tgindex
روزچین | شیمانهضت

روزچین | شیمانهضت

Статистика
@shimanehzatперсидский

حرف‌هایم‌ اینجا در گوش شما زمزمه می‌شوند و تکه‌ تکه‌های زندگی با رد پایم امضاء

Последний пост
4 июл.
Последнее чтение
13 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
47
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
144
−2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
82
40 постов
Вовлечённость
56,9%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 47
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • «ناراحت نشدم. فقط نمیدونم چرا دلم میخواد اندفعه یه جوابی بهش بدم‌هاا.» مرد پتوی پایین پایش را تا روی تنش بالا کشید. خودش را رو به تن زن کمی جمع کرد. پای زن را لای پایش گذاشت. دستش را از روی حوله سمت سینه‌ی زن برد، کمی آن را فشار داد. پتو را دور زن پیچید. «واای باز میخوای بخوابی. تازه از خواب پاشدی‌هاا. پاشو بابا هزارتا کار داریم. باید یه چندتا از من فیلم بگیری.» زن وقتی این‌ها را می‌گفت پتو را با شتاب از روی خود کنار زد. «کجا میری؟» «ای بابا به تو باشه کل جمعه رو باید بخوابیم.» تو رو خدا بذار پنج دقیقه دیگه بخوابم بعد بیدار میشم. به خدا این خواب خیلی میچسبه.» «وااای سعید از دست تو. باشه بخواب.» زن نگاهی به مبایلش انداخت. «اَه… چی بنویسم واسه‌ی این زنیکه.» چند کلمه تند و تند نوشت. صدای خروپف توی فضا‌ی اتاق پخش شد. زن نگاهی به مرد کرد. لبخندی زد. کمی فکر کرد. «خدایی سخته‌ها.» صفحه‌ی پروفایل مهناز را باز کرد. آهی کشید و یک ایموجی قلب در چتشان فرستاد. پایان ✍️شیمانهضت ۱۳/تیر #روزچین #داستان_کوتاه

  • تنهایی «یعنی ندیده پُستای دیگه‌مو» وقتی این را گفت لای پایش را با دستمال تمیز ‌می‌کرد. بعد خودش را انداخت روی تخت. دستمال مچاله را روی میز کناری رها کرد. «همیشه اینجوری بوداا». رویش را برگرداند. «با تو اَم هاا» «کی؟ چی شده؟» «مهناز رو میگم. فالوم کرده… بعد ببین عَن خانم چی نوشته؟» «مهناز؟ مهناز کیه؟» «زن آرش دیگه» «آرش؟» «ای بابا تو هم این وسط خِنگ بازیت گل کرده‌هاا. آرش دیگه. همونی که سرطان گرفت و مُرد.» «آهان آرش… خدا رحمتش کنه. اونم زود مُرد. سنی نداشت. همش چند سال از من بزرگتر بود… ببینم زنش رو.» «ببین چی نوشته برام. نکرده اول اون پُستای دیگه‌م رو ببینه بعد فکش رو باز کن.» «حالش چطوره؟ بهتره؟ چند سال شد؟» «اون که… نه بابا سخته به خدا… پدرش در اومده… دورادور خبر دارم ازش… دهنش سرویسه هنوزم. کلی قرض و قوله بلا آوردن. کم مریضیش کم‌خرج نبود خُب. خودشم که… بالاخره شوهرش بوده دیگه.» زن به عقب تکیه داد. کمی تنش را روی تشک لمیده‌تر کرد. بالشت پشت سرش را جابه‌جا کرد. «به نظرت چی بنویسم براش؟» نیشخندی با گوشه‌ی لب زد. «یه چیزی بنویسم فکش بچسبه به سقف؟… مثلن بگم کوری یابو ندیدی چیکار میکنم توی این پیج… یا مثلا یکم خودم رو چس کنم و بگم مهناز جون قوربونت برم پُستای قبلی رو ندیدی… یا یکم تندتر باهاش حرف بزنم و بگم آره، چطور مگه.» زن سرش را به سمت پهلو کشید تا بهتر بتواند صفحه‌ی مبایل را ببیند. «بازی میکنی… با دیوار حرف میزدم بهتر بود به خدا…» «نه، بگو بگو… آخه اینجاش خیلی مهمه این رو نکُشم کل سیستم به هم میخوره… کلی پول از دست میدم.» زن چشمش را بیشتر روی مبایل چرخاند. «مثلا تا حالا چقدر پول درآوردی؟» مرد همینطور که نگاهش به مبایل بود تکانی به خودش داد. اَهی بلند گفت و ادامه داد: «خیلی» زن پوزخندی زد و گفت: «اونوقت این خیلی رو توی دنیای واقعی هم میشه خرج کرد؟» مرد نگاهی به صفحه‌ی مبایل زن کرد. دست راستش را باز کرد «بیا… بیا جلو ببینم چی نوشتی براش» «برای کی؟ مهناز رو میگی؟» «آره همون… چی بهت گفته بود؟» «ببین اینجا رو… هنوز نیومده نه یه سلامی نه یه علیکی نوشته بلاگری بهت میاداا» این را وقتی می‌گفت دهانش را کج کرد، سرش را کمی تکان داد و با صدایی مسخره نوشته‌ها را خواند. مرد مبایلش را کنار تخت گذاشت. زن را بیشتر به سمت خود کشید. زن سرش را روی سینه‌ی لخت مرد تکیه داد. «یه بار خیلی سال پیشم متلک بارونم کرد.» «خب تعریف کن ببینم چی گفت.» «یادته تولد مرسده بود.» «تولد مرسده؟» «آره دیگه اگه یادت باشه توی سالن اجتماعات خونه‌شون بود. چه تولدی هم براش گرفته بود پویا» زن صورتش را بالا برد. می‌خواست عکس‌العمل مرد را ببیند. مرد موهای زن را بوسید. زن با دستش موهای سینه‌ی مرد را نوازش کرد. «البته یادم نرفته‌هاا منم یه تولد حسابی برای خودم گرفتم. ولی خب…» بعد زیر لب گفت مال اون یه چیز دیگه بود. مرد لبخندی زد که زن ندید. آیا شنیده بود حرف زن را؟ «خب من اون موقع لباس درست و حسابی نداشتم که. اگه یادت باشه یه لباس بلند پوشیده بودم.» یک لحظه مکث کرد. می‌خواست مطمئن شود که مرد هنوز گوش می‌دهد. کمی خودش را به بدن مرد نزدیکتر کرد. صدایش عشوه‌دار شد. «یادت هست چی پوشیده بودم؟ یادته یه سری خیلی لاغر کرده بودم. اون موقع رو میگم. یادته تو بهم گفتی چقدر خوب شدی؟» زن لبخندی به صورتش نشست. چشمش خیره به آینه‌ی روبه‌رو شد. جاهایی از هیکلش که در آینه معلوم بود را برانداز کرد. لبخند از روی صورتش کنار رفت. خودش را زیر حوله پنهان کرد. صدایی از مرد نیامد. زن با شانه‌اش تکانی به بدن مرد داد. «چی شده. بگو بگو.» «دارم میگم‌هاا… اصلا ولش کن بابا… تو عمرا یادت باشه که من چی پوشیده بودم. به هر حال اون موقع هم یه چیزی بهم گفت این عن خانم. یه چیزی که مثلا این لباس به درد این مراسم نمیخوره‌هاا.» «خُب» «همین؟ فقط خُب؟» مرد بیشتر زن را به خودش چسباند. انگشت شستش را روی لپ زن کشید. زن لبخند زد. آیا مرد دید لبخند را؟ دست دیگرش را آهسته آهسته به زیر گره‌ی حوله، روی سینه‌ی زن برد. «چه بوی خوبی میدی.» زن دست مرد را با تشر کنار زد. «ای بابا اصلا گوش نمیدی‌هاا…» خواست خودش را از روی سینه‌ی مرد جدا کند. مرد کمی تکانی خورد و بازویش را سفت کرد. «باشه، بگو بگو… داشتی میگفتی بهت گفته بلاگر.» زن خودش را بیشتر در آغوش مرد فرو برد. «از بلاگرا بدم میاد. یه سری مفت‌خورن. نظرت چیه؟» «نظرم؟» «آره. تو از بلاگرا خوشت میاد؟» «بلاگرا کین؟» «بابا همونایی که تبلیغ میکنن پول مفت میگیرن دیگه. مثلا همینایی که جلوی دوربین جنگولک بازی در میارن.» «مگه تو جنگولک بازی در آوردی؟» «نه، معلومه که نه. چییش… انقدر بدم میاد از این کارا که بخوان به زور برام لایک و کامنت بذارن‌هاا.» «خُب.» «خُب؟» «میگم خب تو که این کارها رو نکردی. چرا باید از حرف اون. چی بود اسمش… همون زن آرش ناراحت بشی؟» ادامه👇👇

  • کاسه‌ات را نچسبان خوابی دیدم: همه در گردش بودیم. در حال پرسه زدن در خیابانها. من یک کاسه‌‌مرغی بزرگ قدیمی به رنگ آبی دستم بود. آنقدر بزرگ که حملش برایم مشکل بود. با این حال با یک دست و تکیه به بدن آن را گرفته بودم. در دست دیگرم چند کتاب. «الف» از همه جا عکس می‌گرفت. نمی‌دانم او به من کمک نمی‌کرد یا من از او کمک نمی‌خواستم که حمل تمام آن بار را بدون شکایت تحمل می‌کردم. او لابه‌لای عکاسیِ در و دیوار، از «میم» که همراهمان بود، چند عکسی گرفت. من تمام آنها را می‌شمردم. حسم می‌گفت تعداد عکسهایی که از «میم» انداخت بیشتر از عکسهایی خواهد بود که از تو انداخته. همینجا بود که حسادت را بالا آوردم. و نتیجه‌اش پرتاب کاسه‌ی عتیقه به وسط خیابان. چرا این کار را کردم؟ شاید می‌خواستم هواس «الف» را به خودم جلب کنم. «میم» که گویا می‌خواست ناجی باشد، شروع کرد به وصله کردن کاسه. آه خدای من، او جوشکاری هم بلد است. با تعجب نگاهش کردم. با خودم گفتم او نمی‌داند این کاسه‌ی شکسته به خاطر اوست. و اما «الف»، بدون برگشتن، پیچ جاده را هم رد کرده بود. *** وقتی بیدار شدم با خودم فکر کردم که کاسه چه بود؟ چرا در دست دیگرم کتاب بود؟ کاسه‌ی عتیقه شاید نمادی از باورها و اعتقاداتم باشد که از گذشته با خودم حمل می‌کنم. هر بار با وجود غرقگی در کتابها باز هم آنها می‌آیند و سنگینی‌شان را بر دوشم می‌اندازند. دردسر حملشان زیاد است و من این عذاب را می‌پسندم. دقیقا همانها هستند که مسیر احساساتم را بوجود می‌آورند. تمام کتابهایی که می‌خوانم و تمام باورهای جدیدی که از زبان متفکرها بدست می‌آورم هنوز وزنشان از گذشته‌ا‌م کمتر است. کافی‌ست احساسی در من بروز کند، به جای درس پس دادنِ کلماتی که خوانده‌ام متوصل به کاسه‌‌ام می‌شوم. بعد از درگیر شدن با چسباندن شکسته‌های کاسه، دیگر کتابها نبودند. فقط من بودم و یک کاسه‌ی وصله‌پینه شده‌ی قدیمی. ✍️شیما نهضت ۱۲/تیر #روزچین #خواب

  • 23 июн.593из fahimattar

    سر دوراهی نوشتن یا ننوشتن افتاده‌ام. این چهاردیواری مجازی نزدیک به بیست سال است که محل پناه وخانه‌ی امن من در برابر همه‌ی آن چیزهایی بوده که پشت این دیوارها و در جهان واقعی رخ داده است. همیشه هم وضعیت این طور بوده که قبل از نوشتن و آمدن به این چهاردیواری، همه‌ی اتفاقات جهانِ بیرون را مثل چکمه‌های لجن‌مال دم در درآورده‌ام و بعد پایم را گذاشته‌ام داخل. در را چفت و بست کرده‌ام و این‌جا نوشته‌ام. انگار که در یک جهان موازی زندگی می‌کنم. ولی دیگر شدنی نیست انگار. بعد از آن‌که آن‌همه آدم را دو روزه در خیابان‌ها کشتند و بعد از آن‌که کشور را بمباران کردند، انگار دیگر این دو جهان موازی به اجبار باهم تلاقی کرده‌اند و هم مسیر شده‌اند. اگر از آن‌چه گذشته است ننویسی، متهم هستی به حمایت از ظالم و کمک به نسیان آنچه گذشته و بی‌دغدغه بودن. اگر هم بنویسی، از لای تک‌تک کلمات و حرف‌ها، سوتفاهم و مخالفت استخراج می‌شود. هر چیزی که نوشته بشود حتما در این جهان بی‌نهایت مخالف سرسخت دارد. حتی اگر موضوع سفیدی ماست باشد. تازه اگر بدانیم که حرف درست کدام است که آن را بزنیم. زورمان به هیچ کدام از دو طرف نمی‌رسد و افتاده‌ایم به جویدن خرخره‌ی همدیگر. آن‌هایی که در خیابان خون ما را ریختند با آن‌هایی که روی سرمان بمب ریختند، در شُرُف صلح هستند ولی ما هنوز مشغول شکاندن استخوان‌های همدیگر هستیم. این‌که خیلی‌ها (مثل من) زیر علم هیچ کدام از این دو طرف نمی‌خواهند سینه بزنند. این‌که ما قربانیان جنگ باطل علیه باطل هستیم. این‌ها سر منافع خودشان دست همدیگر را فشار دادند. ما کماکان مشغول فشار دادن گلوی همدیگر هستیم. دوستی‌های‌مان پاشیده شد. مرزهای بین‌مان پررنگ تر شد. تنهاتر شدیم. شدیم بی‌نهایت گروه تک‌نفره. صرفا از روی احساساتم حرف می‌زنم. حتما بی‌نهایت آدم وجود دارد که عقاید راسخی دارند که حرف‌های من را می‌توانند با آن رد کنند و آن‌ها هستند که "حق" هستند. آن‌ها هستند راه سعادت را بلدند و بقیه مفت‌خوران بی‌دغدغه‌ای هستند که اصلا نمی‌فهمند بنی‌آدم اعضای یکدیگرند. همین محق بودن می‌شود شمشیرشان. سر دوراهی نوشتن و ننوشتن هستم. که مهم هم نیست. مهم جان آدم‌هایی بود که دیگر بین ما نیستند. مهم آینده‌ی آدم‌هایی است که بین این دو باطل هر روز مبهم‌تر از دیروز می‌شود. مهم این هست که هیچ راه عملی و سالمی برای پایان دادن به این سیاهی وجود ندارد. هیچ اراده‌ای برای عملی کردن راهکاری که مردم محور آن باشند وجود ندارد. مهم کیفیت ناسالم زندگی‌ای است که بی‌هیچ دلیل موجهی به آن دچار شده‌ایم. #فهیم_عطار @fahimattar

  • قدرت هیچ هیچ، هیچی چون واژه‌‌‌‌های تو مسرورم نکرد بر سردرِ ادامه همان‌ هیچی که سدی بود در تمام سال‌هام ✍️شیمانهضت ۱/تیر #شعر #روزچین

  • در پنجره‌ی سیاه تا سیاهی دیده می‌شود، سوار است سیاهی بر سر سیاهی. چهره‌ی زنی را در عمق آن هیچ می‌بینم، بیگانه‌وار، چشم به سوسویی می‌گرداند. پرسید امشب است وعده‌گاهشان. جواب مثبت بود. چه می‌توانست بکند در این جنگ قدرت؟ اگر باز هم آتش بالا می‌گرفت چه؟ در تهِ سیاهی، شعر بود. فَلسی از خود نشان داد. دفتر و قلمش را برداشت تا واژه‌واژه جان دهد بر آن گردسوز امید. ✍️شیمانهضت ۲۵/خرداد #روزچین #شعر

  • فهرستن را فهرستیدم هر روز از خواب که بیدار می‌شدم به فکر روزم میوفتادم که چه باید بکنم. یک سوال تکراری با پایانی تراژدی. کلی کار بود که میرفت در انبار هفته، ماه و سال. سرانجامش هم چیزی نبود جز درگیری من بالغ با من. که چرا نشد، چه شد که نشد، چه کنم که بشه. این چه کنم چه کنم‌ها هم به هیچ کجایی انتها نداشت. پس چه باید کرد؟ تصمیمی گرفتم که نمی‌دانم چقدر عملی خواهد شد. اما بهتر از سرزنش‌بازی‌ست. نه؟ اینبار فهرست ننوشتم. بلکه رفتم سراغ هر کاری که دلم می‌خواهد انجام دهم. رویا پردازی کردم. شاید البته اسم این را هم بشود گذاشت «فهرست رویا». همینطور رویا روی رویا گذاشتم. وقتی تخلیه‌ شدم رفتم سراغ عملی‌هایش. آنهایی را که در توان اکنون با شرایط حالم است را جدا کردم. حالا نوبت به کوچک کردن می‌رسد. به هفته کشاندنشان. یک فهرست هفتگی که شامل عادتهای روزانه و کارهایی که باید انجام شود. چه فوری چه غیر فوری. از روز چهارشنبه شروعیدمش. چرا شنبه نباشد؟ مگر فرقی هم دارد؟ چه فرقی بین چهارشنبه با شنبه است؟ موضوع شروعه. مگه نه؟ حالا ارزیابیشان میوفتد به سه‌شنبه. اصلن بهتر هم هست. چون آن شنبه‌ی کذایی هیچوقت خیال آمدن ندارد. جمعه شبها هم که غمش برای آدم حوصله‌ی ارزیابی نمی‌گذارد. پس همان چهارشنبه. و تمام. تمام کارهایی که می‌توانم در این هفته انجام دهم فهرستوار نوشتم. وقتی انجام شد، یک تیک خوشگل جلویشان می‌زنم. به اینکه چه روزی هم انجام شد یا نشد کاری ندارم. فقط تیکها بهم نشان می‌دهد که چند بار در این هفته کار مورد نظر انجام شده. هر کاری‌هااا… مثلن حتا شستن و پهن کردن لباسها یا غذا پختن یا هر چیز دیگری که به ظاهر انقدر ساده و یا شاید به نظر خیلی‌ها بی‌ارزش می‌آید. با نوشتن آنها متوجه می‌شوم در هفته چند بار لباس می‌شورم و… حتا می‌توان روز خاصی را برای این کارها گذاشت که انقدر هر روز درگیر نباشم. خیلی هم سخت نیست. فقط اینجوری می‌توانم از خودم و کارهای بی‌موردی که روزهای متعدد انجام می دهم مراقبت کنم. درضمن اینجوری لازم نیست هر روز سراغ فهرست‌نویسی بروم. مثلن دیروز از صبح بیرون بودم و نتواستم حتا چند تا از روزانه‌ها را انجام دهم. خب مهم نیست در عوض کارهای دیگری که در فهرستم بود را انجام دادم و با تیک زدن آنها خودم را شاد کردم. الان دیگه هر روز که از خواب بیدار می‌شوم اول با لبخندی به تیک‌هایم نگاه می‌کنم. بعد از کمی افتخار به خود به سراغ رسیدن به تیک‌های بیشتر می‌روم. هفته که تمام شود سراغ فهرست بعدی می‌روم. حالا از این فهرست برود به بعدی. باز هم مهم نیست شاید سبدم را زیادی پر کرده بودم. نه؟ امروز هم می‌توانم تیک مطلب کانال را برای دومین بار در فهرستم بزنم.☺️ ✍️شیمانهضت ۱۶/خرداد #روزچین #مقاله

  • سر در بغل کاملا معلوم است که گیج می‌زند. چشمش به ساعت افتاد. «کِی ساعت دو شد؟» بدون لب سخن گفتن کار هر کسی‌ست. حتا نویسنده که با کلمات سر و کار دارد. بخصوص وقتی پس کله‌اش فکر پیچاندن آنها روی امواج سوارند. شاید داستانش را باید به زودی تحویل نشری بدهد، اما کو چشم بینا. مردمکها زمان را دیدند، هول برشان داشت و درست جلوی در یخچال زمینشان گذاشت. درِ آن سردیجا باز شد، ذهن کجاست؟ کنار عقربه‌هاست که کلمات را دنبال می‌کنند. کلماتی که فوج فوج روی نورونها می‌نشینند در انتظار ثمر، و دوباره بال باز می‌کنند برای پریدن. با چای سبز در دست و تکه شکلاتی روی زبان‌ِِ قفلی در دهن جلوی مانیتور می‌شیند. به خیالش کلمات پابندش هستند. از خوش‌شانسی‌اش است یا بدشانسی، به طور کلی داستانش گم شده. «ناهیدی» در داستان دارد که خودش هم نمی‌داند دقیقا چه بلایی می‌خواهد سرش بیاورد. «آیا بهتر نیست بیشتر در مورد داستان‌نویسی بخوانم. اصلا مقاله بهتر نیست آیا؟» «آیا» پشت «آیا» برایش بزرگ و بزرگتر می‌شود. با اینها بهتر می‌تواند کنار بیاید تا با گشتن داستان، شاید خدایی نکرده پیدایش شود. آنوقت… یک صدای به موقع مانند اذان صبحگاهی از خوابِ «آیا» بیرونش می‌اندازد. صفحه‌ای روشن می‌شود. عکسی خودنمایی می‌کند و او با بی‌تفاوتی به تکانه‌‌ای که روی مبایلش گذاشته تا هر بار با سیلی تشویق به نوشتنش کند، سر را در بغل هر چه می‌گذارد به غیر از کلمه. آیا در این گیجی نفعی‌ست؟ باز هم «آیا»… ✍️شیمانهضت ۱۴/خرداد #روزچین

  • زیرمتن‌ترینِ متنم بودم، اما… دیروز وقتی به پادکست هفتگی استاد می‌گوشیدم به کلمه‌‌ی «زیرمتن» رسیدم که به فکرم انداخت. توی نویسندگی این اصطلاح به نوشتن دیالوگها کمک می‌کند. در دیالوگ‌نویسی، مستقیم نباید به چیزی اشاره کرد. باید گذاشت زیرمتن‌های متنی، اصل ماجرا را که همان هدف «گفتگو» است در خود ببلعند. من نمی‌خاهم صحبتهای استاد را برایتان زیرنویس کنم. بلکه قصدم وام گرفتن از این کلمه برای چسباندنش به دل زندگی‌ست. تا روزهایم را بهتر بچینم. در زندگی چقدر زیرمتنهایمان در راستای متن و هدف اصلی جلو می‌روند؟ بگذارید خودم را مثال بزنم. من می‌خاهم نویسنده شوم. نویسنده‌ای که حرفی برای گفتن داشته باشد. می‌خاهم ارتباط موثر را بلد باشم. این‌ها متن اصلی زندگی من هستند. برای رسیدن به این متنها چه زیرمتنهایی را باید در دل زندگی بگنجانم؟ یک نویسنده، یک تاثیرگذار چه کارهایی باید انجام دهد؟ اعتراف می‌کنم که در مورد متن «نویسندگی» در این مدتِ قطعِ ارتباط با ایران، زیرمتنم را بد جلو بردم. به طور کلی «نوشتن» روی طاقچه بود. گاهی به گوشه‌‌ای از آن آویزان می‌شدم و چند کلمه بلغور می‌کردم، متن نچسبی از دلش بیرون می‌آمد و من دل‌خوش بودم به آن. چه «زیرمتن» افتضاحی. اما در مورد ارتباط موثر هِی… بَدَک نبودم. همینکه توانستم اینجا بدون هیچ رابطی با عده‌ای کتابخوان ارتباط برقرار کنم خوب است. اما آیا تاثیر گذار بود؟ هر ماه کتابی می‌خانیم و درباره‌ش حرف می‌زنیم. کاری که همیشه دوستش داشتم. برای بهتر فهمیدن مطلب کتابها بسیار مفید است. تازه در این جمع فهمیدم که چقدر کتاب را نمی‌خانم. می‌دانید از کجا؟ از صحبتهای دیگران درباره‌ی همان کتاب. آنجا نظراتمان را با هم به اشتراک می‌گذاریم. و من متوجه شدم نگاههای مختلفی نسبت به یک کتاب می‌تواند وجود داشته باشد که همه‌ش درست است. زیرمتنِ اصلی من زیاد نوشتن و زیاد خواندن است. تازه همان ارتباط موثر داشتن را هم می‌توان چسباند به زیرمتن نویسندگی. چون من باید بدانم که چطور می‌توانم نوشته‌های تاثیرگذار بنویسم یا نه؟ و این را از دل همین ارتباطها بدست می‌آورم. پس ببینید همه چیز در راستای هم افتاد. فقط باید اول بدانیم که متن اصلی چیست؟ حرفمان چیست؟ چه می‌خواهیم در کتاب زندگیمان بگوییم؟ آیا اصلن چیزی می‌خاهیم بگوییم؟ آنوقت است که می‌توانیم دیالوگها و زیرمتنها را در همان مسیر جلو ببریم. با نوشتنِ روزانه‌ی هر روز، خودمان را از زیر متنهایی که به‌مان هجوم می‌آورند بیرون می‌کشیم تا زیرمتن‌ترین متنِ زندگیمان نباشیم. می‌توانیم دیالوگهای اضافه و کارهای بی‌هدف را پاک کنیم. درست مثل کاری که هر نویسنده‌ با نوشته هایش قبل از انتشار انجام می‌دهد. ✍️شیمانهضت ۱۰/خرداد #روزچین

  • 28 мая121101

    چند پِلک مانده به یکسالگیم؟ امروز از صبح به یکسالگیم فکر می‌کنم. از بعد از آبان مشغولم. از بعد از آبان، وقتی آمدم اینجا نمی‌دانستم شروع پر کردن عجیبترین سال عمرم خواهد بود. خیلی وقته که نیستم. نیستم درست روبه‌روی در خانه‌ی مادرم، وقتی از دیدنم ذوق می‌کند. نیستم تا شانه بالا بیندازم به ذوقش، و از خود بپرسم دلتنگیش برای چیست من که اینجایم؟ خیلی وقته که نیستم. نیستم تا خانواده‌ را هفتگی ببینم و حرفی برای گفتن نداشته باشم. نیستم تا از خودم بپرسم چه باید بگویم و از کی بگویم که بشناسنشان. خیلی وقته که نیستم. نیستم در جمع کافه‌گی دوستانم تا با هم های‌های بخندیم. نیستم تا قاه‌قاه‌مان با هایِ آب چشم مخلوط شود. خیلی وقته که نیستم. نیستم تا در جمع عزیزترین هم‌خون‌هایم گذر زمان را نفهمم. نیستم تا با شنیدن قصه‌هایشان شاخ درآورم و پشمم بریزد. خیلی وقته که نیستم. نیستم تا در تَختم خواب رفتگانم را ببینم. آیا آنها هم فهمیده‌اند که دیگر نیستم؟ خیلی وقته که نیستم. نیستم حتا در جشن بزرگ امشب فامیل که ماه‌هاست حرفش است. نیستنم را چگونه این همه وقت زیستم؟ امروز از صبح به یکسالگیم فکر می‌کنم. به آبانی که به اندازه‌ی چند پِلک به هم زدن، در راه است تا نیستنم را یکساله کند. ✍️شیمانهضت ۷/خرداد #روزچین

  • 27 мая127102

    خانه‌ای روی آب دیشب پستی توی اینستا دیدم. خانواده‌ای بودند که از دوبی دیپورت شدند. جریان دیپورتشان را تعریف کرد. می‌گفت بدون هیچ دلیلی به‌شان ۴۸ ساعت فرصت دادند تا از اینجا بیرون بروند. پستهای قبلیش را نگاه کردم. می‌خواستم ببینم چه کاره بودند که بعد از به قول خودشان هفت سال انقدر راحت توانستند بیرونشان کنند. شب خواب عجیبی دیدم. روی استخر بسیار بزرگ جلوی خانه‌مان که برای کامیونیتی‌ست، میزی چوبی، دقیقا نمی‌دانم چطوری، بنا کردیم. روی آن تلویزیونی بزرگ با دو تا بلندگوی خفن گذاشتیم. اطراف آن را با کلی اکسسوریهای خوشگل و عکسهای خانوادگی تزیین کردیم. خیلی خوشگل شد. حتا نورپردازی هم به‌ش دادیم. استخر همیشه خلوت است. شاید برای همین جرأت کردیم که خانه‌ای کوچک روی آب درست کنیم. فردایش، استخر شلوغ بود و اثری از میز زیبای ما نبود. فقط سیمهایی روی آب شناور بودند. با زحمت توانستم بلندگوها را از آب بیرون بکشم. خانمی کنار آب لمیده بود. ازش پرسیدم چه اتفاقی افتاد. گفت بچه‌ای توی آب پرید، تنه‌ش به میز خورد و میز سرنگون شد. تقصیر کیست؟ آیا بچه که طبیعتش را بازی کرده یا میزی که با بی‌عقلی تمام روی آب بنا شده؟ این وضعیت فعلی ماست. خانه‌‌‌مان را جایی بنا کردیم که هیچ لنگر محکمی ندارد. جزو شهروندانش نیستیم. و پاسپورت جایی را داریم که فعلا کشوری به‌حسابش نمی‌آورد. «بچه شاید در خواب دولتمردانی هستند که لجبازانه دنیایی که متعلق به هیچکس نیست را می‌خواهند از آن خود کنند. و میز تصمیمات نا به جای ما از روی ترسهایمان است. شاید؟» از آنجایی که به تقدیر اعتماد دارم، می‌دانم دلیلی دارد اینجا بودنم. اما خانه‌مان چه؟ آیا باید بگذارم سرنوشت کار خودش را جلو ببرد؟ آیا از تصمیم‌گیری‌ِ دوباره می‌ترسم؟ آیا دلیل اینجا بودنم ایده‌هایی‌ست که برای کسب و کار بدست آورده‌م؟ آیا بهتر نیست بگذارم برگی که به اِذن خدا از درخت کنده شده مسیر خودش را برود؟ آیا این خواب برای منی که اکثر اوقات با خواب دیدن الهام می‌گیرم مشخص کننده‌ی مسیر همان برگ است؟ اینجاست که تصمیم‌گیری سخت می‌شود. خانه‌ی روی آبمان را چطوری از غرق شدن می‌توانم نجات دهم؟ ✍️شیمانهضت ۶/خرداد #روزچین

  • Channel photo updated

  • درسهای تقویمی امروز باز هم تقویم یادم انداخت، چه زود می‌گذرند آن سختی‌هایی که دیر می‌گذشتند. ✍️شیمانهضت ۳۰/ اردیبهشت #روزچین

  • ادامه‌ی مطلب قبل بهتره هیچ کاری برای این لیست نکنید. قضاوت نکنید. انکار نکنید. فقط بنویسید و جلو بروید. اگر فکر میکنید شامل شما میشه تیک بزنید. فکر کنید دنبال پیدا کردن اسمی برای فرزندتان هستید. یا حتا پِت خانگی. فقط آنهایی که دلتون رو قلقلک میدهد را علامت بزنید. اصلا نترسید. هر تیک شما تیک هزاران نفر دیگه هم هست. شما تنها نیستید. فقط بنویسید و تیک بزنید و بعدا در صورت لزوم به آن اضافه کنید. فقط همین. لیست شیطان (ترسها): صدای ترس: تو خیلی چاقی. تو خیلی قد کوتاهی. تو خیلی بی‌سوادی. هیچ‌کس تو را نمی‌خواهد. تو به هیچ‌کس تعلق نخواهی داشت. همه تو را طرد خواهند کرد. تو برای هیچ کاری شایستگی نداری. تو هرگز به چیزی نخواهی رسید. دوران تو به سر رسیده است. فریاد ترس: انتخاب‌هایت غلط هستند. زمان تو فرا رسیده و سپری شده. نجوای ترس: مراقب باش. دقت کن. آنها راجع به تو چه فکر خواهند کرد؟ آزرده‌خاطر، طرد و شرمنده خواهی شد. خودت را به یک ابله تبدیل خواهی کرد. ترس تردیددار: اما اگر این کار اشتباه باشد چی؟ اگر دیگر کسی برایم نماند چی؟ اگر نتوانم شغل دیگری داشته باشم چی؟ این‌ها همه تقصیر من خواهد بود. تا وقتی مطمئن نشده‌ای کاری نکن. برای این کار فرد بهتری هست. من هرگز قدرشناس و سپاسگزار نیستم، به همین دلیل است که کارهایم مطابق میلم پیش نمی‌رود. ترس رابطه: اعتماد نکن. دهانت را باز نکن. آنچه نیاز داری را طلب نکن. خیلی بخشنده نباش. قلبت را باز نکن. دوباره امتحان نکن. کنترل را از دست نده. ترس انکار: روزی… شاید روزی. بعدا به این موضوع رسیدگی خواهم کرد. من بهتر هستم. ببین تا کجا آمده‌ام. من به قدر کافی تلاش کرده‌ام. اگر این تمام چیزی‌ست که دارم، مشکلی نیست. ترس سرزنشی: همه چیز تقصیر آنهاست. نباید این اتفاق برای من می‌افتاد. چرا باید خودم را تغییر دهم؟ چرا باید این موضوع را نادیده بگیرم؟ چرا باید گذشت کنم؟ به آن‌ها نشان خواهم داد. آن‌ها با من چنین کردند. دنیا با من چنین کرد. ترس سرگردان: نمی‌دانم چکار کنم. گیر افتاده‌ام. نیاز به کمک دارم. درهم شکسته‌ام. نمی‌دانم چه می‌خواهم. ترس وسواسی: من استحقاق جسمی که می‌خواهم را ندارم. من استحقاق عشقی که می‌خواهم را ندارم. من استحقاق سلامتی و نشاطی که می‌خواهم را ندارم. من استحقاق شغلی که می‌خواهم را ندارم. من استحقاق صمیمیتی که می‌خواهم را ندارم. ترس دلسوز: نمی‌دانم ایا اصلا می‌توانم این موضوع را حل کنم یا نه. نمی‌توانم باور کنم این اتفاق برای من افتاده است. فکر نمی‌کنم کسی واقعا بداند در چه مخمصه‌ای گیر افتاده‌ام. سرانجام، هیچ‌کس واقعا اهمیتی نمی‌دهد. و ترس نهفته در من: …. …. …. ✍️شیمانهضت ۲۷/اردیبهشت #روزچین #شجاعت

  • شاید بهتر است شیطان را در آغوش بکشیم | لیست شیطان کتاب «شجاعت» دبی فورد رو دست گرفتیم. قبلا گفتم بهتون، توی همون book club. همیشه توی کتابها از زبان نویسنده‌های مختلف میخونیم که اهدافت رو لیست کن. ارزشهات رو بنویس، چه و چه…. اونا همه‌شون عالیند ولی من امروز میخوام با یک لیست جدید شما رو آشنا کنم که از دل کتاب شجاعت درآوردم. البته خودم اسمش رو گذاشتم «لیست شیطان». از اسمش نترسید. همه‌مون شیطانهای درونمون داریم که پنهان شدند. یا پنهانشون میکنیم. ازشون دوری میکنیم و به طور کلی جزو انکارشده‌ها هستند. دیگه وقت اون رسیده که خودمون رو با اونها آشتی بدیم. البته باید بگم این یک لیست معمولی نیست. لیست اهداف و ارزشها نیست. لیست فانتزی‌ای نیست که شما رو با خودش بِبره توی فکر رو رویا، به اونطرف ابرها. بلکه برعکس. باید بگم میکشونتتون به پایین. پایینترین سطح وجود. میبرتتون به اون نقطه‌ی مرکزی که سالهاست ازش فرار میکنید. جایی که همه از شنیدنش وحشت داریم، انکارش میکنیم. هر وقت اسمی ازش اومده یا بهش خواستیم کمی توجه کنیم، سریع رومون رو برگردوندیم و به خودمون گفتیم، نه، این شامل من نمیشه. باید یه خبر بدی رو بهتون بدم. این لیست شامل همه‌مون میشه. حتا موفقترین انسانها هم هر روز باهاش درگیر هستند. ولی اونا یاد گرفتند که چطوری این لیست رو پُلی کنند برای به جلو رفتن. خب ما هم الان با شناخت این لیست شیطانی میخواهیم اول ببینیمش بعد بفهمیمش تا بتونیم یاد بگیریم هر وقت بهش برخورد کردیم چطوری به جای سواری دادن بهشون روی کولشون بشینیم و از پُل رد بشیم. این لیست از ترسهای ما بیرون میاد. ترسهایی که همیشه درست وسط کله‌مون سرِ به زنگها شروع میکنند به تکان دادن ناقوسِ «تو اینکاره نیستی، تو برای این کافی نیستی، به خودت بیا…» و تا دلتون بخواد هزاران پژواک دیگه که از برخورد همون زنگوله به دیواره‌های داخلی مغزمون بوجود میاند و بعد در تمام سلولهامون جا خوش میکنند. و متاسفانه باید بگم که تا وقتی ما این صداها رو درست و حسابی نشناسیم و ندونیم ریشه‌ی اصلیشون چیه نمیتونیم باهاشون کنار بیایم. ببینید نمیگم درمانشون کنیم. گاهی باید با یک موضوع یا مسئله فقط همراه شد. من لیست رو اینجا مینویسم با یک پایان باز. کاری که برای خودم در دفترم انجام دادم. دلیلش هم اینه که هر وقت ترسی به سراغم اومد و ناقوس به حرکت افتاد، تمام صداهاش رو به این لیست اضافه کنم. اینجوری خیلی بهتره، به جای اینکه برند و بشینند روی سلولهام و بخوان تا ابد همراهم باشند. براشون جای بهتری در نظر گرفتم. روی کاغذ. بهتره هیچ کاری برای این لیست نکنید. قضاوت نکنید. انکار نکنید. فقط بنویسید و جلو بروید. اگر فکر میکنید شامل شما میشه تیک بزنید. فکر کنید دنبال پیدا کردن اسمی برای فرزندتان هستید. یا حتا پِت خانگی. فقط آنهایی که دلتون رو قلقلک میدهد را علامت بزنید. اصلا نترسید. هر تیک شما تیک هزاران نفر دیگه هم هست. شما تنها نیستید. فقط بنویسید و تیک بزنید و بعدا در صورت لزوم به آن اضافه کنید. فقط همین. 🌸لیست را در مطلب بعدی میذارم.🌸 نویسنده: شیمانهضت ۲۷/اردیبهشت #روزچین #شجاعت

  • یک لحظه به گذشته‌ی خودتان فکر کنید، کدام بی‌برنامه‌ریزی‌ها هستند که یا یک مسیر جدید بهتان نشان دادند یا به طور کلی در جهت مخالف هولتان دادند؟ آیا گذاشتن اسم تیری واتر هم روی یک نوزاد دختر نپالی فقط یک اتفاق بوده؟ نه زائویی کنار سه رودخانه بوده، نه پدری در سفر و نه هر چیز دیگری که بخواهد دلیلی برای گذاشتن این اسم عجیب و غریب باشد. اصلا آیا بهتر نیست که تمام زندگی یک اتفاق باشد و در ادامه هم اتفاقات خیلی به طور اتفاقی، برای خودشان جلو بروند؟ آنوقت می‌توانیم با خیال راحت هر روز صبح سه تا نفس چاق بکشیم، ظرف پاپ‌کوورنمان را پر کنیم و فقط تماشاگر دنیا باشیم. آیا اینجوری زندگی راحتتری نخواهیم داشت، بدون اینکه بخواهیم لحظه‌ای کنترلش را در دست بگیریم؟ ۲۶/اردیبهشت #روزچین

  • آیا ما پاپ‌کورن در دست نظاره‌گر یک حقه‌ی بزرگ هستیم؟ تا ده دقیقه‌ی دیگر می‌آید. اسم عجیبی دارد. وقتی اسمش را گفت لحظه‌ای به گوشم شک کردم. اسم دو کلمه‌ایش را با حالت پرسشی گفتم. حتا عددش را هم با انگشتهایم نشان دادم. امکان ندارد یک عدد بتواند اسم کسی باشد. حتما من اشتباه شنیده بودم. دختر محجوبی است. احتمالا آنقدر آرام گفته که من نتوانستم کلمات را درست تشخیص بدهم. اولین روزی که آمد بیشتر از آنهایی که قبلا آمده بودند، حس غریبی می‌کرد. شاید ما جزو اولین خانه‌هایی هستیم که کار را با آنها شروع کرده. بعضی‌هاشان کاملا مشخصه خیلی وقته سر این کار هستند. خوب بلدند توی اولین برخورد چطور رفتار کنند. موقع رفتن هم چون امتیازدهی در آپ برایشان خیلی مهمه، حتما عنوانش می‌کنند. حتا خیلی واضح می‌گویند «پنج ستاره بده». اما او هر دفعه نه ورود حرفه‌ای را بلده، نه خروج آن را. همیشه خیلی آرام کارش را انجام می‌دهد و بدون کوچکترین حرفی با گفتن «مادام، دان» می‌رود. گاهی فکر می‌کنم شاید رباط باشد. رباطی که توانسته‌اند خیلی شبیه به انسان درستش کنند. اصلا اسمش هم خیلی رباط‌گونه‌ست. نه؟ «تیری واتر» بعد از اینکه دوباره اسمش را بهم گفت هر دو لبخند زدیم. من لبخندم به اسم عجیب او بود. ولی نفهمیدم لبخند او برای چه بود. شاید به خنده‌ی من؟ به هر حال همان موقع به این فکر کردم که چرا پدر و مادری باید چنین اسمی را روی دخترشان بگذارند. شاید موقع زایمان مادرش کنار سه تا رودخانه بوده. یا مثلا پدرش رفته بوده به سفری پشت سه تا دریا، یا حتا نوع ساده‌ترش مثلا مادرش سه بار آب خواسته. الآن نزدیک به دو ماه است که هر شنبه ساعت ۸:۳۰ زنگ آپارتمان را می‌زند. گاهی با لبخند و یک «وود کورنینگ» واضح وارد می‌شود. اما بیشتر اوقات انگار که شب قبل خوب نخوابیده باشد کلماتی نامفهوم از زیر نافش بیرون میاد. و هر بار بدون هیچ صدای دیگری همان کارهای روتین هر هفته را انجام می‌دهد. اگر بخواهم با خودم مقایسه‌اش کنم، هر روز که از خواب بیدار می‌شوم دو ساعت طول می‌کشد تا ویندوزهای اخلاق را بالا بیاورم. برای همین هم یا هیچوقت قبول نمی‌کنم صبح زود جایی بروم یا اگر مجبور باشم باید زودتر از همیشه بیدار بشوم تا بتوانم خودم را جمع و جور کنم. اما در «اجبار» من با او فاصله از زمین تا مریخ است. تیری واتر خیلی جوانه. شاید همسن دختر من، یا خیلی جوانتر. اهل نپاله. ازدواج هم نکرده. می‌دانم که اینها ازدواج کردن برایشان خیلی مهمه. قبلا از یکیشان شنیده بودم. حتا بچه‌دار شدن هم. الان که پشت کیبورد نشسته‌ام و او را در حال کار کردن می‌بینم، در صورتیکه بچه‌های من توی اتاقشان هنوز تصمیم به بیدار شدن هم، در روز تعطیل، ندارند، این سوال به ذهنم ضربه می‌زند، چرا یکی جایی به دنیا می‌آید که از همان اول جوانی باید اینهمه زحمت بکشد برای یک لقمه نان و دیگری انگار هُلُپی انداختنش روی پر قو. می‌گویند ما اول در دنیای دیگری بوده‌ایم. شاید در قالب روح شاید هم انرژی. و خدا از هر روح یا انرژی‌ای که نوبتش می‌شود تا به جسم مادی‌ای دمیده شود، می‌پرسد «توی کدام زندگی می‌خواهی پایین بیایی؟» آن موقع‌ها این را باور می‌کردم. ولی الان که زندگیم حکم بازی مار و پله را دارد و زندگیهای دیگر را با چشم بازتری می‌بینم، منطقم نمی‌تواند این مسئله را قبول کند. البته در یک صورت احتمال پذیرشش هست. سانسور. حتما فیلم زندگی را با سانسور نشان می‌دهند. چیزی که زیاد باهاش مواجه هستیم. شاید هم همان خوشی‌های بچگی را فقط نشانمان دادند. بعد گفته‌اند همین است، برو. آیا واقعا گول خوردیم؟ گول این دنیا را خوردیم و از منطقه‌ی امن خود خارج شدیم؟ و این سوال ما را به سوال دیگری که در پیش رو داریم می‌کشاند. آیا وعده‌ی یک دنیای دیگر دروغی‌ست حتا بزرگتر و فریبنده‌تر از قبلی؟ چند وقت پیش پادکستی شنیدم از کتاب «انسان خردمند». موقع پیاده‌رویم بود. آنقدر پادکستش پشم‌ریزان بود که چند بار ا‌یستادم و جمله‌هایش را دوباره و دوباره گوش کردم. بعد از آن از هر چه اعتقادات و باور مذهبی بود بیزار شد‌ه‌ام . یعنی چی؟ اگر نویسنده‌ی آن کتاب واقعیت را بگوید چی؟ نظریه‌ی «یووال نوح هراری» که محقق تاریخه احتمال اشتباهش خیلی باید کم باشد. آیا همه چی بر اساس یک اتفاق شکل گرفته؟ آیا این باورهای مذهبی را مانند یک زنجیر دور گردنمان از ابتدا انداخته‌اند که بتوانند به راحتی به هر طرفی که می‌خواهند بکشانند؟ یا حتا اگر دلیلش به گفته‌ی هراری برایمان خوب باشد، برای به قوم و دسته تبدیل شدن، باز هم یک دروغ بزرگی است که سالهاست ما انسانها با آن در حال زندگی کردن هستیم. اتفاقی بوجود آمدن دنیا و انسان درست مثل زمانی‌ست که پدر و مادری اتفاقی بچه دار می‌شوند، بدون برنامه‌ریزی قبلی. یا مثل زمانی که اتفاقی آدمی را در یک مسیر اتفاقی می‌بینیم و تمام زندگیمان با آن زیر و رو می‌شود.

  • جوابِ آنروزها در اینروزها آنروزها که تب و تاب نویسندگی‌ داشتم، آنروزها که می‌دونستم هر روز استادی هست و آدمهای مشتاقی که در گوشه‌ای از فضای مجازی دور هم جمع شدند، حالا چه من حضور داشته باشم چه نه، آنروزها که سعی می‌کردم برای زنده نگه داشتن قلمم توی دوره‌هایی که استاد می‌ذاشت شرکت کنم، چه تمریناتش رو انجام می‌دادم چه نه، همیشه یک سوال ذهنم رو درگیر می‌کرد، آیا اگر روزی هچکدوم از اینا نباشن، اگر روزی من باشم و قلم، بدون هیچ تکانه‌ای که هولم بده سمتش، منِ «شیما» باز هم می‌نویسم؟ آیا اصلا عاشق نوشتنم؟ آیا بدون کلمه من «من» نیستم؟ آلان هیچکس نیست. نه استادی در فضای مجازی، نه دوره‌ی جدیدی و نه هیچ تلنگری. و «من» در مسیر رسیدن به جواب. ۲/اردیبهشت/۰۵ #روزچین

  • «به تخمم» را آرزوست | با عقل ۱۸+ بخوانید از ساعت دو آماده‌ی باشگاه رفتنم. هم دوست دارم وقتی خلوته برم و هم دوست ندارم تنها باشم. منتظره دخترو هستم تا آماده بشه. تازه از بیرون اومده. هوای اینجا نمیدونم چی توش داره که هر وقت از بیرون میای کلی طول میکشه تا خستگی از بدنت بره بیرون. همچین لمست میکنه که فقط آغوش مبل رو میخوای. میگه تا نیم ساعت دیگه ریکاور میشه. میدونم طول خواهد کشید. نمیتونم آروم بگیرم پس میام سراغ کلمه. بازم شروع. اینبار آغازیدن کتابی جدید. اگر از قبل نویسنده‌ش رو نمیشناختم هیچوقت لای این کتاب رو هم با این عنوان تخمی باز نمیکردم. ولی از مارک منسن قبلا «عشق کافی نیست» رو خونده بودم. توی کلاس نویسندگی هم استاد ازش زیاد حرف زده بود. نظراتش برام جالب و متفاوته. منم که عشق بریز و بپاشم کلا. این روزها در دوره‌ی کتابخوانیمون بیشتر کتابهای انگیزشی میخونیم. انگیزه برای شروعیدن کارها، پیدا کردن ارزشها، ردیف شدن اهداف و خلاصه تمام این کسشرها. شاید الان دیگه وقتش بود که قشنگ با خوندن این کتاب برینم به همه‌شون. مارک منسن در کتاب «هنر رندانه به تخم گرفتن» میشاشه به دنیا و تمام اصولی که آدمهای روی‌کون‌نَشینی مثل من دنبالشن تا بالاخره یه بلایی سر زندیگشون بیارن. راستش خیلی وقت بود دلم میخواست یه کتابی در مورد تخماتیک بودن دنیا و ارزشهاش بنویسم. روم نمیشد. تا اینکه افکار این نویسنده رو در قالب کلمه دیدم. جالبه با اینکه قبلا ازش خونده بودم ولی سرچش نکرده بودم. این دفعه این کار رو کردم واای خدا چه قیافه‌ی لولی هم داره. قشنگ تک تک کلمه‌های تخمی کتاب میشینه روی چهره‌ی بی‌خیالش. مترجمش هم البته موثر بود توی ادامه دادن کتاب، «ارشاد نیک خواه» بخصوص وقتی عکس بی‌خیالش رو سوار دوچرخه دیدم که در حال گشتن دور ایرانه. هنوز چند صفحه بیشتر از کتاب رو نخوندم، اومدم اینجا و با شما شروعش کنم. توی این روزهایی که همه‌مون دوران سخت تاریخ زندگیمون رو میگذرونیم کمی «به تخمم» را خوبه توی روزانه‌مون بیاریم. اصلا به تخمم که دخترو انقدر معطل میکنه. به تخمم که الان برم کلی مرد ریخته اون پایین. به تخمم که با این همه ورزش کردن هنوز به اندام دلخواهم نرسیدم. به تخمم که هر روز کانالم رو به روز نمیکنم. به تخمم که همه جا رو خون و آتش برداشته. کلا دنیا به تخمم. 😊 ۲۲/فروردین/۰۵ #روزچین

  • لمس تنت هیچوقت فکرش را نمی‌کردم روزی از خواب بیدار شوم و بگویم دستم به کلمه نمی‌رود.مغزم درد می‌کند. دردِ سر نیست. لمسی گرفته‌ام. لمس تفکر. لمس امید. لمس مغزی. حتا لمس اشک. به هر چه می‌اندیشم پوچ می‌شود. لمس تنت را در زیر موشک، مه‌وار می‌بینم. کاش ساخت موشکهای تو را دست من می‌دادند. آنوقت تنت را با کاغذهای باطله نوازش می‌کردم. تنی که موج موج زخم برداشته است. چرا به ما نگفتند که موشک درد دارد. اگر می‌دانستیم با آن باطله‌ها گل می‌‌پراکندیم روی تنت. لمس تنت کلمه را به لرزه می‌‌اندازد. لمس تنت می‌هراسدم. شاید «لمس» است که دورم می‌کند از کلمه؟ با خود می‌اندیشم، نکند کلمه هم درد داشته باشد روزی؟ هر چه می‌اندیشم لمس می‌شود. پوچ می‌شود. ۱۰/فروین/… #روزچین