tgindex
شعرو شراب

شعرو شراب

Статистика
@sheroosharabМузыкаперсидский

من بنده آن دمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
20
Всего постов
54
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Музыка (по похожим)
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
481
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
246
40 постов
Вовлечённость
51,1%
к подписчикам
Постов в день
2,9
всего 54
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
60
1/48двое суток
68
1/72трое суток
74

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • در #عشق و در #جنگ، همواره بی‌گناهان کشته می‌شوند...

  • گرفتار قومی شدیم که اگر نزاع کنند مزرعه را به آتش میکشند و اگر صلح کنند محصول را به تاراج میبرند...

  • видео или голосовое, без подписи

  • نام کوچکت را به زبان می‌آورم اگر یعنی که بیش از آنچه فکرش را بکنی دوستت دارم؛ دوستت دارم آنچنان که گونه‌های تُرنج بوسه‌های شبنم را! دوستت دارم آنچنان که کبوترهای کوهی برکه‌های سرازیر را! دوستت دارم آنچنان که خوشه‌های انگور هُرمِ ظهرِ تابستان را! نام کوچکت را به زبان که می‌آورم گونه‌های سفیدت سرخ می‌شوند مثل سیب‌گونه‌های تُردِ حوّا؛ تو خیره می‌کنی آدم را به خودت! دستت را می‌گیرم بالا می‌رویم به سمتِ سرشاخه‌ها و طلیعه مثل پیچک‌ها که بالا می‌روند از سر و کولِ پرچین‌ها؛ بالا می‌رویم و می‌رسیم به اعجازِ صنوبرها! بالا می‌رویم و می‌شنویم سلامِ چلچله‌ها را! بالا می‌رویم و می‌چینیم سرگلِ چایِ بهار را! دستت را می‌گیرم دستم را می‌فشاری آهوی رمنده‌ی نیاز آغوش می‌گشاید پوستِ شب تَرَک برمی‌دارد. ای مَطلعِ شکوفه‌ی طوبیٰ در شکوهِ قابِ پنجره‌ی اسفند! گیسوانت انبوهند و بی‌قرار از طُرّه‌ی روی پیشانی‌ات معلوم است! ✍ #محمدحسین_افشار

  • زندگی در نگاه من .. به مهمانخانه‌ای می‌مانَد .. که باید در آن بیاساییم تا کالسکه‌ی غرقاب از راه برسد ..! نمی‌دانم مرا به کجا می‌بَرد .. زیرا چیزی نمی‌دانم ..! می‌توانم این مهمانخانه را چون زندان ببینم .. چراکه به‌ناچار باید درآن به‌انتظار بنشینم .. همچنین می‌توانم محل سرور بدانمش .. چرا که در آن به انسان‌های دیگری برمی‌خورم ... به‌هرجهت نه ناشکیبایم و نه عادّی ... من انعطاف آن‌ها را که خود را در اتاق حبس می‌کنند و خواب‌آلود بر تخت می‌غلتند و با بی‌خوابی انتظار می‌کشند، به خودشان وامی‌نهم .. و نیز کار آن‌هایی را که در سالن‌ها سرگرم گفت‌وگویند و موسیقی و صدای آکنده از هیجانشان در من نفوذ می‌کند به خودشان وامی‌نهم ... کنار در می‌نشینم و چشم‌ها و گوش‌هایم را با رنگ و نوای مزارع سیراب می‌کنم و آهسته و تنها برای خود آواز سر می‌دهم و هنگام انتظار، ترانه‌های نامفهومی می‌سازم ... ✍🏼#فرناندو_پسوا 📙#دلواپسی

  • اربابان شما ۲۹ میلیون غاصب حق بیش از ۳۰ میلیون ایرانی، دستشان تو یک کاسه است!! فقط دزدها و وطن‌فروشها مقصر نیستند بلکه مقصران اصلی آن بیشرفها و بی‌غیرتهایی هستند که عین گاو نشسته‌اند و تماشا می‌کنند و یک عده دیگر کشور را به غارت می‌برند. اینها ثروت کشور را می‌برند؟ اینها وطن‌فروشند؟ در سایه حکومت و سکوت و نگاه گوسفندانه چه کسانی این کارها را میکنند؟ چرا وقتی من و شما به پمپ بنزین می‌رویم در ظرف ۴ لیتری به ما بنزین نمی‌دهند که قدغن شده است ولی در کشورمان یک عده سلطان واردات بنزین و عده‌ای سلطان قاچاق بنزین شده‌اند؟ کدامیک از ما امروز اگر یک لپ‌تاپ از دفتر کار یکی از این آقایان و خانمها؛ مجتبی خامنه‌ای یا میرحسین موسوی، جلیلی یا زنگنه، معصومه ابتکار یا حمید رسایی، قالیباف یا عراقچی، پزشکیان یا محسنی اژه‌ای و ... بدزدیم جان سالم به در می‌بریم؟ پس چرا این همه دزدی و وطن‌فروشی میشود و در جنگ زرگری اصولگرا و اصلاح‌طلب ظاهرا بر سر و کول یکدیگر میپرند ولی نه کسی محکوم میشود، نه کسی اعدام میشود و نه کسی دستش قطع میشود؟

  • مغز تعطیل، دستمال مچاله، دیوار سرد(2) روایت رنج ناپیدا و قضاوت بی خاطره قسمت دوم ۳. فراموشی رنج بیرحمانه ترین مکانیزم ذهن است و حالا به تلخ ترین بخش متن من میرسید جایی که تیغ را میکشد: ما همه، همه این حالها را تجربه کردیم اما به محض بهبودی، مثل کسی که هیچوقت در چاه نبوده، سر چاه میایستیم و سنگ میاندازیم کاش حداقل برای یکبار، زیسته خود را متصور شویم و وقتی سر چاه ایستادیم خجالت بکشیم فراموشی درد، یک مکانیزم طبیعی ذهن است رحمتی است برای ادامه زندگی... اما همین رحمت، وقتی بیرویه میشود به بی رحمی تمام عیار تبدیل میشود: خودخواه میشویم و رنج خودمان را میبخشیم رو دار میشویم و رنج دیگران را قضاوت میکنیم یادتان میآید؟ روزی که از اضطراب، حوصله هیچکس را نداشتید روزی که از افسردگی، حتی جواب سلام را هم نمی توانستید بدهید روزی که فقط میخواستید کسی بفهمد فقط یک نفر، بدون قضاوت... و حالا که حال خودتان خوب شده، همان آدمهای دیروز را میبینید با همان چهره دیروز خودتان و برچسب میزنید: تنبل است نه، خسته است خسته ای که از مغز میآید از استخوانها سنگین تر است زیر کار در میرود نه، زیر بار رفته است باری که شما نمی بینید من را دوست ندارد نه، خودش را هم نمیتواند دوست بدارد چه برسد به شما و... کارخانه اش از کار افتاده شاید هم راست میگویید اما مگر کارخانه شما هیچوقت از کار نیفتاده است؟ و بعد، آن جمله من که قلب را میلرزاند: مثل دستمال کاغذی مچاله اش کردید و انداختید توی سطل زباله... آدمها دستمال کاغذی نیستند و حتی دستمال کاغذی هم فقط یکبار مصرف است آدمها هرگز... آدمی که یک روز برای تان عزیز بود فقط چون یک فصل، کارخانه اش از کار افتاده، باید به سطل انداخته شود؟ عشق که قرارداد تولید مداوم نیست عشق، پیمان همراهی است قلب، کارخانه نیست قلب، فصل دارد زمستان او را تحمل نکنید بهارش را هم نخواهید دید ۴. دیوار سرد و تراژدی، اینجا کامل میشود: وقتی حالش خوب شد برگشت و به سد نه محکم شما خورد ببین چه کردید: او در بدترین روزهایش، تنها رنج کشید شما حتی یک پیام مهربان هم نفرستادید یک سؤال ساده هم نکردید و حالا که از چاه بیرون آمده و با دستهای خالی و دلی که هنوز زخمش تازه است برگشته، شما در را بستید و میگویید: دیر شد من دیگر نمیخواهم این، مجازات دوگانه است: یکبار بخاطر رنج کشیدن جریمه شد یکبار هم بخاطر خوب شدن... یعنی او هر کاری میکرد اشتباه بود: مریض بود محکوم بود خوب شد باز هم محکوم بود و بدانید که آن دیوار، از چه ساخته شده: از فراموشی شما ساخته شده، و از غرور شما... نه از عدالت... اگر راست میگویید یک سؤال از خودتان بپرسید: اگر جای او بودید همان روزهایی که نمی توانستید و کسی که دوستش داشتید شما را مچاله میکرد و می انداخت توی سطل، دل تان چه حالی میشد؟ این پست ادامه دارد o.m-m.h.saghandy 1405/5/23

  • «بگو رفتنت انتخابِ قلبت نبود؛ اشتباهی بود که هنوز هر شب بابتش خودت را سرزنش می‌کنی.» 😢💙

  • شده یک باره دلت هی نوسان پخش کند قلب، اخبارِ بد از روح و روان پخش کند شده یک باره به آغوش کسی زل بزنی بعد افکار تو آهنگ بنان پخش کند مثل دیوانه شب و روز بخواهیش، ولی خبر بیست برایت غم نان پخش کند خسته وگیج به خانه برسی آخرشب عشق در گوشه ی چشمت هیجان پخش کند نشده چشم ببندی و کسی آن ور خط روی اندام تو با لب ضربان پخش کند دست را حلقه کنی دور تن رویایت ودلت تاپ ..بمان ..تاپ ..بمان پخش کند باز بیدارشوی روی تشک گریه کنی دلت از حسرت رویا خفقان پخش کند تو و آن طرز نگاهت چه سرم آوردید باید اینبار دلم فن بیان پخش کند کاش می شد که به دنیای تو میفهماندم سازمان مللت صلح جهان پخش کند.. .. #وحیده_تقی_پور🌷💙

  • ‌‌‌‌‌‌‌💬سوگ و فقدان : تجربه های ناب سوگ، آن‌گونه که ما می‌شناسیم، همیشه با فریاد و گریه آغاز نمی‌شود؛ گاهی سوگ، سکوتی است که در گوشِ اشیاء زمزمه می‌شود. ....دیروز یکی از دوستانم،  می‌گفت: « وقتی پدرم رفت، دنیا رنگ باخت. نه آن رنگ‌هایی که می‌بینیم، بلکه آن معنایی که به اشیاء می‌داد. ناگهان دیدم جهان، مجموعه‌ای از رَدپاهای خالیست.» من این روزها تک تک جملاتش را زندگی کردم: او از دستگیره‌ی دری می‌گفت که بارها، بی‌آنکه بداند، گرمای دستِ پدر را به آن بخشیده بود. از نمک‌پاشِ سفره‌ای می‌گفت که انگار هنوز لرزشِ دستانِ پدر را در خود داشت. از دمپایی‌هایی که دیگر نه تنها یک شیء، که گواهی بر قدم‌هایِ مطمئنِ مردی بودند که دیگر خانه از حضورش، خالی بود. در آن لحظه، فهمیدم که رفتنِ عزیزان، تنها نبودنِ آن‌ها نیست؛ رفتن، یعنی تبدیل شدنِ حضورِ پررنگِ آن‌ها به «ردپایِ خاموش» در اشیاء. آن‌ها می‌روند، اما اثرِ لمسِ آن‌ها، مانندِ عطرِ ماندگار بر پارچه‌ها، در تار و پودِ زندگی ما باقی می‌ماند....سپس، آن لحظه‌یِ سنگین یادم افتاد .وقتی مادرم، در حال نشستن پشت میز ناهارخوری بود ، بهشون گفتم : مامان جان اینجا بشینین؛ یهو گفتن:«اخ... بابات همیشه اینجا می‌نشست...» این جمله، یک برخوردِ ناگهانی بود با حقیقتِ عریانِ فقدان آنجا بود که فهمیدیم جای خالیِ آدم‌ها، در هیچ کجای جهان پر نمی‌شود؛ آن‌ها در میانه‌یِ عادت‌هایمان، در میانه‌یِ نشستن‌هایمان و در میانه‌یِ لمس کردنِ اشیاءِ روزمره، زندگی می‌کنند آری سوگ در واقع، همان عشق است که راهی برای بازگشت ندارد، پس در اشک‌ها و در جزئیاتِ زندگی، جاری می‌شود #فرشته رمضانی ♥️🕊

  • می دونی محاله یه روز صبح یکی درِ خونه رو بزنه یه جعبه بگیره جلوی آدم و بگه بفرما حال خوب! حال خوب ساختنیه. دست کن ته خورجین دلتنگیا و زخما و بالا پایینای زندگیت، یه کم حال خوب از توش بکش بیرون. نمیگم آسونه نمی گم اشتباه نکن، زمین نخور، اشک نریز، کم نیار نمی گم جلوی یه حسرتایی رو می شه گرفت نمی گم همیشه‌ی خدا علی بی غم باش، که نمیشه؛ اصلا غم واسه اینه که به آدم عمق بده. به قول یه بنده خدایی که می گفت درست بعد از اتفاق بود که فهمیدم اون لحظه ها که خنده میسر بود باید از ته دل و با صدای بلند می خندیدم، چه حیف که کم خندیدم! اونایی که از عمق زخم هاشون شادی بیرون کشیدن قدر لحظه لحظه‌ی زندگی رو بیشتر دونستن. نه که فکر کنی از بدو تولد آدم های قدرتمندی بودن، نه... اونا این قدرت رو بعد از هر زخمی، ذره ذره در خودشون پرورش دادن. در لحظه هایی که امکان حال خوب رو داری حضور داشته باش، براش سنگ تموم بذار. دنیا همیشه بلبشوئه، بهونه واسه دلگیری زیاده و فرصت کم، تنهایی از رگ گردن به آدم نزدیکتره و انتظار هیچ دردی رو دوا نمی کنه؛ فقط خودتی که می تونی پازل بعضی لحظه هارو جوری بچینی که یه کم عشق کنی. یادت نره که هر چقدر دنیا سخت بگیره حق توئه که توش عشق کنی، حق گرفتنیه حال خوب ساختنیه #پریسا_زابلی_پور ‌‌‌‌‌‌‌

  • ⭐️🌙 📕_داستان_کوتاه_شب همسر پادشاه دیوانه‌ عاقلی را دید؛ که با کودکان بازی می‌کرد و با انگشت بر زمین خط می‌کشید. پرسید: چه می‌کنی؟ گفت: خانه می‌سازم… پرسید: این خانه را می‌فروشی؟ گفت: می‌فروشم. پرسید: قیمت آن چقدر است؟ دیوانه مبلغی را گفت. همسر پادشاه فرمان داد که آن مبلغ را به او بدهند. دیوانه پول را گرفت و میان فقیران قسمت کرد. هنگام شب پادشاه در خواب دید که وارد بهشت شده، به خانه‌ای رسید. خواست داخل شود اما او را راه ندادند و گفتند این خانه برای همسر توست. روز بعد پادشاه ماجرا را از همسرش پرسید. همسرش قصه‌ی آن دیوانه را تعریف کرد. پادشاه نزد دیوانه رفت و او را دید که با کودکان بازی می‌کند و خانه می‌سازد. گفت: این خانه را می‌فروشی؟ دیوانه گفت: می‌فروشم. پادشاه پرسید: بهایش چه مقدار است؟ دیوانه مبلغی گفت که در جهان نبود! پادشاه گفت: به همسرم به قیمت ناچیزی فروخته‌ای! دیوانه خندید و گفت: همسرت نادیده خرید و تو دیده می‌خری. میان این دو، فرق بسیار است… 🌹♥️

  • видео или голосовое, без подписи

  • ‌دوستت دارد و از دور کنارش هستی روی دیوار اتاق و سَر ِکارش هستی آخرین شاعر ِ دیوانه تبارش هستی  دل من ! ساده کنم ! دار و ندارش هستی !  دوستش داری و از عاقبتش با خبری دوستش داری و باید که دل از او نبری دوستش داری و از خیر و شرش میگذری دل من ! از تو چه پنهان که تو بسیار خری ! دوستت دارد و یک بند تو را میخواهد  دوستت دارد و در بند تو را میخواهد همه ی زندگی ات چند ؟ تو را میخواهد دل من ! گند زدی ... گند ... تو را میخواهد شعر را صرف همین عشق ِ پریشان کردی همه ی زندگی ات را سپر ِ آن کردی  دوستش داری و پیداست که پنهان کردی دل من! هرچه غلط بود فراوان کردی ... دوستت دارد و از این همه دوری غمگین  دوستت دارد و توجیه ندارد در دین  دوستت دارد و دیوانگی ِ محض است این دل من ! لطف بفرما سر جایت بنشین ! مست از رایحه ی کوچه ی نارنجستان  دوستش داری و مبهوت شدی در باران دوستش داری و سر گیجه ای و سرگردان  دل من ! آن دل ِ آرام مرا برگردان . لب تو از لب او شهد و عسل میخواهد لب او از تو فقط شعر و غزل میخواهد دوستت دارد و از دور بغل میخواهد دل من ! این همه خان، رستم ِ یل میخواهد دوستش داری و رویای تو جان خواهد داد همه ی زندگی ات را به فلان خواهد داد فکر کردی به تو یک لحظه امان خواهد داد؟ دل من! عشق به تو شست نشان خواهد داد! #یاسر_قنبرلو🌾🌾🌾

  • اگر از من اینقدر ناراحتی بدون که سزای گناهت منم اگر هم پشیمونی این رو بدون موجّه ترین اشتباهت منم شبیه قطاری که خالی گذشت قطار تو قلب منو جا گذاشت غمی نیست، هر طور که راحتی ولی آخرین ایستگاهت منم مگر توی قلبت عروسی شده که میخوای دلت رو چراغون کنی چراغونیِ تو فقط یک شبه چراغ شبای سیاهت منم عزیزم بدون هر کس و ناکسی لیاقت نداره نگاهش کنی نگاه قشنگت لیاقت می خواد بدون لایق اون نگاهت منم دل سادتو بیخودی خوش نکن به اونا که هرزه نگات میکنن خودت رو براشون نمایش نده تماشاچی روی ماهت منم خیال میکنی جاده خاکی بری توی گرد و خاکت گمت میکنم؟ خودت رو تو این راه خسته نکن، بدون مقصد کوره راهت منم چه آسون منو متهم میکنی میگم: شاهدت کو؟ میگی که: دمم اگر هم که میخوای ادامه بدی بدون شاکیِ دادگاهت منم بدون آه من تا ابد پشتته که آه تو رو بی اثر می کنه منو باعث آه سردت ندون بدون سردی توی آهت منم #محمد_مهدی_پناهنده 🌾🌾🌾

  • خوشا آن نازنین شب‌ها و آن شبگردی و شب زنده‌داریهای دور از خستگی تا صبح و آن شاباش و گهگاهی نثار ابرهای عابر ِ خاموش و گلباران‌ِ کوکبها و کوکبها و کوکبها... #مهدی اخوان ثالث شبتون پرشمیم از شب بو و شمعدانی و شقایق 🌺🍃

  • گر که مجنونم شوی لیلای بی دردت شوم با تو باشم خانه و کاشانه میخواهم چکار؟ بوسه از لب های تو مدهوش ومستم میکند با وجودت ساقی ومیخانه میخواهم چکار؟ میشود آغوش گرمت مامن تنهایی ام تاتوباشی محفل شاهانه میخواهم چکار؟ چون زلیخا پای عشقت مینشینم تا ابد با وجودت  عاشقی دیوانه میخواهم چکار؟ حبس در زندان آغوشت تمام زندگیست ناز چشمت، دلبر دردانه میخواهم چکار؟ تا عسل باشد وَ لب های شررانگیز تو دلبر شیرین زبان،صبحانه میخواهم چکار؟ دست هایت لای گیسویم قرارم راگرفت بانوازشهای تو،من شانه میخواهم چکار؟ لب گذاری روی لبهایم نگار مه جبین با وجود بوسه ات عیدانه میخواهم چکار؟ جایگاهم قلب گرمت مونس تنهایی ام باوجودسینه تو،خانه میخواهم چکار؟ سر به روی زانوانت میگذارم جان من تاتوباشی بالشی مرغانه میخواهم چکار؟ خنده ات اُسکار میگیردگل خوش ذوق من تا تو باشی دلبری مستانه میخواهم چکار؟ جای داری سُنبلم دربوستان قلب من با وجودت لاله وآلاله میخواهم چکار؟ مهر تو در قلب من، جانم به قربانت گلم تا تو باشی دلبر بیگانه میخواهم چکار؟ گرمی دستان تو  آرامش دنیای من تا درون پیله ام پروانه میخواهم چکار؟ طره ای از موی تو صبرو قرارم را رُبود مست مستم ساغروپیمانه میخواهم چکار؟ همچو گنجشکی درون دست تو جامیشوم تا تو باشی نازنینا لانه میخواهم چکار؟ عشق را باید میان سینه پنهانش کنم گر تورادارم دلی دیوانه میخواهم چکار؟ ناز چشمان خمارت، ای کمان ابروی من با تو باشم قصه وافسانه میخواهم چکار؟ #ناشناس🌾🌾🌾

  • #هیلا_صدیقی🌾🌾🌾

  • چه روزگار غریبی است روز پیری من به رویِ نیمکتِ پارک ها اسیریِ من نه در مثلث پیری و ناتوانی و یأس که در سه کنج زمان است گوشه گیری من غنی شدن به زبان در بیان خاطره ها ولی ز حوصلۀ گوش ها فقیری من گرسنه آمدن و تشنه زیستن همه عمر ز هر نفس که در آن زندگیست سیری من به عالمی که نگیرند از کسی دستی ز خلق یائسه امید دستگیری من سراب را به تماشا نشستن موهوم به چشم مرد عطش خندۀ کویری من چو بانگ نق نق ساعت به گاهوارۀ شب تمام ثانیه ها را بهانه گیری من... #غلامرضا_شکوهی🌾🌾🌾

  • رفتیم با هم پا به پا هر جا خیابان هست گشتیم دور هرچه دراین شهر میدان هست از راه آهن تا ولی عصر خندیدیم پژواک آن درکوچه های تنگ شهران هست یک جفت قلب و تیر می کندیم با چاقو امضایمان بر نیمکت های لویزان هست ما روی جدول های جمهوری تلو خوردیم صدبار سُر خوردیم جای زخمهامان هست زیر پل حافظ گرفتی فال اول را آن فال سربسته کماکان لای قرآن هست بازار بود و حرف های ناتمام ما زیر درختانی که در کاخ گلستان هست از متروی تجریش، از سرسبز، از نواب هر ایستگاه بین راهی تا شمیران هست، پشت تمام صندلی های دوتایی شان از ما نشان و نام و تاریخ فراوان هست شب های تابستان و دلتنگی و بی خوابی تاصبح من هستم،تو هستی و اتوبان هست هرگوشه ازاین شهر با یادی گره خورده ست ردّ تمام خاطراتم روی تهران هست #رضا_خسروی🌾🌾🌾

شعرو شراب — tgindex