شعر وادب و سخن بزرگان
Статистикаبهترین اشعار ناب اسلامی ،عارفانه،ادبی،اخلاقی؛و عاشقانه را دراین کانال ببیننده باشید ارتباط با ما 👇👇 @Sharamherati https://t.me/joinchat/AAAAAEOgNO4KfOheHdVrBQ
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 9
- Всего постов
- 67
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 90
- 1/48двое суток
- 103
- 1/72трое суток
- 111
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Channel photo updated
✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺 🍃🍂🌺🍃🍂🌺 🍂🌺🍂 🌺 نه هر کس لاف یارى زد به محنت یار من باشد نه آن کو دل ز من برد آشنا دلدار من باشد ز بس خونین دلم در گلشن هستى، از آن ترسم که فرش سبزه در پاى تفرّج، خار من باشد چو قایقرانِ دور از ساحلم، کز وحشت طوفان نواخوانى و ره جویى، شبانگه کار من باشد چو غم روى آورد بر من، سوى آیینه روى آرم که جز در وى نبینم هیچ کس غمخوار من باشد ز دست دیده کى نالم که گر شد آفت این دل کنون هر شب، پرستار دل بیمار من باشد بنازم در دل شب، چشمک گویاى اختر را که گرم گفتوگو، با دیده بیدار من باشد گهى زاهد کند منعم، گهى ناصح دهد پندم چرا هر کس به نوعى در پى آزار من باشد؟ به قصرِ رفعت آیین امیرانم، چه مىخوانى؟ که آسایشگه من، سایه دیوار من باشد گرت آب بقا بخشند بىنور صفا اى دل بگو این موهبت کى در خور مقدار من باشد؟ ادیبا! شعرتر باشد حلاوت بخش کام دل شکر شیرین بود، اما نه چون گفتار من باشد #ادیب_برومند 🌺 🍂🌺🍂 🍃🍂🌺🍃🍂🌺 ✨🍃🍂🌺🍃🍂🌺🍃🍂🌺
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟ آنچنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی مژه بر هم نزنم تا که زِ دستم نرود نازِ چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی فریدون مشیری
ترا صدبار اگر بینم، همان مشتاق دیدارم تهی چشمی به گوهر کم نمی گردد ترازو را ز رشک شانه در تابم که با کوتاه دستی ها به صد آغوش در بر میکشد آن عنبرین مو را صائب تبریزی
دل را به زلف پرچین تسخیر می توان کرد این شیر را به مویی زنجیر می توان کرد هر چند صد بیابان وحشی تر از غزالیم ما را به گوشه چشم تسخیر می توان کرد در چشم خرده بینان هر نقطه صد کتاب است آن خال را به صد وجه تفسیر می توان کرد... #صائب_تبریزی
گفتم صنما مگر که جانان منی اکنون که همی نظر کنم جان منی مرتد گردم گر ز تو من برگردی ای جان جهان تو کفر و ایمان منی #مولانا
ببین ای عقلِ وامانده به عشقش دل نمی بندم قبول است هر چه میگویی ببین اصلا نمی خندم! در این دنیای دیوانه چگونه عاقل اندیشم؟ جدا کردی مرا از دل و با غم داده ای پندم! چگونه در فنا دادی همه رویا و امیدم؟ ندارم بالِ پروازی نگو بنشین چو در بندم! پر از چون و چرا هستم ولی اصلا نمی پرسم، چرا افتاده ام از پا چرا چونم چرا چندم، اگر روزی شوم مادر نگویم چادری برگیر شوم من بالِ پروازش بگیرم دستِ فرزندم! #بهاره_عبداللهی
جان زندگی از چشمه پرنوش تو دارد دل، بستگی از سنبل خاموش تو دارد ای دانه و دام دل ما، حلقه کویت باز آی که دل، منتظر گوش تو دارد دوشت، همه قصد طرف خاطر ما بود امشب سر زلفت، طرف دوش تو دارد رنگی که سمن یابد، از اقدام تو یابد بویی که صبا دارد، از آغوش تو دارد در شرح پراکندگی ماست، وگرنه زلف این همه سر، بهر چه در دوش تو دارد؟ از نیش، نیندیشد و از زهر، نترسد هر کس که هوای لب چون نوش تو دارد این جوشش خون جگر و غلغل سلمان زان است که دیگ هوسش، جوش تو دارد سلمان ساوجی ۱۲۶
و كلْمه بود و جهان در مسير تكوين بود و دوست داشتن ، آن كلْمهٔ نخستين بود خدا امانت خود را به آدمی بخشيد كه بار عشق برای فرشته سنگين بود و زندگانی و مرگ آمدند و گفته نشد كز اين دو حادثه اولی كدامين بود اگر نبود به جز پيش پا نمیديديم هميشه عشق همان ديدهٔ جهانبين بود به عشق از غم و شادی كسی نمیگيرد كه هر چه كرد پسنديده و بهآيين بود اگر كه عشق نمیبود ، داستان حيات .. چگونه قابل توجيه و شرح وتبيين بود؟ و آمديم كه عاشق شويم و درگذريم كه راز آمدن و مرگ آدمی اين بود #حسین_منزوی 💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐🌹💐
گر ز دلتنگی لبی چون غنچه خندان میکنم ترک سر زین رهگذر بر خویش آسان میکنم سایلان از شرم احسان آب میگردند و من میشوم آب از حیا با هرکه احسان میکنم تا چو عیسی دست خود از چرکِ دنیا شُستهام دست در یک کاسه با خورشید تابان میکنم تنگ ظرفی دستگاه عیش را سازد وسیع هست تا یک قطره می در شیشه طوفان میکنم گرچه خون در پیکرم ز افسردگی پژمرده است پنجه در سرپنجهٔ دریا چو مرجان میکنم هرکه از سنگین دلی خون میکند در کاسهام از دل خونگرم من لعل بدخشان میکنم #صائب_تبریزی
تو آمدی و خانه پر از اتفاق شد دیوار، محوِ عطرِ نفسهای باغ شد در را گشود صبح، به لبخندِ روشنَت هر پنجره به شوقِ حضورت چراغ شد من غرقِ دیدنت، تو شبیهِ شکوفهها تقویمِ کهنه، یکسره فصلِ بهار شد فنجانِ سردِ دلم با نگاهِ تو لبریزِ آفتاب شد و بیقرار شد گلهای یاسِ نگاهِ میانِ ما آرام، درونِ سینهی من عطرِ ناب شد دستم به سوی دستِ تو آهسته پیش رفت یکباره در تمامِ تنم انقلاب شد اما میانِ خواب و حقیقت چه لحظهایست؟ یک مرزِ مبهم که پر از اضطراب شد چون چشم گشودم، تو نبودی کنارِ من تنها صدای گریهی باران، جواب شد فنجان هنوز روی همان میز مانده بود چایِ میانِ بسترِ رؤیا سراب شد تشویشِ خانه، تبِ پنجره، استکانِ چای تصویرِ آخرین نفسِ یک سراب شد یاسی نبود، پنجره خاموش مانده بود رویای دیدنت آخرین فصلِ خواب شد #نازنین_نوری
موجِ عشقِ تو اگر شعله به دلها بکشد رود را از جگرِ کوه به دریا بکشد خودشناسی قدم اول عاشق شدن است وای بر یوسف اگر نازِ زلیخا بکشد فاضل_نظری
. . شنيده ام سخني خوش که پير کنعان گفت فراق يار نه آن مي کند که بتوان گفت حديث هول قيامت که گفت واعظ شهر کنايتيست که از روزگار هجران گفت نشان يار سفرکرده از که پرسم باز که هر چه گفت بريد صبا پريشان گفت فغان که آن مه نامهربان مهرگسل به ترک صحبت ياران خود چه آسان گفت من و مقام رضا بعد از اين و شکر رقيب که دل به درد تو خو کرد و ترک درمان گفت غم کهن به مي سالخورده دفع کنيد که تخم خوشدلي اين است پير دهقان گفت گره به باد مزن گر چه بر مراد رود که اين سخن به مثل باد با سليمان گفت به مهلتي که سپهرت دهد ز راه مرو تو را که گفت که اين زال ترک دستان گفت مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت که گفت حافظ از انديشه تو آمد باز من اين نگفته ام آن کس که گفت بهتان گفت #حافظ شیرین سخن
ای رونق باغ و چمن ای ساقی سرو و سمن شیرین شدست از تو دهن ترجیع خواهم گفت من تنها به سیران میروی یا پیش مستان میروی یا سوی جانان میروی باری خرامان میروی در پیش چوگان قدر گویی شدم بیپا و سر برگیر و با خویشم ببر گر سوی میدان میروی از شمس تنگ آید ترا مه تیره رنگ آید ترا افلاک تنگ آید ترا گر بهر جولان میروی بس نادره یار آمدی بس خواب دلدار آمدی بس دیر و دشوار آمدی بس زود و آسان میروی ای دلبر خورشیدرو وی عیسی بیمارجو ای شاد آن قومی که تو در کوی ایشان میروی تو سر به سر جانی مگر یا خضر دورانی مگر یا آب حیوانی مگر کز خلق پنهان میروی ای قبلهٔ اندیشهها شیر خدا در بیشهها ای رهنمای پیشهها چون عقل در جان میروی گه جام هش را میبرد پردهٔ حیا برمیدرد گه روح را گوید خرد: چون سوی هجران میروی هجران چه هرجا که تو گردی برای جستوجو چون ابر با چشمان تر با ماه تابان میروی مولانای جان
《 هو 》 #رنج مردم از سه چیز است : از #وقت پیش می خواهند، و از #قسمت بیش می خواهند، و از آنِ #دیگران از آن خویش می خواهند. ای #دل به قَضای ایزدی راضی باش نه دَر #پی مُستقبل و نه ماضی باش رِزقت ز #ازل یکی و دَه می طَلبی هَر دَه بتو کِی دهند خود #قاضی باش خواجه عبدالله #انصاری
با رنگ و بویت ای گل گل رنگ و بو ندارد با لعلت آب حیوان آبی به جو ندارد از عشق من به هر سو در شهر گفتگویی است من عاشق تو هستم این گفتگو ندارد دارد متاع عفت از چار سو خریدار بازار خودفروشی این چارسو ندارد جز وصف پیش رویت در پشت سر نگویم رو کن به هر که خواهی گل پشت و رو ندارد محراب ابروانت خواند نماز دلها آری بمیرد آن دل کز خون وضو ندارد گر آرزوی وصلش پیرم کند مکن عیب عیب است از جوانی کاین آرزو ندارد خورشیدروی من چون رخساره برفروزد رخ برفروختن را خورشید رو ندارد در تار طُرّهٔ شب تا روی روز بنهفت دل نیست کو تعلق با تار مو ندارد سوزن ز تیر مژگان وز تار زلف نخ کن هر چند رخنهٔ دل تاب رفو ندارد او صبر خواهد از من بختی که من ندارم من وصل خواهم از وی قصدی که او ندارد با شهریار بیدل ساقی به سرگرانی است چشمش مگر حریفان می در سبو ندارد #شهریار
تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را ز همه خلق رمیدم ز همه باز رهیدم نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را مولانای جان . غزل ۱۶۲ 🌹♥️
خیام این قافلهی عمر عجب میگذرد دریاب دمی که با طرب می گذرد ساقی غم فردای حریفان چه خوری؟ پیش آر پیاله را که شب میگذرد ای کاش که جای آرمیدن بودیم یا این ره دور را رسیدن بودیم یا از پس صد هزار سال از دل خاک چون سبزه امید بر دمیدن بودیم من بیمهی ناب زیستن نتوانم بی باده کشیده بار تن توانم من بندهی آن دَمم که ساقی گوید یک جام دگر بگیر و من نتوانم مِی نوش که عمر جاودانی این است خود حاصلت از دور جوانی این است هنگام گل و بُل است و یاران سرمست خوش باش دمی که زندگانی این است 🌹♥️
همره موج می شوم راهی اوج می شوم فوج به فوج می شوم باز مقابلم تویی سایه ماه می شوم در ته چاه می شوم راهی راه میشوم باز مقابلم تویی توی رواق می شوم کنج اتاق می شوم بسته به طاق می شوم باز مقابلم تویی این همه مرد می شوم مخزن درد می شوم ساکت و سرد می شوم باز مقابلم تویی از همه دور می شوم نقطه کور می شوم زنده به گور می شوم باز مقابلم تویی همدم خوار می شوم بی کس و یار می شوم بر سر دار می شوم باز مقابلم تویی از همه کس گذر کنم ، از تو گذر نمی شود مشکل تو وفای من ، مشکل من جفای تو کن نظری که تشنه ام ، بهر وصال عشق تو من نکنم نظر به کس ، جز رخ دلربای تو - مولانا
اے دل نگویے چون شدے ور عشق روزافزون شدی گاهے ز غم مجنون شدے گاهے ز محنت خون شدی در عشق تو چون دم زدم صد فتنہ شد اندر عدم اے مطرب شیرین قدم میزن نوا تا صبحدم گفتم ڪہ شد هنگام مے ما غرقہ اندر وام می نے نے رها ڪن نام مے مستان نگر بیجام می تو همچو آتش سرڪشے من همچون خاڪم مفرشی در من زدے تو آتشے خوشے خوشے خوشے خوشی اے نیست بر هستے بزن بر عیش سرمستے بزن دل بر دل مستے بزن دستے بزن دستے بزن گفتم مها در ما نگر در چشم چون دریا نگر آن جا مرو این جا نگر گفتا ڪہ خہ سودا نگر اے بلبل از گلشن بگو زان سرو و زان سوسن بگو زان شاخ آبستن بگو پنهان مڪن روشن بگو آخر همہ صورت مبین بنگر بہ جان نازنین ڪز تابش روح الامین چون چرخ شد روے زمین هر نقش چون اسپر بود در دست صورتگر بود صورت یڪے چادر بود در پردہ آزر بود... #مولانا