tgindex
𝕊𝕝𝕚𝕔𝕖 𝕠𝕗 𝕝𝕖𝕞𝕠𝕟

𝕊𝕝𝕚𝕔𝕖 𝕠𝕗 𝕝𝕖𝕞𝕠𝕟

Статистика
@sliceoflemonnперсидский

Daily: https://t.me/lemonadepenguinchocolate Wattpad💡🖋️: http://www.wattpad.com/cute_sooo If you'r shy👀: @basilbudbot

Последний пост
14 июл.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
20
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
26
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
67
20 постов
Вовлечённость
257,7%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 20
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • ممنون که منو اینطور دیدی و به زیبایی توصیف کردی :) 🧡 اینجا میزارمش که هربار میام دوباره بخوانم

  • 14 июл.431из oohmykim

    توی تالاری با ستون‌های بلند کنار تخت پادشاهی، پشت یک پرده‌ای نیمه‌شفاف، صدا به گوش‌هاش می‌رسید اما به‌زحمت دیده می‌شد. گوش شاه بود؛ نفس حبس شده‌ی مجلس. کسی که پادشاه قبل از هر تصمیمی نگاهی بهش می‌انداخت و اون با حرکت ابرو یا تعریف داستانی مسیر رو مشخص می‌کرد. تمام زندگیش با توجه به وظیفه‌ش و دانشی که توی دنیای داستان‌ها داشت، صرف این شد تا شکایات رو در قالب روایات به گوش پادشاه برسونه تا از زهرشون کمتر کنه یا قبل از اینکه پادشاه تصمیمی بگیره اول شایعه‌ای توی دربار بندازه و واکنش‌ها رو بسنجه و بهترین تصمیم رو پیدا کنه. حتی وقتی شرح حال مجرمی رو بهش می‌سپردن طوری بیانش می‌کرد که شخصی که خطاکاره هم از اینکه به عنوان یک انسان دیده شده، نه فقط یک مجرم راضی باشه. اما شاهزاده‌هایی که به دنبال تفرقه و اشتباه پادشاه بودن از حضورش رضایتی نداشتن، دامی براش پهن می‌کنن تا به خیانت متهمش کنن. اتهامی که هیچ داستانی برای دفاع از خودش به زبونش نمی‌رسید. به مجازات جرمی که نکرده بود، شاه اون رو به طبقه‌ی زیرین کتابخونه تبعید کرد تا کاتب خاطرات باشه و کم‌کم به فراموشی سپرده شد. آخرین برگه‌ای از خاطرات که روی میز کهنه‌ش باقی موند، پر از حسرت بود؛ "من همیشه صدای دیگران بودم، زمانی‌که خواستم صدای خودم باشم گوشی برای شنیدنم نبود." رسالتی که اون رو به زندگی آورد تا به‌جای توی حاشیه موندن، وارد متن بشه. صدایی باشه که نه راوی دیگران، که راوی خودش و احساساتشه. این‌بار خودش نقش اصلی داستانی باشه که روایتش می‌کنه. بدون ترس از ندیده شدن، قضاوت و پس زده شدن. ~SLICE OF LEMON~ #PastlifeChallenge

  • 14 июл.33из oohmykim

    ||SLICE OF LEMON <3

  • без подписи

  • تموم شد. مجموعه‌ای که از تابستون سال گذشته همراهم بود. یکی از مجموعه‌هایی که خوندنش رو لطفی در حق خودم می‌دونم؛ و چند دقیقه بعد از تموم شدنش، هنوز لبخند روی لبمه. فکر نکنم به این زودی‌ها ـ اگه نگم هیچ‌وقت ـ کتابی بخونم که این‌قدر عاشق همهٔ شخصیت‌هاش باشم. من این کتاب رو بیشتر از هر چیزی به خاطر دوستی بین شخصیت‌هاش دوست داشتم. اونم نه از اون نوع دوستی‌هایی که فقط خوبی و خوشی باشه؛ شخصیت‌ها از دست هم کلافه می‌شدن، با هم دعوا می‌کردن، گند می‌زدن به هم، ولی بازم یادشون بود چرا همدیگه رو دوست دارن و چرا کنار هم موندن. تا ابد برای سم گریه خواهم کرد... آدم‌کشی که تنش بوی صابون‌های ارزون می‌داد و پسری که نترسید :) و اگه شما دوتا نبودین، این مسیر این‌قدر خوش نمی‌گذشت. ممنون که به داد و فریادهای من گوش دادین و همراهم بودین محبت نثار گونه‌هاتون. 🤍

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • Title:We.Are.All, Trying. Here

  • ៕ #bite_of_apple #kaisoo ┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉ نور گرم خورشید که تا وسط اتاق می‌رسید پشت پلک‌هاش رو نوازش می‌کرد. صورتش از این لمس راضی بود که سایه دستی مانع این لمس گرم شد. جثه نحیف پسر رو با تحکم دوباره به خودش چسبوند و پرده سایه هم دوباره از میان رفت. - نمی‌خواستم نیش خورشید خوابتون رو به هم بزنه. پسرک توضیح کوتاهی زیر گوشش داد؛ خواب‌آلودگی صدای بمش رو حتی بم‌تر می‌کرد اما کای باز هم اون رد نازکی رو که خودش کاشته بود از این بین شکار کرد. + مشکلی نیست آقای دو، من از گرماش خوشم میاد. لب‌های پسر روی صورت سفیدش کمی به یک سو بالا رفت. کیونگسو خوب می‌دونست کای چقدر از گرما و آتش خوشش میاد؛ بهتر از هرکس دیگری. با همون چشم‌های بسته بوسه‌ای به مچ ظریف پسر بخشید و دوباره اون رو به خودش فشرد. کاناپه برای خوابیدن دونفر زیادی کوچیک بود؛ کای هم همیشه از قصد پسر رو همین‌جا به دنیای خواب می‌کشوند. - امروز با مجله مصاحبه دارین، دیرتون میشه. بوسه‌هاش رو تا ساعد پسر کشوند و لب‌هاش رو لحظه‌ای از پوست پیله‌بسته جدا نکرد. همزمان با دندان فرو کردن به نرمی اون بازوی سفید، چشم‌هاش رو به صورت بلوری پسر وا کرد. - دوشنبه سؤال‌ها رو فرستادن. براتون نوشتم که چه جواب‌هایی باید بدین، چکشون کردین؟ چشم‌هایی که به اندازه یک سیاه‌چاله عمیق بودن اما انگار هنوز ستاره کامل نمرده بود چون درخشش باقی مونده بود. این سیاهی بین اون صورت سفید و اون رنگ صورتی ـ نارنجی ورم‌کرده به جای لب‌هاش. از دیدن این صورت زیبا که به پهلو روی سینه خودش خوابیده بود تا ابد سیر نمی‌شد. + برای اونا فرق نداره چی بگم یا جوابام چقدر به فیلم‌نامه مربوط باشه. وقتی معروف باشی دیگه کسی نقدت نمی‌کنه آقای دوِ عزیزم. بی‌رحمانه جواب داد و دست گندمیش رو روی پهلوی ناهموار پسر کشید. آه خفیفی که زیر گوشش بلند شد باعث شد به یاد بیاره ناهمواری‌های بدشکل پوست پهلوی پسر خیلی قدیمی نیست. این بار ناخن فرو کرد و خودش هم همزمان با صاحب اون لب‌های صورتی آه کشید. وقتی پسرک حرف می‌زد ترس رو باید مثل یک نخ نازک بین صدای بمش پیدا می‌کردی. آه که می‌کشید فقط کافی بود حس شنوایی داشته باشی تا اون ترس و درد رو حس کنی و لذت ببری. - جواب‌هایی که نوشتم طرفدارا رو کنجکاوتر می‌کنه. سعی می‌کرد خونسرد باشه اما کای استاد بیرون کشیدن احساساتی بود که پسر سعی می‌کرد زیر پوسته مرده‌اش مخفی کنه. تلاش می‌کرد قانع کنه فیلم‌نامه‌هایی که ازش دزدیده شده درست تبلیغ بشن. کسانی که با هیجان داستان فیلم‌هاش رو دنبال می‌کنن کنجکاو بمونن. دنیایی که ساخته خارج از پرده سینما هم مردم رو به جوش و خروش بندازه. + انقدر حرصش رو نزن، تو خواهش کردی و منم به دنیا نشونش دادم. دیگه گوشه‌ کوله ات خاک نمی‌خوردن، به همین مقدار قانع باش. صدای فندک باعث شد عضلات پاش منقبض بشن؛ حتی همین حد از اخطار از سمت این مرد می‌تونست کیونگسو رو فلج کنه. - سیگار رو ترک کردی! بدن برنزه مرد از زیر وزنش کنار رفت و حالا به تنهایی روی اون کاناپه چرم سفید دراز کشیده بود. + تن تو رو ترک نکردم. سیاه‌چاله چشم‌هاش سمت کمد افتخارات کیم کای چرخید. کت یونیفرم مدرسه سبز رنگ پشت شیشه طبقه سوم بود و تگ اسم فلزی بعد از ده سال هنوز برق می‌زد «دو کیونگسو». بوی تنباکو توی فضای خفه اتاق پیچید و پسر چشم‌هاش رو بست. سال‌ها قبل نوجوان احمقی بود که فکر کرد شانس به اون و استعدادش رو کرده؛ چون پسر صاحب یک کمپانی فیلم‌سازی پشت نیمکت بغلیش نشسته بود. دست‌های سرد مرد مچ دست‌هاش رو بالای سر مهار کرد. + بعضی وقت‌ها با خودم می‌گم بد نمی‌شد اگه یکم مقاومت نشون می‌دادی. ای کاش هرگز استعدادش رو نشون نمی‌داد. ای کاش از تنفر کای از پدر فیلم‌سازش آگاه بود. سوخت، مثل شمع ارزان‌قیمتی که بارها آب شده اما باز هم روشنش می‌کنن. ای کاش لااقل این همکلاسی عوضی سیگاری نبود. کای روی تن سوخته‌اش خم شد و پلکی رو که ـ روی اون ستاره سیاه مرده ـ بسته شد بوسید بوسیدن + عاشقتم. ای کاش جواب کیونگسو در دل «من هم عاشقتم» نبود. ┗┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉  🍋^𝑺𝒍𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒍𝒆𝒎𝒐𝒏^

  • HAPPY 🍑

  • ៕#DaddyLongLegs #sekai ┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉ بابا لنگ‌درازِ عزیزم، سلام دلم برای عطرِ قهوه‌ی پیراهنتان، ردِ جوهر بین انگشتانتان و نمِ باران میانِ تاربه‌تارِ موهای شما تنگ شده است. این‌جا احساس می‌کنم هر روز دودِ ذغال‌سنگ به خوردم می‌رود؛ و هر بار که به خودم می‌آیم، مشغول تکاندن لباسم از گردِ سیاهِ ذغال‌سنگم تا شاید از شرّش رها شوم. دوده‌ها مرا در شهر دنبال می‌کنند، بالای تختم مکث می‌کنند؛ حتی کنار میزم هم در امان نیستم. مرا رها نمی‌کنند. انگار معدنِ ذغال‌سنگِ لعنتی نتوانسته با داغی که ماهِ گذشته بر دلش ماند کنار بیاید؛ دارد همه را بر سرِ من هوار می‌کند. ۴۳ معدن‌چی از ۴۴ نفرِ شیفتِ عصر، به‌خاطر خفگی و شدتِ جراحات از دست رفتند. بازمانده‌ی حادثه، بعد از مرگِ ناگهانیِ پسرش عقلش سرِ جایش نبوده؛ داخلِ معدن سیگار روشن کرده و همه، به‌جز خودش، را به کشتن داده است. اگر داستان واقعیت داشت، توده‌ی سیاهی که حتی حالا هم بالای میزم حس می‌کنم، باید پشتِ درهای تیمارستان به بازمانده‌ی دیوانه‌ی حادثه حمله می‌کرد؛ ولی این‌جاست و مدام به من نگاه می‌کند. دوده‌ی سیاه حقیقی که تا پای ماشین‌های چاپ رفت، زیر گوشم پچ‌پچ می‌کند. این عادت که نمونه‌ی نهاییِ روزنامه‌ی هر روز را قبل از چاپ بخوانم، تا ببینم مردم قبل از رسیدن به بخشِ ادبیات و بعدش چه مطالبی می‌خوانند و حدس بزنم دست‌رنجِ من و گروهم آن روز چقدر توی ذهن‌ها می‌ماند. آن روز مطمئن بودم مردم از صفحه‌ی اولِ روزنامه جلوتر نمی‌روند. سوءمدیریت؛ دلیل حادثه‌ی معدن ذغال‌سنگ شد. برداشتِ بی‌رویه باعث ضعف سقف و دیواره‌ها! تیتر‌ی که نهایتاً چاپ نشد و گزارشی که در آخر فقط تعداد کشته‌ها را اطلاع داد. پول و نفوذی که از خون نشأت گرفت، سدِ راهِ خبر بود. نمی‌دانم باید چه بلایی سر این وزنه بیاورم که مرا رها کند. بابا جان، چطور می‌شود که در خردسالی رویای نجات دنیا را در سر می‌پرورانیم و وقتی بزرگ می‌شویم حتی خودمان را نمی‌توانیم نجات بدهیم؛ حتی دیگر نمی‌توانم رویای به آغوش کشیدنِ شما را هم تصویر کنم. خودم را راضی می‌کنم که من دخالتی در دردِ ۴۳ خانواده ندارم، اما همین که ساکت بشینم و بترسم، دخالت نیست؟ دردِ ۴۴ خانواده؛ مردی که انگار دیوانگی برایش کافی نیست، مردمِ شهر هم دهان‌به‌دهان از کارِ نکرده‌اش می‌گویند و از تأسف می‌لرزند. بابا جان، به آغوشِ شما نیاز دارم؛ به عطرِ قهوه در فاصله‌ی میلی‌متری زیرِ بینی‌ام. دست‌های جوهری‌تان را دورم حلقه کنید. بابا جان، مرا از این وزنه نجات دهید. پسرتان نمی‌داند چه کار کند؛ برای اولین بار تخیل نمی‌تواند نجاتش دهد و موهای نم‌دارِ شما، گویی از آن‌چه هست هم دورترند. پی نوشت: بابا لنگ‌درازِ عزیز، لطفاً نگران نباشید؛ نه روح‌زده شده‌ام، نه عقلم را از دست داده‌ام. فقط جوری وضعیتم را توصیف کردم که سنگینیِ وجدانم را منتقل کند. پی نوشت2: راستی، شما به روح‌ها اعتقاد دارید؟ نیازمند آغوش شما، کیم جونگیم ┗┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉  🍋^𝑺𝒍𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒍𝒆𝒎𝒐𝒏^

  • ៕#bite_of_apple ┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉ دور تا دورم مارینی ها با اطمینانی که میترسم هرگز به دست نیاورم، در خیابان ها قدم میزنند. آزادی این مکان، آرامشش... حس میکنم هیچ کدامش برای من یا مردمم نیست. همه این ها به افراد دیگری تعلق دارند، به آنهایی که در چهار راه تردید و درماندگی زندگی نمیکنند. به مردمی تعلق دارند که آنقدر به زندگی آزادانه عادت دارند که نمیتوانند دنیایی را که در آن ازاد نیستند، تصور کنند. مرگ پشت دروازه ها صبا طاهر ┗┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉┉  🍋^𝑺𝒍𝒊𝒄𝒆 𝒐𝒇 𝒍𝒆𝒎𝒐𝒏^

  • به نظرم بهترین کیونگسو کراون🍑

  • Three pieces of comfort. #TRILOGY

  • 🌸🤰

  • تک تک ارگان های این ادم دلش برای اکسو بودن تنگ شده بود؛ اصلا لازم نیست توضیح بدم شما به برق توی چشم هاش نگاه کنید.

  • اینو خیلی دوست دارممممممم همه پارتای موردعلاقم باهم😭

  • از کنترلش روی حرکات که بگذریم نمیدونم دلم میخاد درباره رون هاش حرف بزنم یا نه😳