tgindex
دره‌ی واژه‌ها🤎

دره‌ی واژه‌ها🤎

Статистика
@sharara_rahimiперсидский

⁦ "در دل واژه‌ها، آغوشی برای رویاهایم ساختم"🤎 . . . . . . ✍️📚

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
47
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
206
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
102
40 постов
Вовлечённость
49,5%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 47
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
24
1/48двое суток
27
1/72трое суток
29

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 8 авг.421из muzhgankhamosh

    ای باغچه‌ی‌ مرادهای دل من آنجا که تویی تمام دنیا آنجاست قهار عاصی

  • زنان را ناقص‌العقل می‌دانند؛ غافل از این‌که خودشان، از دامان همان زنانی زاده شده‌اند که امروز تحقیرشان می‌کنند. #شراره_رحیمی

  • 1 авг.97из mazhajaghori

    آنان که پدر خود را خدای خود میدانند کفرش به کنار ، عجب خدایی دارند ...

  • 1 авг.851из half_blood_breen_baik

    نوشته بود: چشمانت مسعود بود منم پنجشیر.... بعد از رفتنت دیگر هیچ وقت مثل قبل نشدم!

  • 29 июл.1151из Dostoevskyir

    از همان صبح بارِ غمِ عجیبی بر دلم افتاده بود که آزارم می‌داد. ناگهان احساس کرده بودم که بسیار تنهایم. می‌دیدم که همه مرا وا می‌گذارند و از من دوری می‌جویند... - شب‌های روشن - #داستایفسکی🪶

  • امروز بخشی از برادران کارامازوف را خواندم و سخت غمگین شدم فکر می‌کردم (میتیا) و (گروشنکا) پس از آن همه رنج و تلاش بالاخره به هم میرسند میتیا برای به دست آوردن عشق او از همه چیز گذشت و سرانجام دلش را به دست آورد اما درست همان لحظه که خوشبختی نزدیک بود به اتهام قتل پدرش دستگیر شد این بخش از رمان واقعاً دلم را شکست گاهی انسان درست وقتی به آرزویش می‌رسد سرنوشت راه دیگری برایش رقم می‌زند واقعا داستایفسکی با نوشتن چنین کتاب‌های روح و روان خواننده را به بازی می‌گیرد.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • #فئودور_داستایفسکی #برادران_کارامازوف

  • و در هر تکه، چهره‌ی متفاوتی از خودش را می‌دید. یکی خشمگین،یکی گریان،یکی خسته و یکی... لبخند می‌زد. دخترک در خودش احساس سبکی می‌کرد. آن‌قدر سبک که بغضش گرفت. و بعد گریه کرد. گریه کرد و گریه کرد؛ انگار تمام بغض‌هایی را که سال‌ها در خودش جمع کرده بود، بالاخره می‌گریست. پ.ن.پ:گاهی ترسناک‌ترین صحنه، دیدنِ خودِ واقعی‌ات است. #فاطمه_سما #داستان

  • تمام مردان این شهر شاعرند باور کن حالا یکی شعر می‌نویسد، یکی نشانی تمام گل فروشی‌ها را می داند، یکی از سر کار زنگ می زند، و یکی هم لابلای خریدهای روزانه یک کرم مرطوب کننده دست می‌خرد. تمام مردان این شهر شاعرند، و می دانند زیباترین شعری که تاکنون یک مرد سروده است، خنده یک زن است. #مرتضی_شالی

  • می‌دانی؛ من خواب را دوست دارم، هرگاه که بیدارم زندگی‌ام تمایل عجیبی به فروپاشی دارد. #ارنست_همینگوی

  • گاهی پروردگار ما دل ما ره از خلق می‌بره تا به خودش پیوند بته.🤎🤌