- Последний пост
- 25 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✍....بنام خدا حرمت محرم در بین شاهسون ها قبل از اینکه کتل ها و علامت ها با زنجیر و آوای مداحان شهر را در دهه اول محرم آزین ببندد خیلی قدیم ها که مذهب تسنن در راس امور بلاد اسلامی بود و اکثر مردم ایران شافعی بودندحمدالله مستوفی در نزهت القلوب مینویسد که جمعیت سنی در شهرهای بزرگ ایران غالب بوده و شیعهٔ دوازده امامی در مناطقی مانند گیلان، مازندران، ری، ورامین، قم، کاشان، خوزستان و سبزوار در خراسان متمرکز بوده است (به چشم می خورد) ، آنطور که از منابع می توان برداشت کرد هنوز عزاداری محرم رسمی نشده تا اینکه معزّالدوله ال بویه حکمران بغداد برای عزاداری روز عاشورا دستور داد دکان ها را ببندند و لباس سیاه برتن کنند و در این روز به عزاداری و سوگواری سیدالشهدا بپردازند ، در کش و قوس حکومت ها سلجوقیان هم با ارادتی که به امام مان شیعه پیدا کرده بودند به حیات عزاداری محرم کمک کردند به همت آنها بغیر از عراق در شهرهای دیگر ایران مراسم عزاداری برای کشته های طف بر گزار شد و سوگواری برای سیدالشهدا جنبه رسمی پیدا کرد در دوره های بعد در این شور و شوق از علمای بزرگ تسنن از جمله خواجه بومنصور ماشاده در اصفهان و جواجه امام نجم بُلمعالی بن ابی القایم بُزاری در نیشابور و بعضی دیگر از بزرگان اهل تسنن را درخیل عزاداران عاشورای می بینیم همه گیر شدن عزاداری تا حدودی در دوره سلجوقیان سپس ایلخانیان بخاطر حمایت و شرکت کردن فرمانده های ترک در این مراسم بود که این شور اندوه را به اینصورت جلا داده و این نشان از مردمان ترک را دارد که قبل از حکومت شیعه صفوی ارادتمندان سالار شهدا بوده اند در ضمن در نوع ارادت اقوام صحبت هائی شده که اشاره به گره خوردن با باورهای قبل شان می شود ایحال با پرچمداری مبارزاتی شیخ جنید با حمایت ترکمن های شیعه از قبایل ترکمن آناتولی بعد ها منجر به تشکیل سپاه قزلباش می شوند و پرچم تشییع را در ایران به اهتزاز در می آورند مردم شاهسون هم از آن مناطق و با آن اعتقادات پرورش یافته بودند و بعلت کوچرو بودن شاید همچون یکجا نشینان با گل مالی و به سر و سینه کوبیدن سوگواری نمی کردند ولیکن ارادت خود را با احسان و نذری و با خواندن فاتحه به کشته های بی کفن ارادت خود را به خاندان علی ابن ابیطالب و با لعن و نفرین بر یزید و یاران او انزجار خود را به قوم کافر می رساندند تا اینکه تخته قاپو شد و سکونت در چاردیواری های گلی رنگ و بوی دیگر گرفت و وقت برای شرکت در این مراسم بسیار شد با هم زیستی با روستائیان طبل و سنج و زنجیر در عزاداری های محرم شان جان گرفت سلیمان امیری مطالب در مورد کوچ ، زندگی عشایری ،تاریخ ایل شاهسون بغدادی، نظرات و مسائل روز را در این کانال 👇 🌿🌹ble.ir/join/2oM1Yte7rm🌿🌹 🆔 @Soleimanamiri 🆔 @aref_shahsavan 🆔 @Dr_AmirZarabi ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
📌کلمات تورکی که در کتیبه اورو آتروها(اورارتوها)سیغندل با گذشت بیش از 2800 سال بدون تغییر استفاده می شود ( آوا نویسی کتیبه Milikishvili 1960) دینگیر خالدی نی. اوشتابی مه سی نی. گئش شوریه/کرونی " اولتودیااونی"من. کور" پولو آدی" اولهی/" با آنشادینی" کور.ابانیه .دینگیر خالدی نی.کور رونی نی/ دینگیر خالدی نی. گئش شوریه.کرونی نی .اوشتابی/" "ساردورینی"" ارگیشتی" ایهی یه/"ساردوری" شه.الی یه.ها اوبی.۲۱ائ قال میش/۵۵ اورو.ای او.مه.آش.قو.بی. اورو" لیب لی اونی"/اورو.من.نو.سی.ا قو اون.نی.ما اون قو نو.شا.ها.او .بی/ساردوری نی.مان دان.نو.مان ال سو او ایه/مان کورکور میش.من کور بی آیه نه. او ایه لو سی. اورو."تو اوش پا" اورو کلمات تورکی که در این کتیبه نوشته شده اند عبارتند از: دینگیر= تینگری( خدا) خالدی= قالدی( مانا) گئش= گئش( عبور و حرکت) کرونی= قیرینی(نابود کردن) کور= قئر( سرزمین.شاهمرسی ۱۰۸۴.چیغتای ۲۴۷) اَرگیشتی= اَرگئشتی( مردانه) ائ= ائو( خانه) قال= قال(بزرگ.شاهمرسی ص ۹۹۴ و ریشه قالاماق.قالا.قالین) ائ قال= ائو قالا( خانه بزرگ و قلعه) اورو= اور( شهر.شاهمرسی ۹۵۲) الوسی= اولوو سی( برترینش) کانال اهر
سخنی از گفتار بزرگان ایسین ئیره عار ائلمه ایستمین ئیری دار ائلمه آقای سیف الله سیف خانی https://t.me/shahsevan_channel
(۳) ✍.....بنام خدا با کلی زحمت بلخره موفق می شوند طناب را به دیوار گیر بدهند با گیر کردن طناب بر دیوار یکی از آن دو نفر خودش را بالا میکشد و با احتیاط از سمت داخل قلعه پایین می آید و خود را به اتاق خان می رساند خان در خواب شیرین و بی خبر از اوضاع در عالم نیستی سیر احوال داشت ، تفنگ را از بالای سر او بر می دارد چشمی به اطراف می اندازد تا وسیله دیگری دم دست خان نباش نگاهش به لحاف می افتد که از روی بدن آنها کنار رفته بود، با توجه به خوی جوانمردی و غیرت ناموسی که جوان شاهسون داشت لحاف را خیلی آرام به روی همسر خان می اندازد به طوری که نه خان ملتفت می شود و نه همسر او سپس با احتیاط از اطاق بیرون می رود درب کوچک قلعه را بدون سر وصدا باز می کند تا رفیقش هم به داخل بیاید در همین موقع خان از خواب بیدار می شود کمی دقت می کند صدای حرکت پا که آهسته جابجا می شد فکر او را مشغول می کند احساس می کند صداها غیر متعارف است به وضعیت شک می کند برای امنیت خود دست دراز می کند تا تفنگ را از بالای سرش بردارد می بیند نیست هراسان از اتاق بیرون می آید و نیروهای او هم از سر و صدای خان سراسیمه خود را به محوطه قلعه می رسانند دو فرد مسلح در حیات قلعه آماده و سنگر گرفته ، لوله تفنگ شان به سمت آنها آماده شلیک منتظرشان بود وقتی به این وضعیت بر می خورند نا خواسته سعی کردند عکس العملی از خود نشان دهند با فریاد یکی از شاهسونها سرجایشان میخ کوب می شوند جوان رشید روبه خان می کند می گوید دنبال تفنگت نگرد نزد ماست روبه تفنگ چی های خان می کند و تن صدای خود را تغییر داده می گوید قلعه در اختیار ماست دست از پا خطا کنید با جون خودتان بازی کردید ترس تمام وجود افراد قلعه را می گیرد فکر می کنند تعداد آنها زیاد است اگر اشتباهی بکنند به سفر عدم خواهند رفت فریاد رسای دیگر که می گفت برای حفظ جان تان از جای خود تکان نخورید آنهائی که گیج شده بودند را بخود آورد و در ادامه به خان می گفت به افرادت بگو تفنگ ها را زمین بگذارند و چند قدم عقب تر از تفنگ به ایستند بی اختیار مطیع امر شدند، با اینکار آنها را خلع سلاح و راهنمایی می کنند به داخل یکی از اطاق های حیاط و درب را محکم می بندند و تفنگ ها را در کناری قرار می دهند و دست خان را از پشت بسته می گویند اگر سر وصدا بشنویم همه تان را خواهیم گشت و زن و دختران تان را به اسارت خواهیم برد سپس خان را به بیرون قلعه می برند تا جای که می توانستند او را کتک می زنند زن خان با شنیدن ناله های او دلش به درد می آید برای نجات او یک سینی طلا و جواهر بر می دارد و می رود پیش انها ، با گریه و التماس و قسم خدا و قرآن از آنها می خواهد شوهرش را نکشند خواهش و گریه های مدام بانوی قلعه دل مامورهای ادب کن را نرم می کند از زدن دست می کشند و به خان می گویند بخاطر همسرت اگر آدم خوبی باشی از کشتند صرف نظر خواهیم کرد اول باید بگوی غلط کردم دیگر پا به محدوده حاکمیت خان بختیاری نمی گذارم و به رعایای او و همچنین به اموال آنها صدمه نخواهم زد و سپس اگر در مورد اتفاقات امشب به کسی چیزی بگوئی اینبار جانت را خواهیم گرفت خان با ناله می گوید تمام استخوان هایم شکسته دیگر بدنم جای سالم ندارد از شما خواهش می کنم از گناه من درگذرید در جوانی یه خبطی کرده ام من بابت آن از شما عذر خواهی می کنم و دیگر غلط کنم پایم را به نزدیکی روستای خان بختیاری بگذارم ، در مورد امشب هم اطاعت امر می کنم به کسی چیزی نخواهم گفت بعد از اینکه احساس کردند ادب شده طلاها را در کیسه ائی می ریزند و به طرف اتراق گاهی که محل استراحت شان بود حرکت میکنند و راهنما را از آنجا برداشته به قلعه خان بختیاری می روند راهنما چون از دور ناظر کارهای این دو جوان بود وقتی آنها ماجرا را به استحضار خان بختیاری رساندند او با سر گفته آنها را تایید می کند آنها به رسم ادب اون روزگار کیسه طلا را به خان تحویل میدهند خان بختیاری بخاطر شجاعت و دلیری آنها بعلاوه اینکه عین کیسه را بر میگرداند مقداری پول یا طلا بعنوان پاداش به آنها میدهد فردای آن روز دو جوان از راهی که رفته بودند خود را به ساوه رسانده و تشکر و قدردانی خان بختیاری و کل ماجرا را به خان ایل تعریف میکنند و خان هم از انها بخاطر انجام ماموریت بی نقص شان تشکر می کند و از آن همه طلا و هدیه سهم هر کدام از آنها مبلغ پنجاه تومان انعام می شود <<باشد تا روزی دیگر خاطره شیرینی از رشادت دیگر مردم شریف ایل >> سلیمان امیری مطالب در مورد کوچ ، زندگی عشایری ،تاریخ ایل شاهسون بغدادی، نظرات و مسائل روز را در این کانال 👇 🌿🌹ble.ir/join/2oM1Yte7rm🌿🌹 🆔 @Soleimanamiri 🆔 @aref_shahsavan 🆔 @Dr_AmirZarabi ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖
(۲) ✍....بنام خدا شاهسونها چند روزی مشغول استراحت می شوند تا خستگی راه از تن شان خارج شود و در این فرصت خان بختیاری ماجرا را به آنها توضیح می دهد و از آنها می خواهد شخص خاطی را گوش مالی مشتی بدهند تا دیگر به مردم مناطق تحت امر او درگیر نشود و به اموال آنها دست درازی نکند یکی از شاهسونها سئوال می کند جایگاه و موقعیت جغرافیای قلعه او چگونه است خان می گوید قلعه در نزدیکی یکی از روستاهای کوهستانی ما قرار دارد و از خود روستا فاصله دارد و چون در ارتفاع ساخته شده بر منطقه مسلط می باشد و رفت و آمدها توسط نگهبانان او رصد می شود و نگهبانان بصورت نوبتی کشیک می دهند تا کسی آنها را غافلگیر نکند ضمنا دیوارهای بلند قلعه اجازه نفوذ به قلعه را نمی دهد خلاصه سخنان خان حکایت از سختی و مشقت ماموریت داشت یکی از شاهسون ها بعداز شنیدن سخنان او کمی خود را جابجا می کند و در ادامه حرف های او می گوید اینطور که فرمودید محل ماموریت هم دارای حسن است و هم مشکلات رفت و آمد و با دیوارهای بلندی که فرمودید ورود به آن را دارد خان بختیاری کمی نگاهش را تیزتر می کند و سئوال می کند حسنش چیست ؟ شاهسون که در ذهن خود محل قرار گرفته شده قلعه را با توجه به گفتار خان ترسیم می کرد در جواب او می گوید حسنش دور بودن از روستا می باشد اگر نقشه ما بدون چون و چرا اجرا شود کمکی به آنها نخواهد رسید و برنامه همانی خواهد شد که می خواهیم مشکلش دیوارهای بلند و نگهبانان هوشیارش می باشد خیلی مؤدبانه با لبخندی ملیحی حرفش را ادامه داد این برای بعضی ها سخت است نه برای ما که برای این ماموریت انتخاب شدیم در ادامه می گوید ما باید از نزدیک محل را برسی کنیم تا ببینیم چگونه می توان به قلعه نفوذ کرد خان حرف او را قطع می کند و میگوید صاحب اختیار شمائید برای این ماموریت شما به اسلحه نیاز دارید از قورخانه (اسلحه خانه) اسلحه ایی را تحویل بگیرید قبلا با اون کار کرده باشید به قول معروف قلق اسلحه دست تان باشد و به نحوه کار کردن آن تسلط داشته باشید همین موقع یکی از افراد امین خود را صدا می زند و میگوید این آقایون را تا قلعه اون مرد ببر و همانجا بمان دوباره تاکید می کند همراه آنها باش تا بعد از اینکه این دوستان عزیز ماموریت خود را بسلامت انجام دادند با اینها برگرد بعد راهنما را کنار می کشد می گوید خودت را به کسی نشان نده سعی کن کسی ترا نبیند ولی تمام کارهای اینها را زیر نظر داشته باش بعداز تهیه مایحتاج این ماموریت شب هنگام سه سوار از قلعه خان بختیاری خارج می شوند تا کسی از ماموریت آنها مطلع نشود و برای گمراه کردن برخلاف راه روستا مسیری را انتخاب می کنند و سپس از نیمه راه به سمت روستائی که قرار بود تغییر مسیر می دهند بعداز رسیدن به نزدیکی قلعه اول برای خود جای امنی در کوهستان با توجه به شناختی که همراهشان از محل داشت انتخاب می کنند و کوله بار خود را در آنجا قرار می دهند تا محل اتراقگاه آنها در طول زمان ماموریت باشد و بدون اتلاف وقت برای انجام ماموریت حرکت می کنند بعد از اینکه به نزدیکی قلعه می رسند به دقت به برسی اطراف قلعه می پردازند تا راه گریز و فرار را بشناسند و نسبت به او برنامه کاری خود را انتخاب کنند دو سه شب کارشون این شده بود بدون اینکه کسی ملتفت شود محل اتراق خود را به همراه راهنما ترک می کردند و تمام راه های که می شد به داخل قلعه بروند را برسی می کردند و در محل اتراق با هم نسبت به انجام بدون عیب و ایراد ماموریت شور و مشورت می کردند تا اینکه به این نتیجه می رسند یکی از دیوارها بهترین محل نفوذ است چون به سمت کوهستان بود و نگهبان ها زیاد توجه شان به سمت روستا و مسیرهای رفت و آمد بود چون این قسمت دیوارش خیلی بلند بود بنابراین برای نفوذ کردن از این منطقه احتیاج به نردبان و یا طناب بلندی احتیاج بود تا با استفاده از آن بتوانند به داخل قلعه بروند بعداز تهیه طناب دو روزی سعی کردند طناب را با پرت کردن به بالای دیوار خود را به داخل قلعه برسانند ولی موفقیتی حاصل نشد تا اینکه یکی از شاهسون ها گفت فکر کنم زمانی که باد می وزد در سمت وزش باد اگر طناب را پرت کنیم شتاب طناب بیشتر می شود و می توانیم با اینکار آنرا بر روی دیوار گیر بدهیم و به این طریق به داخل قلعه برویم ادامه دارد سلیمان امیری مطالب در مورد کوچ ، زندگی عشایری ،تاریخ ایل شاهسون بغدادی، نظرات و مسائل روز را در این کانال 👇 🌿🌹ble.ir/join/2oM1Yte7rm🌿🌹 🆔 @Soleimanamiri 🆔 @aref_shahsavan 🆔 @Dr_AmirZarabi ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ https://t.me/shahsevan_channel
(۱) ✍.....بنام خدا یکی از خوانین ایل به یکی از نیروهایش گفت بروید دنبال شخص نامی ایل از تیره سیرخاولی و از تیره کیچکینعلی اون موقع تلفن نبود و ارتباطات خیلی ضعیف بود این دو نفر برای گذران امورات خود در تهران بودند و یک نفر محل سکونت و اتراق آنها را بخاطر رفاقت و دوستی که با آنها داشت می دانست به سمت تهران راه می افتد وقتی به تهران میرسد در یکی از مهمان خانه ها این دو یار دیرین خود را پیدا می کند بعداز خوش و بش رو به آنها می کند می گوید : خان گفته سریع خودتان را به منزل خان برسانید یه ماموریت بسیار مهمی دارد آن دو رفیق بعداز اینکه کارهای خود را در تهران بی درب و پیکر جمع و جور می کنند راهی ساوه می شوند تا خود را به منزل خان برسانند بعداز چند روز به محضر خان می رسند خان میگوید یک ماموریت مهمی برایتان دارم سپس ادامه می دهد دوست عزیزی از خوانین بختیاری کهکیلویه بویور احمد که رفاقت ما بسیار ریشه دار می باشد بخاطر شرارت شخصی از من کمک خواسته بنابر این می روید پیش او هرچه گفت آنرا عمل میکنید تا راضی شود سپس بر میگردید یکی از آن دو مرد دلاور گفت خان اگر درگیری باشد ما دونفر کم هستیم خان میگوید درگیری نیست ادب کردن شخص خاطی ست فقط از دست شما دو نفربر می آید خان دستور می دهد دوتا اسب قبراق را برای آنها زین کرده و تحویل این دو نفر دهند تا راهی شوند از ساوه تا مقصد چند صد فرسخ فاصله بود بعداز گذر از دشت و کوه و عبور از جاده های پر خطر کوهستاتی و غریب که هر آن خطری می توانست آنها را تهدید کند بلخره چند روز طول می کشد تا به خدمت دوست عزیز خان میرسند دوست خان هم برای خود برو بیایی داشت نوکر و خدمه های بسیار و تفنگ داران بی شمار نشان از عزت و شوکت او در آن منطقه داشت حالا چرا از خان شاهسون کمک خواسته بود برای این دو جوان معلوم نبود با احتیاط نزدیک درب قلعه می شوند و خود را معرفی می کنند به خان بختیاری اطلاع می دهند و اجازه ورود داده می شود خان با گرمی از آنها استقبال می کند سپس با تعجب می گوید رفیق من همین دو نفر را فرستاده کمی لحن گفتارش را تغییر می دهد و به آرامی می گوید خیلی مشکل شد چون رفتن به قلعه اون شخص بسیار سخت و خطرناک است یکی از شاهسون ها می گوید شما کار را بگو تا ما در مورد ش مشورت کنیم خان می گوید چند روزی استراحت کنید و به خدمه خود می گوید آب گرم مهیا کنید تا دوستان گرد وخاک سفر را از تن بزدایند ادامه دارد سلیمان امیری مطالب در مورد کوچ ، زندگی عشایری ،تاریخ ایل شاهسون بغدادی، نظرات و مسائل روز را در این کانال 👇 🌿🌹ble.ir/join/2oM1Yte7rm🌿🌹 🆔 @Soleimanamiri 🆔 @aref_shahsavan 🆔 @Dr_AmirZarabi ➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖➖ https://t.me/shahsevan_channel
(۳) ✍......<<جوان وخان>> کمی در اوضاع و احوال منطقه کردستان باد عصر از دره بالا میآمد، بوی گزنههای تازه و خاک نمخورده را با خود میآورد. جوان بر سنگی نشسته بود، هنوز گرمای تفنگ را در دست حس میکرد. صدای دورِ رودخانه مانند نالهای از وجدانش میگذشت. فرمانده بر خاک افتاده بود، چشمهایش باز مانده، نگاهش خیره بر آسمانی بود که آخرین کبود روز را در خود جمع میکرد. لحظهای جوان خواست دست بر سینهاش بگذارد، شاید برای طلب بخشش از خدایی که شاهد شجاعت و انتقام او بود؛ اما انگشتانش نلرزید. دلش سنگ شده بود، مثل سنگهای کنار رود که قرنهاست زیر پای مسافران ماندهاند و جز سکوت نمیآفرینند. او مأموریتش را انجام داده بود، اما این آن پایان نبود که انتظارش را داشت. صدای گلوله در گوشش ماند و در دلش هزار پرسش ریشه دواند. آیا عدالت همین است؟ یا انتقام، لباسی است که بر تن وجدان میپوشانند تا نبینند؟ غروب بر کوهها نشست. پرندهای از میان بوتهها پر کشید و به سمت غرب رفت، جایی که آفتاب آخرین نفسش را میزد. جوان نفس عمیقی کشید، تپانچه را در غلاف گذاشت و به سمت جاده خاکی گشت بازگشت. هر قدمش سنگینتر از قبلی بود؛ گویی زمین میخواست او را از ادامه راه باز دارد. در ذهنش صدای پیرمردی از خاطرهای دور زنده شد: «پسرم، مرزها روی زمیناند، اما مرز دل، میان خیر و شر است.» با خود اندیشید شاید هیچ نقشهای نتواند آن مرز را نشان دهد. غروب در پشت کوه فرو رفت و سایهها میان سنگها گسترده شدند. جوان، تنها در افق گم شد، با باری سنگینتر از مأموریت، و سکوتی که به جانش چسبیده بود ادامه دارد سلیمان امیری https://t.me/shahsevan_channel
(۲) ✍...... <<جوان وخان>> در کردستان وارد نیروی ژاندارمری می شود بخاطر شجاعت و دلیری که داشته در اکثریت ماموریت های منطقه شرکت می کند تا اینکه بعنوان شناسایی به کردستان عراق اعزام می شود فکر کنم منطقه غرب بخاطر مناقشه مرزی بین دولت ها هنوز مثل امروز مرزبندی نشده بوده یک منطقه پر نفوذ برای دولت های منطقه شناخته می شده ایحال در این ماموریت با توجه به نوع ماموریت ش وارد نیروی امنیتی کردستان عراق می شود و بعنوان یک نیرو زیر نظر یک فرمانده یهودی قرار می گیرد ، این یهودی آدم بسیار جالبی نبوده و اکثریت نیروهائی که در کنار وی خدمت کرده بودند از رفتار او گله مند بودند ، طبق عادت همیشه گی به قول یک ضرب المثل ترکی :تورپاق یین تورپاق یمگین یئره قویماز لذا در برخورد با جوان بی احترامی هائی می کرد هر روز از روزی که می گذشت برخورد او ناشایست تر می شد جوان متعهد به عهد برای اینکه ماموریت خود را به پایان برساند این شرایط را تحمل می کرد آنچه که می خواست را در این ماموریت کسب کند بدست بیاورد و در یک فرصت مناسب یه حال مشتی به این یهودی بدهد تا اینکه این فرصت در یک ماموریتی گشت در منطقه استحفاظی برایش مهیا می شود بعداز کلی گشت زدن هر دو تا حدودی خسته می شوند در کنار رودخانه ایی برای استراحت اتراق می کنند فرمانده : جوان برو ببین برای نهار چی می توانی شکار کنی جوان : اطاعت جوان بعداز گشت چندتا کبک شکار می کند و آنرا پخته فرمانده را برای خوردن دعوت می کند فرمانده بدون توجه به او کباب آماده شده را بدون تعارف به جوان میل می کند و با انداختن استخوانهای کبک ها گاهی مطلکی هم به جوان می گفت جوان از کار این فرمانده بد اخلاق بسیار ناراحت می شود وقتی می بیند ماموریت خود را انجام داده در صدد تلافی کارهای ناشایست او را می کند فرمانده بعد از خوردن ناهار به جوان می گوید: حواست جمع کن تا من چند دقیقه استراحت کنم جوان : به روی چشم بعداز اینکه احساس می کند فرمانده خوابش برده تپانچه فرمانده را بر داشته بر روی سینه او قرار می دهد کمی تفنگ را تکان می دهد تا او بیدار شود وقتی فرمانده بیدار می شود و لوله تفنگ را بر روی قفسه سینه اش می بیند احساس خطر می کند سعی می کند با خواهش و التماس جوان را از منظورش دور کند جوان به چشم های او خیره می شود و می گوید ننه گوربه گور فکر اینجا را نمی کردی ، کی را سگ فرض می کردی انگشت جوان ماشه را فشار می دهد تا فرمانده تمام بدی های خود را با گلوله ایی که قلبش را می شکافت جواب بدهد ادامه دارد سلیمان امیری https://t.me/shahsevan_channel
(۱) ✍️ «جوان و خان» در سالهایی از اواخر دوران قاجار، خاک ایران در التهاب و بیسامانی میسوخت. هیچکس خیال آسوده نداشت؛ جادهها پر از گردنههایی بود که مأوای راهزنها و یاغیان شده بود. در همان روزگار، جوانی با گامهایی استوار از پیچ و خم جاده خاکی به سوی محل سکونت اوبا پیش میرفت نیم نگاهی هم به اطراف خود داشت تا در این شرایط گیر راهزنان نه افتد ، دلش پر از رؤیا و امید به فردایی روشن. سالها دور از خانواده بود و اینک با طعم شیرین وصال، راهی خانه میشد تا با شادی دیدار، خستگی راه را از تن بشوید. اما وقتی به زادگاهش رسید، نگاههای سرد و غریب اقوام دلش را لرزاند. انگار چیزی در روزگارش تغییر کرده بود. به زودی فهمید که فریب روزگار را خورده است؛ آنهم روزگاری که او در قزاقخانه مشق می کرد ، رقص قزاقی به او وفادار نمانده ، با توجه به وضع پیشآمده رویاهایش چون حبابی بر آب، در یک لحظه ترکیدند و ناپدید شدند. مدتی در اندیشه فرو رفت. دلش نمیپذیرفت که حقش پایمال شود. به یاد توافقی قدیمی افتاد که حالا دیگر نشانی از آن نبود. راهی شد تا پیش یکی از خانهای بزرگ و مردمی ایل برود و داد خود را بستاند. خان، مردی با نام و آوازه بود—دلیر در میدان نبرد، و محترم میان بزرگان. سخنان جوان او را آزرده کرد، از همانجا چند نفر را فرستاد تا از طرف او با طرف مقابل گفتوگو کنند. جوان برای اینکه به مراد دلش برسد در دم و دستگاه خان برای خود کاری تراشید مشغول خدمت شد روزها گذشت و هرچقدر از آمدن او به نزد خان می گذشت همانطور هم وعدههای خان رنگ می باختند. جوان احساس کرد که خان بیاعتنا شده است. در دلش آشوبی برپا بود. هزاران فکر در ذهنش میچرخید تا آنکه به این یقین رسید: خان با طرف حسابهایش ساختوپاخت کرده تا او را از حقش دور کند. خشم، درونش را آتش میزد. نمی خواست تسلیم بی رحمی روزگار شود بنابراین در صدد انتقام از خان برامد و تصمیم گرفت خودش سرنوشتش را رقم بزند. یک روز،از فرصت استفاده کرداسلحهی محبوب خان را برداشت، بر اسبی که از پیش آماده کرده بود نشست و بیدرنگ به سوی غرب تاخت. سرنوشت، بازی دیگری برایش نوشته بود. در همان سفر، رضاخان — که آن روزها برای مأموریتی در کردستان بود فکری به ذهن جوان رسید تا از این فرصت بهترین بهره را ببرد تلاش کرد تا بتواند به حضور رضا خان میرپنج برسد بلخره این فرصت نصیبش شد. جوان با دلی مطمئن پیش رفت، اسب و تفنگ خان را پیشکش کرد. رضاخان که خود مدتی در میان سواران ایل شاهسون زندگی کرده و بزرگان ایل را میشناخت،بخصوص با این خان دورانی را در ماموریت ها گذرانده بود و رفاقت دیرینه اش کمی کدر شده بود شجاعت و جسارت جوان را ستود. چند لحظه سکوت کرد، سپس گفت: «مملکت به جوانانی مثل تو نیاز دارد.» و بدینگونه، در همان روز، جوان به خدمت ژاندارمری کردستان در آمد تا از راهی تازه، هم حق را بجوید و هم شرف را نگاه دارد. ادامه دارد — سلیمان امیری https://t.me/shahsevan_channel
✍️ بنام خدا قلمی بر روزهای که می گذرد بوی باروت در هوا پیچیده، و بوق کشتیهای جنگی کوتاه و بلند، آهنگی ناخوش از روزهای سخت مینوازد. غرش طیارهها بر فراز کشورهایی با پرچم سفید، نشان از شبهای بیخواب و صبحهای بیدار دارد. ماشههای خیبر و خرمشهر مسلحاند، پهپادها در صف، و خبرگزاریها در غوغا طبل جنگی تازه را میکوبند. آیا آسمان آبی خاورمیانه در شعلههای سرخ آتش رنگ خواهد باخت، یا این تنها هیاهوی بازار مکاران است برای پر کردن کشتیهایشان؟ در مانوری چند ساعته، تنگه هرمز ـ این گلوگاه حیاتی جهان ـ برای لحظاتی بسته شد، و بازار نفت به تپش افتاد. اگر این شریان چند روز بیشتر فشرده شود، آیا نفس اقتصاد جهان به شماره نخواهد افتاد؟ ناوهای بزرگ در دریای عرب عربده میکشند و عمان را پناهگاه سلاحهای ناشناس کردهاند. اما اگر فرصت از دست نرود، با دلاوری سلحشوران شاید چالدران این بار چهرهی دیگر خویش را به دلاوران ایران نشان دهد. سلیمان امیری 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی https://t.me/shahsevan_channel
✍.......بنام خداوند با سلام و عرض ادب. جشنواره موسیقی ایل شاهسون بغدادی بهانه ای شد چند خطی بنویسم عزیزان در ساختار ایلی گذشته ما در روزهای پرافتخار کوچ ، زندگی زیر سایه حمایت ریشسفیدان ،بیکها و خوانین برای مردم ایل قوام داشت، حال با نگاهی واقعبینانه به آینده، راهی برای حفظ کرامت و حقوق خود در دنیای جدید بیابیم. امروز، شهر زندگی ما را تغییر داده است چادرها جای خود را به خانهها دادهاند، و کوچ به دنبال شغل و زندگی بهتر، ما را در میان ساختارهای پیچیده شهری قرار داده است. وقتی از زندگی قبیلهای به زندگی شهری منتقل میشویم، خوی و خصلت اصیل و یکپارچه عشایری، متأسفانه در ساختارهای جدید گم میشود. امروز، منافع حقوقی و اجتماعی ما – چه در مسائل اداری، چه در مسکن و چه در حفظ میراثمان – دیگر توسط آن ساختار سنتی حمایت نمیشود. ما در جایی میان سنت و مدرنیته، تنها ماندهایم. به تنهایی نمیتوانیم با پیچیدگیهای امروز مقابله کنیم. اگر نتوانیم خودمان را سازماندهی کنیم، صدایمان به درستی شنیده نخواهد شد و حقوقمان نادیده گرفته میشود. راه حل، بازگشت به گذشته نیست، بلکه عاقلانه ترین روش ،برداشتن بهترینها از گذشته و پیوند دادن آن با نیازهای امروز است. بنابراین، ضرورت دارد که تحت یک چتر واحد، با یک هویت مشترک و یک صدای واحد، گرد هم آییم. این چتر، چیزی نیست جز تشکیل یک سازمان مردمنهاد (NGO)، یک نهاد مدنی که: از دل همین مردم برآمده باشد. حافظ آبروی ما باشد. پشتیبان حقوقی و اجتماعی تکتک اعضای ایل باشد. اجازه ندهیم خصلت نیکوی وحدت ما، در شلوغی شهرها پراکنده شود. بیایید با هم پیمان ببندیم که با تشکیل این تشکل، دوباره یکپارچه شویم و تحت حمایت خودمان، آیندهای مطمئنتر برای فرزندانمان بسازیم. اساسنامه تشکل مردمنهاد اجتماعی ـ فرهنگی بعنوان نماد اراده جمعی ما برای حفظ ارزشهای اصیل، تقویت روحیه همکاری و خدمت به جامعه در پیچ و خم تایید و ثبت می باشد، هدف ما روشن است؛ اول :پاسداری از میراث فرهنگی مان دوم: عقب نماندن از قافله روزگار و ساخت آیندهای آگاه و متحد با توجه به روز ارکان این تشکل بر پایه دموکراسی و مشارکت شکل خواهدگرفت این اساسنامه با هدف ایجاد همبستگی، انسجام و اداره امور مشترک میان طوایف، تنظیم شده است تشکل نهاد مردمی با تکیه بر مشارکت داوطلبانه، همکاری اجتماعی و اداره دموکراتیک فعالیت خواهدکرد. ارکان تشکل: شورای طوایف – نهاد تصمیمگیر مرکزی با حضور نمایندگان منتخب طوایف مجمع عمومی – بالاترین مرجع تصمیمگیری تشکل، موظف به بررسی و تصویب سیاستها و برنامههای کلان. هیأت اجرایی – مسئول اجرای مصوبات و مدیریت امور اجرایی بر پایه اصل شفافیت و پاسخگویی. اصول اداره: شورای طوایف، مجمع عمومی و هیأت اجرایی، هر یک با انتخاب آزاد اعضا فعالیت میکنند تا هیچ تصمیمی بدون نظر مردم گرفته نشود همه اعضا در انتخابها، تصمیمگیریها و ارزیابی عملکردها حق برابر دارند. ماهیت فعالیتها: تمرکز تشکل بر حوزههای فرهنگی، اجتماعی و آموزشی است؛ با تکیه بر این اصول، این تشکل میکوشد پلی میان سنت و پیشرفت باشد؛ محلی برای طرح اندیشهها، همکاریها و حرکتهای فرهنگی و اجتماعی سازنده. ما باور داریم که اتحاد، گفتوگو و اعتماد متقابل، سرمایه بزرگ ایل است. و اما، در این مرحله حساس و تاریخی، جای دارد که مراتب عمیقترین سپاس و قدردانی خود را نثار عزیزانی کنیم که سنگ بنای این حرکت ارزشمند را بنا نهادند. وقتی هدف والا باشد، ایل متحد و یکپارچه به سوی آن حرکت خواهد کرد. بیایید با حفظ روحیه مسئولیت پذیری برای داشتن یک تشکل منسجم دست همدیگر را بگیریم با تشکر فراوان از همه عزیزان سلیمان امیری https://t.me/shahsevan_channel
بیایید با تکیه بر قدرت نغمههای گذشته، امروز را برای ساختن فردایی متحد و پر افتخار مهیا کنیم سلیمان امیری 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی
Soleiman Amirifard: ✍.....بنام خالق خوبی ها با سلامی گرم به محضر گرامی میراث داران فرهنگي ایل شاهسون بغدادی؛که با تکیه به نوای نی، آوای شور عشق را در وحدت و یک دلی می بینند دوستان و همراهان فرهنگی و دلسوزان گرانقدر ایل همایشها و جشنواره ها برای دیده شدن اقوام در جاده پرپیچ و خم روزگار است که علاقه مندان به ایل را دور هم جمع کند تا راهکاری برای بهتر شدن را ببینند و از تجربه کسانی سخن بگویند که نامشان در تاریخ ایران بعنوان سلحشور و در مناطق یایلاق و قشلاق شان بین مردم اولکه ، پیشخور،سهل آباد قاراقان به نیک مردی طنینانداز است مردمی که با کوچو و قون:آزاد زیستن را و با صبر:پایداری را با محبت : هویت ایرانی را درس داده اند آنان نه فقط حافظان آداب و رسوم کهن بودند، بلکه نشانهای از پیوند انسان با طبیعت و ریشههای بیفراموشی فرهنگ این سرزمیناند. شناخت این ایل:یعنی شناخت بخشی از خود ما؛ از خویشاوندی انسان و زمین از چرخه حیات با حفظ ارزشهای بومی دوستان برای حفظ هویت و تاریخ گذشته و فراموش نشدنمان سه نقطهی تاثیر گذار هست که خدمت محترمتان بیان می کنم ۱- : نوای موسیقی ۲- قدرت اتحاد گذشته ۳-نقشهی راه برای انسجام امروز بخش اول: موسیقی؛ زبان ناگفتهی هویت یا بهتربگویم:موسیقی چیزی فراتر از تفریح است، زبان مشترک انسانها و سند زندهی هویت هر قوم می باشد اگر به تاریخ کوچنشینی نگاه کنیم، میبینیم هر نغمهای از زنگ قطار اشتران و یا ساز آشیق ها یا صدای بر آمده از چاور،نه فقط بیان حس شادی یا غم است،بلکه گزارشی میدانی از زندگی کوچ نشینی ، حال و هوای مردمان آن روز و خاطرات نسلها است. با نغمه ها و آوا ها نقشهی راه را در ذهن ترسیم می کنند لالاییها قصهی اجداد را برای کودکان زمزمه میکنند حکایت ها، تاریخ شفاهی ایل را حفظ می کنند تاثیر موسیقی میان نسلهای دور و نزدیک، فاصلهی زمانی را از بین می برد. بنابراین تا زمانی که موسیقی شاهسون برای ما زنده هست ریشههایمان با تمام قدرت در زمین رشد خواهد کرد و ماندگار خواهیم بود بخش دوم: بهره بردن ازاتحاد گذشته؛ درسهای فراموشنشدنی از همبستگی است تاریخ ایل شاهسون بغدادی، داستان مقاومت در برابر سختیهاست. در شرایط سخت کوچو و قون، آنها یاد گرفته بودندکوچ برای یک نفر در کوه و دشت سخت می باشد ، طوفان روزگار برای صاحب یک قارا چادر ویرانگر و دشمنی قوی خواهد بود . جایی که امنیت و بقا کاملاً به هم وابسته باشد،هرگز “من” بر “ما” چیره نمی شد. اتحاد در گذشته، یک انتخاب نبود، یک ضرورت حیاتی بود. این همبستگی، در تقسیم منابع، در حفاظت از دامها،و درساختارهای اجتماعی قبیلهای مان نهادینه شده بود تا ایلی باصلابت و متحد با ۲۹ طایفه پر آوازه باشد این اتحاد ناشی از اجبار نبود؛ ریشه در اعتماد متقابل و تعهد جمعی نسبت به حفظ ساختار ایل داشت. این درس بزرگ برای ماست که میخواهیم فرهنگ خود را حفظ کنیم: عزیزان بدون اعتماد و تعهد مشترک، هیچ تشکلی پایدار نخواهد بود. بخش سوم: راهکار برای انسجام و داشتن یک تشکل قوی برای امروز ، چگونه میتوانیم میراث آن اتحاد گذشته را با دنیای مدرن و پیچیده امروز تلفیق کرد تا به یک تشکل فرهنگی خوب و مثمر و ثمر برای ایل رسید ؟ برای این کار، نیاز به پل زدن از گذشته به حال داریم ۱-دیجیتالیسازی میراث (صوت و تصویر): باید موسیقیها، داستانها و خاطرات بزرگان را با بالاترین کیفیت ثبت کنیم. دوستان یک آرشیو دیجیتال قوی، می تواند موزه متحرک ایل باشد، و به راحتی هویت ما را برای شناساندن در دسترس عموم قرار دهد ۲-ایجاد “موقعیتی برای اجتماع (فیزیکی و مجازی): باید فضایی تعریف کنیم که همه بدانند کجا باید به هم بپیوندیم. این میتواند یک کانون فرهنگی ثابت یا حتی یک پلتفرم آنلاین متمرکز باشد که صرفاً برای تبادل فرهنگی و تصمیمگیریهای جمعی به کار رود، نه شبکههای اجتماعی عمومی. ۳-نقشآفرینی جوانان و فرهیخته گان در ساختار قدرت: انسجام زمانی قوی میشود که افرادلایق خود را در ساختار تشکل سهیم بدانند. باید به آنها اجازه داده شود در تشکل مسئولیتهای داشته باشند تا حس مالکیت نسبت به تشکل را پیدا کنند. ۴-همافزایی با دیگران: باید ارتباطات با دیگر گروههای فرهنگی و ایلی کشور را تقویت کنیم. اتحاد درونی مهم است، اما قدرت اجتماعی یک گروه زمانی دوچندان میشود که در شبکهی بزرگتر فرهنگی کشور جایگاه خود را پیدا کند. سروران ما امروز به عنوان دلسوزان فرهنگ شاهسون بغدادی، نه فقط مسئول نگهبانی از چند عکس قدیمی یا چند نغمهی محلی هستیم؛ بلکه مسئولیت ما، انتقال یک طرز تفکر است؛ طرز فکری که میگوید اتحاد: شریان حیاتی ماست؛ فرهنگ: نبض تپندهی ماست؛ و یک تشکل قوی : تضمینکنندهی بقای هویت ما در آینده است.
جواب:جناب دکتر حسنی استاد دانشگاه شهید بهشتی
سئوال :جناب سید مجید ساداتی پژوهشگر تاریخ
✍..... با درود و سپاس از توضیح های بی نقص و کاملا برازنده مردان دانا و زنان غیرتمند ایل شاهسون بغدادی نوشتید با اجازه تان چند خطی هم بنده در ادامه و تائید فرمایشات حضرتعالی بنویسم در مورد مشاغلی که نامبرده شد شاید اگر اینگونه نگاه کنیم دلیل بر اینکه مردم شاهسون آنرا انجام نمی دادند کمی منطقی به نظر بیاید در اون سالهایی که هنوز ایل از دب دبه نه افتاده بود و بخاطر شرایط زندگی کوچرو و ییلاق و قشلاق کردن شرایط اجازه داشتن مشاغلی که جا و مکان ثابتی را می طلبید را نمی داد بنابراین اگر دوست هم داشتند نمی توانستند آنرا انجام دهند ولی بعد از اینکه از کوچ و قون دست کشیدند و برای داشتن زندگی به روز راهی شهر ها شدند اولین مشاغلی که دنبال آن رفتند بخاطر اینکه در آن سررشته داشت مربوط به دامداری از قبیل ماست بندی (لبنیاتی)،قصابی ، واسطه گری حیوانات در میادین فروش دام ، چوداری (چوبدار) البته این شغل را از قبل داشتند ولیکن بخاطر اینکه خللی در زندگی شهری نداشت آنرا ادامه دادند، دامپروری گوسفند و گاو در حاشیه شهرها و بعد از مدتی که در شهرها سکونت کردند و با خوب وبد ان آشنا شدند و شناختی که از نیازهای جامعه پیدا کردند دست به کارهای بزرگتر و سود آور زدند بقالی و حمام ساختن هم یکی از این مشاغل بود و وارد کسب و کار زمین و خانه سازی شهری شدند کلاس های اکابر شبانه برای کسب سواد برای بزرگسالان ایل و مدارس روزانه سکوی ترقی علمی و شغل دولتی جوانان اون روزهای ایل در شهرها شد در مورد آرایشگری باید خدمت محترم دوستان عرض کنم برای کسب در آمد انجام نمی گرفت ولیکن اصلاح موی سر و صورت پیر مردن توسط جوانان و میانسالان ایل انگار یک وظیفه تلقی می شد با خوشروی از ان استقبال می کردند و در مورد بچه ها هم مادر و یا پدر با قیچی یه حال مشتی به سر بچه ها می دادند و مجالی برای سلمانی نمی ماند بنابر این موقعیت شغلی برای افرادی که می خواستند از این راه ارتزاق کنند باقی نمی ماند در مورد شستن اموات من اینطور شنیدم با توجه به باوری که در بین مردم در مورد ثواب این عمل خدا پسندانه بوده اکثرا خودشان به رحمت رفتگان را شسته شو می دادند مگر اینکه در نزدیکی روستا و یا کندی بودند در مورد کندن قبر باید عرض کنم با توجه به شرایط روزگار مردم ایل در کندن زمین مهارت نداشتند و وارد نبودند شاید نمی توانستند آن را بصورت درست انجام دهند ولی اینطور شنیدم می گویند فلان کس گئدمیشدی قبر قازا الی ازیلمیشدی این نشان از آن دارد بخاطر اینکه شغلشان گله داری بوده این کارها را جز مشاغل حساب نمی کردند و اگر کسی در اون روزهای کوچ و قون اینکار را انجام می داد فقط برای رضای خدا بوده و اما در مورد کارهای شکسته بندی کاملا فرمایشتان درست می باشد ما در بین زنان و مردان ایل افراد ماهری داشتیم که بقول پزشکان محترم پنجه طلائیهای ایل محسوب می شدند خداوند همه مسافران آسمانی را قرین رحمت خود قرار دهد پدرم تعریف می کند خدا بیامرز علی پهلوان پدر بزرگش در شکسته بندی وارد بوده و بخاطر همین مادر محترمش هم از شکستگی و در رفتگی دست سر در می آورد و در طبابت تورکی یانا هم استاد بوده و داروهای گیاهی را در داغارچیق و کیسه های کوچک نگهداری می کرد و برای درمان در تمام فصول سال استفاده می کرد بخصوص در زمستان که همه جا را برف میگرفت اگر فردی از اوبا دچار بیماری می شد آنرا با تجویز داروهای گیاهی معالجه می کرد حتی بعضی از اقوام در اوباهای دیگر برای گرفتن داروی تورکی یانا به مادرم مراجعه می کردند اینطور می شود گفت طبابت تورکی یانه و مامای جز هنرهای کدبانوهای ایل بوده سلیمان امیری 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی https://t.me/shahsevan_channel
بادرود: اینها مشاغلی بود که شاهسونها به آموزش آنها(مرده شوری،حمامی،خدامی مسجد،و،،)رغبتی نداشتند و الان هم آنها را بد و زشت می دانند ولی کدبانوها و دلیر مردان شاهسون از لحاظ کمک های اولیه در رده نخست مجامع محل سکونت خویش قرار داشتند کد بانوها در حد یک پزشک عمومی اطلاعات پزشکی و تخصصی داشتند بانوان متخصص در امور زنان و کودکان بسیار ماهر بودند بطوریکه اصلا نیاز ها و وضع حمل و مامایی در خود روستا توسط این بانوان بر طرف میشد در آوه بانویی بسیار ماهر در امور زنان بود که تمام نیازهای زنانه بانوان منطقه جعفریه و بخشی از خلجستان را بر طرف میکرد که تا سال ۱۳۵۷ زنده بود و خدمات ارائه میکرد در بین دلیر مردان دامپزشک و سنخچی(شکسته بند) وجود داشتند که در حد یک پزشک نیمه متخصص ارتوپدی مهارت داشتند شخصی با اصلیت شاهسون در آوه طایفه یارامشلی بنام ایمانعلی(اومانعلی) ساکن بود که در اتوپدی بسیار ماهر بود در اواخر در قاهان ساکن شده بود و فکر نکنم در منطقه جعفریه و آوه و خلجستان خانواده ای باشد که از خدمات او بهرمند نشده باشد مداوای پاها و دستها و ستون فقرات و لگن و دنده ها ووواز تخصص او بود تاحدود سال ۷۸ زنده بود در باقر آباد میرزاعلی نامی که او نیز در ارتوپد بسیار ماهر بود برحمت ایزدی پیوسته و در گازران قهرمان نامی که اوهم بسیار ماهر بود مردم ترجیح میدادند که بعد از رادیولوژی و مشخص شدن مشکل شکستگی مصدوم را از شهربه گازران بر گردانده و توسط قهرمان مداوا شود عزیزان این افراد قهرمانان ایل شاهسون و بزرگان هنر پزشکی در ایل هستند رحمت خدا بر آنها باد مهندس نعمت الله بردبار 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی https://t.me/shahsevan_channel
سلام آقای بردبار ، مردان شاهسون بغدادی قبل از تخته قاپو فقط چوپانی ، ساربانی و چوبداری بلد بودند و آن مشاغلی که شما فرمودید در زمان ده نشینی از روستائیان یاد گرفتند و چون در فرهنگ شغلی ایل سابقه نداشت لذا از انجام آن اکراه داشتند. مهندس یعقوبعلی دارابی 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی https://t.me/shahsevan_channel
توضیح آقای نعمت الله بردبار در مورد نوشته جناب فردوسی بله،کودکان بین سنین یک تا ده سالگی از زیر گوش و چانه بطرف جلو یک طرف بعضی اوقات دو طرف متورم میشد و باد میکرد بر اثر فشار آن مجرای عبور هوا مسدود و باعث فوت می شد تا آثار آن پیدا میشد مقداری بلغور گندم…
توضیح آقای نعمت الله بردبار در مورد نوشته جناب فردوسی بله،کودکان بین سنین یک تا ده سالگی از زیر گوش و چانه بطرف جلو یک طرف بعضی اوقات دو طرف متورم میشد و باد میکرد بر اثر فشار آن مجرای عبور هوا مسدود و باعث فوت می شد تا آثار آن پیدا میشد مقداری بلغور گندم را با آب و روغن زرد می پختند و بصورت حلیم در می آوردند و آنرا بر روی محل متورم با حرارتی که پشت دست را نسوزاند می مالیدند و با پارچه ای که هنوز شسته نشده و تمیز است(نو) می بستند جالب اینکه فوری در مدت دو ساعت معالجه میشد و می گفتند خدا راشکر خوب شد بعض اوقات معاجه اول اثر نمی کرد چون وقت برای معالجه حدود ۵ ساعت بود اگر مداوا نمیشد و پیشرفت می کرد راه عبور هوا را می بست و خطر ناک بود مداوای دوم : با عرض معذرت : استفاده از (قودوخ پوخو) مدفوع کره خری که تازه متولد شده بود تا دوروز شامل قودوخ پوخو می شد که داروی مسکن و ضد عفونت بود آنرا با آب ولرم به صورت خمیر در آورده و محل متورم را با آب صابون تمیز میکردند و آنرا به محل تورم به زخامت دو میلیمتر می مالیدند و روی آنرا با پارچه تمیز می بستند و بیمار ۵ ساعتی باید در بستر استراحت میکرد در آن زمان فکر نکنم شخصی باشد که به این بیماری مبتلا نشده باشد (قودخ پوخو دارویی بسیار قوی و ضد عفونت بود) با عرض معذرت مجدد مثلی هست که می گویند در مثل مناقشه نیست من هم فرهنگ خودمان را که شاهسون هستیم ارائه کردم دال بر بی احترامی نباشد 🍃🌸 @shahsavanlary🌸🍃 ─┅─═ঊঈ💓ঊঈ═─┅─ #شاهسونلر #ییغیناغی https://t.me/shahsevan_channel