شعر/متن
Статистикаآیدی مدیر📞 @najvaa_band1 لینک چنل متن و شعر👇 https://t.me/joinchat/AAAAAExmMm2Uiub9BvS4YQ
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 19
- Всего постов
- 84
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 5
- 1/48двое суток
- 5
- 1/72трое суток
- 6
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آنقدر خسته ام که راهی برای این زخم عمیق و این دویدن های پیا پی پیدا نمیشود مگر چقدر شراب عشق از احساس تو نوشیده بودم که این همه مست و مرتد و یاغی تو شده ام وتوان مبارزه از این فراق نیست مگر چقدر از شمع وجودم برای شعله ی موزون درونت قطره قطره در دریای قلبت فرو ریخته شد که من نتوانستم فراموش کنم بیت به بیت را در دلتنگی شعر نوشتم ابیات ناموزون رقصید از ڪجا این عطر؟ در من لانه کرده است از ڪجا صدای تو میآید؟ کاش میشد بیائی و دست خاطره هایت را برداری در گوش هایم صدائی توام از توست اما تو نیستی؛ که چون عطر بلند میشود به خاموشے و گاهی؛ به بلندیِ خواب؛ که بیداری از آن توست. تو نیستی؛ اما عکس هایت، از روی قاب دیوار؛ شکستهست ؛ اما نواری روی ریل مغزم؛ حرکت میکند صدای تو را پاک کرده ام اما گوش هایم نافرمانی میکند وهر ثانیه تورا به رخ؛ گوش هایم، صیقل میدهد چقدر در جاده های من راه رفته ای؟ که من، بی پرواتر از گذشته ؛ با تبانی؛ با مغزم در رویای تو قدم میزنم اشکها را پشت لبخندی مخفی میکنم که خیلی درد میکند، و هیچکس نمیفهمد من را دردِ همین؛ نفهمیدن ها میکُشد؛ نه زخمها..! تمامِ سهمِ من از تو همین وداع سردی بود که در گلوی ام شکست سکوت ممتد من و شعرم که تنهاترین همسفرم شدہ است کاش میدانستی چقدر سخت طی میشود وقتی تمامِ آرزوهایم را در چمدانی میچینم که قرار است دیگر هیچوقت باز نشود من ماندهام و خیالی که با هر قدمِ؛ دور شدنم در فاصله سالهای بی تو تکه تکه میشود انگار که عشق فقط نامِ دیگرِ همین نداشتنها و نبودن ها و جان کندن های بیهوده است کاش بدانی که در این بیقراری محض من هنوز هم به آنجایی نگاہ میکنم که آخرین بار پشتِ ویترین نگاهت گم شدم تو رفتی و من هر شب وداع را با پیک بغض های متداوم دوبارہ زندگی میکنم وشبمرا بدون تو در روز تجربه #مهیسام_وارتوش #حضرت_شعروموسیقی
#خونه_مادربزرگ دلم برای یه خونه تنگ شده... یه خونهی قدیمی با دیوارای کاهگلی، پنجرههای چوبی، حیاطی که عصرها آفتاب میریخت وسطش و حوضی که همیشه یه گوشهی دلِ خونه بود. دلم برای خونهی مادربزرگ تنگ شده... برای اون روزایی که خوشبختی، همین بود که از مدرسه برگردیم و بدون اینکه نگران فردا باشیم، بدوییم سمت خونهی مادربزرگ. هنوزم انگار صدای باز شدن درِ قدیمی رو میشنوم، صدای مادربزرگ که از توی آشپزخونه صدامون میکرد: «بیا مادر... بیا غذا حاضره.» همین جملهی ساده چه شیرین بود. چقدر زود گذشت معنی اون روزا نمیفهمیدیم که یه روزی همین صدا، میشه یکی از قشنگترین حسرتهای زندگیمون. یادش بخیر... بوی نون تازه، چای توی استکانهای کمر باریک، پتوهای چهارخونه، کرسیِ وسط اتاق توی شبای سرد، و قصههایی که بارها شنیده بودیم ولی بازم دلمون میخواست مادربزرگ تعریفشون کنه. اون خونه فقط یه خونه نبود... پناه بود، آرامش بود، امنترین جای دنیا بود نه گوشی موبایل بود و نه دغدغهای داشتیم حالا از اون روزا خیلی وقته که گذشته فقط چندتا عکس ازش مونده و یه عالمه خاطره که هر وقت یادشون میافتم، و دلم میگیره. که ای کاش میشد زمان یه لحظه برگرده عقب... فقط یه بار دیگه درِ اون خونه رو باز کنم، بوی قدیمی حیاط رو نفس بکشم، صدای مادربزرگ رو بشنوم و آروم بگم: «مادربزرگ... دلم برای خونهمون، برای خودت، برای اون روزای ساده و قشنگ، خیلی تنگ شده #مهــدی_محمـــودی #حضرت_شعروموسیقی
کاش چشمان تو انقدر طرفدار نداشت با تو که عشق منی هیچکسی کار نداشت هرکه بیدغدغه میرفت پی عشق خودش کاش که ناز تو انقدر خریدار نداشت کاشکی از من و عشق تو اگر پرسیدند حرف تو یک ذره هم قدرت انکار نداشت سهم من بودی و این زندگی معمولی اسم تو اینهمه زیبایی و آثار نداشت کاش چوپان شده بودی که تورا میدیدم توی صحرای هنرت گرمی بازار نداشت کاش با نیلبکت قلب مرا میبردی داستان من و تو فرصت تکرار نداشت مردم دوره ما عشق ز هم میدزدند شهرمان کاش که انقدر گنهکار نداشت جای دزدی برو و نیمه خود را دریاب به هوای تو کسی کاغذ و خودکار نداشت خسته از رابطههایی که مَجازیست همه قرن ما کاش به این زندگی اصرار نداشت کاش یک قرن دگر آمده بودم دنیا دل من حسرت انسان وفادار نداشت کاش جز من همه را ساده ز خود میراندی از تو و روز و شبت هیچکس آمار نداشت کاشکی عکس تو در صفحهی بیگانه نبود دردها، روی سرم اینهمه آوار نداشت هرکه سرگرم خودش بود اگر در دنیا عصر ما اینهمه انسان که نه بیکار نداشت #مریم_حیدرزاده #حضرت_شعروموسیقی
تو همان طلوع مهری که برای من جهانی توحلول عشق و مستی و تمام زندگانی من و گرمی نگاهت و دو چشم همچو آهو من و باغ ماه رویت که همی دهد جوانی من و شب سیاه غمها من و ناز چشم و ابرو من و عرصهی خیالم به سرای دل همانی تو همان نگار زیبا که به درد من دوایی و به عشق آشنایی شده عاشقم بمانی تو همان خدای مهری نگهی به من نمودی شدی آیهی نوازش تو فرشتهی کیانی به زمین نشسته آهم خبر از دلم نداری همه شب در این امیدم به هوای من بمانی ببر این خیال خوش را به صدای دلنشینت تو همان خیال خوبی که به ما وفا رسانی به امید دل سپردم به هوای آشنایی بدهی جواب دل را تو که آشنای جانی منم آن غریب تنها که نگشتم از تو غافل تو همان بهشت زیباکه برای من جهانی تو ستاره شبانه تو طلوع صبح صادق من و عشق بینهایت تو و عشوهی نهانی تو که یار دلنوازی تو که بهترین نگاری چه شود اگر توانی دل مبتلا رهانی #بیژن_عظیمی #حضرت_شعروموسیقی
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبهای هر جا روم قصد مقامت می کنم هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پرزنان آهنگ بامت می کنم گر غایبی هر دم چرا آسیب بر دل می زنم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روزنیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم ای آفتاب از دور تو بر ما فرستی نور تو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم در گوش تو در هوش تو و اندر دل پرجوش تو اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم ای دل نه اندر ماجرا می گفت آن دلبر تو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم گه راست مانند الف گه کژ چو حرف مختلف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم گر سالها ره می روی چون مهرهای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم #مولانا #حضرت_شعروموسیقی
🌹 از مـن و قـلبم بـیا بـیزار بـاش..امّا بمان.. در کـنـارم، از سـرِ اجـبار بـاش..امّا بمان.. وقتِ دلـتنگی پناهِ شانههایت میشوم.. روبهرویم سایهی دیـوار باش..امّا بمان.. در مــیانِ چــشمهـای انـتظـارم،، عـلتِ.. اشـکـبارانهای پرتـکرار بـاش..امّا بمان.. مثل گل میچینمو،میبویمو،میبـوسمت.. روی دستم لمسِ زخمِ خار باش..امّا بمان.. بیتوناکوکاست نبضِجانِ بیجانم بـیا.. نـغمهی غـمگینِ سازِ تــار باش..امّا بمان.. شـهر ویـران از بـلای روزگـارانم، تو هم.. بـر سـرِ ویـرانیام،، آوار بـاش..امّا بمان.. گرچه کاری از دل و دستت نمیآید ولی.. شـاهدِ حالِ خـراب و زار باش..امّا بمان.. اتـفاقی رُخ بده،، مثل تـولد یا که مــرگ.. سهمم از دنیا همین یکبار باش..امّا بمان.. #نگار_حسینی #خانه_شعر
شعر "هر چه کردی به دلم ، ... باز تو را بخشیدم با زبان زخم زدی، ... دشنه زدی... خندیدم معنی تک تک رفتار تو را ... میفهمم ساده لوحی ست ... بگویم که نمی فهمیدم غرق تردید شدم ، ... باز تحمل کردم... تا زمانی که ... به چشمان خودم هم دیدم دیدم از خشم خداوند ... نمی ترسیدی تو نترسیدی و من سخت از آن ترسیدم بسته بودم، لب ازآن درد و ازآن بی مهری تو جفا کردی و من هیچ ... نمی پرسیدم بی سبب نیست، ... فراموش شدی در یادم که تو مهتاب شبانگاهی و... من خورشیدم عاقبت سرد شدم ، خسته شدم ، یخ کردم مثل خورشید ... غروبی که نمی تابیدم شکل یک سیب ، که گندیده و کرم افتاده کرم کردم ! ... و از اعماق درون گندیدم اشک های دل من ، از تو و عشق تو نبود بلکه از سادگی قلب خودم رنجیدم ... برو ای یار برو"از تو گذشتم" خوش باش برو ای یار ! که من مهر تو را بخشیدم..... #محسن_نظری #حضرت_شعروموسیقی
از مرز خوابم میگذشتم سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ در پس درهای شیشهای رویاها در مرداب بی ته آیینهها هر جا که من گوشهای از خودم را مرده بودم یک نیلوفر روییده بود گویی او لحظه لحظه در تهی من میریخت و من در صدای شکفتن او لحظه لحظه خودم را میمُردم بام ایوان فرو میریزد و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستونها میپیچد کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟ نیلوفر رویید ساقهاش از ته خواب شفافم سر کشید من به رویا بودم سیلاب بیداری رسید چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم: نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود در رگهایش ، من بودم که میدویدم هستیاش در من ریشه داشت همه من بود کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟! #سهراب_سپهری #حضرت_شعروموسیقی
راستی دیشب دوباره مست و تنها بی قرار سر درآوردم از آن کوچه از آن بن بستِ تار گفته بودم رد نخواهم شد از آن دیوار و بام باز کردم چشم خود را دیدم افتادم به دام خواستم برگردم اما دل دوباره گریه کرد التماسش را به قنداق قسم ها آیه کرد دست دل را بی صدا آویختم در دست خود توبه را درجا شکستم رنگ و رویش باز شد باز کردم از دو پایم بندهای کفش دل باز رفتم در عمیق عاطفه با نقش دل باز دیدم خاطراتی زنده را در پیش رو پروریدم عشق را در زیر چتر آرزو رنگ کردم نرده های ساده ی ایوانمان آب دادم خاک خشک سینهٔ گلدانمان شعر می خواندم برایت گوش میدادی مگر! نیست اصلا از تو اینجا قدر یک سایه اثر پاک کردم از رخ آیینه با اشکم غبار شانه کردم موی دل را بردمش تا پای دار باز هم جای تو خالی و من آشوبم عزیز کنج این ویرانگی ها بی تو مغلوبم عزیز سایه ات از من نهان و پا به پایم می دَود هر کجا پا می گذارم قبل از من میرسد دست هایم را نمی گیرد هوای خاطره می دهد دائم به قلبم ، انتظارت دلهره راستش اصلا نمی دانم ، کجا گم گشته ام شاید از ذهنت پس از این تا قیامت رفته ام وصله کن آلامِ این قلبِ ضعیف و پاره را جمع کن از خاطراتت این منِ آواره را پای ماندن نیست اینجا بی تو سنگین است شب می رود تا ریشه های استخوان و سینه تب حسرتت دارم شبی را تا سحر خلوت کنیم از شروع آشنایی های خود غیبت کنیم گل بگویی ، گل ببویم ، بشنویم از گل سخن شعرهای نو بخوانی ، سبک معیار و کهن روزهای اول دیدارمان را یاد هست؟ لحظه های دور از آزارمان را یاد هست؟ من هنوزم دارم آن چت های شیرین آن صدا هر چه بود از ابتدا ، اما ندارد انتها می شود آیا دوباره بازگردیم آن زمان! بشنویم آواز زیبای الهه از بنان ! خسته ام آنقدر که باید ببینم روی تو جان بگیرم از هوای آشنای بوی تو از صمیم قلب آرامم کن آرامش بگیر باز هم مرغ دلم را کن به چنگ خود اسیر نیمه شب گاهی بیا تا فرصتی از عمر هست تا بیندازیم کوه غصه ها را روی دست شیشهٔ دل را بشوییم از فراق و انتظار "پونه"ها را سایبان باشیم تا فصل بهار #افسانه_احمدی_پونه #حضرت_شعروموسیقی
به نام دلبر♥️ هرجا اسم دلبر میاد فقط چشمامو میبندم و تو میای تو ذهنم .. میدونی چرا : هرجا خسته بودم شونه بودی برام هرجا تنها بودم همراه بودی برام هرجا ترسیدم سایه اَمن بودی برام همه ی ناراحتی هامو رو خریدی به جونت خلاصه بگمـــ نزاشتی آب تو دلم تکون بخوره تو این دنیای پر از وسوسه بی توقع عشق و محبت و قلبتُ بهم هدیه دادی واز جسم و روحم مراقبت کردی؛ تو یه هدیه هستی که هیچ مغازه ای از تو نداره حتی خود خداهم لنگه تورو دیگه نداره؛ تو جواب همه شکر خداهای پدرمی داشتن تو بهم یاد داد : تو اوج تاریکی ها داشتن یه نور معجزه اس؛ بهم یاد داد : اگه تو نباشی زندگی فقط جون کندن و وقت تلف کرده مهم نیست چند سالمه و کجام وچطور زندگی کردم ؛ از وقتی تو اومدی تازه متولد شدم؛ تازه فهمیدم زندگی مزه شیرین سیب قرمز میده ؛ تو روح منو جلا دادی و به جونـــم قدرت دادی ... وقتی دستاتو میگیرم قدرتمندترین دختر جهانم وقتی میخندی خوشبخت ترینم آدم زمینم وقتی حرف میزنی ساکت ترین مخلوق خدام وقتی در آغوش توامـــــ بی نیاز ترینم مگه بهشت کجاست؟ چه رنگیه ؟ مگه زندگی با تو خودِ بهشت نیست....! مهم نیست قبل تو جهنم بود زندگیم الان که هستی خُنکی باد بهشت روی صورتمه... شبام دیگه بوی تنهایی و دلتنگی نمیده ؛ عطر داره؛ عطر تو رو داره و من مست تو.. بمون کنارم من مغرورم با داشتنت نه برای روز و شب و ماه و سال نه... برای یه عمــــر ؛من میخوام بقیه ی زندگیم کنار تو باشه شریک بشیم تو خنده و گریه ؛ تو بیماری و سلامتی ؛ تو قهر و آشتی .. .. دلــــبرم تو چهار چوب خونه ی قلب من سلطان تویی..تو صاحب این تَنی ... تو مالک روح منی میخوام همه ی قربون صدقه ها ی دنیارو جمع کنم و برات هرشب تا صبح لالایی بگم میخوام همه ی من پر بشه از تو.... تورا خوشست که بدوزی لب و دهان مرا .... وگرنه هزار سال دگر ... از تو خواهم گفت #سپیده_زاهدی #حضرت_شعروموسیقی
بس که پشت هم مصیبت دیده ایم از سرنوشت؛ لحظه ها را دور خود چرخیده ایم از سرنوشت سهم دلهای جوان شد گورِ سرد آرزو ! درد را با بُغض ها بلعیده ایم از سرنوشت در میان این همه ناباوری ها و بلا؛ لابلای گریه ها خندیده ایم از سرنوشت دل شکسته بی رمق افتاده ایم از پا دگر لایه لایه زخم را پیچیده ایم از سرنوشت مثل یک دیوانه ای زنجیری و بی دست و پا؛ پا به پای زندگی رقصیده ایم از سرنوشت آنچنان ناغافل از ره می رسد پای اجل؛ جان خود را بارها بخشیده ایم از سرنوشت ای فلک نامردی ات از حد فزون شد مهلتی! هر پسین و واپسین جنگیده ایم از سرنوشت خاک کردیم و شدیم ردّ از کنار خاکشان روی دامان خدا چسبیده ایم از سرنوشت کاش می شد نسخه ای دیگر نویسد زندگی با چنبن احوال بد ترسیده ایم از سرنوشت بارها مُردیم امّا زندگی زد دورمان مثل سنگی از میان پاشیده ایم از سرنوشت پشت هم اخبارهای کوچ یاران می رسد عطر تلخ مرگ را بوییده ایم از سرنوشت دسته های گل نشد آرامشی بر روحمان "پونه"ای بر خاک خود روییده ایم از سرنوشت #افسانه_احمدی_پونه ─┅─═ঊঈ🍃🌸🍃ঊঈ═─┅─ @ahmadipone
باز هم دارم می روم با کلی خاطره با کلی آرزو که در سینه ام ماند و بوی نا گرفت کاش وقت بازگشت،همه چیز درست شده باشد. کاش دردی نباشد که روی سینه ام سنگینی کند کاش بغضی در گلو خفه نشود کاش همه چیز رو به راه شود و چشمان همیشه نگران مادر،برای یک بار هم که شده،از ته دل بخندد. کاش تمام رویاهای شیرین گذشته،تکرار شود و دوباره من باشم و لبخند های از ته دل. هر آنچه در توانم بود،هر چه در قلبم بود را اینجا انجام دادم. تمام تلاشم را برای حال خوب عزیزانم کردم. لبخند های از ته دل برایشان به ارمغان آوردم. و روزها شب ها سر آسایش کنارشان به زمین نهادم. و در آخر،کنار پدر نشستم قدری خنداندمش خواهر کنارم بود او هم خندید اشک و لبخند با هم قاطی شد بابا صدایم را شنید فهمید چه میخواهم می داند که همه را بعد از خدا،به خودش سپردم. بابا همیشه هوای بچه هایش را دارد. از خدا برای مادرم سلامتی و توانن ایستادن خواستم. مادری که فرشته ترین فرشته ی آسمان زندگی من است. کاش دستم می رسید و می توانستم لبخند را بصورت دائمی در چهره هایشان ماندگار کنم. در ذهنم،همه بودند همه ی آنهایی که انتظار دیدارشان را می کشیدم و میسر نشد.ن همه ی آنهایی که تکه ای از وجودشان تا ابد در سینه ام خواهد ماند. خلاصه کنم وقت رفتن است دیر یا زود همه امان می رویم هر کس سمت سرنوشت خود خوشا بحال کسی که دنیا را جدی نگرفت و فهمید که تنها چیزی که تا ابد به یادگار خواهد ماند،عشق است و محبت. راه رفتنی را باید رفت.... شاید روزی بازگشتم خدا را چه دیدی.... دوستتان دارم تا ابد که صدای قلبم را می شنوم.... در پناه خدا باشید عزیزان دلم... کمترین... #سهراب #حضرت_شعروموسیقی
دو سال و هفت ماه، ديوانهوار، يک نفر را دوست داشتم! آنقدر دوست داشتم که جرأت نمیکردم بگويم. آنقدر نگفتم، که در يک بعد از ظهر پاييزی، از آن بعدازظهرهای جمعه، که انگار آسمان، فرهاد گوش داده است، خواهرم بعد از کلی مِنومِن کردن گفت: «فلانی نامزد کرد!» کمی خيره ماندم و چيزی نگفتم. انگار اين خفه ماندن بخشی از تقديرم بود. شايد هم بزرگ شده بودم و بايد با هر چيزی منطقی برخورد میکردم. خب اگر من را میخواست حتماً میماند و دلش برای ديگری نمیرفت! خلاصه، منطقی برخورد کردم و تنها تعدادی تارِ موی سفيد در اين چند ساعت برايم باقی ماند! غروب بود که قليانی چاق کردم و به همراه آهنگی از فريدون فروغی کنار حوض نشستم. اهالی خانه فهميده بودند چه بلایی سرم آمده! امّا، هيچکدام به رويم نمیآوردند! تا اينکه پدربزرگ آمد و کنارم نشست، چند کام از قليان گرفت، حالا بايد نصيحتم میکرد اما اين بار لحنش میلرزيد! چشم دوخت به زغال قليان و بیمقدمه گفت: «سرباز سنندج بودم و دير به دير مرخصی میدادن تا اينکه يه روز، مادرم با هزار بدبختی واسه ديدنم اومد پادگان. فرمانده وقتی حال مادرم رو ديد دو هفته مرخصی داد! خلاصه با کلی خوشحالی اومديم سر جاده و سوار مينیبوس شديم. دو تا صندلی جلوتر از من، يه دخترِ کُرد نشسته بود که چشمای سياه و کشيدهاش، قلبم رو چلوند. نگاهم که میکرد وا میرفتم نامرد انگار آرامش رو به چهرهش آرايش کرده بودن و موهاش رو هزارتا زنِ زيبا با ظرافت بافته بودن. هر بادی که میوزيد و شالش تکون میخورد دست و تن و دلم میلرزيد اصلاً يه حالی بودم. يک ساعتی از مسير گذشته بود، که با خودم عهد کردم وقتی رسيديم به مادرم بگم حتماً با مادرش حرف بزنه. داشتم نقشه میکشيدم که چی بگم و چه کنم، که مينیبوس کنار جاده ايستاد و اون دخترِ کُرد با مادرش پياده شد و رفت. همهچيز تو چند لحظه اتفاق افتاد و من فقط ماتم برده بود. نمیدونستم بايد چه غلطی بکنم، تا از شوک در بيام کلی دور شده بوديم، خلاصه رفت و ما هم اومديم اما چه اومدنی؟ کل حسم توی مينیبوس جا مونده بود! مثلاً دو هفته مرخصی بودم، همه فکر ميکردن خدمت آدمم کرده و سربه زير و آروم شدم، بعضيام ميگفتن معتاد شده اما هيچ کس نفهميد جونم رو واسه هميشه توی نگاه يک دختر کُرد جا گذاشتم.» پدر بزرگ گفت و رفت و حالا مفهوم لباس و شال کُردیِ مادر بزرگ، نام کُردیِ عمه و هزار رد پای ديگر برايم روشن شده بود. پدر بزرگ گفت و رفت! و من تا صبح، به نامت، به رنگ شال گردَنت، به لباسهایی که میپوشيدی فکر میکردم! که قرار است يک عمر، برايم باقی بماند! #على_سلطانی #حضرت_شعروموسیقی
🌹 یه وقتایی دردات اینقدر زیاد میشن که ، از شدت بغض و فشار حالت دگرگون میشه ... از پنجره به بیرون نگاه میکنی که حالت خوب بشه،اما آسمون هم داره به حالت گریه میکنه.. دستاتو میبری زیر بارون که قطره های بارون بریزن رو دستات ،که شاید داغ این درد و آروم کنن ... شاید خنک بشه این قلب اتیش گرفته... اما حتی اونم دیگه ،آرومت نمیکنه ... میشینی کنج اتاقت و پاهاتو جمع میکنی و به آغوش میکشی ... چه مظلومانه خودتو به آغوش گرفتی ... کسی نبود با آغوشش ،تسکین دردات شه ؟؟؟ کسی نبود با بودنش، مرحم دردات بشه ؟؟ با خودت میگی بلند شو از جات ،دوباره سرپا شو... اما انگار یه چیزی تورو چسبونده به زمین و نمیذاره سرپا شی ... پرم از حسرت و خواهش ،واسه یک لحظه حال خوب و نوازش... شب کهمیشه انگار، تو آسمون قلبم یه ستاره داره میمیره... دیگه هیچ ستاره ایی تو قلبم چشمک نمیزنه ... دیگه حتی هیچ ستاره ایی، حالش خوب نیست... توقامت سیاه شب وقتی یه ستاره میمیره ،انگار میخواد بگه، خیلی دیره ،واسه رسیدن به تو، خیلی دیره ... غم، تو چشمام خونه کرده ... درد ،دلمو ویرونه کرده... دوتا چشمام هوس بارون شبونه کرده ... دیگه وقتشه از جام بلند شم و رو تختم بخوابم ... چشمام و ببندم و به توفکر کنم ... فکرت از خودت خیلی مهربونتره ،اخه هیچ شبی تنهام نمیزاره... هیچ شبی ولم نمیکنه... تنهام نمیزاره... چشام بستست و صدای بارونِ بیرون برام شد لالایی... چه مظلومانه منتظر یکم دلخوشیم... یه جوری وانمود میکنم آرومم انگار قراره معجزه شه... چقدر پریشونم... امشب بدون تو و بودنت سر کنم ،تا صبح نمیمونم دیگه.... امشب بدون تو ،بغض بارون خفم کرده ... به تخت همین اتاقم پناه بردم ... در قلبم صدایت میزدم دریغ از آن که در قلبم عشق تو مرده بود... لحظه ای و پس از آن،هیج پشت این پنجره شب دارد می لرزد و زمین دارد باز می ماند از چرخش پشت این پنجره، یک نامعلوم نگران من و توست.... بسه ... به خودت بیا ،تو هنوز نمردی.... تو هنوز ،درسته سخته، ولی داری نفس میکشی ... پاشو اون آدم قوی و راهش بنداز ... بخواه از خودت حال خوب و بدو ... بخواه ستاره درشتای آسمون شب و ... بلاخره پرنده آرزو هات ،پر میکشه... پرندگان همه خیساند و گفتگویی از پریدن نیست در سرزمین ما، پرندگان همه خیساند در سرزمینی که عشق کاغذی است انتظار معجزه را بعید میدانم! #مصی #خانه_شعر
عصرشیدایی گذشت و جان ِ بی ما سرد سرد در هجوم خاطرات و مانده رسوا فرد ِفرد شد پریشان زلف عشق و مرغ دل بی آشیان بی ترحم در شرار و در سویدا طرد طرد دیده ی دل شد خمار و یاد او هردم سوار بی وفایی زهر دهر و هرکه شیدا مرد مرد او به دنبال شرار وقلب شیدا بی قرار دل گلستان ِ عذاب و جان لیلا بَرد بَرد گشته مستولی شگفتی بردل بیچاره ام عاشقی با حال زار و باز پیدا درد درد بال اقبال است وعشق دنیوی انجام کار درقماری برسرتخت و هویدا نرد نرد گیسوان یار ما و پیچه ی دلداده گی روی سرخابی ما و نرگس آسا زرد زرد در گذار عمر وهستی،یک به یک پیمانه ها گرد پیری آشکار و دیده آرا گرد گرد #مهراد_توکلی #حضرت_شعروموسیقی
هر که دلارام دید از دلش آرام رفت چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت یاد تو میرفت و ما عاشق و بیدل بُدیم پرده برانداختی، کار به اتمام رفت ماه نتابد به روز، چیست که در خانه تافت؟ سرو نروید به بام، کیست که بر بام رفت؟ مشعلهای برفروخت پرتو خورشید عشق خرمن خاصان بسوخت خانگه عام رفت عارف مجموع را در پس دیوار صبر طاقت صبرش نبود ننگ شد و نام رفت گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی حاصل عمر آن دمست باقیِ ایام رفت هر که هوایی نپخت یا به فراقی نسوخت آخر عمر از جهان چون برود خام رفت ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت همت سعدی به عشق میل نکردی ولی مِی چو فرو شُد به کام، عقل به ناکام رفت #سعدی #حضرت_شعروموسیقی
میتوان بوسه بر آن گونه ی زیبا زد و بعد.. لب ایوان لبش دست به لب ها زد و بعد.... نرم و آهسته لب و طعم دهان را فهمید دست بر نرمی آن جام معلا زد و بعد ... شهد شیرین دهان در طمع کام چشید بوسه از کام و کلامش لب دریا زد و بعد .. رفت تا اوج خیال از سخن شیوایش میتوان در بغلش شهر به اغما زد و بعد .. سینه بر سینه زد و بعد نفس در نفسش مثل مرغ سحری چهچه شیدا زد و بعد ... دست بر سینه و بر نرمی دشت و چمنش باز هم دست به آن باغ مصفا زد و بعد.. عطر این باغ زده طعنه به گل های بهار میتوان مست شد و دست به حاشا زد و بعد ... توی مستی غزل یاد شبی افتاد و غزل بی دغل انگار به غم ها زد و بعد ... رفت در خلسه ی عرفان و سپس آه کشید یک شبِ سیر دم از خاطره ی ما زد و بعد...! #عرفان_اسماعیلی #حضرت_شعروموسیقی
دل از من بردی ای دلبر به فن آهسته آهسته تُهی کردی مرا از خویشتن، آهسته آهسته کِشی جان را به نزدِ خود، ز تابی کافکنی در دل بِسانِ آنکه میتابد رسن آهسته آهسته "تو" را مقصود آن باشد که قربانِ رهت گردم ربائی دل که گیری جان ز من آهسته آهسته چو عشقت در دلم جا کرد و شهرِ دل گرفت از من مرا آزاد کرد از بودِ من آهسته آهسته به عشقت دل نهادم زین جهان آسوده گردیدم گسستم رشته یِ جان را ز تن ، آهسته آهسته ز بس بستم خیالِ "تو"، "تو" گشتم پای تا سر من "تو" آمد خُرده خُرده رفت من آهسته آهسته سپردم جان و دل نزدِ "تو" و خود از میان رفتم کشیدم پای از کویِ "تو" من آهسته آهسته جهان پُر شد ز حرفِ فیض و رندیهایِ پنهانش شدم افسانه یِ هر انجمن آهسته آهسته #فیض_کاشانی #حضرت_شعروموسیقی
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان دارد بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود ندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینم کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاق به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شَحنهٔ مجلس که می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد #حافظ #حضرت_شعروموسیقی
من نه آن رندم که ترک شاهد و ساغر کنم محتسب داند که من این کارها کمتر کنم من که عیب توبه کاران کرده باشم بارها توبه از می وقت گل دیوانه باشم گر کنم عشق دردانهست و من غواص و دریا میکده سر فروبردم در آن جا تا کجا سر برکنم لاله ساغرگیر و نرگس مست و بر ما نام فسق داوری دارم بسی یا رب که را داور کنم بازکش یک دم عنان ای ترک شهرآشوب من تا ز اشک و چهره راهت پرزر و گوهر کنم من که از یاقوت و لعل اشک دارم گنجها کی نظر در فیض خورشید بلنداختر کنم چون صبا مجموعه گل را به آب لطف شست کجدلم خوان گر نظر بر صفحه دفتر کنم عهد و پیمان فلک را نیست چندان اعتبار عهد با پیمانه بندم شرط با ساغر کنم من که دارم در گدایی گنج سلطانی به دست کی طمع در گردش گردون دون پرور کنم گر چه گردآلود فقرم شرم باد از همتم گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم عاشقان را گر در آتش میپسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه کوثر کنم دوش لعلش عشوهای میداد حافظ را ولی من نه آنم کز وی این افسانهها باور کنم #حافظ #حضرت_شعروموسیقی