tgindex
شمع و شهاب|سید شهاب جدّا

شمع و شهاب|سید شهاب جدّا

Статистика

سید شهاب جدّا هستم. شعر می‌گویم و طنز می‌پردازم و عطر می‌فروشم. اینجا از علاقمندی‌هایم می‌نویسم. ادبیات، تاریخ و از همه مهم‌تر، رفتار آدم‌ها. لطفا برای گرفتن شماره کارت و واریز مبالغ کلان پیام دهید: @shahabjadda

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Развлечения
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
341
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
192
20 постов
Вовлечённость
56,3%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
60
1/48двое суток
68
1/72трое суток
74

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این لطیفه را در کتابی خواندم. ابوالقاسم حالت آن را از قول غلامحسین بنان نقل کرده بود: خانمی خیلی علاقه به آوازخواندن داشت. هروقت که توی خانه، می‌زد زیر آواز، شوهرش صندلی خود را در بالکن می‌گذاشت و رو به کوچه می‌نشست. خانم بالاخره روزی از رفتار شوهر به‌تنگ آمد و گفت که چرا هروقت من آواز می‌خوانم، آنجا می‌نشینی و پشتت را به من می‌کنی. مرد گفت: تا رهگذرانی که صدایت را می‌شنوند، مرا ببینند و فکر نکنند که دارم تو را کتک می‌زنم. @shamoshahab

  • امشب رفتم آمپول بزنم. روی تخت که دراز کشیدم، این لطیفهٔ دهه‌هشتادی یادم آمد: «احمدی‌نژاد می‌ره آمپول بزنه. شلوارشو که می‌کشه پایین، تزریقاتیه می‌گه: شیطون! با این کون کوچیکت خوب ریدی تو مملکت» البته خیلی هم لطیف نیست. چون زمختی‌اش را حس کردیم. @shamoshahab

  • 🔸جدی نگیرید از خوبی‌های دوران پیشااینترنت این بود که آدم‌ها کمتر خود را جدی می‌گرفتند و از خوبی‌های اینکه آدم کمتر خود را جدی بگیرد این است که شهر جای آرام‌تری برای زندگی خواهد بود. چرا؟ چون وقتی اینترنت و به‌طورخاص، شبکه‌های اجتماعی نبود، ما آدم‌های عادی، افکار، نظرات و سلایقمان را با خانواده و رفقای دوروبرمان در میان می‌گذاشتیم و در همان جمع‌های محدود دریاره‌اش سخن می‌گفتیم و همان آدم‌های معدود به ما و نظراتمان واکنش نشان می‌دادند. بنایراین توقعمان از تاثیر نظراتمان معقول بود و درواقع حد خود را می‌شناختیم. اگر می‌خواستیم پا را فراتر بگذاریم و نظرات و سخنانمان، مخاطبان بیشتری پیدا کند، نیاز بود در مطبوعات، کتاب یا رادیوتلویزیون چیزی منتشر کنیم. بنابراین باید هنری در کار می‌کردیم یا حدی از علم را از خود نشان می‌دادیم و در زمینهٔ همان هنر یا علم، مطلبی تولید می‌کردیم تا منتشر شود و به‌گوش دیگران برسد. البته که در مطبوعات و رسانه‌های صوتی‌تصویری هم، آدم بی‌هنر و بی‌خرد یافت می‌شد. اما در اقلیت بودند. حالا اما آدم‌ها در فضای مجازی در هر زمینه‌ای پا بدهد، نظرات «فراکارشناسی» ارائه می‌دهند. منی که تا دیروز، صدایم تا بقالی سر کوچه بیشتر نمی‌رسید، حالا اسباب‌بازی‌ای در دست دارم که می‌توانم با آن فیلم بسازم، صدا ضبط کنم و تصویرم را به‌پیوستِ نظرات آبگوشتی‌ام با رنگ‌ولعاب آنچنانی انتشار دهم و به سمع‌ونظر آدم‌هایی برسانم که به‌عمرم ندیده و نمی‌شناسمشان. چه‌بسا آن‌ها هم بدتر از خودم، بدون هیچ شناختی، آثارم! را تایید و بازارسال کنند. لغزش‌گاه من همین‌جاست. این اتفاقات است که باعث می‌شود خود را زیادترازحد جدی بگیرم و چنان بر تخت سلطنتم تکیه بزنم که به‌خود اجازه دهم، بر گرده هرکس که خلاف نظرم حرف زد، پریده و او را بدَرم. حضور در فضای مجازی باعث شد که ما آدم‌ها، زیادی خود را جدی بگیریم. 🔹سید شهاب جدّا 🔹۱۳مردادماه۱۴۰۵ @shamoshahab

  • هرگزم امید و بیم از وصل و هجر یار نیست عاشقم عاشق مرا با وصل و هجران کار نیست هر شب از افغان من بیدار خلق اما چه سود آنکه باید بشنود افغان من بیدار نیست 🔹هاتف اصفهانی @shamoshahab

  • 🔸برانگیختگی لابد نام‌ «هرم مازلو» را شنیده‌اید. روانشناسی به‌نام آبراهام‌ مازلو، دربارهٔ انگیزش انسان، نظریه‌ای داده است. او می‌گوید که پنج دسته نیاز است که انسان‌ را به حرکت وا‌می‌دارد و آن‌ها را به‌صورت هرم دسته‌بندی کرده است. مازلو عقیده دارد که با برآورده‌شدن هر نیاز، آدمی به‌سراغ نیازهای بعدی می‌رود و در نتیجه از کف هرم به‌سمت نوک آن حرکت می‌کند: ۱. نیازهای فیزیکی: مثل خوردن و خوابیدن و پوشیدن و جماع‌کردن و غیره. ۲. نیاز به امنیت: آدمی که پول درآورد و شکمش سیر شد، حالا می‌رود دنبال امنیت جان و مال و روان. همچنین ایجاد نظم و قانون. ۳. نیازهای اجتماعی: بعد از اینکه طرفْ پول درآورد و امنیت جان و مالش را تامین کرد، حالا نیاز دارد که با آدم‌ها دوست شود. عاشق شود، ازدواج کند، دوست بدارد و دوست داشته شود. ۴. نیاز به احترام: بعد از پول درآوردن، احساس امنیت و دوست‌یابی، انسان به تقویت اعتمادبه‌نفس و تحسین‌شدن نیاز پیدا می‌کند. گرفتن لوح تقدیر، مدال‌آورن، افزایش تعداد فالور، شاگرد اول شدن و از این‌جور کارها. ۵. خودشکوفایی: وقتی نیازهای انسان در مراحل قبلی تامین شد، حالا انسان نیاز دارد که به بهترین نسخه خودش تبدیل شود. درواقع در این مرحله، آدم می‌رود دنبال علایقش. مثلا دانشمندی پول‌داری‌ست، اما اکنون برای اختراعی شگفت‌انگیز تلاش می‌کند. هنرمند موفق و معروفی‌ست، اما حالا برای خلق اثری خاص و دلی وقت می‌گذارد. حالا تصور کنید، انسانی که تا دیروز جایگاه اجتماعی مناسبی داشته، خانواده و دوستان زیادی دارد، از احترام بالایی در جامعه برخوردار است، دنبال علایقش بوده و درواقع به نوک هرم یا درجات بالای آن رسیده؛ حالا شرایطی پیش می‌آید که در تامین هزینه‌های زندگی‌اش می‌ماند و درواقع در تامین نیازهای طبقهٔ اول در می‌ماند. گرانی طاقت‌فرسا و تورم طولانی‌مدت، ناامنی سرمایه‌گذاری، فساد و دزدی و در نهایت، جنگ، با افراد زیادی در کشور ما چنین کاری کرد. آدم‌هایی که باید خیلی چیزها را رها کرده و دوباره برگردند سر خانهٔ اولشان؛ یعنی تامین نیازهای زیستی‌ به‌وسیلهٔ انجام کارهایی که با جایگاه آنها سازگاری ندارد. این‌روزها آدم‌های زیادی را با این سرنوشت می‌بینم. اما شاید تفاوت اکنونِ این آدم‌ها با قدیم خودشان در این است که دیگر چیزی برانگیخته‌شان نکرده و به آنها انگیزه نمی‌دهد. 🔹سید شهاب جدّا 🔹۱۳مردادماه۱۴۰۵ @shamoshahab

  • 29 июл.14521из farazdaily

    📌فرادید | ظهور یک نابرابری جدید؛ بگو چقدر پول داری تا بگویم چقدر می‌توانی «اندیشه» داشته باشی! 🔹انبوه پژوهش‌های اخیر نشان می‌دهند که میانگین سواد و توان تحلیلی انسان‌ها با افت ملموسی مواجه شده است. توانایی تمرکز، سنجش منطقی و خواندن متن‌های عمیق رو به کاهش است و اختلالات کم‌توجهی به‌شدت افزایش یافته است. اما یک سویه مهم در این بحران کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد: بیشترین میزان افت توانایی‌های ذهنی، در میان طبقات محروم دیده می‌شود. 🔹جان برن-مرداک، تحلیگر فایننشال‌تایمز، این وضعیت را «فرهنگ پسامتنی» می‌نامد؛ یعنی جایگزینی مطالعه و تفکر عمیق با مصرف روزمره تصاویر و ویدیوهای کوتاه در شبکه‌های اجتماعی. تغییری که در حال شکل‌دادن به نوع تازه‌ای از شکاف و نابرابری طبقاتی است. 🔹این اتفاق شباهت چشمگیری به الگوی مصرف خوراکی‌های فرآوری‌شده دارد. با ارزان‌تر و اعتیادآورتر شدن فست‌فودها، فاصله میان کسانی که امکان مالی و زمانیِ سبک زندگی سالم را داشتند با کسانی که در برابر این الگوی غذایی آسیب‌پذیر بودند، عمیق‌تر شد. حالا همین الگو در حوزه شناخت در حال تکرار است: بی‌توجهی، افت تمرکز و افت توان تحلیلی، بیش از همه دامن‌گیر طبقات محروم می‌شود. 🔹ماریان وُلف، پژوهشگر برجسته حوزه شناخت، نشان داده است که مطالعه متن‌های بلند و جدی واقعاً ساختار مغز را تقویت می‌کند؛ دایره واژگان را گسترش می‌دهد و توان استدلال و تمرکز را بالا می‌برد. 🔹اما تفکر عمیق و ژرف‌خوانی، مهارتی ذاتی نیست و نیاز به تمرین و آموزش دارد. اگر در گذشته آموزش این مهارت بر عهده مدرسه بود، محیط دیجیتال امروز اساساً بر پایه «تولید حواس‌پرتی» طراحی شده است. اعلانات مداوم و الگوریتم‌های اعتیادآور شبکه‌های اجتماعی، ذهن ما را به سطحی‌خوانی و پریدن بی‌وقفه از متنی به متن دیگر عادت می‌دهند. 🔹باید صریح باشیم: در دنیایی که از سرگرمی‌های فوری و ارزان لبریز شده است، «توانایی تمرکز و اندیشیدن عمیق» در حال تبدیل شدن به یک کالای لوکس است که تنها بخش محدودی از جامعه فرصت و امکان حفظ آن را دارند. 🔸پیامد این نابرابری شناختی چیست؟ 🔹جامعه‌ای که توان تحلیل بلندمدت را از دست بدهد، احساسی‌تر و قبیله‌ای‌تر رفتار می‌کند، استدلال منطقی را رها می‌سازد و به‌راحتی شایعات و نظریه‌های توهم‌آمیز را می‌پذیرد. این وضعیت، بهترین بسترفروشی را برای سیاست‌مداران سودجو فراهم می‌آورد تا از ساده‌بینی مردم بهره‌برداری کنند؛ چرا که با تضعیف آگاهی، توان مقاومت جامعه نیز از دست می‌رود. 📌برگرفته از گزارش مری هرینگتون با موضوع «کالایی‌شدن اندیشه در عصر دیجیتال»/فراز @farazdaily | Faraz.ir

  • فقط اون قسمت که میگفتن بروس لی و جکی جان پسرخاله ان

  • 29 июл.13921из khanpaulsartre

    فقط اون قسمت که میگفتن بروس لی و جکی جان پسرخاله ان

  • حدود سی سال پیش، با یکی از بچه‌محله‌ها دربارهٔ فیلم و سینما صحبت می‌کردیم. او که چند سال از من بزرگتر بود، گفت، می‌دانستی که اسم کامل چاپلین، «چارلز دیکنز چاپلین» است؟ من گفتم، نه بابا؛ این‌ها دو نفر هستند. او هم پوزخندی زد و گفت که خودم توی مجلهٔ (نام مجله‌ای سینمایی که الان در خاطرم نیست) خوانده‌ام. منِ هشت‌نه‌ساله هم با خودم گفتم لابد من اشتباه می‌کنم. این توی مجله خوانده دیگر. به‌نظرم او حس نمی‌کرد که دروغ می‌گوید. او واقعا در جایی نام چارلز دیکنز را خوانده و در جایی دیگر، نام چارلی چاپلین به گوشش خورده بود. سپس ذهنش، شباهت‌هایی بین این دو نام یافته و ناخودآگاه آن‌ها را این‌گونه به هم وصل کرده بود. حس می‌کنم، تحلیل ما از برخی پدیده‌های اطرافمان، این‌گونه است. بافتهٔ ذهنمان. بدون هیچ دلیل روشنی. @shamoshahab

  • وقتی برای استخدام، به شرکت یا اداره‌ای می‌روی، پرسشنامه‌ای جلویت می‌گذارند که سوال‌های آن دربارهٔ اطلاعات شناسنامه‌ای، سابقهٔ تحصیلی، پیشینهٔ شغلی و مهارت‌های شخصی‌ات است. معمولا در پرسشنامه، پاسخ‌ها را کوتاه می‌نویسی. سپس به اتاق مصاحبه می‌روی و مصاحبه‌‌گر پرسشنامه تو را پیش رویش گذاشته و درخواست می‌کند که بعضی از سوال‌های توی پرسشنامه را دوباره و این‌بار مفصل‌تر توضیح دهی. این‌روزها هر حرفی که می‌زنی، باید به‌دنبال آن، مسیر بالا را طی کنی. مثلا اگر بگویی «چقدر هوا گرمه!»، باید نسبت حرفت را با تجمعات شبانه و اتفاقات دی‌ماه و عادل فردوسی‌پور و ابومهدی المهندس و... تعیین کنی. تازه اگر نظراتت باب میل شنونده بود که هیچ؛ در غیراین‌صورت، بی‌شرفی بیش نیستی! @shamoshahab

  • حتما این صحنه را دیده‌اید که توی مجلس ختم، سخنران برای مرحوم، صفات نیکو بر می‌شمرند. به‌عنوان مثال می‌گویند: مجلس به‌مناسبت درگذشتِ انسانی مهربان و شریف و مومن و کریم و فلان، جناب آقا یا خانمِ فلان برپا شده است و از شرکت شما در این مجلسْ سپاس‌گزاری می‌کنم. اما جالب اینجاست که هربار که می‌خواهد اسم متوفی را بگوید، باید اعلامیهٔ پیش رویش را نگاه کند تا ببیند شخصی که چند دقیقه یک‌بار، کلی صفات نیکو برایش بر می‌شمرد، اصلا نامش چیست. این شغل سخنران است که این القاب و صفات را به متوفی نسبت دهد و اینکه مرحوم، واقعا این صفات را داشته یا نه، خدشه‌ای در کار سخنران ایجاد نمی‌کند. حالا داستان بعضی از ما هم به‌خصوص در فضای مجازی، شده داستان همان سخنران. @shamoshahab

  • هموطن عزیزم که وقتی توی مغازه‌ای هستی و کسی از درْ وارد می‌شه و از مغازه‌دار سوال می‌پرسه و تو جواب می‌دی، خیلی خری. @shamoshahab

  • امشب دوباره کارتون «سرود کریسمس» یا همان «آقای اسکروچ» را دیدم. حدود هشتاد سال از ساخت این کارتون می‌گذرد و از روی رمان چارلز دیکنز ساخته شده است. کارتون هم کارتون‌های قدیم. @shamoshahab

  • ما دهه‌شصتی‌ها، با والدینِ دههٔ سی و چهلیمان، خاطرات کودکی مشترک زیادی داشتیم. از بازی‌های مشترکی مثل الک‌دولک و تیله‌بازی بگیر تا برگزاری مجالس عروسی و عزا توی خانه به‌جای تالار. از کچل‌بودنِ سر در دوران مدرسه بگیر تا استفاده از لباس‌ و وسایل مشترک با خواهر و برادرها. از پیداکردن رفقا، بدون وجود تلفن و موبایل بگیر تا منتظرماندن دم دکهٔ روزنامه‌فروشی، برای رسیدن ماهنامه جدید و ارتباط با دنیا. با همهٔ این تفاصیل، باز هم جاهایی بوده و هست که به‌دلیل اختلاف نسل، همدیگر را درک نمی‌کنیم. داشتم به این فکر می‌کردم که حالا ما دهه‌شصتی‌ها، والدین بچه‌های دههٔ هشتاد به بعد شده‌ایم وکودکی این‌ها، از هر نظر، زمین‌تاآسمان با کودکی ما تفاوت داشته. حتی بچه‌های یک دهه هم ممکن است یکدیگر را درک نکنند. مثلا متولد سال ۱۳۹۰، با دنیایی کودکی کرده، بسیار متفاوت‌تر از آنچه متولد ۱۳۸۳ تجربه کرده است. داشتم به این فکر می‌کردم که باید این اختلافات بزرگ در «تجربه زیسته» را در تصمیم‌گیری‌ها و رفتارهایم با کوچکترها خیلی جدی بگیرم. @shamoshahab

  • خواهد از من «مملی» کفش و نداند که مرا خورده دیگر به ته دیگ مداخل کفگیر اتول بخت مرا گردش ایام، خراب آنچنان کرد که دیگر نپذیرد تعمیر طعنه بر من مزن ار می‌خورم از شدت ضعف روزوشب غصهٔ سومالی و چاد و کشمیر 🔸ابوالفضل زرویی @shamoshahab

  • چطور می‌شه داستان بلندی رو توی فقط یه بیت گنجوند و تا مغز استخون رو سوزوند. این‌طور: گذشت بر من مسکین و با رقیبان گفت دریغ! حافظ مسکین من چه جانی داد @shamoshahab

  • جای این کارا، پاشید توی «گردو» و «ذره‌بین» یه دور بزنید که دستتون سفت بشه. «ایتا» و «بله» رو هم گردگیری کنید که هرآینه ممکنه چیز بشه. @shamoshahab

  • وقتی طرف می‌خواد برای معشوقش غیرتی‌ بشه و از قضا شاعرم هست: با محرمان زلف توام سینه صاف نیست تا قتل همرهم چه نسیم و چه شانه را 🔸طالب آملی @shamoshahab

  • 🔸ترایوندا امشب توی پارک، چند کودک را دیدم که با توب چهل‌تکه، فوتبال بازی می‌کردند. توپشان، طرح «ترایوندا» بود. یعنی طرح توپ جام‌جهانی‌ای که همین الان، آن‌سر دنیا حال برگزاری است. بلافاصله به سی سال قبل پرتاب شدم. برای ما دهه شصتی‌ها، فوتبال، فقط بازی و سرگرمی نبود؛ بلکه بخشی از زندگی‌ روزمره‌مان بود. یعنی غذا می‌خوردیم، به مدرسه می‌رفتیم و فوتبال بازی می‌کردیم. چه‌بسا این آخری، از دو کار اول مهم‌تر بود. به هر کس که می‌رسیدیم، بعد از سلام، جمله دوم این بود: «پرسپولیسی هستی یا استقلالی؟» وسیله‌ای که برای شروع فوتبال نیاز داشتیم، نه کتانی بود و نه دروازه؛ فقط توپ. یک توپ پلاستیکی که با توپ پلاستیکی دیگری به‌اصطلاح آن را لایه می‌کردیم تا سنگین‌تر و مقاوم‌تر شود. برای تهیه همان توپ، پنج‌ریال‌پنج‌ریال روی هم می‌گذاشتیم تا مثلا پنج تومان(۵۰ریال) جمع شود و توپ بخریم. ندار نبودیم، اما فرهنگ جامعه ایران، این‌طور نبود که هر بچه، یک توپ برای خودش داشته باشد. گاهی بیست نفر منتظر می‌ماندند تا کسی که توپ دارد از مدرسه برگردد و توپش را بیاورد تا بازی پا بگیرد. همان توپ پلاستیکیِ پنج تومانیِ دولایه. با اوصافی که گفتم، می‌شود تصور کرد که دیدن توپ چهل‌تکه سیاه‌وسفیدی از نزدیک و بازی‌کردن با آن، چه آرزوی دور و چه اتفاق جذابی برای نسل ما بود. دوباره سی سال در زمان سفر کرده و برگشتم توی پارک. به توپ چهل‌تکه‌‌ای نگاه کردم که طرح توپ جام‌جهانی بود و بچه‌ها با آن مشغول بازی بودند و چه‌بسا برایشان خیلی هم اتفاق مهمی نبود. هنوز والدین، مربیان و حاکمانی هستند که می‌خواهند با همهٔ نسل‌ها با شیوه‌ای یکسان رفتار کنند. 🔹سید شهاب جدّا 🔹۱۵تیرماه۱۴۰۵ @shamoshahab

  • 🔸ایران و ایرانی کشورهای دیگر را نمی‌دانم؛ حتی درباره ایران در بیش از یک قرن پیش هم نمی‌توانم نظر دهم. اما درباره صد سال اخیر که خودم حدود نیمی از آن را زیسته‌ام، می‌توانم چیزهایی بگویم. یکی از آن چیزها این است که بیشترِ ایرانی‌ها را می‌توان به دو گروه کلی تقسیم کرد. گروه اول، آن‌هایی هستند که ایران را مرکز دنیا و ایرانی را قوم برگزیده و ژن خوب می‌دانند. این‌ها همان‌هایی هستند که از «استفاده از برگ توت به‌عنوان لباس» تا «اختراع کامپیوتر» را به ایرانی‌ها نسبت می‌دهند و معمولا حرفشان را با این جمله آغاز می‌کنند: «ما خودمون هزار سال پیش فلان چیز رو داشتیم...». البته نسخهٔ مذهبی‌ترِ این ایرانی‌ها هم وجود دارد که با یک «همهٔ اینا تو قرآن هست» کار را جمع کرده و همهٔ اختراعات و اکتشافات بشر را یک‌جا صاحب می‌شوند. این‌ گروه، مذهبی و غیرمذهبی‌شان تصور می‌کنند که مردم دنیا، صبح که از خواب بیدار می‌شوند، بعد از ادای احترام به روح کوروش کبیر یا امام راحل، سریع فارس‌نیوز یا اینترنشنال را نگاه می‌کنند تا از جدیدترین اظهارنظرهای مسئولان ایرانی و احوال مردم ایران باخبر شوند. سپس می‌روند و همه قوانین مملکت و تصمیمات مهم زندگی‌شان را بر مبنای آن تنظیم می‌کنند و ظهر دوباره بر می‌گردند برای بررسی اخبار ایران و ایرانی. حالا تصور کن که کمی چاشنی حزب‌اللهی‌گری هم روی این‌ها بپاشی. دیگر خدا را بنده نیستند. گروه دوم از ایرانی‌ها آنانی هستند که ایران را مفلوک‌ترین کشور دنیا و ایرانی را عقب‌افتاده‌ترین در نوع بشر می‌دانند. این‌ها مرتب از پیشرفت‌ کشورهای دیگر و فرهنگ بالای مردمشان سخن می‌گویند و این جمله که «حالا اگه ایرانیا بودن، فلان می‌کردن» با لحنی تحقیرآمیز همیشه ورد زبانشان است. این گروه همیشه از این موضوع که ایران و ایرانی وصله ناجور دنیاست، رنج می‌برند و سعی در پنهان‌کردن هویت خود حتی در خلوت دارند. تصور آن‌ها این است که در کشورهای دیگر دنیا، نهرهای عسل و شیر در خیابان‌ها جاری‌ست و مقامات و مسئولان، برای تامین رضایت شهروندان، حتی تنِ واجبی‌کشیده خود را در اختیار آن‌ها قرار می‌دهند. خوب به‌طور طبیعی در ایران این‌طور نیست! پس ما بدبخت‌ترینیم. شناخت این گروه، نه‌تنها مشکل نبوده؛ بلکه خیلی هم آسان است. کافی‌ست دوسه جمله با آن‌ها حرف بزنید تا بشناسیدشان: این‌ها در سخنانشان به‌جای همهٔ فعل‌ها، صفت‌ها و قیدها با بلاهت خاصی از واژه «ok» استفاده می‌کنند. نه گاهی؛ بلکه همیشه. کاش دو گروه بالا که طبق تجربهٔ من، متاسفانه بیشترین هستند، این را درک می‌کردند که ایران هم مثل دیگر کشورها، کشوری‌ست با ویژگی‌های خاص خودش و ایرانی هم مثل هر انسان دیگری از دیگر انسان‌ها تاثیرپذیر و بر روی آن‌ها تاثیرگذار است. نه بدترینیم و نه خفن‌ناک‌ترین. پس چه‌بهتر که سر در خود فرو برده و به ادارهٔ خود بپردازیم. 🔹سید شهاب جدّا 🔹۱۴تیرماه۱۴۰۵ @shamoshahab