tgindex
شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

شعرهایی که مردم نمی‌خوانند.

Статистика
@shervamardomперсидский

برای پیکره‌ی غم‌هایم صبر پیراهن کوچکی بود.

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
6
Всего постов
22
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
416
+1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
268
22 постов
Вовлечённость
64,4%
к подписчикам
Постов в день
0,9
всего 22
Упоминаний
3
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
175
1/48двое суток
200
1/72трое суток
216

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • 14 авг.86111из seyedtaghiseyedi

    هنوز رد لبانت به روی گونه‌ی من هست هنوز عطر تنت از لباس من نپريده بپوش روسری‌ات را دوباره سرو بلندم كه رنگ سبز مى‌آيد به بانوان رشيده…

  • فقط به عشق تو در راه کم نیاوردم به جان خریده‌ام این ایستاده مردن را...

  • از ازل سائل پی احسان صاحب خانه بود‌ از پی سائل دویدن را، حسن جان باب کرد

  • 11 авг.2771510

    یادت نرود که دوستت دارم‌ها.

  • دیده را فایده آن است که دلبر بیند ور نبیند چه بود فایده بینایی را؟

  • ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌«خودت شاید نمی‌دانی چه‌کردی با دلم امّا؛ دل یک آدم سرسخت را بُردی، خدا قوّت!»

  • ای دوست آنچه گفتی و زخم زبان زدی من شرم می‌کنم که بگویم به دشمنم...

  • 10 авг.23472из saeid_mobasher_71

    مثنوی رقص چاقو خیال کن که کسی خود‌تر از خودت باشد تولد کس دیگر تولدت باشد به تخت‌خواب بیفتی در آرزوی تنش و چشم باز کنی در میان پیرهنش کسی که گوش به ناگفته‌ی زبان بدهد و لابه‌لای سکوت تو سر تکان بدهد تو را عزیزتر از هر نشانه درک کند تو را عمیق‌تر از رودخانه درک کند تبت بگیرد و او واجبُ الطبیب شود تو در دیار نمانیّ و او غریب شود خیال کن که پری‌واره‌ای نزول کند زنی بیاید و در پیکرت حلول کند زنی که تاریکی را به چاه می‌ریزد و نفت، داخلِ فانوس ماه می‌ریزد زنی که آمده از قصه‌ای شگفت‌انگیز زنی که آینه را پهن می‌کند بر میز زنی که گلّه‌ی پروانه‌ها پیامد اوست مُعلّقات عرب ابروان مُمتد اوست زنی که طوطی خود را مَثَل می‌آموزد و شاعران جهان را غزل می‌آموزد حضور جدّی او را چرا غیاب کنم؟ که قصدم اوست اگر صبح را خطاب کنم تو ای به شرقی بادام چشم‌هات سلام که هم به کابل و هم بلخ و هم هرات سلام نگاهِ نیمه‌ی افسانه‌ها به نیمه‌ی توست درخت اگر حرکت می‌کند، اَنیمه‌ی توست هزار دریا را غرق می‌کنم با خود زمان دیدن تو فرق می‌کنم با خود زمان دیدن تو بوی ماه می‌گیرم درخت را با خود اشتباه می‌گیرم بهشت می‌بینم هر کجای دنیا را و دوست می‌دارم خیلِ رهگذرها را زمان دیدن تو کافه‌ها قشنگ‌ترند چراغ‌های خیابان خوش‌آب‌ورنگ‌ترند شب تولد خود تازه کن فراسو را به من حواله کن ای ماه! رقص چاقو را به یاد خاطره‌‌هایی که داشتیم و گذشت و هر چه داغ که بر دل گذاشتیم و گذشت شب تولد خود پیش از آن که فوت کنی مقابل‌ همه‌ی شمع‌ها سکوت کنی دوباره می‌‌بردَم زندگی به روز نخست شب تولد من یا شب تولد توست؟ بدون لکنت و انکار دوست می‌دارم تو را همیشه و هر بار دوست می‌دارم طلوع منظره بسیار دیده‌ام با تو ترانه‌های زیادی شنیده‌ام با تو چه بغض‌های گلویی که گفته‌ایم به هم چه رازهای مگویی که گفته‌ایم به هم ولی، ولی، ولی اکنون تو نیستی دیگر به رغم گریه‌ی مجنون تو نیستی دیگر ولی تو نیستی و شهر بی‌بهارتر است ولی تو نیستی و عشق گریه‌دارتر است ولی تو نیستی و عشق را چه کار کنم؟ چقدر فصل خزان را ادامه‌دار کنم؟ ولی... نه این شب زیبا برای خوشحالی است شب تولد تو حال و روز من عالی است اگرچه هدیه‌‌ی من از خودم حقیرتر است سر من است در آن جعبه‌ای که پشت در است #سعید_مبشر @saeid_mobasher_71

  • 9 авг.201112

    هیچ‌کس جای تو را در خاطراتم پر نکرد بردی از یادم ولی یادت فراموشم نشد...

  • 9 авг.312193

    امّا چه کسی لایق عشق‌ست به جز تو ؟ بی تو دل سرگشته به مهر که ببندم ؟

  • 9 авг.296172

    با رفتن و گم گشتن و از خویش گذشتن گیرم که به هر شیوه، دل از مهر تو کندم

  • 9 авг.343173

    عشق آن قدر از موی تو زنجیر به هم بافت تا ساخت کمندی که کشانید به بندم...

  • 9 авг.284182

    آفاق پر از اخترکان‌ست و به جایت کس را ننشاند دل خورشید‌پسندم...

  • 9 авг.268172

    آرامش دل خواسته‌ای نیست میسّر جز در کنف سایه‌ی آن سرو بلندم...

  • 9 авг.372183

    در کاسه‌ی وصل تو اگر زهر دهندم خوش‌تر که به پیمانه‌‌ی هجران تو قندم...

  • 8 авг.284141

    نکند فکر کنی در دل من یاد تو نیست گوش کن، نبض دلم زمزمه‌اش با تو یکیست...

  • 7 авг.307124

    کفایتم ندهد بوسه، دست اگر برسد چنان کنم که بیارزد به ننگ بهتانش...

  • 7 авг.447133

    چشمان تو مرا از زیر سرپوش از زیر سنگ لحد از قبر رنج بیرون می‌کشد.

  • 6 авг.3411011

    اگرچه نیستی، با چشم‌هایت گفت‌وگو دارم مرورت می‌کنم شب‌ها و بغضی در گلو دارم شب از دست من دیوانه،‌ کفری می شود وقتی مرا می‌بیند از بس با خیالت گفت‌وگو دارم «نگاهت»، «رفتنت»، «باغیر بودن‌های بعد از من» حساب زخم‌هایی را که خوردم، موبه‌مو دارم به دریا از تو گفتم، اشک‌هایش رو به بالا رفت اگر ابری شدم، این یادگاری را از او دارم غمت هر شب برایم قصه می‌گوید، خدا را شکر پس امشب هم به جای تو، غمت را پیش رو دارم امانم را بریده اشک‌هایم،‌ خسته‌ام کرده بس است این شب‌نخوابی‌ها، خدایی آبرو دارم...