کانال روانشناسی دکتر معصومه حاتمی
Статистикаزوج درمانگر .خانواده درمانگر مشاوره قبل از ازدواج.(فوق دكتري روانشناسي سلامت) فارغ التحصيل از دانشگاه تهران 021-88666132-02188666133-09102290058
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 13
- Всего постов
- 47
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Образование
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 87
- 1/48двое суток
- 99
- 1/72трое суток
- 107
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
🌱 در راستای آغاز گفتوگو و همفکری با سازمان برنامه و بودجه، موضوع تعیین مرکز فوق تخصصی مشاوره و روانشناسی سیمین روان بهعنوان «مرکز معین» برای ارائه خدمات تخصصی به کارکنان و خانوادههای محترم سازمان، در دست بررسی است. 🤝 همزمان، راهکارهای اجرایی شدن این همکاری و استقرار «نظام حکمرانی سلامت روان سازمانی» با هدف ارتقای سلامت روان، بهرهوری و اثربخشی سرمایه انسانی سازمان ها و دستگاههای اجرایی کشور در حال بررسی و تدوین است. ✨ این تعامل، گامی ارزشمند در مسیر ارتقای جایگاه علمی و اجرایی سیمین روان و حاصل ظرفیت علمی اعضای هیأت علمی توانمند و کادر اجرایی متخصص و حرفهای این مرکز است.🍀☎️ راههای ارتباطی تلفن: 88666132 تلفن: 88666133 موبایل: 09102290058 📍 نشانی مرکز تهران، جردن، خیابان صانعی، پلاک ۲۴، واحد ۱ 🌐 وبسایت www.siminravan.ir (https://www.siminravan.ir/?utm_source=chatgpt.com) *💚 سیمین روان؛ همراه شما در مسیر آرامش، سلامت روان وhttps://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k
دبیر انجمن قطعهسازان می گوید حاضر نیست با کوئیک مسافرت برود -hamidrezabehdad- @uttweet
مولانا: انسان چه چیزی را دیرتر از همه میفهمد؟ شمس: اینکه روزهای معمولی، همان روزهای خوشبختی بودند که گذشت.
видео или голосовое, без подписи
بکاربردن لفظ قناری برای برخی زنان ریشه در جنگ جهانى اول دارد که بیش از یک میلیون زن بریتانیایی در شرایط بد با مواد شیمیایی و TNT کار میکردند و چون TNT زردی می آورد آن زنان "قناری" لقب گرفتند @Oldonya
این مردک برای چی انقدر میخنده؟ برای چی میخندی به درد مردم؟ سناریوی اول چیه؟ برگشت به عصر زنبیل گذاشتن خوبیش چیه؟ همهش خوبیه! بخشی از زندگیمون در صف بنزین میگذره. صف دوست ندارید؟ قیمت آزاد. @Dirty_Kids 👻
😔😔😔🔴 دخترای عزیز مراقب باشین با کی وارد رابطه میشین! چند روز پیش یه دختر ۱۷ ساله دل درد میشه و با دوس پسرش میره بیمارستان و معلوم میشه حاملهاس! پسره به محض اینکه میفهمه دختره حاملهاس فرار میکنه! دختر بدبختم تو اتاق عمل یه لوله فالوپ و تخمدانش رو از دست میده.
📸 بازدید معاونین و همکاران سازمان مدیریت و برنامهریزی استان تهران از موسسه روانشناسی سیمینروان جهت همفکری درخصوص استقرار نظام سلامت روان در دستگاههای اجرایی و مرکز معین شدن سیمین روان برای کارکنان محترم سازمان برنامه و بودجه استان تهران 🔻همراه ما باشید👇 📲 نشانی ما در فضای مجازی (پرتال، ایتا، بله، اینستاگرام و آپارات) ▪️tehran.mporg.ir ▪️eitaa.com/thmporg ▪️ble.ir/thmporg ▪️instagram.com/thmporg ▪️aparat.com/thmporg ┄┄┅┅┅❅🇮🇷❅┅┅┅┄┄ 🔅حوزه ریاست و روابط عمومی سازمان مدیریت و برنامه ریزی استان تهران
بعد از آن ماجرا... دیگر هیچوقت بدون توضیح، وارد زندگی شخصی کارمندانش نشد. او یک اشتباه را پذیرفت... و شاید همین پذیرش، بزرگترین بخش ماجرا بود. 👩⚕️ از نگاه دکتر معصومه حاتمی در روانشناسی، مفهومی به نام «انتقال» (Transference) وجود دارد؛ یعنی احساسات، انتظارات یا الگوهایی که ریشه در روابط مهم گذشته دارند، ممکن است در برخورد با فردی در زمان حال فعال شوند. البته درباره این روایت نباید با قطعیت تشخیص روانشناختی صادر کرد؛ اما آنچه در داستان میبینیم، نمونهای قابلتأمل از این موضوع است: گاهی یک چهره، یک رفتار، یک صدا یا حتی یک مزه و بو میتواند خاطرهای عمیق را فعال کند. در این ماجرا، دکتر سعیدی ظاهراً ناهید را با مادرش یکی نکرده بود؛ اما شباهت احساسی و خاطرهای میان آن دو برای او بسیار پررنگ شده بود. مشکل از جایی آغاز شد که این احساس شخصی، بدون مرزبندی روشن، وارد یک رابطه کاری شد. 🌿 این داستان یک درس مهم برای همه ما دارد: احساس، واقعیت نیست. آنچه ما از رفتار یک نفر برداشت میکنیم، لزوماً همان چیزی نیست که در ذهن او میگذرد. گاهی یک نگاه را عشق میبینیم... یک توجه را دلبستگی... یک هدیه را علاقه... و بعد میفهمیم داستان، چیز دیگری بوده است. 💚 و شاید تلخترین و در عین حال زیباترین جمله این روایت همین باشد: «ناهید فکر میکرد یک نفر عاشقش شده... اما مردی در مقابلش ایستاده بود که سالها دلتنگ مادرش بود.» 🌿 هر زندگی، یک روایت ناگفته دارد... و این... پایان روایت پنجم «اشکهای روحم» بود. ❤️
: 🌿 اشکهای روحم روایت پنجم | قسمت سوم و پایانی 💔 «فکر میکردم عاشقم شده...» 🌺 روایتی از یک دوست خوب با نام مستعار: ناهید 🌺 مرد شصتساله هنوز روبهروی مشاور نشسته بود... چشمهایش خیس بود و دیگر خبری از آن غرور همیشگی در چهرهاش نبود. 😢 گفت: «خانم دکتر... من باید همهچیز را برای شما توضیح بدهم.» مشاور سکوت کرد. او گوشی را هنوز در دستش نگه داشته بود. عکس همان زن روی صفحه بود... زنی با چهرهای آرام و مهربان. گفت: «این مادرم است.» چند ثانیه مکث کرد... بعد ادامه داد: «پدرم سالها قبل برای کار از ایران رفت... و دیگر برنگشت.» صدایش شکست. «من ماندم و مادرم...» 👩👦 «همین زن، من را بزرگ کرد. همه زندگیاش را برای من گذاشت.» اما زندگی به او فرصت زیادی نداد. گفت: «مادرم وقتی هنوز جوان بود، از دنیا رفت...» چند لحظه سرش را پایین انداخت. «من خیلی زود تنها شدم.» ... بعد به عکس روی گوشی نگاه کرد و گفت: «سالها گذشت. کار کردم... موفق شدم... مدیر شدم... خانواده تشکیل دادم...» لبخند تلخی زد. «اما هیچکدام نتوانستند جای آن زن را برایم پر کنند.» بعد نگاهش را به مشاور دوخت. 💬 «روز اولی که ناهید را دیدم... وقتی به من نگاه کرد...» مکث کرد. «ناگهان یک حس عجیب پیدا کردم.» مشاور پرسید: «چه حسی؟» گفت: «انگار برای چند ثانیه، مادرم دوباره روبهرویم ایستاده بود...» و حالا... تمام چیزهایی که برای ناهید یک معما بودند، یکییکی معنی پیدا کردند. 💰 سه برابر شدن حقوق... 🚗 ماشین... 🏡 خانه... 📋 صدا زدنهای هر روزه در کارگزینی... و حتی... 🥔 آن قابلمه بزرگ سیبزمینی. مشاور آرام پرسید: «پس آن ناهار چه بود؟ چرا از ناهید خواستید سیبزمینی درست کند؟» برای اولین بار... لبخند بسیار کوچکی زد. گفت: «مادرم همیشه برای من همینطور سیبزمینی درست میکرد...» 🥔 «یک قابلمه روحی بزرگ... نمک زیاد... سیبزمینی آبپز...» چشمهایش دوباره پر شد. «آن روز میخواستم ببینم آیا همان بو... همان مزه... همان حس سالهای کودکی برمیگردد یا نه.» سکوت اتاق سنگین شد. بعد آرام گفت: «وقتی سیبزمینیها را آورد... همان لحظه فهمیدم چرا این دختر اینقدر برایم آشناست.» اما مشکل از همینجا شروع شده بود. او ناهید را با مادرش اشتباه گرفته بود... نه در عقل... بلکه در احساس. ❤️ او عاشق ناهید نشده بود. او بخشی از خاطره مادرش را در ناهید دیده بود. و بدون اینکه متوجه باشد، تلاش کرده بود آن حس قدیمی را دوباره تجربه کند. اما... مرزهای زندگی واقعی را فراموش کرده بود. او خودش خانواده داشت... ناهید هم حق داشت برای رفتارهای او معنای دیگری بسازد. مشاور با جدیت گفت: «دکتر سعیدی... شما قصد بدی نداشتید، اما رفتارتان برای ناهید یک پیام کاملاً متفاوت فرستاده است.» گفت: «میدانم...» «من اشتباه کردم.» چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «نباید آنهمه هدیه و امکانات را بدون توضیح در اختیارش میگذاشتم.» «نباید هر روز او را به بهانههای مختلف میخواستم ببینم.» و با صدایی پایینتر گفت: «و اصلاً نباید اجازه میدادم شایعات در کارخانه به زندگی این دختر آسیب بزند.» مشاور پرسید: «حالا چه میخواهید؟» مرد مکث کرد. گفت: 💙 «اول میخواهم از ناهید عذرخواهی کنم.» بعد ادامه داد: «ماشین و خانه را از او پس نمیگیرم.» «پول پنجاه میلیون هم برای اخراج نبود؛ میخواستم اگر تصمیم گرفتم دیگر در آن محیط نباشد، از نظر مالی تحت فشار قرار نگیرد.» مشاور نگاهش کرد. گفت: «و اگر ناهید هیچوقت شما را نبخشد؟» مرد چند ثانیه سکوت کرد... و گفت: «حق دارد.» چند روز بعد... ناهید برای اولین بار حقیقت را از زبان خودش شنید. نه از سارا... نه از شایعات کارخانه... نه از حدسهای خودش... از خود دکتر سعیدی. او همهچیز را برایش تعریف کرد. از مادرش... از تنهایی کودکی... از عکسی که همیشه روی گوشیاش بود... و از روزی که ناهید را دیده بود. ناهید هیچ حرفی نمیزد. فقط گوش میداد. تا اینکه پرسید: «پس هیچوقت عاشق من نشده بودید؟» مرد آرام گفت: «نه ناهید...» مکث کرد. «اما شاید به چیزی که در تو میدیدم، بیش از حد دلبسته شده بودم.» ناهید اشکهایش را پاک کرد. سه ماه از زندگیاش را مرور کرد... سه ماهی که در آن... یک نگاه... یک ماشین... یک خانه... یک حقوق سهبرابری... و یک قابلمه سیبزمینی... او را به این باور رسانده بود که عشق وارد زندگیاش شده است. اما حالا فهمیده بود... گاهی چیزی که ما عشق مینامیم... ممکن است نیاز، خاطره، دلبستگی یا شباهت احساسی باشد. چند روز بعد... ناهید تصمیمش را گرفت. به کارخانه برنگشت. اما زندگیاش هم تمام نشد. با پولی که در اختیارش بود، برای خودش آیندهای ساخت. دورهای را که همیشه آرزویش را داشت، گذراند... کار جدیدی پیدا کرد... و مهمتر از همه... یاد گرفت قبل از اینکه رفتار دیگران را معنا کند... درباره معنای واقعی آن سؤال بپرسد. 🌱 دکتر سعیدی هم...
🌺
فیلمی کوتاه از توسعه ومدرن سازی شهر تهران در سال ۱۳۳۹ @Oldonya
🧲🧲🧲☎️ راههای ارتباطی تلفن: 88666132 تلفن: 88666133 موبایل: 09102290058 📍 نشانی مرکز تهران، جردن، خیابان صانعی، پلاک ۲۴، واحد ۱ 🌐 وبسایت www.siminravan.ir (https://www.siminravan.ir/?utm_source=chatgpt.com) *💚 سیمین روان؛ همراه شما در مسیر آرامش، سلامت روان وhttps://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k
اجرای استاد محمود فرنام در جشن هنر حافظیه شیراز، 🌺۱۳۵۴
😍😍😍😍هورا پربازدید ترین کلیپ این روزهای سیمین روان🍀🍀🧲🧲🧲☎️ راههای ارتباطی تلفن: 88666132 تلفن: 88666133 موبایل: 09102290058 📍 نشانی مرکز تهران، جردن، خیابان صانعی، پلاک ۲۴، واحد ۱ 🌐 وبسایت www.siminravan.ir (https://www.siminravan.ir/?utm_source=chatgpt.com) *💚 سیمین روان؛ همراه شما در مسیر آرامش، سلامت روان وhttps://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k
😍😍😍😍هورا مادرمن مادرنمن ..............❤️پربازدید ترین کلیپ این روزهای سیمین روان🍀🍀🧲🧲🧲☎️ راههای ارتباطی تلفن: 88666132 تلفن: 88666133 موبایل: 09102290058 📍 نشانی مرکز تهران، جردن، خیابان صانعی، پلاک ۲۴، واحد ۱ 🌐 وبسایت www.siminravan.ir (https://www.siminravan.ir/?utm_source=chatgpt.com) *💚 سیمین روان؛ همراه شما در مسیر آرامش، سلامت روان وhttps://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k
https://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k☎️ راههای ارتباطی تلفن: 88666132 تلفن: 88666133 موبایل: 09102290058 📍 نشانی مرکز تهران، جردن، خیابان صانعی، پلاک ۲۴، واحد ۱ 🌐 وبسایت www.siminravan.ir (https://www.siminravan.ir/?utm_source=chatgpt.com) *💚 سیمین روان؛ همراه شما در مسیر آرامش، سلامت روان وhttps://chat.whatsapp.com/BoxP5R8n9rzCnsGo4hXo6k
🍀🍀🍀🍀❤️
«من هنوز یک سؤال دارم... چرا با احساسات ناهید بازی کردید؟» سرش را پایین انداخت. سکوت... سکوتی سنگین... بعد... ناگهان... 😢 مرد شصتسالهای که همیشه همه او را محکم و مغرور دیده بودند، زد زیر گریه. گفت: «من اشتباه کردم...» مشاور مات مانده بود. ادامه داد: «من نباید اجازه میدادم کارکنان درباره من و ناهید حرف بزنند...» دستش را داخل جیب کتش برد. 📱 گوشی موبایلش را بیرون آورد. صفحه را روشن کرد. گفت: «خانم دکتر... این را ببینید.» مشاور به صفحه گوشی نگاه کرد. عکس یک زن روی صفحه بود. پرسید: «این کیست؟» مرد با صدایی لرزان گفت: «مادرم...» چند ثانیه سکوت کرد. بعد به عکس خیره شد و گفت: «من وقتی ناهید را دیدم...» صدایش لرزید. «انگار دوباره مادرم را دیده بودم...» اما... مشاور هنوز نمیدانست... این فقط نیمی از حقیقت بود. چون دکتر سعیدی در همان شب... حرفی زد که همهچیز را وارد مرحلهای کاملاً تازه کرد... 🔥 و راز واقعی آن ماشین، آن خانه، آن همه محبت... تازه داشت آشکار میشد. 🌿 قسمت سوم و پایانی... هفته آینده
🌿 اشکهای روحم روایت پنجم | قسمت دوم 💔 «فکر میکردم عاشقم شده...» 🌺 روایتی از یک دوست خوب با نام مستعار: ناهید 🌺 جمعه رسید... از صبح یک دلشوره عجیب داشتم. 😶🌫️ نه برای غذا... برای حرفی که فکر میکردم قرار است بعد از غذا بشنوم. تمام ذهنم درگیر یک سؤال بود: اگر خواستگاری کرد، چه جوابی بدهم؟ ❤️ مردی حدود شصت ساله... باوقار، محترم و همیشه مؤدب... و من، دختر سیسالهای که در این سه ماه... یک دل نه... صد دل عاشقش شده بودم. 💔 ظهر شد... صدای زنگ در آمد. 🔔 قلبم تندتر زد. دکتر سعیدی وارد شد. مثل همیشه مرتب و باوقار... سلام کرد و نشست. چند دقیقهای صحبت کردیم. اما من... مدام زیرچشمی نگاهش میکردم. منتظر یک جمله... یک اشاره... یک نشانه... هر لحظه فکر میکردم شاید بالاخره بگوید چرا این همه برای من کار کرده... چرا ماشین... چرا خانه... چرا آن همه توجه... گفتم: «ناهار آماده است.» گفت: «اگر زحمت نیست، سفره بیندازید.» 🥔 قابلمه سیبزمینی را آوردم. سفره را پهن کردم. نشست... چند سیبزمینی برداشت و شروع کرد به خوردن. اما ناگهان... چیزی در چهرهاش تغییر کرد. سرش را پایین انداخت. چند ثانیه ساکت ماند. من با خودم گفتم: «الان میگوید...» قلبم داشت از سینه بیرون میزد. اما... هیچ نگفت. فقط آرام گفت: «خیلی خوب شده...» و دوباره مشغول خوردن شد. 😶 حدود یک ساعت بعد... بلند شد. با احترام خداحافظی کرد و رفت. 🚪 در که بسته شد... من ماندم و هزار سؤال. پس این همه ماجرا برای چه بود؟ چند روز گذشت... بعد چند هفته... اما دیگر خبری از آن دیدارهای صبحگاهی نبود. نه لیست حقوق... نه پاداش... نه پرونده... نه حتی یک تماس. 📵 هیچ... سارا هم کمکم رفتار عجیبی پیدا کرده بود. بعد فهمیدم همان ناهاری که من با اعتماد برایش تعریف کرده بودم... در کارخانه چرخیده. هرکس چیزی به آن اضافه کرده بود. یکی گفته بود: 😏 «ناهید با مدیرعامل رابطه دارد.» یکی گفته بود: «برای همین خانه و ماشین گرفته.» یکی حتی گفته بود: «قرار است با مدیرعامل ازدواج کند!» 😳 من مانده بودم و حرفهایی که اصلاً حقیقت نداشت. یک صبح... مسئول دفتر صدایم زد. گفتم: «بله؟» چند لحظه سکوت کرد و گفت: «ناهید... شما از فردا دیگر سر کار نمیآیید.» خشکم زد. گفتم: «چی؟!» یک پاکت گذاشت جلوی من. داخلش یک چک بود. 💰 پنجاه میلیون تومان. و فقط یک جمله: «دکتر سعیدی گفتهاند از فردا تشریف نیاورید.» نه توضیحی... نه خداحافظی... نه حتی یک تماس. فقط... اخراج. و یک چک پنجاه میلیونی. 😳 اما عجیبتر اینکه... 🚗 ماشین هنوز به نام من بود. 🏡 خانه هم هنوز به نام من بود. پس چرا؟ چرا مردی که تا همین چند روز قبل... اینهمه به من توجه میکرد... یکدفعه مرا کنار گذاشته بود؟ اما چیزی که بیشتر از همه آزارم میداد... 💔 قلبم بود. من واقعاً عاشقش شده بودم. شبها تا صبح فکر میکردم. به آن نگاه اول... به دفتر کارگزینی... به ماشین... به خانه... به تمام صبحهایی که به یک بهانه مرا صدا میزد... و حالا... هیچ. روزها گذشت. حالم روزبهروز بدتر شد. کمحرف شده بودم... بیحوصله... بیانگیزه... تا بالاخره تصمیم گرفتم به یک مشاور مراجعه کنم. 🧠🌿 چند جلسه درباره همهچیز صحبت کردم. از کارخانه... از دکتر سعیدی... از ماشین... از خانه... از آن ناهار عجیب... و از احساسی که هنوز نتوانسته بودم از آن بیرون بیایم. خانم دکتر بعد از شنیدن همه ماجرا، مدتی سکوت کرد. بعد پرسید: «ناهید... چرا فکر میکنی او عاشق تو شده بود؟» گفتم: «پس این همه کار برای چی بود؟!» نگاهم کرد و گفت: «من هم دقیقاً همین سؤال را دارم...» چند لحظه سکوت کرد. بعد گفت: «باید خودش جواب این سؤال را بدهد.» مشاور تصمیم گرفت با او تماس بگیرد. چند روز گذشت... جواب تلفن نمیداد. تا اینکه یک روز برایش پیامی فرستاد: 📱 «ناهید حالش خوب نیست... اگر واقعاً نگرانش بودید، چرا اینطور رهایش کردید؟» چند ساعت بعد... تلفن مشاور زنگ خورد. 📞 دکتر سعیدی بود. صدایش عصبانی بود. گفت: «چه کسی گفته من عاشق ناهید بودم؟!» مشاور جواب داد: «پس چرا با احساسات این دختر اینطور رفتار کردید؟» چند ثانیه سکوت کرد... و ناگهان... 📵 تماس را قطع کرد. چند شب بعد... آخر وقت بود. مشاور داشت مطب را تعطیل میکرد که منشی گفت: «خانم دکتر... یک آقا آمده و میگوید حتماً باید شما را ببیند.» گفت: «چه کسی؟» منشی جواب داد: «خودش را دکتر سعیدی، مدیرعامل فلان شرکت معرفی کرده...» مشاور گفت: «الان؟ این وقت شب؟» منشی آرام گفت: «میگوید اگر اجازه ندهید... همینجا میمانم.» 😳 چند دقیقه بعد... در اتاق باز شد. مردی حدود شصت ساله وارد شد. همان مرد باوقار... همان مدیرعامل... اما این بار... چهرهاش با همیشه فرق داشت. نشست. چند لحظه چیزی نگفت. بعد آرام گفت: «خانم دکتر... بابت آن روزی که تلفن را قطع کردم، عذر میخواهم.» مشاور گفت: