tgindex
شعر ساقی (زهرا وهاب)

شعر ساقی (زهرا وهاب)

Статистика
@sheresaghi52персидский

دلنوشته های موزون ساقی ارتباط با مدیر: @Saghi_zhw

Последний пост
11 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
252
+1 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
221
21 постов
Вовлечённость
87,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
208
1/48двое суток
238
1/72трое суток
257

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • قشنگ‌ بود دلم نیومد شما زمزمه نکنید.. خوابتون آرام

  • در هجومِ مرگ، عمرِ جاودان، می خوانمت تک سوارِ مرکبِ رهوارِ جان میخوانمت کشتزار سینه کاویدم؛ نهان بودی در آن از همان جا حاصلِ عمر گـران، می خوانمت آفتابی. سخت سوزاننده؛ ماندم از چه رو گاهی از روی تجاهل، سایبان میخوانمت بسکه می گردد جهانی بر مدارِ چشمهات چلچراغ روشن هفت آسمان میخوانمت از نگاه اشکبارِ سفره ی درویشی ام شوقِ استشمام عطرِ خوب نان میخوانمت در مضیقِ روزگارم سر رسیدی؛ سالهاست نعمتی سرشار، اما بی گمان میخوانمت دست می گیری دلم را وقت افتادن؛ که من گاه پیش خود عصای خیزران میخوانمت مانده نقشت بر بلور اشکهایم؛ لاجَرَم انعکاس هاله ی رنگین کمان میخوانمت ای که پیشت کارِ دل گیرست و میداری مرا در کمالِ عشق، ظرف امتحان میخوانمت #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • آه...ای انسان! برایت از چه بگویم که درگیر با حیرتی و‌ گلاویز با توهم. دیری نگذشته است از فرود بهمنی سنگین بر سقف آبادی آبا و اجدادی مان‌. و اینجا هنوز عصر، عصرِ بخبندان است. قدم که روی زمین می گذاری انگار؛ اژدهای هزار چهره ی وحشت با تهدید خالی کردنِ زیر پایت از زمین، سایه به سایه تو را تعقیب می‌کند. دیوار امنی نیست که سنگینی دردهای ما را تکیه گاه باشد و نه رخت آویزی امانتدار، که رخت هزار وصله ی جان را از تن بکنیم و بر گردنش بیاویزیم. زخمهای ناسوری داریم روی پوستِ ترک خورده ی رویاهایمان. و چسبهای زخم، در بلبشوی، قحطی درمان، همه تقلبی از آب در آمده اند. آه ای انسان! چه ساده انگارانه به شوق شفا، عریانی زخمهایت را زیر تن پوشی نچسب، پنهان می کنی؛ حال آنکه لحظه ای بعد، این مرهم کذایی به همراه هزار لایه پوستِ تاول زده، از روی جراحت آماس کرده‌ات؛ ور می آید. آه ای انسان ... ای وارث رنجهای بی شمار! به خود بگو چه بر سر حس بویایی ات آمده که نمی پرسی چرا هیچ چیز عطر و بوی گذشته را در خود ندارد؟! یا چرا رایحه ی سُکرآورِ پونه های وحشی از سرِشان پریده؛ و شمیم نوازشگری از سمت گلخانه ها، به مشام نمی رسد. چرا نمی پرسی این بوی مشمئز کننده خون چیست که شامه خیابان‌ها را گریه وار کرده است ؟! چرا گردن های آویخته از دار تو را به شکافتن کالبد حادثه، برای کشف حقیقت، ترغیب نمی کند؟! چرا نجاست هر دروغی را لقمه ی گلوگیر گوشهایت می کنی‌ تا از شنیدن آنچه باورت را به چالشی سوال برانگیز می کشاند؛ دورتر شوی؟! چرا بر پلاس مندرس حق به یغما رفته ات، می آرامی و هیچ نمی پرسی قالی دست باف قبیله‌ام را به کدام بیگانه فروختید و شرافت آیینه گون خود را چه شد که چوب حراج زدید؟! نه انگار راستی راستی معادلات حقیقی جهان به هم خورده. به گمانم شبی یا روزی بی خبر، از قله امنیت نیم بند دیروز، به دامنِ اضطرابی ادامه دار در قرنها بعد، پرتاب شده ایم. به گمانم چند قرن پیش در جشن گلریزانِ رحمت ِخداوند، بی آنکه خیالِ شکرگزاری از کوچه پس کوچه ی حواسمان بگذرد؛ شربتی نوشیدیم و به خوابی عمیق فرو رفتیم. آنگاه صفیر گلوله های خشمی، که از تفنگ افکارمان شلیک می شد؛ ما را از خواب غفلت بیدار کرد. حالا که به خود آمده ایم؛ می بینیم که عنکبوتِ تدینی خرافه؛آلود، دور تا دور غارِ اعتقاد و ایمان ما را به جای تار، طناب دار تنیده است. پشت سرمان دره های فراموشی ست و روبرویمان باتلاق باورهای پوسیده. ای عشق بگو کدام برهوت را بر بیراهه های متوهم، ترجیح دهیم تا بلکه ما را به مقصدی که تویی برساند؟! باور کن معماری روزگار ما دگرگون شده ست؛ چرا که همه ی کوچه های شهر، به بن بست دل سپرده اند و همه ی پرده ها، و همه ی دیوارها، خیال پنجره ای گشوده رو به آزادی را در خویش خمیازه می کشند. #زهرا_وهاب_ساقی 🌺🌿

  • به سینه می زنم از درد و می کنم مو را که گِل گرفته ضلالت دهانِ حق گو را نماند خون به رگِ چاک چاک شهر بگو چگونه سیر نماییم خیلِ زالو را چه آهو آمده از چشمهای بیشه مگر که می برند به مسلخ نگاه آهو را کجاست جامه ی ایمان که پیش خنجر شک چنان زره به تنِ حیرتم کشم او را رواست کز غم دوران بیفکنم هر صبح به دورِ گردنِ شعرم، طنابِ گیسو را دلا به شکوه‌ نپرداز از قضا که‌ در آن تو موی دیده ای و عقل پیچش مو را برای کشتن گل ها اشاره ای کافی ست بگو به باغ نیارند زور بازو را به باغ ما نرسد رنگی از بهار مگر وجین کنیم علفهای هرزِ خود رو را #زهرا_وهاب_ساقی🍃🌺

  • 7 авг.136103

    ..زیر ِسقفِ آسمانِ نیلگون خواهم نشست با هوایت، زیرِ بارانِ جنون، خواهم نشست تا برآید کامم از تقدیر؛ با فرمانِ عشق چون گدایی بر درت بی چند و چون خواهم نشست با تمنای تو ای امنیتِ افسانه ای! مضطرب در دامنِ دنیای دون خواهم نشست پای درکِ طعمِ آزادی که رفت از یادِ شهر: بی هراس از فکرِ سر دادن، مصون خواهم نشست تا گذارِ عمر را با چشمِ حسرت بنگرم دی به دی در رهگذارِ جوی خون خواهم نشست کوه رنجم را اگر هم تیشه ی فرهاد نیست پای شرحِ صبر، مثلِ بیستون خواهم نشست گوشِ مسجد شد پر از فریادِ کفر آلودِ زهد بعد از این در کنجِ محرابِ درون خواهم نشست برکتی از حرکتم حاصل نشد؛ اما به جِد تا توان دارم به انکارِ سکون خواهم نشست #زهرا_وهاب_ساقی 🎤#فاطمه_ناصری #کلیپ: #فاطمه_ناصری به نام خداوند شعر و شعور تقدیم به شاعر ارجمند 🍃#زهرا_وهاب_ساقی 🍃 به پاس برتری ایشان در #همسرایی_گروه_صدای_دیدار

  • دل را به غمِ تو مبتلا خواهم ساخت وز ورطه ی عافیت رها خواهم ساخت تا رام شود به عشق؛ زندانش را با اذنِ تو در شطِ بلا خواهم ساخت #زهرا_وهاب_ساقی🍃🌺

  • بار غم را با طنابِ جان کشیدن درد داشت فهم حجم درد در هر کوی و برزن درد داشت درکِ این خفت که عمری با تعصب بوده ای پای بند اعتقاداتی مُلّوَن درد داشت باورِ این دردِ مرد افکن که با افسونِ شیخ دور افتادیم از وادیِّ اَیَمن؛ درد داشت ما کجا و صبر بر این دورِ وحشت زا کجا؟! موم بودن در کفِ قومی دل آهن درد داشت با دو چشمی خیره در ناباوری از پاسبان دیدنِ دزدی میان روز روشن درد داشت این که پیش چشم ایمانت بیفتد ناگهان آفت تحریف در آیاتِ متقن درد داشت جستجوی ردی از حق، در جبینی کو مدام گشته با داغ ریاکاری مزین درد داشت ما فروخوردیم بغضِ خویش را اما بدان چوب خوردن از تو ای تقدیرِ حد زن! درد داشت #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • 2 авг.113148из h_jannati

    . دانی چه نوحه بر زِبَرِ بام می‌کنند؟ مادر! پسر نزای که اعدام می‌کنند! مادر پسر نزای که مُشتی طناب باف، از بندِ ناف قصدِ سرانجام می‌کنند! تنها نه در هرات و سمنگان و بامیان، از چین و هند تا حلب و شام می‌کنند! روز از شبت تفاوتِ چندی نمی‌کند، خاکِ سیاه بر سرِ ایام می‌کنند! با چشمِ عقل گر نگری، ناسزا سزاست... از بسکه جامه بر تنِ دشنام می‌کنند! از پختگان نشانه ی خاکستری نماند، تا خود چه‌ها که با جگرِ خام می‌کنند! از ما بپرس تا که بگوییم درد چیست؛ مُشتی صغیر، مصلحتِ عام می‌کنند! گیرم عصا بیافکنم و اژدها شود، این مار خوردگان به نظر رام می‌کنند! دختر بیار و زنده به گورِ سیاه کُن... مادر! پسر نزای که اعدام می‌کنند! . @h_jannati

  • 1 авг.2981110

    تا مُهر نگون بختی، بر چهره ی فردایید آشفتگی ما را، کی رنگ تسلایید خر مهره ی غم سفته؛ بر تختِ رضا خفته؛ اندوه خلایق را، سرگرم تماشایید قصرید ولی ویران؛ روشن شده ما را هان ابله صفتی پنهان، در جامه‌ی دانایید هم مایه ی افسوسید؛هم‌ مظهر کابوسید؛ هم سارق ناموسید هم قاتل رویایید سرگرم مدارایید؛ با دشمن افسونگر سر تا به قدم معیوب؛ وزحسن مبرایید بر منبرِ دینداری، در عین ریاکاری ابلیسِ قسم خورده، اغواگر اغوایید از کشتنِ گلها نیست؛ در مذهبتان پروا نابودی ایمان را، دیریست مهیایید زودا که فرود افتید در کام زمین از تخت کآوازه به جهلی سخت، در گنبد مینایید #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • و بشر، معمارِ اندوه بود. وقتی که با خشت خشتِ جهل و تعصب، به بنای دیوارِ رنج همت گمارد‌؛ و به تعبیه ی پنجره ای رو به روشنایی، در خلالِ دیوار، نیندیشید. آنگاه که در نواختنِ موسیقی شیونِ خود؛ از وحشتِ افشای اسرارِ مگویش، دم به دم خود را به گوشه ی ابول چپ زد و با این همه، هرگز از گزندِ فتنه گری خویش در امان نماند. از همان روز که آدمی به فهمِ خوب و بد و چپ و راست، قادر گشت؛ مدام به طرحریزی مسلخی خوش منظر، به قصدِ سلاخی خود مشغول بود. شگفتا که قربانگاه خویش را، تفرج خانه ی آسودگی نام گذارد. بعد از آن همیشه، رنج‌ از شانه ی انسان آویخته بود و انسان از شانه ی رنج. بی هیچ احتمالِ تفکیکی. همچنانکه قفس را احتمالِ جدایی از میله ها نیست. بعدها لشکرِ فتنه بود که شعله فشان چون آتشی که‌‌ به جانِ خرمنی خشکیده افتاده باشد؛ بی خیالِ تجسمِ خاموشی در سر، شرار از پی شرار، به تسخیر وجودش برمی خاست حال آنکه او، رستن از دامِ شعله های خود افروخته را هرگز چاره نمی توانست کرد و همچنان که خود در دهانِ اژدهای ناکامی‌ تکه‌ تکه می‌شد؛ در تکاپویی واهی به سر دادن شعاری بی ریشه، برای گرفتنِ دیگران از چنگالِ خونریز رنج، دل خوش کرد و همزمان در ویرانه ی توهم خویش، مبتلا شده به هزار و یک درد بی درمان، در استیصالی تمام نشدنی، به سوختن و باختن خویش زل زده بود. قرنها از داستان فرود نخستین آدم بر سفره ی گسترده ی زمین گذشته است و او هر روز ناشیانه تر به تنیدن پیله‌ای از تارو پود آرزوهای دور و دراز خود، پیرامونِ جانِ خویش، مشغول است حال آنکه رویای پروانه شدن را به مثابه ی جامه ای مندرس بر تن کرده و فرمانِ پریدن را انتظار می برد.‌ راستی چه چیزی لذت پرواز را از ما گرفت؟! دور افتادن از آسمان، یا تنگنای پیله هایی که با ظرافتی جعلی دور خود تنیدیم؟! #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • جهان مرده ست؛ سَر دِه، صیحه ی آخر زمانی را مجو در جسمِ بی جان، بارِ دیگر سخت جانی را مجوی آسودگی را در پریشان حالی دوران که ما دیدیم وحشی خویی مشتی روانی را که‌ما دیدیم قومی را که در عین نگونساری وقحیانه به تن کردند رختِ قهرمانی را مگس های نجاست خوار، پیش چشم ما مردم طمع کردند کفتارانه، عنقا آشیانی را هزاران زخم جامانده ست ما را بر تنِ بی جان فرو خوردیم اگر هم بغض های ناگهانی را غریبی در میانِ خانه ی خویشیم و مسروریم که‌تاب آورده ایم اینسان؛ غمِ بی همزبانی را نپرس از ما چرا یک شب، زدیم از خانه ها بیرون چرا در صحنه آوردیم رقصِ جان فشانی را زمین نیزازِ نفرت بود؛یک شب از سرِغیرت دلِ ما در هوس افتاد گشتی آسمانی را #زهرا_وهاب_ساقی🍃🌺

  • رصد کردی شبی افعال ما را که سازی خون جگر آمال ما را سپردیمان به بهمن؛ ناز شستت کجا بردی کلاه و شال ما را؟! #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • یاد آورِ رنجِ خانه ای ویران است این گربه که غرق خون شده ست ایران است از گردنِ هر کوچه پس از دی اینجا یک بند طنابِ دار آویزان است #زهرا_وهاب_ساقی🍃🌺

  • پنجاه واندی سال است که می خواهم فرصتی برای زیستن بیابم.پنجاه و اندی سال است که می کوشم چندساعتی چرخه ی دویدن هایم را متوقف کنم و گزگز پاهایم را به خنکای آب جاری در جویباری بسپارم که از مظهر قناتی در گرمسیر کویرسر برآورده و در نخلستان آفتاب سوخته روزگارم، برای تقسیم طراوت بین ذرات خاک، به تقلا مشغول است. افزون تر از نیم قرن است که می خواهم، بی آنکه دلواپس دغدغه های یک لحظه ی بعد باشم؛ به دعوت بی حاشیه ای در " اکنون"، آرامش را جرعه جرعه در کام سلول‌های تنم سرازیر کنم. تنها خدا می داند که چند بار در مسیر فتح قله ی آرزوهایم، تصمیم گرفتم برگردم و از خیال تنفس در هوای شهر رویایی خویش، دست بردارم؛ آن وقت چشمهایم را در رختخوابِ مخملینِ خوابی عمیق بپوشانم؛ بی آنکه کابوسی به سراغم بیاید و یک هفته ی بعد درست در لحظه ی غروب آفتاب بیدار شوم و خیال کنم چیزی از صبح نگذشته و بعد از آن، طعم هیچ دغدغه ای را به خاطر نیاورم. تنها خدا می داند چقدر نقشه کشیده ام برای دگرگون ساختن دنیای درونم که تکرار مکررات، از ظرف حوصله اش سر رفته بود؛ برای روزهایی که احتمال می رفت هرگز در چار فصلِ تقویمِ تقدیرم رقم نخورده باشد. زمان زیادی نمی گذرد از روزی که احساس کردم به گونه ای شگفت آور، دلم می خواهد؛ نظم مضحکِ حاکم شده بر سرنوشتم را در هم بریزم و همه چیز را همان طور که خودم دوست دارم از نو بچینم. شلخته. تلنبار بر سر هم. در هم و بر هم و مجبور نباشم آن آشفتگی شیرین را از چشم دیگران پنهان سازم تا قضاوتم نکنند و به حواشی دوست داشتنی های من، پای قلم‌شده ی هیج پرسشِ شماتت باری باز نشود. پنجاه و اندی سال دلواپس گنجینه ی وسیع جهانی بودم؛ که تنها بخش ناچیزی از آن برای مدتی کوتاه نزد من به امانت سپرده شده بود. من گاهی در گذار از همین دوران سپری شده، خود را ساده انگارانه در دام لاینحل ترین معضلها گرفتار ساخته بودم. هنوز هم گاهی از وحشت افتادن در گرداب روزمرگی، به آغوش اضطراب پناه می‌برم و به ضرباهنگ تپش های قلب بی قرارم گوش فرامی‌ دهم. اینک که خسته از همه ی دویدن ها و نرسیدن ها؛ بر آنم تا از خرمنِ آتش خورده ی اندوخته هایم توشه برگیرم؛ و پشت پرچین دشتِ خیالی خاطره ها بساط پهن کنم و چای آسودگی بنوشم؛ می بینم‌ دل و دماغی نیست و بقچه ی حوصله ام را گرهی کور در هم پیچیده است. در اثنای ناخنک زدن به ولیمه ی ته گرفته ی یافته هایم، همچنان که عطر خیالی شیرین، فضای ذهنم را آکنده ساخته؛ حیاط خلوت خاطره هایم را آب و جارو می کنم و ناگاه یادم می آید که برای هیچ کسی به اندازه ی خودم دلتنگ نیستم. از هزار وعده ی فتحِ سرزمینِ آرامش که به خویش داده بودم؛ یکی هم برآورده نشده است. می نشینم و به لهجه ای نجوا گونه، واژه واژه تجربه های زیسته ام را در گوش باد، سُر می دهم و می سپارم آن ها را به دست همه برساند. آرزو می کنم، همه‌ی آدم ها به پاسداشت اتفاقِ مبارک " زیستن در حال"، در عین گرامیداشتِ یادهای دیروز، مشغول باشند و پیش از رد شدنِ تاریخِ مصرفِ هر لحظه، آن را چون شرابی حیات بخش سر بکشند و سرخوشی حاصل از کشفِ ارزشِ ثانیه های مصرف نشده، برای ساختن‌ مدینه‌ ی فاضله، پایدار ترین حالِ هر روزشان باشد. #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • بی عجز و لابه منتظرِ کیفرِ توام منت پذیرِ عشوه ی ویرانگر توام با سینه ای گشاده به پهنای شرمِ خویش چشم‌ انتظارِ یورشی از خنجرِ توام برقِ شرارِ شعله ورِ چشمهای تو افکنده در حریقم و کور و کر توام پای دلم به پویشِ راهت نشد سزا باید کسی گذر دهد از معبرِ توام عشقت مگر شرابِ مصفای خانگی ست؟! کاینگونه مستِ جرعه ای از ساغرِ توام من کشتی شکسته ی رنجم که سالهاست تسکین گرفته از قِبَلِ لنگرِ توام گاهی نمادِ شورش و گاهی مطیعِ امر با این تضاد، بنده ی فرمانبرِ توام بستم اگر چه بالِ دلم را به بندِ حرص دلبسته بر گشایشِ نام آورِ توام #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿

  • غمت کشید دلم را به آن مکان که تویی که نیست یارِ موافق، مرا؛ چنان که تویی منم کویر سترون که در هجومِ سراب دخیل بست به دریای بیکران که تویی همان کبوتر جلدی که با خیال قفس پناه برد به دروازه ی امان که تویی گذشت سایه ای از رهگذار خاطرها دوید سمتِ گذر دل؛ دوان دوان که تویی صدای پای غمی آمد از حوالی عشق نسیم با خودش آورد ارمغان که‌ تویی به شوق آنکه‌ ببوسم طنین یادِ تو را "به گام‌های کسان می برم گمان که تویی" بگو چگونه نجوید غریب، خانه خویش که شهر پر شد از آن شوقِ بی نشان که تویی نبین‌ که سفره ی من، خالی است از غمِ عشق که دل پر است؛ پر از بوی عطرِ نان‌ که تویی #زهرا_وهاب_ساقی🌺🌿 🔷"به گام‌های کسان می برم گمان که تویی" سیمین بهبهانی

  • نیستی ذلت؛ خطا خجلت؛ گنه؛ شرمندگی رفتم ای رحمت که چندین ارمغان آرم تو را #"یغما جندقی"

  • زیر ِسقفِ آسمانِ نیلگون خواهم نشست با هوایت، زیرِ بارانِ جنون، خواهم نشست تا برآید کامم از تقدیر؛ با فرمانِ عشق چون گدایی بر درت بی چند و چون خواهم نشست با تمنای تو ای امنیتِ افسانه ای! مضطرب در دامنِ دنیای دون خواهم نشست پای درکِ طعمِ آزادی که رفت از یادِ شهر: بی هراس از فکرِ سر دادن، مصون خواهم نشست تا گذارِ عمر را با چشمِ حسرت بنگرم دی به دی در رهگذارِ جوی خون خواهم نشست کوه رنجم را اگر هم تیشه ی فرهاد نیست پای شرحِ صبر، مثلِ بیستون خواهم نشست گوشِ مسجد شد پر از فریادِ کفر آلودِ زهد بعد از این در کنجِ محرابِ درون خواهم نشست برکتی از حرکتم حاصل نشد؛ اما به جِد تا توان دارم به انکارِ سکون خواهم نشست #زهرا_وهاب_ساقی🍃🌺

  • و چه کسی به ظرافتِ یک باستان شناس، هم صحبتِ خاطره های خاک خورده است. چشمهای چه کسی جز چشمهای یک باستان شناس، می تواند در ویرانه های یک معبد متروک، عبادتگاهی مملو از خداجویان را تجسم کند و به تماشای سجده ی سایه های کوچ کرده بنشیند؟ چه کسی به شیوه ی باستان شناس، می تواند از لابلای همهمه ی پراکنده در هوا، صدای شفافِ نیایشِ دردمندانِ به مرگ تن داده را، از بلوای بی دردان جدا سازد و عطرِ نجوای عاشقانِ خفته در خاک را بو بکشد و یا  هم نوا با نغمه ی خاموش آن ها، به موسیقی هجرت، گوش بسپارد. چه کسی شبیه باستان شناس با جوازِ سفر به گذشته های دور، تجربه های زیسته ی گذشتگان را، به وسواس زندگی می کند و از خوانِ خاک آلوده ی ایشان، به اشتیاق لقمه برمی‌گیرد و در پیاله ی لب پَر شده ی  آن ها، شربتِ آگاهی می‌نوشد. یا به هنگام تکاندنِ گرد و خاک از لباسش، دلنگرانِ چشمهایی است که‌ غبار غبار بر زمین می ریزند.‌ چه کسی همپای باستان شناس، در آینه‌ی  خاک و در نقاشی سه بعدی استخوان‌های پوسیده، می تواند سرنوشتِ محتومِ خود را تماشاگر باشد. دست‌های چه کسی جز دست‌ِ کاوشگرِ یک باستان شناس به هنگامِ لمس خاک‌ِ کهنه ی ویرانه ها، می تواند استخوانِ دستی عاری از گوشت و پوست را چنان باورمندانه لمس کند؛ که‌ گویی در ظرافتش، هنوز هم می توان رد پایی از حیاتِ به یغما رفته پیدا کرد. آنگاه روح به خواب رفته ی مالکِ آن استخوان ها  را با احترام و عشق در آغوش بفشارد لَختی از خواب ابدی بیدارش سازد و  ساعتها با تجسم خیالی حضورش، با او  گرم گفتگو شود. چه کسی به سادگی و لطافت یک باستان شناس می‌تواند از خیر گرانبهاترین دارایی‌های خود بگذرد بی آنکه پس از عبور از پلِ دلبستگی‌ها، در خود خلایی درد آور احساس کند. دارم فکر می‌کنم به اینکه چه کسی به اندازه اسماعیل یغمایی محتاطانه قدم بر خاک گذاشته است؛ که مبادا سنگینی گامِ او غرور جمجمه های به خاک بدل شده را جریحه دار سازد. دارم فکر می‌کنم به اینکه چه کسی مثل اسماعیل یغمایی دریافته است که جهان با همه زیبایی‌ها و عظمتش، مکتبی است که آدمی در آن به کسبِ دانش پیرامونِ چگونه زیستن می‌پردازد و سپس چراغ پرفروغ دانایی خود را، چلچراغ نورانی آخرین خوابگاه خویش می سازد. و بر مبنای همین باورها یقین دارم که چمدان سبک و خالی از دلبستگی های او ، از نخستین روز پرداختنش به حرفه باستان شناسی تا آخرین دقایق حیاتش، همیشه، برای عزیمت پایانی بسته‌ و آماده  بوده است... پرواز در بیکرانه ی رحمت الهی گوارای وجودش باد... روانش غرق در شادمانی و آرامش 🖤🖤 #زهرا_وهاب_ساقی...

  • اسماعیل یغمایی فرزند حبیب یغمایی متولد ۲۷ شهریور ۱۳۲۰ در تهران است. او در سال ۱۳۳۹ از دبیرستان ۱۵ بهمن دیپلم گرفت. در اردیبهشت ۱۳۴۶ در ادارهٔ باستان‌شناسی استخدام و سپس در دانشکدهٔ باستان‌شناسی دانشگاه تهران پذیرفته و در سال ۱۳۵۴ با مدرک فوق لیسانس باستان‌شناسی   فارغ‌التحصیل شد. و از آن تاریخ به عنوان سرپرست در شمار زیادی از کاوش‌های باستان‌شناسی، از جمله کاخ بردک‌ سیاه حضور داشته است. وی در کتابی با عنوان کاخ بردک‌سیاه، فرضیه خاستگاه راستین هخامنشیان بر پایه کاوش‌های باستان‌شناسی در محوطه تاریخی بردک‌سیاه را مطرح کرد. وی سرانجام در ۲۸ تیرماه ۱۴۰۵ در تهران در گذشت . مویه های غریبانه اش بر مزار ویرانه‌های فرو رفته در کام فراموشی، بزرگترین سمفونی اثرگذار تاریخ خواهد بود؛ اگر در میان مردم کسی باشد؛ که فهم معنای الفت با خاک را عاشقانه دنبال کند......ساقی