- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 7
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 15 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 252
- 1/48двое суток
- 288
- 1/72трое суток
- 311
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
✅اولین رابطه جنسی، همه آن چه که باید در مورد اولین رابطه بدانید ✅رابطه از مقعد باعث بزرگ شدن باسن میشود؟ ✅آموزش پاره کردن پرده بکارت ✅پوزیشن مناسب جهت بارداری از نظر پزشکی ✅تنگ کردن واژن خانمها درحد بکارت ✅چرامردها بدنبال رابطه ازپشت هستند ✅چرا پسرها پس از رابطه جنسی سرد میشوند ؟! ✅چرا رابطه از پشت حرام است ✅98% پوزیشن های جنسی که میبنید ! از این کانال #بدون_سانسور کپی میشه 😍👇 https://t.me/+Plhe7xXyV5xlNTA0
😳فوری .مهم😳 ❗️ پوست سیب زمینی را دور میریزید؟ اگر بدونید چطور باعث میشه قندخونتون متوقف بشه و تو ۱ماه کامل خوب بشید 😐 درمان ریزش مو فقط با پوست سیب زمینی و صدها خاصیت دیگر بزن رو لینک طریقه مصرفشو یاد بگیرید نحوه ساخت و مصرف بزن روسیب زمینی 👇 🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔 🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔🥔 از دستش ندین ظرفیت ۳۶نفر🔴👆
✅کمبودهای بدن را از روی میل غذایی بفهمید! ⬅️زبان بدنتان را درک کنید. 🔴اگر مدام خسته هستید... مشاهده علت 🔴اگر پوستتان میخارد... مشاهده علت 🔴اگر سرتان شوره میزند... مشاهده علت 🔴اگر مدام عفونت میگیرید... مشاهده علت 🔴اگر کمردرد و پا درد دارید... مشاهده علت
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 601 / 602 . خدایا چه بر سرم آمده بود! من حتی با دانه های برف درد دل می کردم! دانه های برف در کف دستانم جان دادند و آب شدند و از شکاف میان انگشتانم سُر خوردند، و خیلی زود ناپدید شدند؛ برایشان خواندم، برای دانه های جوان مرگی که در ابتدای زندگی در کف دستانم جان داده و رفته بودند، نشستم و غریبانه خواندم: " گمونم یه روزی دلم پای عشقت بمیره می دونم جوونیم داره پای عشق تو میره می ترسم کنارم نباشی و بارون بگیره نگفتی یه روزی میاد بی تو گریم بگیره نگفتی دیگه خاطرات تو یادم نمیره نگفتی دلم توی تنهایی باید بمیره چی اومد سر من که قول داده بودم دیگه بر نگردم که امشب دوباره به یاد چشات گریه کردم که انگار تمومی نداره دیگه بی تو دردم یه امشب چی میشه سرم رو روی شونه ی تو بزارم سرم رو دیگه از روی شونه هات برندارم یه جوری بخوابم که یادم بره روزگارم" پاهایم خسته بودند و دیگر ایستادن نمی خواستند. همان جا روی پل یخ زده نشستم و به سمتی که همیشه سرو از آن سو می آمد زل زدم. یک نفر به سرعت از پله ها بالا آمده و اندکی بعد در کنارم بود. شناختمش، از کارگران هتل بود. در حالی که نفسش به شماره افتاده بود گفت: - آقا میرزا منو فرستادن دنبالتون. گفتن هر چی سریع تر بر گردید هتل مهمون دارید، یکی اومده.... به سرعت برخاستم. مرتب تکرار میکردم : - یکی اومده، یکی اومده! خدایا حتما سروه! آره؟! اون سروه که اومده؟ شانه هایش را بالا انداخته وگفت: - والله مننمی دونم خبر ندارم. فقط آقا میرزا گفت بهتون خبر بدم هر چی سریع تر... دیگر نایستادم. حتی بقیه ی حرف هایش را نشنیدم. دیوانه وار به سمت هتل میدویدم. در تمامی وجودم تنها یک حس بود. تمامی قوای چهار گانه ام با هم یکی شده و از تمامی آن ها فقط یک حس مشترک پدید آمده بود. حسی که با بروز یک باره اش فقط این را می یافتم که خودش است، سرو است که آمده. تنها با این خیال خودم را به هتل رسانده بودم. با چشمانی پر از تمنا میرزا را جستجو میکردم. رزروشن هتل گفت: - رفتن بالا. درنگ نکردم و به سمت پلکان دویدم. یک بار در نیمه ی راه پایم لغزید و استخوان ساعد پایم محکم به لبه ی تیز و سخت پله اصابت کرد، دردی مهلک در جانم دمید، اما حتی آن درد نیز نتوانسته بود مرا به ایستادن وا دارد. بالای پله که رسیدم در اتاقم باز بود؛ میهمانم داخل اتاق بود، رایحه ی سرو!... آه خدای من! به خدا که محال بود اشتباه کنم! خودش بود! عطر تن سرو در همه جا پراکنده شده بود. قلبم با هیجان خاصی بنای تپیدن گرفته بود. دستم را روی شکمم گذاشتم و گفتم: - طفل معصومم... طفل من... بد جوری بیقراری می دونم؛ اما دیگه تموم شد، انگار بابا اومده! به باور دیدنش وارد اتاق شدم، مثل همیشه باز هم رو به پنجره ایستاده و پشتش به من بود، پاهای بلندش را تا عرض شانه باز کرده و در حالي که دست هایش را درون جیبش فرو برده، با عطری که از او ساطع بود، با همان بلندایی که در کمتر کسی بود، دلم را، وجودم را، وحتی آهنگ کلامم را به رعشه انداخته بود. بی اختیار صدایش کردم، صدایی که بیشتر شبیه یک ناله بود...😭 - سرو!...... به آرامی به سویم باز گشت و دردمندانه نگاهم کرد و دردمند تر از او من بیچاره بودم، که در برابر خود دایی فرخ را دیدم و نالیدم... تمام امیدهایم در کمتر از آنی پرپر شده و ناامیدی مُهری از سکوت ساخته و بر لب های خشکم کوبید. تعادلم را از دست داده ونقش بر زمین میشدم، اگر به سرعت پیش نیامده، در آغوشم نکشیده و محکم پناهم نشده بود. در میان آغوشش گریستم،😭 انگار خبر داشت چه اتفاقی افتاده، میرزا همه چیز را برایش تعریف کرده بود. می گریست و بر سینه اش می فشردتم.😭 آغوشش شبیه آغوش سرو من بود. عمیق بويیدمش. خدایا عطر او نیز شبیه سرو بود! خدا رحمت کند کسی را که گفته بود، بچه ی حلال زاده شبیه دایی اش می شود... ولی نه! سرو شبیه دایی فرخ نبود، او کاملا خودش بود که فقط کمی مسن تر شده و در میان موهای بسیارش تارهای سپیدی پدید آمده و حالا دیگر سبیل هم داشت. گفتم: - دایی بغلم کن، محکم بغلم کن، بگذار باورکنم سرو برگشته.😭💔 در میان اشک هایی که می پاشیدیم و دردهایی که کشیده و ناله های که برمي کشیدیم آقا میرزا با سینی چای که در دست داشت وارد شد. او هم به مرثیه ی حزن انگیز هجرت سرو آمده بود، او نیز دردمندانه می گریست.😭 سینی چای را گذاشت و رفت. ساعتی بعد در حالی که دایی فرخ با دستانی لرزان آخرین ته مانده ی سیگارش را از درون پاکت بیرون کشیده و محکم به آن پک می زد، یک لحظه عمیق نگاهم کرد؛ در عمق چشمانش سیاهی عجیب و دوست داشتنی وجود داشت، که بی اختیار مرا به یاد چشمان سرو می انداخت. آخرین دانه ی سیگارش را هم با ولع کشید، تمام كرد و ته سیگارش را با فشاری مضاعف بر بستر زیر سیگاری فرو کرد، فشرد و در همانحال پرسید: - چند وقته؟ ری اکشن فراموش نشه 😘
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 599 / 600 . اما بهت اطمینان میدم ماهی، سرو نمرده. اون زنده اس، هیچ اتفاق بدی هم براش نیفتاده که باعث شه امیدت رو برای پیدا کردنش از دست بدی. یه روزی بر می گرده اینو بهت قول می دم. یه روزی اونو بهت بر میگردونم. شاید اون روز طول بکشه، شاید سخت باشه و بی شک توی این مدت عذاب بکشی، اما صبور باش ماهی. سرم را از روی شانه اش برداشتم، و آخرین قطرات باز مانده ی سراشکی را که بر اثر شنیدن حرف های بهادر جاری ساخته بودم را نیز همانجا در میان پله ها از گونه ام ستردم. دردمندانه آخرین نگاهم را بدرقه ی راهش که میرفت کردم و با خجالت گفتم: بهادر لباسات كثيف شد، تقصير منه. می خوای برگردی لباسهات رو بدی بشورم؟ به خدا بلدم! من لباس شستن رو یاد گرفتم! همانطور که از جایش بلند میشد وآماده ی رفتن گفت: نیازی نیست، دیگه اصلا فکرشو نکن، يكم آب ميوه است فقط. بهادرمنو میبخشی؟ دوباره پیشم برمی گردی؟ تنهام نمی ذاري که؟ - بر میگردم ماهی، بر میگردم. - الان کجا میری؟ - باید بگردم یه چند جای دیگه سر بزنم. دعا کن ماهی، برای سرو دعا کن، خیلی زیاد. دوباره بر بستر تنهایی هایم بازگشته وساعت های مدیدی را باز دوباره باید در سوختن وخاکستر شدن در انتظار کشیدن و ناامیدانه ادامه دادن سپری میکردم، و در اوج آن همه التهابات، لرزشی مختصر و حرکتی خفیف از جنبنده ای مبهم را در بطن خود احساس کردم. با اینکه می دانستم حرکت جنین، آن هم در آن دوره از زمان خیالیست واهی، اما چیزی شبیه به نبض دائما در بطنم می تپید، که با همان حالت عجیب و مختصر انگار فریاد میزد من هستم و آن منِ کوچک، شبیه تار مویی بود، که من را به ایستادن، مقاومت کردن و صبر وا می داشت. روی تختم دراز کشیدم و مثل کرم بر خود می پیچیدم. پیراهن سرو را که در میان دستانم بود عاشقانه بر سینه ام گذاشته وبوییدمش و با خدایم گفتم: - خدایا هیچ وقت این عطر از زندگیم پر نکشه و نره. آنگاه دست و پاهایم را در درون خود جمع کردم، مچاله شده و در عین مچالگی پیراهن سرو را و عشقم را فرزندم یادگار سرو را در درونم محافظت می کردم و به او وعده می دام، وعده ای شیرین که خودم به باور آن دلخوش شده و مثل دیوانه ها شروع به خندیدن کرده بودم... - پسرم قوی باش.بابات میاد، بالاخره میاد امروز نشد فردا حتما مياد! خنده ها تمام میشد و من دیوانه وارتر از قبل باز می گریستم. چهار روز تمام در بی خبری مطلق باز با خود فکر میکردم که آیا این منم که هنوز زنده ام، و هنوز هم می توانم نفس بکشم؟! منی که هرگز تصور نمی کردم که بی سرو، بدون او حتی به اندازه ی دقیقه ای زنده باشم. بی سرو بودن یعنی یک مرگ تدریجی یک مردن عمیق که در عین مردن هنوز چشمهایت باز است، و نفس می کشی، اما با همان چشمان باز هیچ نمی بینی، با همان نفس ها دائم احساس خفقان داری، انگار در زیر خروارها خاک مدفون شدی، حتی قدرت تحرک از تو سلب گردیده و جان دادن تنها لذتی است در تو که به تو باور آرامش می دهد، باور تمام شدن، به انتها رسیدن، رفتن و باز دوباره در جایی دیگر به گونه ای متفاوت به دنیا آمدن، و زندگی را به نوعی متفاوت تجربه کردن. از فشار هیچ قبری نمی ترسیدم، حتی از وادی دهشتناکی به نام برزخ نیز باکی نداشتم. دوباره کوله بارم را برداشته مثل هر چهار صبح ديگر به سمت پل آهنی راه افتادم. چشم به راه بودم. در اوج انتظار کشیدن در بلندی، این روزها تنها کاری بود که از من بیچاره بر می آمد. بابا میرزا وقتی که می دید مثل همیشه راهی ام یک استکانچای را دستم میداد و با قاشقی که در دست داشت مرتب چند حبه قند درونش را هم می زد، و اصرار میکرد که بخورم. ایستاد و تماشایم کرد، تماشا میکرد وقتی که تمامی آنچای را چون زهر شوکرانی بر بستر جانم روانه میکردم، و او در حالی که چشمانش آن روزها مدام اشکبار و غم زده بود، زیر لب زمزمه میکرد و میخواند. آهنگ صدایش غمی که از میان ترانه های آذری اش بر می خاست، شبیه ناله ی گنگی بود، برخاسته از ترانه ای غم انگیز، که فقط یک پدر داغدار میتوانست در سوگ جوان ناکام رفته اش زمزمه کند. من این گونه خواندنش را دوست نداشتم، بی طاقت میشدم وقتی برای سرو لالایی میخواند و سرو نبود . بی تاب شدم و به سمت پل به راه افتادم. پله ها را به سختی به سمت بالا طی کردم. به آن بالا رسیدم و میله های قطور و سرد پل در میان دستانم بودهوا به شدت سرد شده بود ولی من این سرمای جانکاه را احساس نمی کردم؛ آن چنان از درون گداخته بودم که دیگر هیچ چیز بر من اثر نمی کرد.آهی کشیدم، به دور دست ها خیره شدم و چند بار صدایش کردم -سرو، سروبد، عشقم کجایی؟ نیامد در عوض این برف ها بودند که برای اولین بار از دل آسمان بر بستر شهر سرازیر می شدند. بارش اولین برف زمستانی را بدون سرو تجربه کردم. دستانم را باز کردم و چند دانه برف در کف دستانم جای خوش کردند. ری اکشن فراموش نشه 😘
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 597 / 598 منطورتو نمی فهمم! الان منظورت از این حرفی که میزنی چی بود؟ می خوای بگی سرو نیست، سرو.... کمی صدایش را بالا برد وگفت: - بسه دیگه ماهی...بسه! هرچی حرف می زنم تا میاد دهنم باز شه یه برداشت غلط و یه سوء تعبیر پیدا میکنی انگ میکنی می چسبونی وسط پیشونیم! آره درست فهمیدی، می خوام بگم سرو نیست، رفته، اما با پای خودش و با خواست خودش... دیگر هیچ کدام از حرف هایش را نشنیدم، فقط جمله ی ناتمام آخرینی بود که در یک لحظه هزار بار در کاسه ی سرم دوران می زد... که سرو رفته، با پای خودش، با خواست خودش... تمام خشمم را درون لیوان آب میوه ای که روی میز بود تخلیه کردم، لیوان را برداشته و با خشم و نفرت روی صورتش پاشیدم. ساکت شد و قطرات بیکران آب میوه بود که از رویش می بارید. دیگر کاملا ساکت شده بود، از سکوتش استفاده کردم و گفتم:. - نمی بخشمت بهادر، نمی بخشمت... لعنتی سرو اون روز بهم زنگ زد، بهم گفت حاضر باشم برای شام می ریم بیرون، اون حتی تدارک یه جشن رو هم دیده بود! بعد یه بار دیگه زنگ زد داشت برام شال می خرید، اون حتی در مورد رنگ شالی که می خرید باهام حرف زد، نظرمو می پرسید، اونوقت تو چرا انقدر راحت می گی با پای خودش با خواست خودش... دیگر نایستاد؛ به تندی کاپشنش را برداشت. هنوز قطره ای باز مانده از آب میوه روی مژه های طلاییش باقی مانده و می درخشید، دستش را روی صورتش کشید و بدون اینکه بایستاد و بیشتر ادامه دهد به تندی در را گشود و رفت. تازه به خود آمدم و فهمیدم چه غلطی کردم، تا چه حد با اشتباهی که کرده بودم دلش را شکسته و غرورش را جریحه دار كردم و بی رحمانه تا کجا بر او تاخته بودم! پشیمان شده بودم و دلم می خواست فریاد میزدم : - نه بهادر نرو ، بایست ، صبر کن... به خدا اشتباه کردم، غلط کردم! هرگز نمی خواستم برنجانمت... او رفته بود. ترسیدم از تنهایی هایم که با رفتن او هزار برابر بود. با خالی شدن آخرین دیواری که کور سویی بود برای زنده بودنم و نفس کشیدنم نمی دانستم چه باید می کردم. دیوانه وار به سمت در دویدم و با پایی برهنه قدم بر بستر سرد و سنگی زمین گذاردم و با خودم گفتم: _باید برگردونمش ، اون نمی تونه منو بذاره و بره، اون هیچ وقت انقدر راحت از من و رنج هایی که می کشم نمی گذره، هیچ کس اندازه ی اون نمی دونه امروز چقدر تنهام و درد دارم. به سمت پله ها دویدم، دیدمش، نرفته بود، همان جا وسط پله ها نشسته، غمگین و بی صدا سرش را زیر انداخته، و در اندیشه ای سخت و ژرف فرو رفته بود. آرام و بی صدا کنارش رفتم و همان جا روی پله نشستم. سایه اش که تا دقایقی پیش روی دیوار بود حالا دیگر بر رویم افتاده و بر تن سردم نقش بسته بود. متوجه ی حضورم شد و زیر چشمی نگاهی کرد اما هنوز سکوت مرز بین ما بود. دلم می خواست دستانش را می گرفتم، سخت می فشردم و برای حماقتی که بی رحمانه کرده بودم هزار بار بر دستش بوسه می زدم و طلب عفو و بخشش می کردم، اما دریغ که روزگار، زمانی بس دور بود که سهم دستان مهربانش را از من باز ستانده بود. ناچار دست بردم، گوشه ای از کاپشنش را در میان مشتم اسیرکردم و همان یک گوشه را در میان دستانم فشردم. برگشت ونگاهی به دستانم انداخت. محتاجانه بر پیراهنش چنگ انداختم، نالیدم وگفتم: - بهادر منو ببخش. اشتباه کردم. تو رو خدا نرو، منو تنها نذار. و بی اختیار ناله میکردم. درد مندانه بی پناهی ام را بر راستای شانه هایی که به سختی محتاجش بودم روانه کردم. بدون اینکه برگشته و حتی نگاهم کند، با بغضی که در گلو داشت و لرزشی که در صدایش محسوس بود گفت: - امروز به هر جا که عقلم قد می داد، هر کجا که فکرشو بکنی سر زدم. اون جاهایی رو هم که هرگز نمی شناختم و تا حالا به گوشم نخورده بود هم رفتم. کل کلانتری های شهر استعلام گرفتم، بعد اون اورژانس وبیمارستان ها حتی تصادفات شهری و جاده ای... باور می کنی نبود! بدترین جاش اون قسمت پزشکی قانونی بود... حتی اونجا هم سر زدم... تنها جنازه ی بی هویتی رو که شب پیش پیدا کرده بودن یه جوون سوخته بود، و من حتی اونم دیدم! بدترین و درد آورترین صحنه ی زندگیمو تجربه کردم... دیدن یه جنازه که به بدترین شکل ممکنمی تونه باشه می دونی یعنی چی؟! بیچاره کاملا سوخته و غیر قابل شناسایی بود، با این حال اونقدر دقیق شدم که خیلی زود با اطمینان گفتم سرو نیست. این مرد قد کوتاهه سرو ... کلامش را بریدم، دیگر طاقت شنیدن نداشتم و گفتم: - بسه بهادر! تو رو خدا دیگه بسه ، دیگه کافیه نمی تونم، نمی تونم... نیم نگاهی به سمتم انداخت وگفت: - می بینی ماهی؟ تمام اون هایی رو که تو حتی طاقت شنیدنشون رو نداری من امروز دیدم! من امروز هزار بار مردم و زنده شدم، اما شرم از برگشتن پیش تو، اونم با دست خالی، هزار برابر کشنده تر بود. اما بهت اطمینان میدم ماهی، سرو نمرده. اون زنده اس، ری اکشن فراموش نشه 😘
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 595 / 596 - این شیرینی پسرمه، همین امروز میری کفش هارو می خری. دوباره زیر گریه زد.مرتب بر روی پایش کوفته و به کفش های نویی که به پا داشت اشاره کرده و می گفت: - ای کاش پاهام قلم می شد اما آقام بود... بهادر کمکش کرد تا آرام شود.با همان حالش پرسید: - به پلیس خبر دادین ؟ گفتم: - نه بابا میرزا از دیشب تا حالا فقط انتظار کشیدم، صبر کردم، همش گفتم میاد اما..... دوباره گریستم. بهادر که اشکهایس را تند تند پاک می کرد به سمتم آمد، کنارم زانو زده و گفت: - نگران نباش ماهی، همین الان میرم کلانتری و هر جای دیگه ای که لازمه پیداش میکنم. به خدا پیداش میکنم تو نگران نباش. با ناتوانی سعی کردم از جا بلند شوم و گفتم: - منم میام بهادر. بذار منم باهات بیام. اخمی کرد و گفت: - نه نمیشه. این کار خودمه، توهمین جا بمون و دعا کن، در ضمن شاید سرو برگرده، تو اینجا باشی بهتره. بابا میرزا حرفش را تائید کرد و اندکی بعد هر دو رفته بودند... و من باری دیگر تنها در میان اتاقی بودم که به هر گوشه ای از آن که نگاه می کردم سرو را می دیدم. سرو و خاطرات شیرین زندگی که عمر کوتاهی داشت. سرو را که آنقدر به زندگی اش دلباخته بود که درست یک شب بعد از آمدن پسرش بوق و کرنا دست گرفته و مثل بچه ها ی بی طاقت کل شهر را خبر دار کرده بود. در عجب خواهم ماند و می سوزم اگر نیایی سرو! اگر نباشی، اگر رفته باشی... گفته بودی تنها مرگ می تواند دیوار جدایی بین ما باشد. بگذار بگویم سرو، بگذار اعتراف کنم، من همیشه میترسیدم! مرتب نگران قلبت بودم، اما وقتی امروز با اطمینان گفته بودی که قلبت آرام است ،که دیر زمانیست که دیگر درد نداری. یک بار دیگر خدا را دیدم که داشت به من لبخند می زد، من خدا را می بینم سرو، باور می کنی؟ از همین جا و از پشت همین پنجره ی بی منظره... خداي من ، من را فراموش نخواهد کرد... می آيي سرو... می دانم كه مي آيي. میترسم، می ترسم از وحشت وظلمات شبی تاریک که از روشنایی طلوع صبحش انتطار آمدنش را می کشیدم، انتظار فرارسیدن ظلمتی کشنده فرو رفته در قعر وحشت تنهایی، آنجا که احساس می کردم، دنیا در حالت ایستادن مطلق، در سکوتی رعب آور متوقف خواهد شد... لحظات سخت انتظار همانگونه با صلابت در حضور چشمان منتظرم ایستاده و با قدرت بر امیدهایم دهن کجی خواهند کرد. تمام درها به رویم بسته می شود و یک بار دیگر در لاک بی خبری، تنها انتظار صبح دیگری را خواهم کشید که شاید آن هم تکرار صبح پیش بود که گذشته، در بی خبری مطلق سیر کرده و رفته و به انتها رسیده بود . برای چندمین بار شماره ی بهادر را گرفتم. بهادری که از ابتدای صبح برای پیدا کردن سرو رفته و هنوز هیچ خبری از او نبود. با صدایی که خسته بود جوابم را داد. پرسیدم: - بهادر چی شد ؟ پیداش کردی؟ آهی کشید وگفت: - پیداش میکنم ماهی. بهت قول دادم سرو رو بهت بر می گردونم. بغض کردم وگفتم: - پس هنوز خبری ازش نیست؟ نتونستی پیداش کنی؟ - پیداش میکنم. زیر سنگ هم باشه پیداش می کنم. - چه جوری بهادر؟ از کجا؟ الان دیگه نزدیک ده ساعته داری همینطور دنبالش می گردی! - پشت درم ماهی، درو باز کن. فورا قطع کردم و به سمت در رفتم. چهره ی خسته و پریشانش گواه بر ناکامی اش می داد. یک قدم عقب تر رفتم. با کیسه ای که در دست داشت وارد شد و آن را روی میز گذاشت. قبل از اینکه مجال پرسیدن بدهد دستش را داخل کیسه برد و یک بطری آب میوه بیرون آورد. سپس لیوانی بر داشته و درونش را پر از محتویات داخل بطری کرد. بوی میوه ی تازه در هوا پیچید .حتی استشمام آن بو در آن دقایق حالم را بدتر می کرد. بدون معطلی دستش را به سمتم آورد، لیوان را به طرفم گرفت و گفت: - بیا بگیر بخورش ماهی، مطمئنم از دیروز تا حالا هیچی نخوردی. دستش را پس زدم و گفتم: - نمی خورم بهادر ، نمی خورم. حتی نگاه کردنش حالمو بد می کنه. اینطوری نمی شه ماهی تو باید یه چیزی بخوری. فریاد کشیدم: - گفتم نمی خورم ، نمی خوام. - خوب حالا چرا داد می کشی؟ خیال می کنی با فریاد کردن، نخوردن، خودت و اون زبون بسته رو تلف کردن کار درست می شه؟ سرو بر میگرده؟ - یعنی چی بهادر؟ تو چی می خوای بگی؟ تو از چی خبر داری که من بی خبرم؟ چرا گفتی سرو بر نمی گرده؟ - نگفتم بر نمی گرده! فقط می گم اگه قراره به قیمت کشتن خودت خیال کنی سرو بر می گرده اشتباه می کنی. -نمی خوام بهادر، نمی خوام به فکر من باشی. تو فقط سرو رو پیدا کن، اگه می تونی بمون، اگه نه برو. برگشت و سخت و سنگین نگاهم کرد، طوری که دیگر تحمل سنگینی نگاه او را نداشتم، اذیت می شدم اگر می خواستم بر روی زخم هایی که در قلبم پدید آمده بود وزنه ی سنگینی به نام نگاه های بهادر را نیز تحمل کنم. تلخندی زد وگفت: - تو چی خیال کردی ماهی؟ سرو تو جیب منه که همین الان دست کنم توش ،درش بیارم بذارمش رو میز؟! - چی میگی؟ ری اکشن فراموش نشه 😘
برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن! بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅ @configV2rayng
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 593 / 594 . دلهره ها، دلهره های لعنتی آنقدر بیداد می کردند که ساعتی بعد تسلیم آن دلهره هاي وحشتناک، آن دلواپسی های کشنده و دل آشوبگی های ویرانگر شده و لحظه ای بعد ندانستم که چگونه شد در حالی که می گریستم در مقابل صدای مردی که به شدت ناآرام بود فقط گفته بودم: - بهادر بیا. و بهادر آمده بود... مهربان تر از همیشه! سراسيمه و پریشان نگاهش کردم، شبیه تک دیواری بود که هنوز فرو نریخته بود، هنوز بود ، وجود داشت. با خودم گفتم شاید او هنوز پا برجا باشد. به محض رسیدن آن چنان شوکه و سردرگم می نمود که برای دقایقی نتوانسته بودم بگویم چه بر سرم آمده. یک راست رفت و روی لبه ی تخت نشست، همان:جایی که جایگاه سرو بود، که فقط سرو روی آن قسمت از تخت می نشست. با دیدنش دلم به درد آمد و شروع به گریستن کردم .مثل همیشه که تحمل گریه هایم را نداشت تری اطراف پلکچشمانش را پاک کرد و گفت: - ماهی اینجوری نمی شه... به خدا خودتو از بین می بری! - جهنم بهادر، به جهنم! بذار بمی رم..؟ اصلا نباشم! زندگی بدون سرو...... دیوانه وار تر از قبل گریستم. کمی ناراحت شده وگفت: - آروم باش ماهی. بهت قول می دم سرو برمی گرده و هیچاتفاقی براش نیفتاده. کمی به خودت فکر کن، هم به خودت هم به اون... حرفش نیمه ماند. در میان افکار مختلطم یکباره مغزم مشوشم در گوشه ای تمرکز کرد. با چشمانی که پر از پرسش بود گفتم: - تو از کجا می دونی بهادر؟ از کجا خبر داری؟ - چی رو؟ - همونی رو که گفتی، موضوع بچه رو. تو از کجا می دونی؟ - من اسمی از بچه آوردم؟ - آره آره! همین الان گفتی. دقیقا منظور حرفت همین بود.از دیروز تا حالا مگه چقدر گذشته ؟ از کجا با خبر شدی؟ بیشتر از آن پنهان نکرد و گفت: - خیلی خب آروم باش بهت می گم. زل زده بودم به دهانش که دوباره گفت: - خودش بهم گفت. سرو، همین دیروز توفاصله ی میون دو کلاسش بهم زنگ زد. انقدر خوشحال بود که بیشتر از اون نمی تونست جلوی خوشحالیش رو بگیره .بهم زنگ زد و مژده داد دارم عمو می شم . نمی دانم چرا نمی خواستم باور کنم ، چرا باور کردن برایم تا آن اندازه سخت و ناممکن شده بود. در دریای ناباوری ام غرق می شدم اگر همان لحظه با آمدن بابا میرزا بحث نا تمام نمی ماند! بعد از ضربات محکمی که بر در زد و پس از گشوده شدن در سراسیمه خودش را داخل اتاق انداخت. انگار از همه چیز خبر داشت. کارگر شیفت شب کل ماجرای دیشب را برایش تعریف کرده بود. وسط اتاق اول کمی بهت زده نگاهم کرد.نگاهش بوی نگاه پدری دلواپس را می داد، سپس با دو دستش محکم روی پاهایش کوبید و بیشتر از آن نتوانست تعادلش را حفظ کند، حتی زبانش را گم کرده بود !ناخواسته زبان مادری به فریاد جگر سوخته اش آمده بود می گریست و می گفت: - واویلا... بس بو اوشاق هاردا قالدی...... همان جا وسط اتاق نشست وشروع به گریه کرد. گریه های جانسوزش یک بار دیگر اشک هایم را به ضیافت آن بزم درد آور فرا خواند. نگاهش کردم، بهادر نیز گریه می کرد. پشتش را به من کرده ، در مقابل پنجره ایستاده بود و شانه هایش به شدت می لرزید و هق هق فرو خورده اش هر دم اوج می گرفت. اندکی بعد در حالی که بهادر یک لیوان آب را به او می خوراند کمی آرام گرفت. صورتش هنوز خیس بود، با همانحال گریه گفت: - دیروز صبح دیدمش. انگار خیلی عجله داشت، یعنی خودش اینطوری می گفت. اون روز پاهام عجیب درد می کرد، نشسته بودم صفدر داشت رو پاهام ضماد می مالید. با اینکه خیلی عجله داشت یه چند لحظه وایساد وگفت: - بابا میرزا خدا بد نده پا درد داری؟ گفتم: - ای آقا این پا درد دیگه امونمو بریده . یه نیگا به گیوه های داغونم انداخت وگفت: - واسه خاطر کفش هاته بابا. شما تو سنی هستی که باید کفش طبی پا کنی. گفتم: - می دونم بابا. والله یه چند بارم رفتم بخرم، گرونه لا مصب، صدو پنجاه تومنه! خندید و اومد کنارم، صفدر دیگه رفته بود. می خندید و می گفت: - بابا میخوای یه چیزی بهت بگم که با شنیدنش همین الان پادرد یادت بره؟ دیدم انقده خوشحاله که انگار نصف دنیا رو بهش بخشیده باشن. دهنشو آورد بغل گوشم و گفت: - بابا میرزا دارم بابا می شم. ولله قسم همه دردام یادم رفت. یواشکی دست کرد تو جیبش و چند تا اسکناس در آورد، پنهونی فرو کرد توجیبم، قبول نمی کردم، ناراحت شد و گفت: ری اکشن فراموش نشه 😘
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 591 / 592 : . دست های لرزانم را روی شکم گذاشته و گفتم: - عزیزم دعا کن ، برای بابا دعا کن ، دعا کن هر جا که هست سلامت باشه و هیچ اتفاق بدی براش نیفتاده باشه. به پهنای صورتم اشک می ریختم.دل چند عابر پیاده از مشاهده ی حالم به درد آمده و به طرفم آمده و می خواستند کمکم کنند که کارگر هتل که نگران شده و به دنبالم بیرون آمده بود به سرعت کنارم آمد و در حالی که سعی می کرد کمکم کند تا برخیزم مرتبا می گفت: - تو رو خدا خانم افخم نکنید، این کارارو با خودتون...نکنید! به خدا قول می دم حال آقا خوبه، هیچ اتفاقی براشون نیفتاده،بیاد شما رو تو این وضعیت ببینه ناراحت می شه. به خدا خوبیت نداره، بلند شید برید تو اتاقتون اونجا منتظر بمونید.به خدا میاد. به او اطمینان کردم ،به او و وعده هایی که می داد , چاره ای جز اعتماد بر حرف کارگر خسته ای که فقط می خواست آرامم کند نداشتم. بلند شدم، دستم را بر دیوار گرفته و باری دیگر با دلی خونبار و پاهایی که دیگر رمقی در آن ها باقی نبود لنگان لنگان به سمت آشیانه ام که چه زود می رفت که بر سرمان آوار گردد بازگشت - سهیلا تو بهم بگو الان باید چیکار کنم؟ -صبر ماهی جونم، فقط صبر کن. - نمی تونم سهیلا. کاسه ی صبرم لبریز شده، پاهام تاول زد بسکه چند ساعت تموم, همینطوری تو همین یه گُله جا راه رفتم. اشكام هم دیگه تموم شده سهیلا، به خدا دارم می میرم! دارم دق می کنم! - به خدا توکل کن خواهرم، نا امید نشو. میاد...آمیتای تو درست مثل همیشه، همون وقت:هایی که نا امید می شدی و هرگز انتظار اومدنشو نداشتی بازم با غرور از راه می رسه. - پس کِی سهیلا ؟پس کو ؟ چرا تا حالا نیومده؟ الان نزدیک هفت ساعته که ازش خبری نیست! نگاه کن سهیلا، دیگه نزدیک اذان صبحه ،پس اون کجاست؟ سرو من الان کجاست؟! - آروم باش ماهی ،آروم! به خاطر پسرت آروم باش. - پسرم ، پسرم سهیلا...نکنه سرو ما رو فراموش کرده باشه!نکنه من و پسرشو... - میاد عزیزم، میاد. - سهیلا من می ترسم ، خیلی می ترسم. همیشه پیشم بمون، تنهام نذار، بهت نیاز دارم سهیلا، خیلی زیاد! برای تموم دردام ، همه ی غم هام، تو رو خدا سهیلا از پیشم نرو...بمون...بمون... مثل دیوانه ها از خواب پريدم. اصلا متوجه نشده بودم که چطور در حالی که کنار تخت نشسته و سرم را بر تشک آن تکیه داده و ناامیدانه ساعت ها در انتظار نشسته بودم خوابم برده بود. فقط می دانستم که عمر آن خواب کوتاه و موقت، آن رویای ناتمام خیلی کوتاه بود. تنها به اندازه ی چند نفس سهیلا آمده و رفته بود. یادم آمد که من در آن شب شوم محتاجانه به سهیلا نیز زنگ زدم، چند بار ، چه خوب شد که هرگز پاسخی نداد. دردهای من برای او که حالا دیگر آن سر دنیا بود جز زجر کشنده هیچ چیز دیگری نخواهد بود. بعد از ارتباطی که هرگز برقرار نشده بود نالیدم و گفتم: - چه خوبه که امشب نیستی سهیلا... ای کاش امشب بودی سهیلا... هذیان می گفتم! اصلا خودم متوجه نبودم کهچه می گويم و چه می کردم. تا مرز جنون فقط چند قدم بیشتر فاصله نداشتم. صدای موذن در گوشم پیچید که اذان می گفت و یک بار دیگر دردی مهلک تا اعماق وجودم پیش می رفت. به سرعت گوشی ام را برداشتم و در گرگ و میش زمان یک بار دیگر شماره اش را گرفتم. با هر بوق ممتد آن ناله کردم: - سرو جواب بده..؟ تو روخدا جوابمو بده! جون ماهی... جون ماهی! و جان ماهی آخرین نقطه ی پایان خط انتظارم شد. با خود گفتم مگر میشود جان ماهی بگویم او نشنود... او نیاید!... داشتم باور می کردم که دیگر نخواهد آمد. دیوانه شدم و گوشی را به سمتی پرت کردم. از ته دل خدا را صدا کردم، آنقدر با صدای بلند خواندمش که به صدای ضربه ی چند مشت بر دیوار که نشان اعتراض میهمان اتاق کناری بود فریادهایم را نیز در گلو خفه کردم. بعد از خدا چه کسی می توانست ناجی جانم از بند آن همه مصیبت، آن همه تیره روزی،باشد؟ من كه کسی را نداشتم! دیوارها یی که روزگاری جملگی تکیه گاهم بودند، پناه دردها و آلامم می شدند یک به یک فرو ریخته بودند و من بیچاره در زیر آوار بی پناهی و تنهایی ام کم کم جان داده و مدفون می شدم اگر یک باره باز به یاد بهادر نمی افتادم. امیدوارانه چند بار از ته دل صدایش کردم: - بهادر ...بهادر. صدایش در گوشم پیچید: - هنوز یه نفر تو دنیا وجود داره که به خاطر بخشش تو، به خاطر باور تو نفس می کشه. ماهی هر وقت اون اعتماد از دست رفته ای رو که باعث شد چشموهات رو به روم ببندی رو یبار دیگه پیدا کردی صدام کن، فقط کافیه صدام کنی، بدون که دل بهادر تا آخر دنیا با توئه نگاهی از سر استیصال به گوشی ام که در گوشه ای افتاده و فنا شده بود انداختم. مردد بودم در اجرای تصمیمی که باید می گرفتم. یادم آمد که به سرو قول داده بودم، در مقابل چشمان زیبا وحسودش قسم خورده بودم تا عمر دارم برای دردهایم جز او دست نیاز به سوی کسی نبرم . ری اکشن فراموش نشه 😘
گوشیتو پر از فیلترشکن نکن!!! بیا اینجا فقط یدونه سوپر سرعتی کافیه✅ @Filtershekan
ویپیان ها و پروکسیا خیلی ضعیفن یا از کار افتادن ! این کانال کانفیگاش اصلا قطعی نداره و تو این وضعیت خودم با سرعت بالا وصلم و تو تلگرام اینستا به راحتی فعالیت میکنم: • https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk
کانفیگ رایگان میزاریم اینجا❤️ 👇 👇 https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 589 / 590 ساکت شد و بغضش بود که امان حرف زدنش را از او گرفته بود. کمی نگران شدم. تنها نگرانی ام قلب او بود. پرسیدم: - سرو؟ تو...قلبت؟ - نه ماهی نه.قلبم این روزها از تموم روزهای زندگیم آروم تره. قلبی که تا این حد پر از عشقه نمی تونه بد باشه. خوشحالم سرو، خوشحالم که اینقدر از آرامش قلبت با اطمینان میگويي، خوشحالم از این که هستی، از اینکه هستید، هم تو هم پسرم. دقایقی چند به آمدن سرو باقی نمانده بود؛ تمام آن مدت را نشسته و هنوز در غم هجرت سهیلا عزادار بودم. دردمندانه آخرین نگاهم را به سمت ساعت روانه کردم. واقعا دیگر تا آمدن سرو فرصتی نبود. نیرویی عجیب سرانجام وادارم کرد که حرکت کنم، برخاستم، دوست نداشتم شب زیبایی که سرو عاشقانه از آن گفته بود را خراب کنم. به سرعت مشغول آراستن خودم شدم. با وجود چشماني که از فرط گریه ی بی امان آن روز سرخ و پف کرده بود و بینی متورم و سرخ رنگم، تند تند دست به کار شدم. با آن همه پودر و رنگ هایی که بر سر و صورتم مالیده بودم تمام سعی ام را کرده بودم که آن شب در نظر سرو بهترین باشم... و زیباترین! همانطور که تند تند آماده میشدم باز نگاهی به ساعت انداختم، نیم ساعتی گذشته بود اما خوشحال بودم، با خودم گفتم چه خوب است که سرو کمی تاخیر دارد.کارم تمام شده بود و زمان تاخیر سرو هم کمی به طول انجامیده بود. من حتی شالم را بر سر کرده و در حالی که کیفم روی دوشم بود باز نگاهی به ساعت انداختم. تقریبا یک ساعت و نیم گذشته بود ولی هنوز از سرو خبری نبود، دیگر بیش از آن تحمل نکردم، گوشی را برداشته و با حس دلشوره ی خفیفی که در دلم پدید آمده بود شماره اش را گرفتم..یک بار ، دو بار ، حتی چند بار! اما تماسی بر قرار نشد!.. سعی در آرام کردن دل بی قرارم کردم. نیم ساعت دیگر گذشته بود اما اوضاع هم چنان به همان صورت باقی بوددو ساعت تاخیر و نیامدن سرو و مهموتر از همه تماس های بی پاسخی که به شدت نگرانم کرده بود، امانم را بریده بود. بلند شدم، تحمل آن لحظات به قدری برایم کشنده شده بود که بیشتر از آن تاب نیاوردم، در را گشوده از اتاق خارج و به سمت پایین روانه شدم. در گوشه ای روی مبل چرمی میان لابی فرو رفتم و چند بار دیگر شماره اش را گرفتم. کارگر شیفت شبانه با تعجب نگاهی به سمتم انداخت، بی تابی ام را که دید متوجه ی ناآرامی ام شد. به سرعت گفتم: - ببخشید آقا میرزا نیستن؟ بلافاصله جواب داد: - خیر خانم امشب آقا میرزا کاری داشت کمی زودتر از معمول رفت . سرم را در میان دو دستم گرفتم. کم کم احساس دردی شبیه به تیر کشیدن در میان کاسه ی سرم احساس می کردم. پاهایم ناخودآگاه تکان میخورد، انگار تمامی اضطراب هایم را که در درونم بیداد می کردند در خود متمرکز و به واسطه ی آن تکان های شدید و ضربات سخت بر سطح زمین خالی می کردند. کارگر بیچاره به وضوح متوجه ی ناآرامیم شده بود پس با نگرانی پرسید : - خانم افخم خدایی نکرده اتفاقی افتاده؟ آهنگ کلامم کمی به سمت لرزش و تشویش متمایل بود، با همانحالت نگران کننده گفتم: - آقای افخم نمی دونم امشب چرا تا این ساعت هنوز برنگشته. با تعجب پرسید: - مگه چند ساعت دیر کرده؟ نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم و دلم هوری فرو ریخت... وای خدایا! سه ساعت و نیم! بی اختیار اشکم سرازیر شد وگفتم: - سه ساعت و نیمه! به خد ا این اصلا سابقه نداشته! - خوب به موبایلش زنگ بزنید از فرط عصبانیت می خواستم به طرفش رفته و دست هایم را دور گردنش انداخته و خفه اش کرده و تمام تشویشم را سر مرد بیچاره خالی کنم. به تندی گفتم؛ - خیال کردی به فکر خودم نرسید؟! هزار مرتبه زنگ زدم، جواب نمی ده...نمی ده لعنتی! یک بار دیگر روی مبل خودم را رها کردم و دست هایم را روی صورتم گذاشتم. محال بود، دیگر محال بود بتوانم جلوی اشک هایم را بگیرم. بیجاره به خیال خودش سعی در آرام کردنم داشت. دلسوزانه گفت: - ترافیکه، به خدا ترافیکه. من امروز خودم تا از باقرآباد راه بیفتم اینجا برسم چهار ساعت تو راه بودم دلممی خواست باور می کردم. به بهای پذیرفتن این خیال واهی از جایم برخاستم و به سمت در خروجی و خیابان راه افتادم. از همان جا بالای پله ها نظری به خیابان انداختم، با نگاهم از بالا تا پایین خیابان را نگریستم، اثری از ترافیک نبود.با خودم گفتم: - احمق کدوم ترافیک؟ اون حتی موبایلشم جواب نمی ده! ماهی می دونم... به خدا می دونم یه اتفاقی.. ادامه ندادم و بر خودم نهیب زدم. - بسه دختر زیادی شلوغش می کنی. اون حتما میاد. الانه که دیگه پیداش شه. با امید به این خیال واهی یک بار دیگر شماره اش را گرفتم، باز هم جواب نداد. سرانجام آنقدر کم آوردم که پاهایم حتی قدرت تحمل وزنم را نمی آورد! بی اختیار همان جا روی پله نشستم و سرم را بر دیوار تکیه دادم، نگاهم به سمتی که هر شب عشقم از آن مسیر عبور می کرد خیره مانده بود. ری اکشن فراموش نشه 😘
کانفینگ وی توری رایگان
📶 قوی ترین v2ray که تو بدترین شرایط وصله اتصال به کانفینگ
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 587 / 588 .😭 از طرف من به آمیتا تبریک بگو خیلی زیاد!... از همه خداحافظی کن... از آمنه، آقا میرزا ، مظفر و مامانت... ماهی از همه... از بهادر...😭 "در گذرگاه زمان، خیمه شب بازی دهر، با همه زشتی و زیبایی خود می گذرد. عشق ها می میرند، روزها رنگ دگر می گیرند، و فقط خاطره هاست، که چه شیرین و چه تلخ، دست ناخورده به جا می ماند" سهیلای عزیزم! ميان بازی سرنوشتی، که در طالعم بود، هرگز جایی را ندیده بودم، که جای خالی تو باشد، که تا ابد سهم چشمانم با دیدن آن جای خالی، فقط انتظار باشد و اشک... در درد آورترین زمان های روزگارم با من بودی، ستونم ، تکیه گاهم... کم است و بی مقدار، اگر امروز به جای اشک خون نگریم، لحظه به لحظه هایم را با تو مرور کردم، با عشقی که خالصانه نثارم کردی، از مهری، که بی دریغ بزل وجودم میساختی، بخشش بی حسابت، حتی شماتت های دلسوزانه وخواهرانه ات را. تو به من بگو بهترینم، چگونه فراموشت کنم؟ چگونه باور کنم که دیگر نیستی؟😭💔 امروز حال من درست شبیه کسی شده که با دست های خود تمام خاطرات و امیدهایش را کفن پیچ، و درمیان انبوهی از خاک های سرد و سیاه مدفون کرد؛ سپس با قلبی خونبار، سوگوار نشسته و اشک ها میپاشد، حسرت ها خواهد خورد و رنج ها خواهد برد.😭 حق من نبود سهیلا.. به خدا امروزی که دیگر قراربود، بر بلندای قله ی عشق ایستاده فاتحانه فریاد زنم، امروزی که دل آسمانش یک باره پر شده از یک دنیا ستاره که تا دست دراز کنی هر چقدر که بخواهی ستاره خواهی چید، به خدا که با درد بی تو، چه ها خواهم کرد... بدون تو، تنهایم دوست خوبم، تنهای تنها!😭😭 سرم را از روی بالش، که کاملا خیس بود از اشک، که بی دریغ به جای آبی که باید پشت سر مسافر عزیزم میپاشیدم بر بستر سرد زمان نشانده بودم، بلند کردم. سرو تنها دارايي مطلق من از بازی زمانه بود، خدا میداند که اگر تماس نگرفته و مرا از دنیای کشنده ی اندوه و فراغ بیرون نمیکشید، آنقدر میگریستم که از اشک هایم سیلابی پدید آمده و وجودم را در خود غرق میکرد. مهربانم زنگ زد وگفت: - امشب میخوامجشن بگیرم. یه شب خیلی قشنگ برای من و تو و پسرم، دلم نیامد خوشحالی اش را خراب کنم، که بگویم چه جشنی؟ آن هم حالا که دلم پر درد شده است... حالا که سهیلا نیست و رفته... فقط سکوت کرده، با دستم گلویم را گرفته ، سخت فشردم و با بی رحمی تمام آن بغض را سرکوب کردم. همانطور شادمانه ادامه داد: - راستی ماهی امروز حقوقم رو گرفتم. میخوام برات هدیه بخرم اما نمی دونم چی دوست داری، باید کمکم کنی، خودت بگو، بگو عشقم چی دوست داری برات بگیرم؟ - وای سرو اصلا لازم نیست! بذار واسه بعد. - نه بعد نه، همین امشب؛ فقط بگو. - تو الان کجایی سرو؟ مگه الان نباید موسسه باشی؟ - نه عشقم با سورپرایز قشنگ اول صبحت، کلاسم پرید، تا شروع کلاس بعدی چند ساعت وقت دارم. خجالت زده شدم و زبانم از کار افتاده بود. دوباره گفت: - الو؟ الو خوشگلم چرا ساکتی، حرف نمی زنی عشقم... خجالت کشیدی؟ - ساکت شو سرو! از کرده ی خودم پشیمونم میکنی! - نباش! پشیمون نباش. سعی کن همیشه، همینجوری باشی تا خوشحالم کنی... - ساکت باش سرو!! من..من.. فقط دلم برات تنگ شده. - خوبه ، خوبه، پس همیشه دلتنگم باش. همیشه با همین روش دلتنگم باش. - خیلی خوب دیگه کافیه..نگفتی حالا کجایی؟ - اومدم یه دوری بزنم، بعدشم یه جای دیگه باید برم کار دارم. راستی ماهی اینجا شال های قشنگی داره چند تاشو برات بگیرم؟ - نه سرو گفتم که نیازی نیست. خرج اضافی تعطیل! از این به بعد باید یاد بگیریم پس انداز کنیم. مثل اینکه یادت رفت داری بابا می شی! - آخه دست خودم نیست..این بابای بیچاره، دوست داره چند تا از این شال های خوشگلو رو سر خوشگل ترین مامان دنیا ببینه. خنده ام گرفت و گفتم : - باشه عزیزم قبول. اما به یه شرط. فقط یکی سرو! همون یکی هم کافیه. دیگر چانه نزد. فقط میشنیدم که با شوری خاص رو به فروشنده کرده و می گفت: - آقا لطفا این شال زرد رو. فروشنده گفت: - زرد نیست آقا خردلیه، خردلی! گفت: - ماهی تو رنگ خردلی دوست داری؟ گفتم: - من هرچی که تو دوست داشته باشی دوست دارم. دوباره رو به فروشنده کرد وگفت: - من اون صورتی رو بیشتر دوست دارم. فروشنده گفت: - آقا اون صورتی نیست. گلبهیه... گلبهی! خنده ام گرفته بود، وای از دست تو سرو! مُردم این روزها بسکه سعی کرده بودم تفاوت میان رنگ ها را به او آموزش دهم، اما عشق بی استعداد من از کل رنگ های دنیا فقط انگار همان چهار رنگ اصلی را می شناخت! شنیدم که دوباره گفت: - خیلی خوب همون گل نمدونم چی چی رو بدید لطفا! دوباره جشن شب را یادآوری کرد و بعد وقتی می خواست خداحافظی کند، انگار یک مرتبه صدایش غم آلوده شد و گفت: - دعا کن ماهی. واسه ی عشقمون، تموم روزهای خوبمون دعا کن. از خدا بخواه دیگه هیچ چیزی وجود نداشته باشه که بخواد.. ری اکشن فراموش نشه 😘
🌐 اگه سرعت اينترنتتون پایینه و فیلمها براتون باز نمیشه، با فیلترشکنهای این کانال وصل شید؛ سرعتشون فوقالعادهست😍👇🔥 https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk https://t.me/+SC3Qd57kW5g0OGFk 🔴کانفیگ پرسرعت «ویتوری» مخصوص تمام اینترنتها؛🔥🔥
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 585 /586 ! مچ دستانم، که او را از خود دفع میکردم، گرفت و فشار داد، دردم آمد و بی اختیار گفتم آخخخ، گفتم: - سرو کار داری، دیرت می شه! در حالی که خودش را نزدیک می کرد، به آرامی کنار گوشم زمزمه کرد: - به جهنم دیر شه! بذار اصلا دنیا تموم شه فدای سرت. ساعتی بعد در حالی که قطرات بی کران آب هنوز هم در میان موهایش بود به سرعت آماده ی رفتن می شد. خرسند و راضی نگاهم کرد. اثری از یک لبخند دلنشین، هنوز روی لب هایش بود، لذتی قوی و بکر که هنوز هم ادامه داشت. همانطور روی تخت باقی بودم ،از نگاه هایش می گریختم. احساس شرم می کردم، با همانحالت شرم زده گفتم: - موهات هنوز خیسه ، هوا سرده... اینطور بری خدایی نکرده سرما می خوری! تند تند کتش را بر تن کشیده و گفت: - دیره دختر، ساعت کلاس اول پرید! بیشتر خجالت کشیدم. کیفش را برداشت و دوباره به سمتم آمد در حالی که عجولانه آخرین بوسه اش را بر گونه هایم می نشاند گفت: - مواظب خودت باش ماهی. خوب استراحت کن. مواطب پسرمم باش ، به تو می سپارمش. دوستت دارم ماهی، خیلی دوستت دارم... هر دو تونو دوست دارم. برام دعا کن ماهی، به پسرم هم بگو برام دعا کنه، برامون دعا کنه. سرو رفت؛ هنوز مدتی از رفتنش نگذشته بود که صدایی شبیه به خش خش درست نوعی خزیدن از پشت در به گوشم خورد. ابتدا تصور کردم سرو بازگشته، با خودم گفتم آنقدر با عجله رفت كه حتما چيزي جا گذاشته. دقیق تر شدم اما از سرو خبری نبود. با احتیاط و پاورچین تا جلوی در رفتم و گوشم را محکم به در چسباندم، آن صدا را می شنیدم که کمی دورتر شده بود؛ کنجکاو شدم و در را به آرامی گشودم، هیچ چیزی را در پشت در ندیدم، کمی به آن سوتر ها نظر انداختم. در ابتدای پله هایی که به سمت پایین متمایل می شد، آخرین باز مانده خرچنگ ها را می دیدم که می رفت! به سرعت در را بستم و همانطور که به در تکیه داده بودم نفسم را که محبوس بود را آزاد کردم. دستم را روی دلم قرار داده وگفتم: - نترس پسرم... خدا رو شکر همه چی تموم شد. بی شک اون آخریش بود که رفت. تا چند دقیقه همانگونه پشت در ایستاده بودم، که ناگهان با صدای زنگ موبایل به خودم آمدم، بلا فاصله به سمت گوشی رفتم، سهیلا بود. با خوشحالی جواب دادم. از اینکه می دید خوشحالم کمی ناباور شده بود، ولی خیلی زود مطمئنش کردم که واقعا خوشحالم. برایش از همان لحظه ای که خبر آمدن بچه را به سرو داده بودم تا تمام لحظاتی که دیگر غم وبیماری از وجودم یکباره پر کشیده ورفته بود تعریف کردم. گفتم، _ می دونی سهیلا، امروز حتی آخرین خرچنگ ها هم دمشون رو گذاشتن روي کولشون و رفتن. حالا دیگه یه جور عجیبی احساس آرامش و خوشبختی دارم. احساس می کنم خوشبخت ترینم... با وجود اینکه هیچ چیز ندارم و يه راه طولانی و پر پیچ وخم رو روبروم می بینم، اما خوشحالم چون سرو هست، پسرم هست، چون تو هستی سهیلا!... تو هستی... صدايش کمی خدشه دار شده بود، لرزش خفیفی را در میان صدایش به وضوح احساس کردم و یک مرتبه حس کردم دلم ترکید، چون باور کردم که گریه میکند. با نگرانی گفتم: - چیه؟ چت شدسهیلا؟ نگو که داری گریه می کنی! - چرا... چرا ماهی دارم گریه می کنم...😭 اما گریه ام از سر خوشحالیه! باور کن، خواهرم وقتی می بینم اینطور خوشحالی، اینقدر سر زنده و امیدواری، دیگه انگار هیچ چیز دیگه ای تو دنیا وجود نداره که تا این حد بتونه خوشحالم کنه. دیگه می تونم با خیال راحت برم... تنم لرزید، انگار حرف رفتن که شده بود، عجیب حالم خراب شد! با اندوه گفتم: - نگو سهیلا! تو رو خدا از رفتن نگو! حالا نه سهیلا... هنوز زوده، خیلی زود! شروع به گریستن کرديم، هر دو باهم می گریستیم. صدایی خاص شبیه صدایی که از پشت تریبون پخش می شد به گوشم خورد و خیلی زود فهمیدم او در یک فضا و موقعیت خاص قرار دارد. همانطور که گریه می کردم پرسیدم: - تو کجایی سهیلا؟ پنهان کردن، آن هم بیش از آن دیگر جایز نبود. بغض آلوده گفت: - من فرودگاهم ماهی... تا چند دقيقه ديگه، وقته پروازه! سست شدم و همان جا روی زمین نشستم. نالیدم وگفتم: - نه!... نه!...😭 - نمی خواستم ناراحتت کنم. تواین روزا اصلا حال خوبی نداشتی، باید استراحت کنی. واسه خاطر همین سعی کردم تا آخرین دقیقه خبر دار نشی تا غصه نخوری. - غصه می خورم سهیلا... به خدا می میرم!😭 چرا بهم نگفتی؟!😭 آخه چرا پنهون کردی؟!! الان میام سهیلا، به خدا همین الان میام پیشت.😭 - ماهی نمی شه دیگه الان خیلی دیره. تو به من نمی رسی، گفتم که چند دقيقه ديگه هواپیما بلند می شه واسه خاطر همین دلم میخواست دیروز ببینمت... دلم میخواست، بهترین خبر زندگیت رو، خبر مامان شدنت رو خودم بهت بدم. همینطور هم شد. الانم دیگه وقت پرواز نزدیکه. دوستت دارم ماهی، تا دنیا دنیاست، محاله فراموشت کنم. از این به بعد تموم عمرم رو توی آرزوی دیدنت سپری میکنم. فراموشم نکن ماهی. ری اکشن فراموش نشه 😘
✾࿐༅🍃🦋🍃༅࿐✾ 📚رمان آخرین سرو پارت 583/ 584 . . من كه از مادری هیچ نمی دانستم، مادرم هم نبود تا در حساس ترین و بحرانی ترین لحظات زندگی ام یاورم باشد، پناهم و معلم تمام نادانسته هایم باشد. در تمام لحظات بی خوابي شبانه ام سرو را میدیدم که او نیز چون من بسیار بی قرار بود. چند بار برخاسته و طول اتاق را راه رفته و با خودش حرف میزد. گاهی در میان موهایش چنگ می انداخت و پوفی می کشید. حتی یک بار لرزش شانه هایش را دیدم که سرش را روی میز گذاشته و بی صدا می گریست. دلم نیامد خلوتش را به هم بزنم، گفتم دستخوش هیجانات روحی شده و قطعا او هم مثل من بی قرار است و به دنبال راهی برای فرونشاندن احساساتش می باشد. چشمانم را بستم، دستم را روی شکم گذاشته و شروع به نوازش کردن طفلم نمودم. برای آن همه بیماری و دردی که به خاطرش کشیده بودم هرگز پشیمان و یا گله مند نبودم. فقط از دست خودم عصبانی بودم که چرا وقتی آن همه درد کشیده بودم یک لحظه هم به این فکر نکردم شاید مادر شده ام! من که بارها از لابه لای صحبت های خاله مهناز و مامانم شنیده بودم که خاله مي گفت مرتب درد کشیده، و می نالید از تهوع های طولانی و از بوهای مشمئز کننده و از بیزاری برای ارتباط با مردش. یک لحظه تکان تشک را احساس کردم، و دانستم سرو به بسترش بازگشته. چشمانم را محکم بستم، نمی خواستم بداند هنوز بیدارم. آرام کنارم خوابید و دستش را دورم حلقه کرد، سرش را جلو آورده و به آرامی تمامی اجزای صورتم را یک به یک بوسید و زیر لب گفت: - دوستت دارم ماهی... دوستت دارم. به خدا که دوستتون دارم!... خیلی، بی نهایت... چشمانم را محکم تر بستم تا اگر اشکی خیال سرکشی دارد در همان پشت پرده ی پلک بسته ی چشمانم مدفون و گم گردد. نمی خواستم، به خدا که پس از این، ديگر غصه خوردن ، اشک ریختن و درد کشیدن را نمی خواستم؛ کاش بر ما تا ابد حرام باشد، اگر بعد از این، باز هم درد بخواهد، در میان عشقمان جایی داشته باشد. ساعتی بعد وقتی چشمانم هنوز بسته بود دستم را در جستجوی یافتنش بر بستر سرد تخت روانه کردم. خیلی زود جای خالی اش را پیدا کردم، سرو نبود. به سرعت چشمانم را گشودم، هنوز نرفته بود. در حالی که آماده ی رفتن شده بود، نگاهم کرد، و زیباترین لبخند دنیا را تقدیمم کرد.گفت: - بیدارت کردم؟ نزديكم آمد. کنار تخت که رسید از همان جا نیم خیز شد و صورتش را در مقابل صورتم گرفت و تند تند شروع به بوسیدنم کرد. در همان حال گفت: - تو خسته ای عشقم، بگیر بخواب. خواب برات خوبه، هم برای تو هم برای پسرم. خندیدم و گفتم: - وای سرو این پسرم گفتنت خیلی قشنگ بود! با اینکه یه کم بهت حسودیم شد، اما بگو... تو رو خدا دوباره تکرارش کن! بگو... بگو! موهایش را روی صورتم پخش کرد. با حرکت دادن آن ها روی صورتم یک نوع خاصی قلقلکم می آمد و در همان حال تکرار می کرد: - پسرم، پسرم ، پسرم.... یک مرتبه موجی از میان موهای بهم ریخته اش در مشامم جاری گشت. موجی که با داخل شدن درون ریه هایم، یک نوع حس خاص را در من زنده میکرد. دوباره به یاد آوردم، که این عطر چگونه دیوانه ام میکرد! چقدرنافذ و پر قدرت است و چه ها بر سرم آورده! خاطرات اولین شب زیر درخت سرو، روزهای انتظار، لحظات تلخ و شیرین عاشقی و عطری که همیشه بامن بود و تا ابد هم خواهد ماند... چرا گم کرده بودم این اکسیرحیات بخش را؟! چقدر دل تنگ او بودم! می خواستمش... با تمام وجود مَردم را می طلبیدم... گوش هایش را با دو دستم گرفتم و صورتم را میان موها و زير گردن وتمامی اجزای تنش فرو بردم. با عطشی وصف ناپدیر شروع به بوئیدنش کردم که یک مرتبه حس کردم سست شده... بی تابانه روی تخت نشست و کمی بیشتر بر رویم خم شد... کمکم میکرد تا بیشتر در آن دریای متلاطم و ناآرام که سراسر امواجش در هر لحظه احساسی، طوفانی و کشنده تر می شد غرق شوم! شروع به بوسیدنش کردم.... هزاران بار، وهزاران بار دیگر گفتم: - عشقم، دوستت دارم! شال گردنش را دیوانه وار از دور گردنش جدا کرد، چقدر دلم برایش تنگ شده بود؛ آنقدر دلتنگش بودم که می خواستم تلافی کنم تمام روزهايي را که او را و عشق او را از خود دریغ کرده بودم، و تمامی آن روز ها را یک جا پس گیرم. می خواستمش... همسرم ، عشقم را به شدت می خواستم! آنقدر سرکش شده بودم، که بی اختیار شروع به باز کردن دكمه های پیراهنش کردم. اما هنوز دو دكمه بیشتر باز نکرده بودم که ناگهان شرمی عجیب تمام، آن لحظات پر از لذت را به تاراج برد و یک باره انگار به خودم آمدم. دو دستم را روی سینه اش گذاشتم و گفتم: - نه سرو، نه... حالا نه!! سرش را از از روی سینه ام بلند کرد؛ چشمانش حالت عجیبی داشت، انگار صدها جامی از شراب را یک جا درون چشمانش خالی کرده بودند! مخمور و خراب به شدت نفس نفس می زد. ترسیدم و با خودم گفتم خدای من! مرد من حتی در اوج اميال غريضه تا چه اندازه زیبا و خواستنی می شود! ری اکشن فراموش نشه 😘