tgindex
دربینِ شیارهایِ مَغزم

دربینِ شیارهایِ مَغزم

Статистика
@sheyaremaghzamперсидский

"من‌راه‌رفتم‌توشیاربین‌دونیم‌کُره‌ی‌مغزم هوا‌اونجا‌عالی‌بودامروز،خیس‌‌از‌سیاهی..

Последний пост
12 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
1 573
+19 за 5 дн.
Сутки
+15
+0,96%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
596
20 постов
Вовлечённость
37,9%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
115
1/48двое суток
131
1/72трое суток
142

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • نگران ما نباشید، هرچند خوب نیستیم! هرچند بلاتکلیفیم و جایمان امن نیست! نگران ما نباشید، ما تنها ماندگانِ ساکت و بی‌صدای بمباران و گرانی و اخبارِ آشفته‌ی ناگریز... اینجا هیچ‌چیز رو به راه نیست. ما خوب نیستیم، قلب‌هایمان پر است از اضطراب‌های مداوم و گلویمان پر است از بغض‌های نگریسته... ما که دور مانده‌ایم از خاکریزها، از زندگی، از آرامش، از جوانی، از عشق... ما که ترسیدیم و بسیار ترسیدیم اما نگریختیم، لرزیدیم و بسیار لرزیدیم اما ایستادیم. ما که هنوز باورمان نشده بعد از این به جای آرام و قرار و چیزهایی که دوست می‌داشتیم، باید به زنده بیرون آمدن از جنگی فکر کنیم که دوست نداشتیم و برای آن هیچ جایی در جهانمان باز نکرده‌ایم... ما که هربار با غرش ابرها، گریه می‌کنیم. زیاد گریه می‌کنیم... ما که صدای جنگنده‌ها و موشک‌ها، عادی‌ترین موزیک این‌روزهایمان شده... نگران ما نباشید، به جای ما طبیعت را نگاه کنید و چشم‌های معشوق را نگاه کنید و آسمان آرام را نگاه کنید و عاشق شوید و در آغوش بگیرید و بخندید و خوب باشید و زندگی کنید. نگران ما نباشید... هرچند... ما خوب نیستیم...

  • این‌همه آدم، این‌همه رابطه، این‌‌قدر معاشرت و این‌قدر تعامل؛ پس چرا همه‌مان تنهاییم؟! چرا هیچ‌کس حالش واقعا خوب نیست؟ هیچ‌کس به فریادِ هیچ‌کس نمی‌رسد؟ هیچ‌کس برای هیچ‌کس کاری نمی‌کند و هیچ‌کس زبانِ اندوهِ هیچ‌کس را نمی‌فهمد؟! این‌همه دستاورد، دلخوشی، هم‌صحبتی، هم‌دلی، آغوش؛ پس چرا "غم" دارد از سر و کولِ جهان‌مان بالا می‌رود؟! #نرگس_صرافیان_طوفان

  • خدایا! من که بدی نکردم به کسی، خودت شاهد بودی حتی وقتی آزارم دادند و دلم را شکستند و نادیده‌ام گرفتند، جنجالی به پا نکردم و فریادی نزدم و دلی نشکستم و بی‌صدا دور شدم. فقط دور شدم، تو ندیدی؟! تو ندیدی چقدر مظلوم و بی‌پناه بودم و همیشه حقِ من و روح و روان من بود که پایمال می‌شد؟! انگار من آدم نبودم و دل نداشتم...!

  • دیدی حق داشتم؟ دیدی ترسم از آشنایی‌ها و آدم‌ها بی‌دلیل نبود؟ دیدی درست می‌گفتم؟ دیدی تو هم مثل مابقی، گرگ بودی و برای دریدن آمده‌بودی؟ دیدی سلام تو هم بسم‌اللهِ قصاب بود؟! دیدی؟!

  • دم خودمان گرم که با اینکه معلقیم و تقریبا در قعر ناامیدی و اندوه به سر می‌بریم؛ همچنان عطرمان را می‌زنیم و لباس خوبمان را می‌پوشیم و کافه‌مان را می‌رویم و مهربان مانده‌ایم. دممان گرم که جوری آبرو داری می‌کنیم که کسی شک نمی‌کند چقدر بلاتکلیفیم و حالمان خوب نیست! ما خوش‌پوش‌ترین و خوش‌بوترین و لاکچری‌ترین به فنا رفتگان تاریخیم…

  • یک روزهایی خیلی ضعیفم، خیلی خسته، خیلی آسیب‌پذیر، خیلی غمگین... کاش این‌ روزها هیچ‌کس را نبینم، با هیچ‌کس حرفی نزنم و به هیچ‌کس پناه نبرم... کاش همیشه زود برخیزم، زود خودم را جمع کنم و زود سرم را بالا بگیرم. کاش هیچ‌کس مرا در آن‌حال که دیوارهای دفاعی‌ام فرو ریخته و تمام سربازهای مدافعم را از دست داده‌ام، نبیند!

  • و چون زنان چشمان زیبایی دارند، هیچ‌کس اندوهشان را باور نمی‌کند...

  • رها کردنِ کسی که خیلی وقته تو رو رها کرده، شبیه لحظه‌ی آخرِ اسباب کشی می‌مونه! یه دوری توی تمام خونه می‌زنی و همه جا رو دقیق نگاه می‌کنی، وقتی مطمئن میشی چیزی نیست که بخاطرش بمونی، درو می‌بندی و واسه همیشه از اونجا میری...

  • قشنگ‌ترین دیالوگی که شنیدم نصیحت یه پیرمرد بود که می‌گفت ، یه زندگی خصوصی همیشه برنده‌ست! مخفی نگهش دار تا زمانی که برنده بشی! چقدر این جمله عمیقه ...

  • اگر دیروز یا همین چند ساعت قبل در حد فروپاشی کامل بودیم و امروز و همین حالا لبخند به لب داریم، چشم‌هامان برق می‌زند و آماده‌ی ادامه دادن و زیستنی پر شور هستیم؛؛؛ حتما در خلوتمان با سختی، خویش را ترمیم کرده‌ایم، روی زخم‌های باز و عمیقمان مرهم گذاشته‌ایم، بهبود یافته‌ایم و بازگشته‌ایم... پشت هر انسان بلندپرواز و ادامه دهنده‌ای، کوهی از شکست خوردن‌ها، از هم پاشیدن‌ها، دوباره پیوند خوردن‌ها و به میدانِ پیکار بازگشتن‌هاست.

  • کجا بروم که دلتنگ عزیزان و وطن نباشم؟ کجا می‌توانم بروم؟ کجا را دارم بروم؟! می‌مانم همین‌جا و ناگزیر هر ثانیه با ته مانده‌ی امیدم می‌گردم بین بازار ماشین و طلا تا ببینم چه چیزی مرا از سقوط نجات می‌دهد و وقتی زورم به هیچ چیز نرسید، همان ته‌مانده را صرف نیفتادن و زنده ماندن می‌کنم و خالی می‌شوم. ما خالی شدگان ناباور! ما جوانان و پیرانِ نزیسته! ما امیدوارانِ دویده و دویده و دویده و امید نیافته! ما که با هزار هزار تلاش و تقلا خودمان را به جایی رسانده‌بودیم؛ - که هرج و مرج شد و هیچ تلاشی بدون ثروت‌های بادآورده، افاقه نمی‌کرد! ما که با هزار هزار تار و پود آرزو، امید بافته‌بودیم؛ - که فرش شد و فروختیم تا زنده‌بمانیم... ما آرزوی به تعویق افتاده‌ی مادران و پدرانِ زحمتکش و عزیزی بودیم! قرار بود خدا نه تنها رنج ما، که رنج آنان را هم برای ما جبران کند؛ قرار بود تلاش‌هایمان به ثمر بنشیند! قرار نبود اینجوری زندگی کنیم...

  • این‌همه آدم، این‌همه رابطه، این‌‌قدر معاشرت و این‌قدر تعامل؛ پس چرا همه‌مان تنهاییم؟! چرا هیچ‌کس حالش واقعا خوب نیست؟ هیچ‌کس به فریادِ هیچ‌کس نمی‌رسد؟ هیچ‌کس برای هیچ‌کس کاری نمی‌کند و هیچ‌کس زبانِ اندوهِ هیچ‌کس را نمی‌فهمد؟! این‌همه دستاورد، دلخوشی، هم‌صحبتی، هم‌دلی، آغوش؛ پس چرا "غم" دارد از سر و کولِ جهان‌مان بالا می‌رود؟!

  • می‌دانم غمگینی عزیز من! می‌دانم دلت در سوگواری عظیمی جامانده و حالت خوب نیست، اما زنده بمان عزیزم، برای خودت چایی بریز و کتابی بخوان و عشقی داشته‌باش و زندگی کن... حق داری که حالت خوش نیست؛ اما نمی‌شود که خودت را هم تمام کنی!

  • بغل نمی‌کنیم و خوبیم، بغل نمی‌شویم و زنده مانده‌ایم، زنده مانده‌ایم بدون بوسه، بدون آغوش، بدون عشق... زنده مانده‌ایم پشت میله‌های سرد یک حصار نامرئی، حصاری به منزله‌ی یک طاعون، طاعونی که مانند یک پیچک زرد، گلوی دنیا را فشرده و دست بر نمی‌دارد. کمتر می‌خندیم، کمتر ذوق می‌کنیم، کمتر خیال می‌بافیم و بیشتر منطقی شده‌ایم. کافه‌ها ترسناک شده‌اند، خیابان‌ها، کوچه‌ها، رابطه‌ها و آدم‌ها؛ ترسناک شده‌اند. پنهان شده‌ایم پشت نقاب ماسک‌ها و عینک‌ها و هیچ‌کس نمی‌فهمد که غمگینیم یا شاد، هیچ‌کس نمی‌فهمد که بغض داریم یا شوق، هیچ‌کس نمی‌فهمد که حالمان خوب نیست... پنهان شده‌ایم پشت یک درد مشترک، یک طاعون فراگیر، یک هیولای کوچک و ناشناخته... پنهان شده‌ایم و فاصله می‌گیریم از جهان، از آدم‌ها، از دوست داشتن و از دوست داشته شدن، ولی خوبیم... ما عادت کرده‌ایم طاقت بیاوریم، ما عادت کرده‌ایم زندگی کنیم، ما عادت کرده‌ایم اگر خورشید هم بمیرد، بگوییم چیز مهمی نیست... مثلاً همین حالا که حال همه‌مان مثل دیروز و یک ماه و یک سال قبل، خوب است، حتی پشت خفقان ماسک‌ها، حتی وقتی که چشم‌هامان نمی‌خندد، حتی وقتی عزیزانمان را بغل نمی‌کنیم، نمی‌بوسیم، نمی‌بینیم. ما یکه و تنها پشت نقاب ماسک‌هامان پناه گرفته و در حصار فاصله‌های ناگزیری که هست، همچنان نفس می‌کشیم و خوبیم... 👤#نرگس_صرافیان_طوفان‌

  • واقعیت اینه که هیچکس، هیچوقت نمیدونه و نمیفهمه توی دلت چی میگذره! دلتنگ میشی، دل‌ مرده میشی، گریه میکنی، داغون میشی، احساس تنهایی میکنی، غذا نمیخوری، بیرون نمیری علاقه‌ات به زندگی رو از دست میدی اما دم نمیزنی! فردا صبح بیدار میشی و باز لبخند میزنی و به زندگی ادامه میدی این داستان زندگیه بالا و پایین مجبوری زندگی کنی، مجبوری بسازی مجبوری نق‌ نزنی و به همه بگی "حالم خوبه" ‌.

  • آدمهای صبور یکباره ترکتان می‌کنند آن هم وقتی که سخت مشغول اولويت های غير از آنها هستيد! با یک لبخند سرد برای همیشه می‌روند و جای خالیشان برای همیشه یخ می‌بندد آدم هایی که صبور هستند شاید بودنشان خیلی معلوم نشود اما نبودنشان زجر آور است... 👤#نیلوفر_رضایی

  • یادته؟ همیشه بهم می گفتی تو بچه ای، منم دلم می شکست و می گفتم نه. نیستم. حالا که دارم فکر می کنم حق با تو بود؛ من خیلی بچه بودم، مثل بچه ها واسه کوچیک ترین چیزا ذوق می کردم. مثل بچه ها دروغ بلد نبودم. مثل بچه ها دلم پاک بود و وقتی می گفتم دوست دارم واقعاً دوست داشتم. من مثل بچه ها دلم می شکست و مثل بچه ها دو دقیقه بعد میبخشیدمت و صبحش همه چیو یادم می رفت. راست می گی. من خیلی بچه بودم. اما تو خیلی بزرگ بودی. دوست داشتنت، حرفایی که می زدی، رفتارات و خیلی چیزای دیگت مثل آدم بزرگا دروغ بود. تو خیلی بزرگ بودی، خیلی خیلی بزرگ.

  • یه اتفاقایی تو زندگی هست که آدمیزاد باید حتما تجربه کنه تا یه سری چیزا ملکه ذهنش بشه؛ اینکه همیشه نباید ببخشی، همه نباید باهات راحت باشن، به همه نباید اجازه بدی نظر بدن و همیشه نباید صدِ خودتو واسه آدمی بذاری که حتی صفر خودشو واست نمیذاره...

  • без подписи

  • 🩶