (ع) در حدی تشنه بود که در میانه جنگ برگشت پیش پدرش و گفت که از تشنگی توان ندارم.. تا جایی که حضرت زبان در کام او گذاشت تا کمی رفع عطش کند و برای همیشه رفت.. تو وقتی دفعه آخر میرفتی هیچکدوم از ما نمیدونستیم که دیگه قرار نیست دیدار تازه کنیم، اما جوان رعنای امام حسین علیهالسلام وقتی گفت که میرود، چون اهل خیمه و پدرش میدونستن که برگشتی در کار نیست وداع خیلی سختی کردند.. تو وقتی داشتی لحظات آخرت رو میگذروندی از لبخندت که باقی مونده بود معلوم بود که مولا رو دیدی، علی اکبر علیهالسلام هم فرمود صدای رسول خدا را میشنوم اما پدرش و شاید عمهاش از بالای تل هم داشتند میدیدند که هرکس با هرچه داشت بر تو میزد.. برای پدر خیلی سخته این لحظات.. واقعا این هم کمه که آرزو کنم برای همین لحظات اباعبدالله علیهالسلام بمیرم، چه برسه برای اونهمه مصیبت در یک نصفه روز.. هرچه بود تو رفتی و عاقبت بخیر شدی، حالا این روزها شاید اندکی و خیلی خیلی کم ما هم حس کنیم که ذرهای از مصیبت مولای ما چه بوده.. این شبها و حتی از قبلتر درد و غم و سوز جگر من برای آقای تنهای کربلاست، آدم وقتی در این مصیبت فکر کنه دیگه هیچ چیز از مصیبتهای خودش مهم نیست و باقی نمیمونه! کاش لااقل ما هم روزی بتونیم بگیم: دل فدای او شد و جان نیز هم..
در کتاب کامل الزیارات از امامباقر علیهالسلام روایت شده که: امام حسين عليهالسلام از كربلا، به برادر خود محمّد بن حنفيّه نامهای نوشت. نامه این بود: «بِسمِ اللّه الرَّحمنِ الرَّحيمِ، مِنَ الحُسَينِ بنِ عَلِي إلى مُحَمَّدِ بنِ عَلِيٍّ ومَن قِبَلَهُ مِن بَني هاشِمٍ، أمّا بَعدُ، فَكَأَنَّ الدُّنيا لَم تَكُن وكَأَنَّ الآخِرَةَ لَم تَزَل، وَالسَّلامُ.» «به نام خداوند رحمتگر مهربان. از حسين بن على به محمّد بن على و ديگر فرزندان هاشم. امّا بعد: دنيا چنان است كه گويى هرگز نبوده است و آخرت، چنان است كه گويى همواره بوده است! بدرود». آه از دنیا و این روزها! در بیوفایی دنیا همین بس که امروز به جای اینکه مثل هرسال باهم برنامهریزی کنیم تا بچهها رو کجا اردوی اول ببریم، من باید تنها بیارمشون مزار تو.. شب اول محرم بهجای اینکه باهم قرار بذاریم کدوم هیئتها بریم و خودمون چه کنیم و بچهها رو کجا ببریم، من درحال برنامهریزی هیئت باشم به یاد تو.. خودت خوب میبینی که اوضاع چجوریه! اهل جا زدن یا غر زدن نیستم اما گله دارم از نبودنت.. درسته تو شهید شدی و هزاران هزار مرتبه بالاتری، درسته این شهادت لطف خدا و نتیجه زحمات خودت بود، اما مشتی! تو این دست تنهایی رو تجربه نکردی.. یه موقعایی من نبودم و یه موقعایی تو برای هر کاری، اما تهش که باهم بودیم! تهش که دلگرمی هم بودیم.. نه اینکه احتمال بدم اینا رو میخونی و میشنوی، مطمئنم که همینه! چون دیشب مثل چندبار گذشته وقتی بهت گله کردم که چرا تنهام گذاشتی؟ اومدی پیشم و باز سفت بغلم کردی.. خوبیش اینه که رفتی اما بیمعرفت نیستی و حواست به داداش کوچیکه هست! ما که وظیفمون رو انجام میدیم تا هر زمان باشیم، اما تو ام یادت باشه کمتر از اون رفتنی که داشتی رو برای ما نخوای.. به قول یکی از رفقا به خاطر ما به امام حسین علیهالسلام رو بزن که عاقبت ما هم شهادت باشه..
یادش بخیر، همین ساعات شب که میشد مخصوصا پنجشنبه جمعهها که خونه بودیم هردو، معمولا تا دیروقت یا حتی اذان صبح باهم حرف میزدیم. گاهی تو خسته و بهم ریخته بودی گاهی من، گاهی هم هردو سرحال بودیم و درحال پیگیری و برنامه ریزی کارهامون. خیلی سعی کردم و میکنم که این کانال و متنها تبدیل به احوالات شخصی نشه، حقیقت امر هم اگر گاهی احساسات در متنها هست برای اینه که سخن اگر از دل برآید، بر دل نشیند. و الا خدا میدونه و علی هم همینطور که ذرهای نگاهم به این نوشتهها چیزی جز زنده نگه داشتن یاد شهید عزیزمون نیست. از علی یاد گرفتم که جای درد دل توی سجادهست و حرم! نهایت پیش برادر که خب وقتی بود و همو داشتیم میگفتیم، الان هم من اگر دیگه خیلی احساس تنهایی کنم مثل بعضی روزها میرم پیشش و حرف میزنیم. میخوام بهتون بگم قدر لحظات رو بدونید، پارسال همین روزها که جنگ ۱۲ روزه شروع شد فکرش رو هم نمیکردم یکسال بعد چنین اتفاقاتی برام افتاده باشه! دوست دارم بهتون بگم همونطور که حتی شبها به علی هم میگفتم و آرومش میکرد، که واقعا روی هیچکس در این دنیا حساب نکنید! رفیق ترین رفقا، نزدیکترین آدمها و هرکسی که فکرش رو بکنید هم در جای خودش تنهاتون میذارن چون ذات دنیا همینه. فقط خدا میمونه و اهل بیت.. فقط خانواده برامون میمونه و نهایت اونی که ارتباطش به خاطر خداست.. که البته خدا در قرآن میفرماد روز قیامت حتی پدر و مادر و فرزند و خواهر و برادر و.. هم از یکدیگر فرار میکنند.. به قول یه عزیزی خدا اتفاقا میبینه تو به چی تکیه میکنی و همون رو میگیره تا نشون بده هیچ وجه و وجودی جز خودش باقی نیست.. بزرگترها میگن شهید هم دقیقا اون زمانی شهید میشه که از همه کس و چیز دل کنده باشه و فقط در نگاهش خدا باشه و بس! که کاش عاقبت، پشت اسم ما هم نوشته بشه: «مثل مادرش، شهید مفقودالاثر»
هرکس درگیر کار خودش بود! تقریبا همه شاد بودند، عدهای در صف منتظر رسیدن نوبت و عدهای هم مشغول به خوراکی یا هدایایی که گرفته بودند.. نگاهم به تو و خندهت افتاد، با خودم گفتم کاش من هم مثل تو باشم! هرسال عید غدیر خودت اینجا بودی و کمک میکردی، امسال هم علاوه بر اینکه قطعا همینجا کنارمون بودی، عکست و یادت همینجا بود. انگار واقعا داشتی همینطور میخندیدی! خوشحال از اینکه اگر جانت رو در راه امیرالمومنین دادی، نام و پرچم علی علیهالسلام همچنان اینجا بالاست.. راستش رو بگم یه جاهایی واقعا جات خالی بود، مثلا موقع برق کشی، ناخودآگاه میخواستم صدا بزنم علی بیا تو قدت بلندتره اینارو وصل کن! تو ام بگی کلا ۵ سانت بلندترم تنل خودت بزن :) یا مثلا اون ساعات آخر که خیلیها رفتند و خیلیها هم مثل من دیگه نای کار کردن نداشتند، با خودم گفتم الان باید به علی بگم کمک کنه تا زودتر تموم کنیم، اما نبودی.. میدونی؟ شاید بعضی از رفقا بودن و کار هم جمع شد! اما آدم با هیچکس اندازه برادرش راحت نیست و هیچکس اندازه برادر برای آدم دلگرمی نمیشه.. مطمئنم دو چیز هیچوقت برای من عادی و کمرنگ نمیشه، اول غم نبودنت و جای خالیت که با هیچکس و هیچ چیز پر نمیشه! دوم هم خوشحالیم از اینکه عاقبتت ختم بخیر شد و الان بهترین جا هستی.. امیدوارم اهمیت اون راهی که تو براش جونت و جوونیت رو دادی هم برای بقیه عادی و کمرنگ نشه.. که از خندههات معلومه هنوز اینطوری نشده.
معراج چند روز پیش برای کاری از جلوی محل شهادتت میگذشتم، دلم نیومد و دوباره اومدم همونجایی که آخرین لحظاتت رو سپری کردی و پر کشیدی. جالبه در طول تمام این مدت حواسم به این نبود که موقعیت شهادت تو یعنی جلوی حسینیه حوزه مقاومت بسیج کجا بوده! جدای از اینکه بارها باهم همینجا اومده بودیم برای جلسات و آموزشها، و سال ۴۰۱ دقیقا روی همون سکو که جلوش شهید شدی باهم چند دقیقهای نشستیم و صحبت کردیم، این حسینیه جایی بود که تو یک عمر عبادت خدا رو داخلش کردی! شاید بقیه فکر کنن منظورم نماز و دعاست، درسته که اون هم زیاد بود اما اینجا همون مکانی بود که کلاسهای بچهها رو برگزار میکردی. از کلاسهای تقویتی درسی تا مهارتی و تقویتی.. همهی زمانت رو وقف برای خدا بودن و تربیت سرباز امام زمان کردی و چقدر شیرین که در نهایت همونجایی شهید شدی که روزها و ماهها خالصانه وقت گذاشتی برای تربیت و رشد بچهها.. میگن لحظات آخر عمر، آدم تمام زندگیش رو دوباره میبینه! یعنی توی اون لحظات تمام این خاطرات رو هم دیدی؟ شاید اصلا لبخندی که روی لبت بود برای این بود. شاید هم برای به حقیقت پیوستن وعدهی شیرین "مَن یَمُت یَرَنی" مولا.. چون خودت چند روز پیش اومدی پیشم و بعد از چندتا سوال و جواب قبل از اینکه بیدار بشم گفتی: یادت باشه همه کارهی عالم امکان، امیرالمومنین علی بن ابی طالب علیهالسلامه.. انشاءالله که نام ما هم در خیل نوکران مولای دو عالم باشه و در نهایت روزی بغلمون کنه و بگه: خسته نباشی! وقت استراحته..
خیلی ها دوباره آنلاین شدند، اما همچنان جلوی اسم تو نوشته: آخرین بازدید خیلی وقت پیش.. "دوباره آنلاینها" شاید اصلا یادشان نباشد که همین چند هفته پیش چه دسته گلهایی پرپر شدند.. چه خانوادههایی عزیز از دست دادند و چه غیرتمندانی از جان خود گذشتند تا امروز همچنان پرچم اسلام و ایران باقی بماند. شما شهدا با ایثاری که کردید جاودانه و همیشگی شدید، بدا به حال ما اگر در خدمت امام زمانمان نباشیم و به مرگ عادی برویم که آن وقت هم بودن و هم رفتنمان خسران عظیم خواهد بود..
این روزها در ایتا و بله مینویسم کانال ایتا: https://eitaa.com/seyyed_art کانال بله: https://ble.ir/seyyed_art
وصیت نامه شهید سید علی یوسفی.jpg
تصویر باکیفیت وصیت نامه برادرم شهید سید علی یوسفی مشاهده متن کامل وصیتنامه: @Seyyed_Art