tgindex
هنر شادي آفريني (دکتر سعید صادقی)

هنر شادي آفريني (دکتر سعید صادقی)

Статистика

دكتر سعيد صادقي پزشك ، هيپنوتيزم درمانگر،روان شناس سلامت نماينده انجمن هيپنوتيزم باليني ايران در استان اصفهان https://Aparat.com/raieen.ir https://YouTube.com/@raieenpsycho اصفهان مركز مشاوره رايين ۰۳۱-۳۷۷۷۰۴۴۷-۸ (فقط پیام در واتس اپ)09134034117

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
2
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Искусство
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
510
−1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
299
21 постов
Вовлечённость
58,6%
к подписчикам
Постов в день
0,3
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
140
1/48двое суток
160
1/72трое суток
173

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • <<<<<همسر من قرار نیست همه‌چیزِ من باشد>>>>>> یکی از چیزهایی که در زوج‌ها زیاد می‌بینم، این است که گاهی از همسرمان انتظار داریم همه‌ی نیازهای ما را برآورده کند. بهترین شریک جنسی‌مان باشد. بهترین هم‌صحبت‌مان باشد. بهترین دوست‌مان باشد. هم‌فکرترین آدم زندگی‌مان باشد. همسفر، همکار، همراه کوه، همراه ورزش، همراه تئاتر، همراه موسیقی، همراه کتاب و شعر... و اگر در یکی از این زمینه‌ها با ما همراه نشد، احساس می‌کنیم: «پس من برایش مهم نیستم.» اما آیا واقعاً یک انسان می‌تواند تمام دنیای انسان دیگری باشد؟ اگر من عاشق شعرم، لازم نیست همسرم هم عاشق شعر باشد. می‌توانم با دوستم شعر بخوانم. اگر عاشق کوهنوردی‌ام، می‌توانم با یک دوست کوهنوردی کنم. اگر عاشق تئاترم، می‌توانم با کسی بروم که او هم از تئاتر لذت می‌برد. اگر اهل موسیقی، ورزش، سفر یا گفت‌وگوهای فلسفی هستم، می‌توانم بخشی از این نیازها را در شبکه‌ی سالم روابط انسانی خودم تجربه کنم. این به معنای کم‌رنگ شدن رابطه‌ی زناشویی نیست. اتفاقاً می‌تواند برعکس باشد. چون وقتی از همسرمان انتظار نداریم تنها منبع تأمین همه‌ی نیازهایمان باشد، فشار کمتری روی رابطه وارد می‌کنیم. رابطه‌ی زوجی قرار نیست یک جزیره‌ی کاملاً خودکفا باشد. انسان سالم، علاوه بر رابطه‌ی عاطفی و زوجی، دوست دارد، دوست داشته می‌شود، دوست پیدا می‌کند، علایق شخصی دارد، ارتباط اجتماعی دارد، و بخشی از هویتش را خارج از رابطه حفظ می‌کند. مشکل از جایی شروع می‌شود که می‌گوییم: «اگر همسرم واقعاً مرا دوست داشته باشد، باید از همه‌چیز من لذت ببرد.» نه. ممکن است تو را عمیقاً دوست داشته باشد اما شعر دوست نداشته باشد. ممکن است عاشقت باشد اما کوهنورد نباشد. ممکن است برایت مهم‌ترین آدم زندگی‌اش باشی اما نتواند بهترین هم‌صحبت تو در تمام موضوعات باشد. و این‌ها لزوماً نشانه‌ی کمبود عشق نیستند. یک رابطه‌ی خوب، همه‌ی نیازهای ما را تأمین نمی‌کند؛ اما یک پایگاه امن می‌سازد که از آنجا می‌توانیم زندگی بزرگ‌تری داشته باشیم. همسرمان قرار نیست همه‌ی جهان ما باشد. قرار است بخش مهم و عمیقی از جهان ما باشد. و شاید عشق بالغ همین باشد: نه اینکه بگوییم: «تو باید همه‌چیز من باشی.» بلکه بگوییم: «من تو را دوست دارم، اما برای کامل کردن زندگی‌ام فقط به تو وابسته نیستم.» این نگاه، از رابطه چیزی کم نمی‌کند. گاهی دقیقاً همین است که اجازه می‌دهد رابطه نفس بکشد. """"سعید صادقی"""" ۲۲ مردادماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • ((((گاهی یک جمله، آدم را از تهِ چاه بیرون می‌آورد)))) یکی از مراجعانم که خارج از کشور زندگی می‌کند، اخیراً فهمیده که سرطان سینه دارد. می‌گفت وقتی پزشک به او گفت سرطان دارد و احتمالاً باید یکی از سینه‌هایش به‌طور کامل برداشته شود، انگار همه‌چیز درونش به هم ریخت. همزمان عصبانی بود، گریه می‌کرد، می‌خندید، پرخاش می‌کرد، بی‌خیال می‌شد و دوباره غمگین می‌شد. آدم‌ها دورش جمع شدند. خیلی‌ها دوستش داشتند. خیلی‌ها نگرانش بودند. اما جمله‌هایی که می‌شنید، کمکی به او نمی‌کردند. «قوی باش.» «همه‌چیز درست می‌شود.» «مثبت فکر کن.» «تو از پسش برمیای.» می‌گفت می‌دانستم همه از روی محبت این حرف‌ها را می‌زنند؛ اما هیچ‌کدام به آن چیزی که در درون من اتفاق افتاده بود، دست نمی‌زد. تا اینکه یک روز، یکی از همکارانش که دوست و کارفرمایش هم بود، حرفی زد که برای او تبدیل به یک لحظه‌ی فراموش‌نشدنی شد. او دونده‌ی نیمه‌حرفه‌ای بود. به او گفت: «اگر اجازه بدی، این بار می‌خوام به خاطر تو بدوم.» و بعد جمله‌ای گفت که شاید حتی از جمله‌ی اول هم مهم‌تر بود: «لازم نیست الان جوابم رو بدی. می‌تونی فکر کنی.» همین. نه سخنرانی. نه نصیحت. نه «قوی باش». نه انکار سرطان. نه وعده‌ی اینکه حتماً همه‌چیز خوب می‌شود. فقط یک انسان که به انسان دیگری گفت: اگر اجازه بدهی، من بخشی از این مسیر را با تو راه می‌روم. و عجیب این بود که همین جمله حال او را تغییر داد. می‌گفت: «انگار یک‌دفعه چیزی در من جابه‌جا شد.» و بعد جمله‌ای گفت که برای من از همه عجیب‌تر بود: «دیگه حتی خود مرگ هم برام اون‌قدر ترسناک نبود.» چرا؟ آیا آن دونده سرطان را درمان کرده بود؟ نه. آیا آینده را تغییر داده بود؟ نه. اما شاید برای چند لحظه، چیزی عمیق‌تر از ترس از مرگ را تغییر داده بود: تجربه‌ی تنها بودن در برابر مرگ. گاهی انسان در رنج، فقط از درد نمی‌ترسد. از این می‌ترسد که مجبور باشد این درد را تنها تحمل کند. و اینجاست که رابطه‌ی انسانی می‌تواند معنای عجیبی پیدا کند. رابطه‌ی سالم همیشه درمان بیماری نیست. اما می‌تواند درمانِ تنهاییِ بیمار باشد. می‌تواند به انسان بگوید: «من نمی‌توانم جای تو این درد را تحمل کنم؛ اما می‌توانم کنارت بمانم.» و شاید این یکی از عمیق‌ترین شکل‌های عشق باشد. عشقی که نمی‌گوید: «نگران نباش، همه‌چیز خوب می‌شود.» بلکه می‌گوید: «می‌دانم ممکن است خیلی سخت باشد؛ اگر اجازه بدهی، تنهایت نمی‌گذارم.» این تفاوت بزرگی است. چون جملات کلیشه‌ای گاهی تلاش می‌کنند احساس انسان را تغییر دهند؛ اما ارتباط عمیق، اول تلاش می‌کند احساس انسان را ببیند. و شاید همین دیده‌شدن، خودش بخشی از شفای روان باشد. گاهی یک انسان در تاریکیِ عمیقِ ترس، بیماری، فقدان یا مرگ فرو رفته است. ما نمی‌توانیم او را از آن تاریکی بیرون بکشیم. اما شاید بتوانیم... چراغی روشن کنیم و کنارش بنشینیم. و گاهی همین کافی است که آدم بفهمد: «من هنوز تنها نیستم.» """سعید صادقی"""" ۲۰ مردادماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • 8 авг.174161

    (((((وای بر سرزمینی که به قهرمان نیاز دارد))))) برتولت برشت در نمایشنامه‌ی «زندگی گالیله» جمله‌ی عجیبی دارد. وقتی گالیله، زیر فشار، از باور علمی خودش عقب‌نشینی می‌کند، شاگردش به او می‌گوید: «وای بر سرزمینی که قهرمان ندارد.» و گالیله پاسخ می‌دهد: «نه... وای بر سرزمینی که به قهرمان نیاز دارد.» شاید این جمله برای جامعه‌ی امروز ما حرف مهمی داشته باشد. ما گاهی آدم‌ها را خیلی سریع از زمین بلند می‌کنیم و به آسمان می‌بریم. یک نفر را قهرمان می‌کنیم؛ یک نفر را نماد شرافت؛ یک نفر را صدای مردم؛ و یک نفر را چنان بزرگ می‌کنیم که انگار دیگر حق ندارد انسان باشد. بعد کافی است یک روز کاری بکند که با تصویر ذهنی ما جور نباشد. ناگهان همان قهرمان، خائن می‌شود. همان آدم بزرگ، کوچک می‌شود. نمره‌ی بیستش می‌شود صفر. و ما به جای اینکه بگوییم: «این انسان، در این مورد ممکن است اشتباه کرده باشد»، می‌گوییم: «پس تمام آن چیزی که درباره‌اش فکر می‌کردیم دروغ بوده.» این فقط بی‌انصافی نسبت به یک فرد نیست. این یک آسیب اجتماعی است. چون جامعه‌ای که دائماً قهرمان می‌سازد و بعد قهرمان‌کشی می‌کند، سرمایه‌های اجتماعی خودش را یکی‌یکی می‌سوزاند. آدم‌ها دیگر اجازه ندارند انسان باشند. یا باید بی‌نقص باشند، یا باید حذف شوند. و اینجاست که یک سؤال مهم‌تر شکل می‌گیرد: آیا واقعاً لازم است یکدیگر را این‌قدر بالا ببریم تا بعد مجبور شویم این‌قدر پایین بکشیم؟ شاید یکی از نشانه‌های بلوغ اجتماعی این باشد که بتوانیم آدم‌ها را از جایگاه «قهرمان» پایین بیاوریم، بدون اینکه آنها را به «خائن» تبدیل کنیم. بتوانیم همزمان بگوییم: «این کار تو را قبول ندارم» و «هنوز ارزش‌های انسانی و کارهای خوب گذشته‌ات را انکار نمی‌کنم.» بتوانیم نقد کنیم، بدون تخریب. بتوانیم مخالف باشیم، بدون نفرت. بتوانیم یک انسان را ببینیم، نه یک بت را. و البته هر ساختار قدرتی که از شکل‌گیری اعتماد و همبستگی اجتماعی نگران باشد، از جامعه‌ای که دائماً سرمایه‌های انسانی خودش را علیه یکدیگر می‌شوراند، بی‌نصیب نمی‌ماند. اما شاید مهم‌تر از اینکه بدانیم چه کسی از این شکاف‌ها سود می‌برد، این باشد که خودمان بفهمیم چرا این‌قدر آسان وارد بازیِ قهرمان‌سازی و قهرمان‌کشی می‌شویم. و شاید از این زاویه، جمله‌ی برشت معنای تازه‌ای پیدا کند: وای بر جامعه‌ای که برای نجات خودش به قهرمان نیاز دارد. چون جامعه‌ی بالغ، به قهرمان نیاز ندارد. به شهروندان مسئول نیاز دارد. و شاید مهم‌تر از آن، به انسان‌هایی نیاز دارد که بتوانند یکدیگر را انسان ببینند؛ نه فرشته، نه شیطان. فقط انسان. """سعید صادقی""" ۱۸ مردادماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • 8 авг.171116

    کلیپی بسیار آموزنده *عقل* چیه؟ *قهرمان* واقعی کیه؟ اهمیت *پیشگیری* از وقوع خسارات و *اتخاذ تصمیمات درست و عاقلانه* نقش *جامعه* و احساسات جمعی در *امتیازدهی به قهرمانان*

  • 3 авг.267135

    🌺📚🌺 معرفی کتاب: 📘 *نظریه‌ی حماقت* ✍️ *دیتریش بونهوفر* بخشی از نامه‌ها و نوشته‌های بونهفر در دوران زندان نازی‌ها در این مجموعه هست. شهرت این متن به خاطر یک ایده‌ی بسیار تکان‌دهنده است: «مشکل اصلی جامعه، شرارت نیست بلکه، حماقت است.» ایده‌ی مرکزی کتاب: «آدم احمق» لزومن در معنای کم‌هوش نیست. این مهم‌ترین نکته‌ای است که اگر بفهمیم، کل حرف بونهوفر را فهمیده‌ایم. او می‌گوید: حماقت، کمبود IQ نیست. افراد بسیار باهوش هم می‌توانند احمق باشند. حماقت، بیش‌تر یک وضعیت روانی- اجتماعی است تا ضعف ذهنی. از نظر او، آدم احمق کسی است که توانایی تفکر مستقل را از دست داده و شعارها را جای فکر کردن گذاشته و هویت جمعی را جای حقیقت، نشانده است. یعنی فرد، دیگر خودش فکر نمی‌کند، بلکه تبدیل به بلندگوی جمع یا ایده‌ و یا قدرتی می‌شود. چرا مردم احمق می‌شوند؟ قدرت، تفکر مستقل را نابود می‌کند. بونهوفر مشاهده کرد که وقتی یک جنبش، حزب و یا سیستمی در جامعه، قدرتمند می‌شود، افراد کم‌کم توانایی قضاوت‌ شخصی‌‌اشان را از دست می‌دهند. او می‌گوید: انسان‌ها در جمع، راحت‌تر تسلیم می‌شوند. وقتی موضوع یا موضوع‌هایی، مدام تکرار شوند، مقاومت ذهنی کاهش می‌یابد. فرد ترجیح می‌دهد «متعلق» باشد تا «درست». این نکته خیلی مهم است: از نظر او، بیش‌تر مردم، حقیقت را قربانی امنیت روانی و تعلق اجتماعی می‌کنند. معروف‌ترین بخش نظریه‌ی او این است که: احمق‌ها خطرناک‌تر از آدم‌های شرور هستند. چرا؟ چون آدم شرور، می‌داند دارد کار بد می‌کند، پس می‌توان با او مذاکره کرد، جلویش ایستاد، رسوا و یا در بندش کرد. اما آدم احمق فکر می‌کند «درست» است. او با اعتماد به‌ نفس کامل دروغ را پخش و خشونت را توجیه می‌کند. حتا خودش را اخلاقی می‌داند. به همین دلیل بونهوفر می‌گوید: «مقابله با حماقت سخت‌تر از مقابله با شرارت است.» قلب روان‌شناسی کتاب: چرا استدلال منطقی روی آدم احمق اثر نمی‌کند؟ بونهوفر می‌گوید: وقتی کسی به «حماقت جمعی» دچار شد، واقعیت برایش اهمیتی ندارد. تناقض‌ها را نمی‌بیند و یا اگر هم ببیند، توجیه‌اش می‌کند. برای همین بحث منطقی بی‌فایده می‌شود، چون اگر مدرک بیاوریم، او موضوع را عوض می‌کند و شعار تکرار می‌کند یا خشمگین می‌شود. چون مساله‌ی او دانستن نیست، مساله‌ی او، وابستگی هویتی است. او نمی‌خواهد حقیقت را پیدا کند، می‌خواهد احساس کند در سمت درست گروه خودش ایستاده است. حماقت چه گونه گسترش پیدا می‌کند؟ بونهوفر چند عامل کلیدی را غیرمستقیم مطرح می‌کند: -ترس وقتی مردم می‌ترسند، امنیت را به آزادی ترجیح می‌دهند و تفکر انتقادی کاهش پیدا می‌کند. -تبلیغات تکرار مداوم یک ایده، حتا ایده‌ی احمقانه، آن را عادی می‌کند. -جمع‌گرایی افراطی وقتی هویت فرد در گروه حل می‌شود، مسوولیت شخصی از بین می‌رود. -قدرت و اقتدار عموم آدم‌ها دوست دارند کسی برای‌شان تصمیم بگیرد. نکته‌ی مهم: بونهوفر، نخبه‌گرا نیست. او نمی‌گوید من با هوشم و مردم احمق‌ هستند. برعکس، حرفش هشدار به همه‌ی انسان‌هاست. از نظر او هر کسی ممکن است احمق شود، اگر تفکر مستقل را کنار بگذارد، مسوولیت اخلاقی را واگذار کند و یا بیش از حد، جذبِ قدرت و جمع شود. یعنی حماقت، یک ریسک است، نه یک ویژگی ژنتیکی. مهم‌ترین جمله‌های فکری کتاب به زبان ساده: اگر بخواهیم کل اثر را در چند جمله فشرده کنیم، انسان‌ها بیش‌تر از این که دنبال حقیقت باشند، دنبال تعلق‌ هستند. قدرت، توانایی فکر مستقل را از مردم می‌گیرد. آدم احمق از آدم شرور خطرناک‌تر است. تحصیلات بالا، تضمین‌کننده‌ی خِرَد نیست. جمع می‌تواند انسان‌های عادی را به ابزار شر تبدیل کند. کسی که فکر کردن را واگذار کند، کم‌کم انسانیت اخلاقی‌اش را هم واگذار می‌کند. به طور خلاصه، نظریه‌ی حماقت دیتریش بونهوفر، بیان می‌کند که حماقت یک نقص هوشی نیست، بلکه یک ضعف اخلاقی و اجتماعی است که از شرارت خطرناک‌تر است، به راحتی با قدرت هماهنگ می‌شود و تنها با آزادی درونی درمان می‌گردد.🌀 🌺📚🌺

  • حکومت پدر ما نیست شاید یکی از خطرناک‌ترین اشتباه‌ها در رابطه‌ی میان مردم و حکومت این باشد که حکومت را «پدر» بدانیم. برای فهم این رابطه، یک نگاه روان‌شناختی می‌تواند کمکمان کند؛ نگاهی از جنس تحلیل رفتار متقابل. در تحلیل رفتار متقابل، ما سه وضعیت اصلی «کودک»، «والد» و «بالغ» داریم. «والد» می‌گوید: من بیشتر می‌دانم. من مصلحت تو را بهتر تشخیص می‌دهم. من باید به تو بگویم چه بکنی و چه نکنی. «کودک» معمولاً یا تطبیق پیدا می‌کند و اطاعت می‌کند، یا عصیان می‌کند و به مقابله برمی‌خیزد. و «بالغ» جایی است که انسان می‌تواند واقعیت را ببیند، اطلاعات جمع کند، فکر کند، انتخاب کند و مسئولیت انتخابش را بپذیرد. حالا این نگاه را به رابطه‌ی حکومت و جامعه ببریم. حکومت سالم قرار نیست پدر جامعه باشد. قرار نیست والدِ سرزنشگر باشد: «این کار را نکن.» «آن‌طور فکر نکن.» «این را نپوش.» «این را نگو.» «من بهتر از خودت می‌دانم چه چیزی برایت خوب است.» و قرار نیست والدِ کنترلگر باشد که شهروند را دائماً در وضعیت کودک نگه دارد. حکومت سالم باید تا حد امکان با جامعه از موضع بالغ رابطه برقرار کند: قانون داشته باشد، اطلاعات بدهد، پاسخ‌گو باشد، مرزها را روشن کند، از حقوق شهروندان محافظت کند و در جایی که لازم است، مانند یک والد حمایتگر، از افراد آسیب‌پذیر حمایت کند. اما حتی آن حمایت هم نباید شهروند را به کودک دائمی تبدیل کند. چون هدف یک جامعه‌ی سالم این نیست که مردم همیشه «کودک خوب» باشند؛ کودکی که اطاعت می‌کند تا تشویق شود و از تنبیه نترسد. هدف این است که شهروند بتواند بالغ باشد؛ و در کنار آن، «کودک طبیعی» خودش را هم زندگی کند: خلاق، خودانگیخته، بازیگوش، کنجکاو، آزاد در تجربه کردن و دارای حق انتخاب. اما وقتی حکومت خودش را پدر می‌کند، اتفاق عجیبی می‌افتد. مردم هم ناچار می‌شوند یکی از دو کودک را بیشتر زندگی کنند: یا کودک تطبیق‌یافته؛ مطیع، محتاط، ترسیده و منتظر تأیید. یا کودک عصیانگر؛ خشمگین، مخالف و دائماً در حال جنگ با والد. و شاید یکی از نشانه‌های یک جامعه‌ی آزاد این باشد که شهروندان مجبور نباشند دائماً یکی از این دو کودک را زندگی کنند. نه کودک مطیعِ حکومت باشند، نه کودک عصیانگرِ حکومت. بلکه بتوانند بالغ باشند و کودک طبیعی‌شان را هم آزادانه زندگی کنند. به همین دلیل است که حکومت، در معنای سالمش، پدر مردم نیست. حکومت بیشتر شبیه وکیلی است که مردم اختیار اداره‌ی بخشی از امور عمومی را به او سپرده‌اند. وکیل، صاحب موکل نیست. پدر هم نیست. قرار نیست به جای موکل زندگی کند. باید پاسخ‌گو باشد، حدود اختیارش مشخص باشد و اگر از اختیارش سوءاستفاده کرد، بتوان او را کنار گذاشت. شاید بلوغ سیاسی یک جامعه، از جایی شروع شود که مردم دیگر نپرسند: «پدرمان چه می‌گوید؟» بلکه بپرسند: «ما به این حکومت چه اختیاری داده‌ایم و با این اختیار چه کرده است؟» و شاید آزادی، در عمیق‌ترین معنای روان‌شناختی‌اش، فقط این نباشد که حکومت کمتر به ما بگوید چه کار کنیم؛ بلکه این باشد که بالغ بودنمان را به رسمیت بشناسد. ""سعید صادقی"" سه شنبه ۶ مردادماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • هویجوری (به خرگوشه می‌گن: غذای مورد علاقه‌ت چیه؟ می‌گه: هویج. می‌پرسن: چرا؟ می‌گه: هویجوری.) یک روز، یک نفر با ماشینش بچه‌ای را زیر گرفت. پدرِ بچه که سراسیمه و هراسان رسید، راننده از ماشین پیاده شد،  و یک سیلی محکم زد توی گوشش. پدر، حیران، پرسید: «چرا؟» راننده گفت: «چرا جلوی بچه‌ات را نگرفتی؟» پدر گفت: «بچه‌ام...» راننده گفت: «اگر جلویش را گرفته بودی، وارد خیابان نمی‌شد. اگر وارد خیابان نمی‌شد، من هم زیرش نمی‌گرفتم.» بعد سوار ماشینش شد و رفت. پدر داغدار ماند و کوچه‌ای که ساکت شده بود و سؤالی که شاید دیگر فقط درباره‌ی یک بچه نبود: وقتی کسی به دیگری آسیب می‌زند، چه کسی باید پاسخ‌گو باشد؟ هویجوری. ""سعید صادقی"" جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • 18 июл.254101из Javad_Zehtab

    ما را گول و دَبنگ می‌خواهد یک لشکرِ گیج و مّنگ می‌خواهد از مهر، هرآینه گریزان است کین است که بی‌درنگ می‌خواهد بدگوهرِ بدسرشتِ بی‌صورت  آیینه به زیرِ سنگ می‌خواهد از کُشته همیشه پُشته می‌سازد چون ننگ‌ به‌ روی ننگ می‌خواهد با حربهٔ پایداری این ابلیس در دست همه تفنگ می‌خواهد همواره گره می‌افکند در کار چون بر ما عرصه تنگ می‌خواهد از خونِ من و تو هر دم این عفریت بر چهره‌اش آب‌ورنگ می‌خواهد نفرین به کسی که کینه می‌ورزد لعنت به کسی که جنگ می‌خواهد #جواد_زهتاب

  • ,جنوب همیشه سپر بود... سپرِ نفتی که همه از ثروتش سهم خواستند، اما از رنجش، نه. سال‌ها آفتاب را به جان خرید، گرمایی که نفس را می‌برید، بی‌برقی‌هایی که شب را طولانی‌تر می‌کرد، دودی که روی آسمانش ماند، و جنگی که انگار هیچ‌وقت از حافظه‌اش پاک نشد. هر بار که خطری رسید، اول از روی شانه‌های جنوب گذشت. هر بار که آرامش برگشت، اولین جایی که فراموش شد، جنوب بود. چه تلخ است که برای این سرزمین، فداکاری یک وظیفه شد، اما دیدن رنج‌هایش، هیچ‌وقت وظیفه‌ی کسی نبود. جنوب آن‌قدر ایستاد که همه خیال کردند خسته نمی‌شود. آن‌قدر تحمل کرد که همه باور کردند درد ندارد. و آن‌قدر سکوت کرد که نادیده گرفته شد. شاید بزرگ‌ترین زخم جنوب، جنگ و گرما و بی‌برقی نباشد... بزرگ‌ترین زخمش این است که سال‌ها برای همه سپر بود، اما وقتی خودش زخمی شد، کمتر کسی حتی سرش را برگرداند تا ببیند هنوز ایستاده است یا نه. امیرحسین ...

  • قسمتی از فیلم """ خوب،بد،زشت""" مربوط به پست ""جنگ و جنون"" (سه پست قبلتر)

  • без подписи

  • 》تغییر در ایران از نگاه روانشناسی اجتماعی《 خیلی از دوستان درباره آینده سیاسی و اجتماعی ایران از من سؤال می‌پرسند. صادقانه بگویم، من تحلیل‌گر سیاسی یا آینده‌پژوه حرفه‌ای نیستم. اما اگر از زاویه روانشناسی و روانشناسی اجتماعی به جامعه نگاه کنیم، یک نکته را می‌شود با اطمینان بالایی دید: ما با یک جامعه در حال تغییر طرف هستیم. این تغییر را نباید ساده یا خطی دید. نه به شکل یک «تصمیم»، بلکه به شکل یک «فرآیند». در علوم اجتماعی، وقتی الگوهای ذهنی یک جامعه شروع به تغییر می‌کنند، آن تغییر دیگر فقط در سطح سیاست باقی نمی‌ماند؛ به سطح رابطه، خواست، سبک زندگی و انتظار از قدرت هم سرایت می‌کند. به زبان ساده‌تر: وقتی «درک از آزادی، حق انتخاب، و کرامت فردی» در یک جامعه گسترده‌تر می‌شود، نوع رابطه‌ی آن جامعه با هر نوع ساختار قدرت هم تغییر می‌کند. این روند، صرفاً محصول فشار بیرونی نیست. بیشتر شبیه تغییر در یک سیستم زنده است؛ وقتی اجزای کوچک‌تر تغییر می‌کنند، رفتار کل سیستم هم ناگزیر تغییر می‌کند. از این زاویه، جامعه ایران را می‌شود به عنوان جامعه‌ای دید که در طول بیش از یک قرن با مفهوم آزادی، حق انتخاب و خواست مشارکت در تعیین سرنوشت درگیر بوده است. اما این خواست همیشه به شکل یکپارچه و غالب در همه‌ی لایه‌ها تثبیت نشده بود. در سال‌های اخیر، چیزی که تغییر کرده، فقط شدت این خواست نیست؛ بلکه گستره‌ی آن است. وقتی یک الگوی ذهنی در سطح وسیع اجتماعی تثبیت می‌شود، ساختارهای سیاسی ــ هر شکلی که داشته باشند ــ ناگزیر با یک واقعیت جدید روبه‌رو می‌شوند: اینکه نوع رابطه با جامعه، نمی‌تواند کاملاً ثابت بماند. در چنین شرایطی، دو مسیر کلی برای هر ساختار قدرت قابل تصور است: یا خودش را با این تغییرات در سطح خواست اجتماعی تطبیق می‌دهد، یا در برابر آن مقاومت می‌کند. اما نکته مهم اینجاست: در هر دو حالت، «اصلِ تغییر در سطح جامعه» قابل حذف شدن نیست. هیچ نظامی، صرف‌نظر از شکلش، نمی‌تواند برای مدت طولانی بدون در نظر گرفتن الگوهای ذهنی اکثریت جامعه، پایدار بماند. این را نه به عنوان پیش‌بینی سیاسی، بلکه به عنوان یک قاعده در روانشناسی اجتماعی می‌شود دید: وقتی ادراک جمعی از حق، آزادی و مشارکت تغییر می‌کند، تعریف «پذیرش اجتماعی» هم تغییر می‌کند. بنابراین مسئله اصلی این نیست که چه کسی می‌ماند یا چه کسی می‌رود. مسئله عمیق‌تر این است که: نوع رابطه‌ی جامعه با قدرت، در حال بازتعریف شدن است. و هیچ بازتعریفی، بدون تغییر در هر دو طرف ممکن نیست. """سعید صادقی""" ۶ تیرماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • 》》》》قاطعیت یا قطعیت《《《《 یکی از خطاهای عمیق در تصمیم‌گیری این است که فکر می‌کنیم نقطه‌ی مقابلِ بی‌تصمیمی، «قطعیت» است. یعنی تا وقتی صددرصد مطمئن نشده‌ایم، تا وقتی همه‌چیز روشن نشده، تا وقتی هیچ ابهامی باقی نمانده، نباید تصمیم بگیریم. اما این تصور از اساس غلط است. قطعیت تقریباً هیچ‌وقت در زندگی انسانی وجود ندارد. ما نه گذشته را کامل می‌دانیم، نه اکنون را تمام‌وکمال می‌فهمیم، نه آینده را می‌توانیم پیش‌بینی کنیم. حتی در ساده‌ترین انتخاب‌ها هم همیشه بخشی از واقعیت از دسترس ما بیرون می‌ماند. پس اگر شرط تصمیم گرفتن «قطعیت» باشد، زندگی عملاً متوقف می‌شود. اما مسئله فقط این نیست که قطعیت دست‌نیافتنی است؛ مسئله این است که توهمِ قطعیت هم می‌تواند خطرناک باشد. انسان وقتی به این خیال می‌رسد که حقیقت را کامل در اختیار دارد، دیگر فقط تصمیم نمی‌گیرد؛ شروع می‌کند به تحمیل کردن. دیگر نشانه‌های مخالف را نمی‌بیند، هشدارها را جدی نمی‌گیرد، بازخوردها را پس می‌زند و هر تردیدی را ضعف می‌داند. توهمِ قطعیت، ذهن را از جست‌وجو به جزمیت می‌برد؛ از فکر کردن به اصرار؛ از اصلاح به تحمیل. به همین دلیل است که بسیاری از فاجعه‌های بزرگ انسانی، فقط محصول شرارت نبوده‌اند؛ محصولِ یقین‌های افراطی هم بوده‌اند. آدم‌هایی که آن‌قدر به درستیِ مطلقِ ایده، ایدئولوژی یا رسالت خودشان مطمئن بوده‌اند که دیگر هیچ واقعیتی نتوانسته جلویشان را بگیرد. وقتی انسان به توهمِ قطعیت می‌رسد، ممکن است با آرامش و اطمینان، کارهایی بکند که نتایجشان ویرانگر است؛ چه در مقیاس تاریخ و سیاست، چه در مقیاس خانواده، رابطه، درمان، تربیت یا زندگی شخصی. برای همین، نقطه‌ی مقابل بی‌تصمیمی «قطعیت» نیست؛ قاطعیّت است. یعنی توانایی تصمیم گرفتن با وجود ابهام. نه با اطلاعات کامل؛ با اطلاعات کافی. نه با اطمینان مطلق؛ با پذیرش ریسک. تصمیم‌گیری سالم نیاز به مکث دارد، اما نه هر مکثی. مکثِ فعال، نه تعویقِ فرساینده. مکث فعال یعنی جمع‌آوری اطلاعات، مشورت گرفتن، فکر کردن، و اجازه دادن به ته‌نشین شدن هیجان‌ها. اما تعویقِ فرساینده یعنی فرار از اضطرابِ تصمیم. چون مسئله اغلب کمبود اطلاعات نیست؛ ناتوانی در تحمل ابهام است. برای همین بعضی‌ها تصمیم را آن‌قدر عقب می‌اندازند که زندگی به جای آن‌ها تصمیم می‌گیرد. و بعضی دیگر، برای خلاص شدن از بلاتکلیفی، به تصمیم‌های فوری، تکانه‌ای، فال‌مبنا یا استخاره‌ای پناه می‌برند. یعنی به جای اینکه اضطراب ابهام را تحمل کنند، می‌خواهند بار تصمیم را سریع به گردن یک نشانه، یک عجله یا یک نیروی بیرونی بیندازند. هر دو مسیر، بیشتر از آنکه تصمیم‌گیری باشند، فرار از اضطراب‌اند. واقعیت ساده است: زندگی ذاتاً پرریسک است. هیچ انتخاب مهمی بدون هزینه، خطا یا ابهام وجود ندارد. ما در جهانِ تضمین زندگی نمی‌کنیم. بنابراین بلوغ در تصمیم‌گیری یعنی پذیرفتن همین واقعیت: قرار نیست روزی برسد که همه‌چیز قطعی شود. باید تا جایی که معقول است فکر کنیم، اطلاعات جمع کنیم، مشورت بگیریم، و بعد در یک نقطه‌ی مشخص تصمیم بگیریم. نه وقتی همه‌چیز روشن شد؛ بلکه وقتی ادامه‌ی تعویق، فقط هزینه‌ی بیشتری تولید می‌کند. چون تصمیم نگرفتن هم خودش یک تصمیم است. و گاهی سنگین‌ترین هزینه‌های زندگی، نه از تصمیم‌های اشتباه، بلکه از تصمیم‌هایی می‌آیند که بیش از حد عقب افتاده‌اند. شاید هسته‌ی اصلی بلوغ در تصمیم‌گیری همین باشد: نه رسیدن به قطعیت، بلکه رسیدن به قاطعیّت؛ یعنی انتخاب کردن با اطلاعات ناکامل، با پذیرش ریسک، و با قبول مسئولیت پیامدها. قاطعیّت سالم می‌گوید: «من همه‌چیز را نمی‌دانم، اما به اندازه‌ی کافی فکر کرده‌ام و تصمیمم را می‌گیرم.» توهمِ قطعیت می‌گوید: «همه‌چیز را می‌دانم، پس حق دارم تردید، بازنگری و حتی واقعیت را کنار بزنم.» فاصله‌ی این دو، فقط یک تفاوت زبانی نیست؛ گاهی فاصله‌ی میان یک تصمیم بالغ و یک فاجعه است. زندگی منتظرِ قطعیت نمی‌ماند. """"سعید صادقی"""""" ۵ تیرماه ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • این چند دقیقه از خوب، بد، زشت یادآوری می‌کند که جنگ فقط میدان نبرد نیست؛ کارخانه‌ی تولید بی‌حسی است. جایی است که انسان‌ها برای ادامه دادن، باید مست شوند؛ برای اطاعت کردن، باید نفهمند؛ برای کشتن، باید از احساس خودشان جدا شوند؛ و برای حفظ یک پل، باید فراموش کنند که اصلاً پل قرار بوده راهی برای عبور باشد، نه دلیلی برای مرگ. شاید به همین دلیل است که این بخش فیلم، از یک صحنه‌ی جنگی فراتر می‌رود و به تصویری از خودِ تاریخ تبدیل می‌شود: تاریخی که در آن، آدم‌ها بارها برای حفظ نمادها، مرزها، پرچم‌ها و پل‌هایی مرده‌اند که مدت‌ها پیش معنای واقعی‌شان را از دست داده بودند. ""سعید صادقی"" ۴تیر ۱۴۰۵ https://t.me/shadiafarini

  • """""""""""""جنگ و جنون """"""""""""""""""" در فیلم""خوب، بد، زشت""یک جایی هست که فیلم ناگهان از یک وسترن کلاسیک فاصله می‌گیرد و برای چند دقیقه به چیزی شبیه یک درام اجتماعی و فلسفی درباره‌ی جنگ، ایدئولوژی و حماقت جمعی تبدیل می‌شود. جایی که بلوندی و توکو را سربازها می‌گیرند و به اردوگاه می‌برند؛ جایی که کاپیتان مست، یکی از تلخ‌ترین حقیقت‌های جنگ را بر زبان می‌آورد. او می‌گوید بزرگ‌ترین سلاح در جنگ، نه تفنگ است و نه توپ؛ بطری شراب است. حرفش فقط درباره‌ی الکل نیست. درباره‌ی چیزی عمیق‌تر است: اینکه جنگیدن، کشتن و دوام آوردن در دل این همه مرگ، بدون نوعی تخدیر ممکن نیست. انسان برای اینکه بتواند هر روز با جنازه، خون، ترس و پوچی روبه‌رو شود، باید از واقعیت جدا شود؛ باید حس نکند، نبیند، نفهمد. الکل در اینجا فقط یک نوشیدنی نیست، نماد بی‌حسی است؛ نماد مکانیسمی که آدم‌ها را از وجدانشان، از رنجشان و از فهم بیهودگی آنچه در آن گرفتار شده‌اند، جدا می‌کند. کاپیتان می‌فهمد که وجه مشترک دو سوی جنگ نه آرمان است، نه شرافت و نه حقیقت؛ تنها چیزی که هر دو طرف را به هم شبیه می‌کند، بوی الکل است. انگار هر دو جبهه برای ادامه دادن به این جنون، به یک میزان از فراموشی و تخدیر نیاز دارند. بعد فیلم به سراغ «پل» می‌رود؛ پلی که دو طرف جنگ برای تصرف یا حفظ آن می‌جنگند و هر روز آدم‌های زیادی برایش کشته می‌شوند. اما این پل دیگر فقط یک پل نیست. کارکرد واقعی‌اش را از دست داده و به یک نماد تبدیل شده است؛ نماد ایدئولوژی، نماد وظیفه‌ای که دیگر هیچ معنایی ندارد اما همچنان باید از آن دفاع کرد، فقط چون ساختار قدرت چنین می‌خواهد. کاپیتان خوب می‌داند که حفظ این پل هیچ ارزشی ندارد. می‌داند که این نبرد، چیزی را نجات نمی‌دهد و فقط هر روز قربانی تازه می‌گیرد. حتی اعتراف می‌کند که مدام به انفجار پل فکر می‌کند، اما همین فکر در منطق ارتش، جرم است؛ چون در نظام‌های جنگ‌زده، گاهی نابود کردن یک نماد پوچ، گناهی بزرگ‌تر از قربانی شدن صدها انسان بی‌گناه به حساب می‌آید. تراژدی صحنه دقیقاً همین‌جاست: کاپیتان حقیقت را می‌فهمد، اما آن‌قدر در ساختار «وظیفه» اسیر است که نمی‌تواند بر اساس حقیقت عمل کند. برای همین پناه می‌برد به الکل؛ نه از سر خوش‌گذرانی، بلکه برای بی‌حس کردن خودش در برابر شکافی که بین «آنچه باید انجام دهد» و «آنچه می‌داند درست است» ایجاد شده. او باید از پلی دفاع کند که در اعماق وجودش می‌داند باید نابود شود. باید از باوری محافظت کند که خودش پیشاپیش فروپاشی‌اش را دیده است. الکل برای او فقط مستی نیست؛ نوعی بی‌حسی اخلاقیِ خودخواسته است تا بتواند این تناقض را تاب بیاورد. اما نقطه‌ی اوج صحنه اینجاست که پل در نهایت منفجر می‌شود؛ نه به دست قهرمانان آرمان‌خواه، نه به دست آزادی‌طلبان شریف، بلکه به دست دو راهزن. این شاید یکی از تلخ‌ترین و درخشان‌ترین شوخی‌های تاریخ سینما با مفهوم «نجات» باشد. جهان همیشه به دست آدم‌های پاک و وارسته تغییر نمی‌کند. گاهی یک ساختار پوچ را نه وجدان‌های بیدار، بلکه منافع شخصی، طمع، تصادف یا بی‌اخلاقی از هم می‌پاشد. بلوندی و توکو پل را منفجر نمی‌کنند تا جنگ را تمام کنند یا صلح برقرار شود؛ پل را منفجر می‌کنند تا خودشان راحت‌تر به پول برسند. آنها حتی توهمی درباره‌ی پایان جنگ ندارند. مسئله فقط این است که این ابله‌ها اگر اینجا نجنگند، می‌روند جای دیگری و باز هم همدیگر را می‌کشند. و این دقیقاً همان چیزی است که صحنه را این‌قدر تکان‌دهنده می‌کند: گاهی برای فروپاشی یک نظم احمقانه، لازم نیست قهرمانان اخلاقی ظهور کنند؛ کافی است چند آدم بیرون از بازی، بدون احترام به تقدسِ دروغینِ آن نظم، یکی از ستون‌هایش را منفجر کنند. پل، بیش از آنکه سازه‌ای برای عبور باشد، به بتِ جنگ تبدیل شده است؛ به چیزی که همه موظف‌اند حفظش کنند، حتی وقتی دیگر هیچ‌کس نمی‌داند چرا. انفجار پل، فقط نابودی یک سازه نیست؛ لحظه‌ی فروریختن توهمی است که آدم‌ها برایش کشته می‌شدند. و شاید غم‌انگیزترین بخش ماجرا خودِ کاپیتان باشد. او از همه بیشتر می‌فهمد، اما کمترین امکان را برای عمل دارد. می‌فهمد جنگ پوچ است، می‌فهمد این پل باید از بین برود، می‌فهمد سربازانش بیهوده می‌میرند؛ اما در جایگاهی قرار گرفته که فقط می‌تواند بنوشد، فرمان بدهد و منتظر بماند. برای همین وقتی پل منفجر می‌شود، انگار چیزی درون او هم آزاد می‌شود. مرگش شبیه شکست نیست؛ بیشتر شبیه رهایی است. انگار بالاخره آن چیزی که باید نابود می‌شد، نابود شده و او دیگر لازم نیست از دروغی دفاع کند که مدت‌هاست به پوچی‌اش آگاه شده. https://t.me/shadiafarini

  • در نسخه اپارات فیلم از دقیقه ۱۲۷ تا ۱۴۵ می تونید این بخش فیلم را ببینید

  • без подписи

  • https://www.instagram.com/reel/DYKqrzrOCZo/?igsh=c2xhZWd0eThxcnhu

  • 28 мая558228

    *آخرین شهروندِ کشوری که دیگر وجود نداشت!* *مکان: ایستگاه فضایی «میر»* *زمان: زمستان ۱۹۹۱* «سرگئی کریکالف» چمدانش را بسته بود تا بعد از ۵ ماه مأموریت فضایی، به زمین برگردد و دخترِ یک‌ساله‌اش را در آغوش بگیرد. اما ناگهان پیامِ رادیوییِ عجیبی از مسکو رسید: «سرگئی... ما نمی‌توانیم تو را برگردانیم. کشوری که تو را به فضا فرستاد، دیگر وجود ندارد!»* تصور کنید بیرون از سیاره زمین در حال بازگشت به خانه این خبر را دریافت کنید! طنز تلخی‌ست، نه؟! در همان چند ماه، اتحاد جماهیر شوروی روی زمین فروپاشیده بود و به چند کشور تقسیم شده بود.اقتصاد نابود شده و پایگاهِ فرود، حالا در کشورِ جدیدی (قزاقستان) بود که برای اجازه فرود، پولِ کلانی می‌خواست!و قسمت مسخره داستان این بود که روسیه جدید پولی نداشت! رادیو قطع شد و سرگئی در تاریکیِ بی‌انتهایِ فضا، واردِ کشنده‌ترین شکنجه‌یِ روانیِ جهان شد: *«بلاتکلیفیِ مطلق».* آدم‌ها می‌توانند اخبارِ بد را تحمل کنند، اما انتظار و بلاتکلیفی، روان را متلاشی می‌کند. به او می‌گفتند: «شاید ماهِ بعد معلوم نیست، فقط صبر کن.»سرگئی می‌دانست که اگر غصه بخورد و چشم‌انتظارِ اخبارِ زمین بماند، در آن لوله‌یِ فلزی دیوانه خواهد شد. پس کاری کرد که تنها راهِ زنده ماندن در بلاتکلیفی است: او *«روتین‌هایِ کوچک»* را جایگزینِ امیدهایِ واهی کرد او هر روز سرِ ساعت بیدار می‌شد، دو ساعت روی تردمیل می‌دوید تا عضلاتش تحلیل نرود، فیلترهایِ اکسیژن را تمیز می‌کرد و با تجهیزاتِ خراب ور می‌رفت. او ایستگاه را زنده نگه داشت. سرگئی به جایِ نگاه کردن به سیاهیِ ترسناکِ فضا، فقط حواسش به سفت کردنِ پیچ و مهره‌هایِ جلویِ دستش بود.سرانجام، بعد از *۳۱۱ روز*  بلاتکلیفی، یک سفینه‌یِ آلمانی با پرداختِ هزینه‌ها او را برگرداند.سرگئی در بزرگ‌ترین بلاتکلیفیِ تاریخ زنده ماند، چون اجازه نداد تعلیقِ بیرون، روانِ درونش را متوقف کند. *نامه‌ای کوتاه به تویی که این قصه را می‌خوانی:*این روزها در ایران، خیلی از ما دقیقاً شبیهِ سرگئی شده‌ایم؛ معلق در یک فضایِ تاریک.چه فرقی می‌کند وقتی در خانه باشیم یا هر لحظه نگران ویران شدن خانه؟ما بیشتر از هر کسی شبیه سرگئی هستیم اما در خانه‌ اقتصاد بی‌ثبات است، سایه جنگ بر سر ما و قیمت‌هایی هر روز تغییر می‌کنند، آینده‌یِ شغلی‌مان روی هواست و مدام منتظریم ببینیم «بالاخره چه می‌شود؟». این بلاتکلیفیِ کشنده باعث شده خیلی‌هایمان در «اتاقِ انتظارِ زندگی» بپوسیم؛ پروژه‌ها را نصفه رها کرده‌ایم، یادگیری را متوقف کرده‌ایم و فقط در شبکه‌های اجتماعی اخبار را می‌بلعیم تا شاید روزنه‌ای پیدا شود. اما رفیقِ وقتی همه‌چیز در تعلیق است، تو معلق نمان!*تو نمی‌توانی قیمتِ دلارِ فردا صبح یا اخبارِ خاورمیانه را کنترل کنی، اما می‌توانی مهارتت را ارتقا دهی. تو نمی‌توانی زمانِ رسیدنِ «سفینه‌یِ نجات» را تعیین کنی، اما می‌توانی فیلترِ روانت را تمیز نگه داری تو نمی‌توانی جلویِ طوفانِ تورم را در این سرزمین عجایب بگیری یا تیترهایِ تاریکِ اخبار را عوض کنی اما هنوز دستانِ گرمی داری که می‌توانی با آن‌ها گلدانِ تشنه‌یِ اتاقت را آب بدهی یا دستِ عزیزت را بگیری.رفیقِ جان اگر امشب در سرمایِ این بلاتکلیفیِ کشنده مچاله شده‌ای، از تو می‌خواهیم زل زدن به این سیاهیِ بی‌رحم را رها کنی.پیچ و مهره‌هایِ کوچکِ زندگیِ خودت را سفت کن، نگذار سرمایِ بیرون، چراغِ ایستگاهِ روانت را خاموش کند. تو فقط با لجاجتی باشکوه ادامه بده این بلاتکلیفی ابدی نیست. بالاخره این سفینه‌یِ سرگردان هم به زمین می‌نشیند و جاذبه‌یِ زندگی، با عشق تو را در آغوش می‌کِشد و در گوشت زمزمه می‌کند: دیدی تمام شد؟چقدر دلمان برایت تنگ شده بود؛ خوش‌آمدی به خانه."*

  • روحی که بر جسم سایه انداخته، انگار دیگر فرمان را از دست زمین گرفته و آرام آرام از درون راه می‌رود… نه تند، نه کند، فقط سنگین. گاهی آدم به جایی می‌رسد که خستگی‌اش نه از راه است، نه از کار، نه از درد مشخصی که بتوان نشانش داد… یک خستگی بی‌نام، بی‌چهره، که در استخوان‌ها می‌نشیند و در فکرها راه می‌رود. بدن هنوز ایستاده است، حرف می‌زند، نفس می‌کشد… اما انگار روح، زودتر از او نشسته است. روی یک صندلی دور، جایی میان خاطره و فراموشی. و عجیب‌ترینش این است که آدم نه می‌خواهد فرار کند، نه می‌تواند بماند. فقط هست… مثل شمعی که نمی‌داند چرا هنوز روشن است. گاهی درد می‌آید و می‌رود، گاهی ترس، گاهی سکوت… اما چیزی که ثابت مانده، همین “سنگینی بی‌صدا”ست. همان که اسم ندارد، اما همه‌چیز را آرام‌تر می‌کند؛ حتی امید را. و با این حال، در همین خستگی، یک حقیقت آرام هست: این بدن هنوز دارد ادامه می‌دهد، حتی وقتی روح نشسته است. هنوز تسلیم نشده، فقط خسته است… خیلی خسته. شاید قرار نیست همین الان چیزی درست شود. شاید بعضی روزها فقط باید گذشت… بی‌توضیح، بی‌جنگ، بی‌فریاد. و همین گذشتن‌هاست که آدم را نگه می‌دارد، حتی وقتی خودش فکر می‌کند دیگر نمانده. ""امیرحسین .....""