شعرهایی که مردم نمیخوانند.
Статистикаبرای پیکرهی غمهایم صبر پیراهن کوچکی بود.
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 175
- 1/48двое суток
- 200
- 1/72трое суток
- 216
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
هنوز رد لبانت به روی گونهی من هست هنوز عطر تنت از لباس من نپريده بپوش روسریات را دوباره سرو بلندم كه رنگ سبز مىآيد به بانوان رشيده…
فقط به عشق تو در راه کم نیاوردم به جان خریدهام این ایستاده مردن را...
از ازل سائل پی احسان صاحب خانه بود از پی سائل دویدن را، حسن جان باب کرد
یادت نرود که دوستت دارمها.
دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟
«خودت شاید نمیدانی چهکردی با دلم امّا؛ دل یک آدم سرسخت را بُردی، خدا قوّت!»
ای دوست آنچه گفتی و زخم زبان زدی من شرم میکنم که بگویم به دشمنم...
مثنوی رقص چاقو خیال کن که کسی خودتر از خودت باشد تولد کس دیگر تولدت باشد به تختخواب بیفتی در آرزوی تنش و چشم باز کنی در میان پیرهنش کسی که گوش به ناگفتهی زبان بدهد و لابهلای سکوت تو سر تکان بدهد تو را عزیزتر از هر نشانه درک کند تو را عمیقتر از رودخانه درک کند تبت بگیرد و او واجبُ الطبیب شود تو در دیار نمانیّ و او غریب شود خیال کن که پریوارهای نزول کند زنی بیاید و در پیکرت حلول کند زنی که تاریکی را به چاه میریزد و نفت، داخلِ فانوس ماه میریزد زنی که آمده از قصهای شگفتانگیز زنی که آینه را پهن میکند بر میز زنی که گلّهی پروانهها پیامد اوست مُعلّقات عرب ابروان مُمتد اوست زنی که طوطی خود را مَثَل میآموزد و شاعران جهان را غزل میآموزد حضور جدّی او را چرا غیاب کنم؟ که قصدم اوست اگر صبح را خطاب کنم تو ای به شرقی بادام چشمهات سلام که هم به کابل و هم بلخ و هم هرات سلام نگاهِ نیمهی افسانهها به نیمهی توست درخت اگر حرکت میکند، اَنیمهی توست هزار دریا را غرق میکنم با خود زمان دیدن تو فرق میکنم با خود زمان دیدن تو بوی ماه میگیرم درخت را با خود اشتباه میگیرم بهشت میبینم هر کجای دنیا را و دوست میدارم خیلِ رهگذرها را زمان دیدن تو کافهها قشنگترند چراغهای خیابان خوشآبورنگترند شب تولد خود تازه کن فراسو را به من حواله کن ای ماه! رقص چاقو را به یاد خاطرههایی که داشتیم و گذشت و هر چه داغ که بر دل گذاشتیم و گذشت شب تولد خود پیش از آن که فوت کنی مقابل همهی شمعها سکوت کنی دوباره میبردَم زندگی به روز نخست شب تولد من یا شب تولد توست؟ بدون لکنت و انکار دوست میدارم تو را همیشه و هر بار دوست میدارم طلوع منظره بسیار دیدهام با تو ترانههای زیادی شنیدهام با تو چه بغضهای گلویی که گفتهایم به هم چه رازهای مگویی که گفتهایم به هم ولی، ولی، ولی اکنون تو نیستی دیگر به رغم گریهی مجنون تو نیستی دیگر ولی تو نیستی و شهر بیبهارتر است ولی تو نیستی و عشق گریهدارتر است ولی تو نیستی و عشق را چه کار کنم؟ چقدر فصل خزان را ادامهدار کنم؟ ولی... نه این شب زیبا برای خوشحالی است شب تولد تو حال و روز من عالی است اگرچه هدیهی من از خودم حقیرتر است سر من است در آن جعبهای که پشت در است #سعید_مبشر @saeid_mobasher_71
هیچکس جای تو را در خاطراتم پر نکرد بردی از یادم ولی یادت فراموشم نشد...
امّا چه کسی لایق عشقست به جز تو ؟ بی تو دل سرگشته به مهر که ببندم ؟
با رفتن و گم گشتن و از خویش گذشتن گیرم که به هر شیوه، دل از مهر تو کندم
عشق آن قدر از موی تو زنجیر به هم بافت تا ساخت کمندی که کشانید به بندم...
آفاق پر از اخترکانست و به جایت کس را ننشاند دل خورشیدپسندم...
آرامش دل خواستهای نیست میسّر جز در کنف سایهی آن سرو بلندم...
در کاسهی وصل تو اگر زهر دهندم خوشتر که به پیمانهی هجران تو قندم...
نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن، نبض دلم زمزمهاش با تو یکیست...
کفایتم ندهد بوسه، دست اگر برسد چنان کنم که بیارزد به ننگ بهتانش...
چشمان تو مرا از زیر سرپوش از زیر سنگ لحد از قبر رنج بیرون میکشد.
اگرچه نیستی، با چشمهایت گفتوگو دارم مرورت میکنم شبها و بغضی در گلو دارم شب از دست من دیوانه، کفری می شود وقتی مرا میبیند از بس با خیالت گفتوگو دارم «نگاهت»، «رفتنت»، «باغیر بودنهای بعد از من» حساب زخمهایی را که خوردم، موبهمو دارم به دریا از تو گفتم، اشکهایش رو به بالا رفت اگر ابری شدم، این یادگاری را از او دارم غمت هر شب برایم قصه میگوید، خدا را شکر پس امشب هم به جای تو، غمت را پیش رو دارم امانم را بریده اشکهایم، خستهام کرده بس است این شبنخوابیها، خدایی آبرو دارم...