سیدمحسن سیدحسینی
Статистикаآسایش دوگیتی؛ با دوستان مروت با دشمنان مدارا ❇️ هنرجوی هنرستان شماره ۹ تهران و فعال دانش آموزی از سال ۱۳۵۵ مصدوم شیمیایی دفاع ✅شاغل حوزه فنی عمرانی و مجری ایمنسازی پروژه های بزرگراهی دوره تحول شهرداری تهران ♻فعال حوزههای اجتماعی عمران پسماند مدیریت شهری
- Последний пост
- 4 июл.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Искусство
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
مدرسه شجره طیبه میناب بخواب آروم #علی_زندوکیلی
وطن شکوه مادرانه منی تو اشک بی بهانه منی وطن وطن وطن 🖤
#تسلیت #ایران
چرا او سود ببره من نبرم؟! مشکل از کجا آغاز میشود؟ #سیدمحسن_سیدحسینی @sm_seiedhoseini
پزشکیان نسخهی جلیلی را پیچید؛ پشت تریبون حرف بی ربط میزند و عده ای دست میزنند و هیچکدام نمیفهمند ◀️ من گفتم دستبهدست هم بدهیم مشکل را حل کنیم و در نتیجه از همه باید استفاده کنیم. اقتصاد ۱۲۶ زیرتخصص دارد. ◀️ بعد یکی میآید، یک تخصص دارد، در همهی اینها نسخه مینویسد؛ خُب بیخود دارد مینویسد! ✍️ پینوشت؛ الحمدلله جناب رئیسجمهوری متوجه شدند که با اهل نفاق، نمیتوان متوقع وفاق بود و نمیشود دست به دست داد. #سیدمحسن_سیدحسینی @sm_seiedhoseini
نانِ خیس در سرزمینِ ثروت پیرمردی خسته… نانِ بیات را در آب میزند تا زنده بماند. در کشوری که روی دریایی از نفت و گاز خوابیده. این فقر تصادف نیست؛ غارت است. به نسل ما شاه را باعث فقر معرفی و وعده دادند که این صحنه ها دیگر دیده نشود، اما بیشتر و بیشتر و بیشتر شد #سيدمحسن_سيدحسيني @sm_seiedhoseini
سعدی؛ باران که در لطافت طبعش خلاف نیست در باغ لاله روید و در شوره بوم خس آری؛ رفتار آدم ها در مقابل نیکی، محبت و مهربانی بستگی به بذر وجود و ذات واقعی آنها دارد. بد نیست گاهی به خودمان سر بزنیم و خود را قضاوت کنیم که چگونهایم @sm_seiedhoseini
روز زن مبارک
فرزند مرحوم نماینده لردگان پیک موتوری بود؛ سایر نمایندگان و مسئولان حاضرند بگویند فرزندانشان کجا هستند و چه کاره اند؟ شرق نوشت: 🔻اما بهراستی چه شد که برخی از صاحبمنصبان و قدرتمندان ارزشها و آرمانهای بهمن ۵۷ را فراموش کردند و در مسیر دنیاپرستی و ثروتاندوزی افتادند؟ 🔻ناگفته پیداست که این حجم از کژروی نه یکشبه، بلکه در طول زمان اتفاق میافتد. به بیان دیگر ویژهخواری از یک تخممرغ آغاز میشود و در ادامه به شتر میرسد و حتی بالاتر رفته و خطوط کشتیرانی را هم درمینوردد. 🔻از سوی دیگر وقتی صاحبمنصبی گامی را کج برداشت و رطب رانت و ویژهخواری زیر دندانش مزه کرد، دیگر نمیتواند با خطاهای زیردستانش مقابله کرده و آنها را از خوردن چنین رطبهایی منع کند. 🔻در چنین زمانهای امیرمحمد و پدر بزرگوارش زیبایی آرمانهای بهمن ۵۷ را به یادمان آورده و ضرورت بازگشت به آن ارزشها را به زیباترین زبان یعنی زبان عمل به رخ همگان کشیدند 🔻امیرمحمد مظلوم ما میتوانست مانند پسر آن مدیر قدرتمند، خودروی آخرین مدل سوار بشود و به زمین و زمان فخر بفروشد یا میتوانست با کمترین تجربه اجرائی، نامزد عضویت در هیئتمدیره فلان شرکت دولتی بشود، اما او و پدرش به آرمانهای بهمن ۵۷ وفادار ماندند و از ویژهخواری و ویژهخواران فاصله گرفتند. نام و یاد این جوان مظلوم گرامی باد. #کانال_خبری_شهر @jpshahr
فقط سیم کارت آنها سفید نیست. بیمه سفید هم دارند و همه چیزشان بیمه است حتی جراحیهای دماغ و گونه و چونه شان. مدرسه سفید هم دارند و فرزندشان در مدرسه ای درس میخواند که در هر کلاس آن فقط پنج نفر هست. دانشگاه سفید هم دارند و در کنکور هر رتبه ای بیاورند در هر رشته ای که دوست دارند قبول میشوند. زیارت سفید هم دارند وقتی در تلویزیون بغض میکنند که توفیق عتبات نصیبشان شده یعنی پرواز و هتل درجه یک مجانی نصیبشان شده و حتی بابت زیارت دستمزد و حق مأموریت می گیرند. استخدام سفید هم دارند با هر میزان سواد و بدون تخصص لازم خودشان و خویشاوندانشان در هر شغلی که بخواهند استخدام میشوند سه سوته مهمانسرای سفید اروپایی هم دارند و در سفرهای اروپایی پرواز و اقامتشان رایگان است. ارز سفید هم دارند و دلار و یورو رایگان میگیرند و لبخند میزنند و از مردم میخواهند که شرایط خاص کشور را درک کنند! ✍ ؛ دکتر اسمعیل امینی
فقط سیم کارت آنها سفید نیست. بیمه سفید هم دارند و همه چیزشان بیمه است حتی جراحیهای دماغ و گونه و چونه شان. مدرسه سفید هم دارند و فرزندشان در مدرسه ای درس میخواند که در هر کلاس آن فقط پنج نفر هست. دانشگاه سفید هم دارند و در کنکور هر رتبه ای بیاورند در هر رشته ای که دوست دارند قبول میشوند. زیارت سفید هم دارند وقتی در تلویزیون بغض میکنند که توفیق عتبات نصیبشان شده یعنی پرواز و هتل درجه یک مجانی نصیبشان شده و حتی بابت زیارت دستمزد و حق مأموریت می گیرند. استخدام سفید هم دارند با هر میزان سواد و بدون تخصص لازم خودشان و خویشاوندانشان در هر شغلی که بخواهند استخدام میشوند سه سوته مهمانسرای سفید اروپایی هم دارند و در سفرهای اروپایی پرواز و اقامتشان رایگان است. ارز سفید هم دارند و دلار و یورو رایگان میگیرند و لبخند میزنند و از مردم میخواهند که شرایط خاص کشور را درک کنند! ✍ ؛ دکتر اسمعیل امینی
امیرمهدی ژوله این سکانس شاهکار قهوه تلخ را به اشتراک گذاشت و زیر آن نوشت که، از میان هزاران هزار سکانس قهوه تلخ، این یکی را به عنوان توشه دنیا و آخرت خود بر می دارم! کاش مسئولان هم آن را ببینند و آگاه شوند! #سیدمحسن_سیدحسینی t.me/sm_seiedhoseini
این هفت دقیقه را ببینیم و بشنویم؛ جان کلام و لُبّ مطلب از زبان دکتر سریع القلم که درد امروز و دیروز ایران را گفت. زیبا و با مهارت و استادی خاص با کلماتش دست گذاشت روی ریشه دردها و مشکلات جامعه ایران و آنها را بیان کرد حتما تا آخر حوصله کنید و بعد قضاوت.🤔 #سیدمحسن_سیدحسینی @sm_seiedhoseini
سیدمحسن سیدحسینی pinned a photo
🎥 تیکه سنگین رشیدی کوچی به رسایی: تو جنگ ۱۲ روزه چرا تفنگ رو غلاف کرده بودی چرا خبری ازت نبود ؟! 🔸 همون دختران و همون کسایی که شما منافق میدونید، آمدند و حمایت کردند. کسانی که امثال شما همه جوره سرکوبشان کردید . #سیدمحسن_سیدحسینی @sm_seiedhoseini
با شعار تبلیغات «سود ۲۸ درصدی، سود ۲۵ درصدی و پول از شما سود از ما تا ابدالدهر» کلی سپرده جمعآوری کردیم و تا آنجا که قانون اجازه میداد به صورت قانونی و آنجا که قانون اجازه نمیداد به صورت غیرقانونی سپردهها را به شرکتهای خودی و بیخودی به صورت تسهیلات واگذار کردیم. آن شرکت ساختمانی که خودمان املاک و مستغلات را به پول خون به آنجا انتقال داده بودیم همان املاک و مستغلات پول خون را به قیمتی بیش از پول خون، این بار وثیقه تسهیلات به خودمان دادند و هزاران میلیارد تسهیلات بیزبان را به من زبانباز حرفهای واگذار کردند. از آنجا که برای درستنمایی باید در صورتهای مالی پایان سال بانک همهساله سود قابل ملاحظهای را اعلام میکردیم، بنا به توصیه مشاوران که همگی قبلا مدیرعامل، مدیرکل و معاونت این یا آن نهاد نظارتی بودند بین بانک و شرکت سرمایهگذاری ساختمانی و برخی تسهیلاتگیرندگان خودی و غیرخودی همهساله سبد سهام و سبد ملک طبق «قراردادهای فروش به شرط اقاله» جابهجایی در این معاملات چرخشی، سود کاغذی قابل توجهی هم نصیب بانک میشد که ما هم با تبلیغات فریبنده با افزایش سرمایه از محل همین سودهای نجومی و واهی، مرتبا سرمایه بانک را بالا میبردیم و دل نهاد نظارتی بازار سرمایه و بازار پول و سهامداران و سپردهگذاران را ربوده بودیم. شده بودیم مصداق آن مثال معروف که «من رضا، تو رضا، سپردهگذار رضا و سهامدار رضا، گوربابای نارضا.» موسسه حسابرس بانک تیز و بز بودند. همان سال اول تاسیس متوجه صوری بودن سرمایه و سهامداران شده بودند که با ترفند بعد از اولین مجمع عوضشان کردم و با مقام ناظر هم در این مورد به تفاهم کلی رسیدم . تازگیها مرتبا علیه من افشاگری میشد که فلانی هم بزرگ سهامدار، هم بزرگ بدهکار و هم بزرگ طلبکار بانک است؟! برای رفع بلا و اجتناب از چشمزخم و گزند بدخواهان با یکی دوتا روزنامه قرار گذاشته بودم هر هفته به نوبت بانک من را بهعنوان بزرگترین بانک منطقه ماورالبحار، بهترین کفایت سرمایه، بانک با توانمندی ارائه پوز بانکی در ۱۰ دقیقه، رتبه اول مشتری مدار با سودهای بلاگردان، بانک بدون بدهی به دیگران «چون فقط به بانک مرکزی بدهکار بودیم» و دهها شعار چشمکورکن و دهانپرکن دیگر را تکرار کنند. چشم طمع به اموال ملت در سازمان خصوصیسازی کرده بودم. پس از بانکهای خودم، وام میگرفتم کارخانه قسطی میخریدم یا نهایت با ضمانتنامه بانک خودم یا بانک سایر رفقایم کارخانهدار میشدم. هر چه کارخانه صادراتی در زمینه پتروشیمی بود را با رفقا و صاحبمنصبان ۲۰ نفر اولیه زدیم تو گوشش. خودم هم میدانستم این بازی تا وقتی ادامه دارد که سوت داور به صدا درنیامده باشد، پس هر چی سوت بود را خریدم تا داور نتواند سوت بزند. حالا فرض کنید بالاخره داور یک سوت دستدوم گیر بیاورد و سوت هم بزند. میآیند ما را بازداشت میکنند. اولا که هیچ مال و منالی به نام من و دوستانم نیست، طوری که قاضی هم متعجب شده بود که پس چرا ما را بازداشت کردهاند، چون هیچ مال و منالی بهنام خودم نبود! تازه همه مال و منالها توی این مدت دهها برابر شدهاند، در حالی که بدهیهای من حداکثر سه برابر شده که شرعا دو برابر آن حرام است. خب ما را زندان میکنند. در زندان VIP و با استفاده از فناوری «دورکاری»، اداره امور اموال و املاک و بنگاهها را به دست میگیرم. خدا بدهد برکت هر سال سود سهام، افزایش ملک، افزایش نرخ هزاران سکه پیشخریدی و میلیونها دلار رانتی. (این نوشته برگرفته از اقاریر مجرمان فساد اقتصادی در دادگاهها نوشته شده است.) * عضو جامعه حسابداران رسمی ایران به نقل از روزنامه جهان صنعت، 13 آبان 1398
این یادداشت یکی از اعضای برجسته انجمن حسابرسان رسمی کشور در بارهی #بانک_آینده است. بخوانیم و بگرییم. چگونه بانکدار شدم / غلامحسین دوانی پنجشنبه، 16 آبان 1398 | غلامحسین دوانی* جنگ تحمیلی پایان یافته و من هم جزو از ما بهترانی هستم که اصلا جبهه و جنگ ندیدهام چه رسد به «شهادت و ایثار» اما تا بخواهید دوست و فامیل و رفیق بین جبههایها دارم. در دوره جنگ وقتی مردم محتاج نان شب بودند من و اطرافیانم با رانت ارز، سیمان، فولاد و قراضه، مجوز واردات و صادرات اندوخته ناچیزی پسانداز کرده بودم. مبالغ رشوه و اخشتلاس و ارزهای خرید خارجی را که در خارج از کشور سپرده کرده بودم برای تاسیس یک بانک خصوصی کنار گذاشته بودم. در یکی از دو معامله درشت با شهرداری و نهادهای عمومی سری توی سرها درآورده و زمینخواری را پیشه کرده بودم. حدود ۲۰ کارشناس مشاور دور و اطرافم پرسه میزدند. آنها بالغ بر ۲۰۰۰۰ ساعت کار کارشناسی کرده بودند که چگونه من بتوانم املاک و مستغلات سنددار، بیسند، مسالهدار، تملیکی و مصادرهای را آب کنم. ضمنا بخش قابل توجهی از ارزهای خارج از کشور را به داخل انتقال دهم. سرپروفسور مشاوران با خوشحالی به اطلاع رساند که قربان چه نشستهای دارند مجوز موسسه مالی- اعتباری و بانک پخش و پلا میکنند. از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدم. با ۲۰ نفر از صاحبمنصبان تماس گرفتم آنها نیز ۲۰ نفر صاحب امضا به من معرفی کردند. قرار شد ۲۰ نفر آدم درست و حسابی هم به عنوان هیاتمدیره، مشاور عالی، کارشناس و رابط معرفی کنیم. چشمتان روز بد نبیند قرار شد در مصاحبه بانکداری هم شرکت کنم. حالا ببینید چه میشود. من دیپلمردی قرار شد راجع به اهداف و برنامه بانکی و بیزینسپلان صحبت کنم. من راجع به پالان الاغ خیلی اطلاعات داشتم، اما از بیزینسپلان بیاطلاع بودم. یکی از همان صاحبمنصبان توصیه کرد اصلا نگران نباش، هرچی ازت سوال کردند تو راجع به همان پالان الاغ جواب بده! البته سرپروفسور مشاوران از مدتها قبل یک جلد کتاب حاجیآقا به من داد و گفت روزی سه بار این کتاب را به دقت بخوان و به نصایح حاجآقا به درستی عمل کن تا موفق شوی. میدانید کتاب خواندن برای امثال ما چقدر سخت است ولی خداوکیلی من این کتاب را حفظم. اینقدر خودم را مدیون نوشتهها و نصایح «حاجآقا» میدانم که کتاب را شبها زیر سرم میگذارم. خلاصه چه امتحان و مصاحبه نفسگیری شد. من و آقا داداشها و بابا شدیم موسسین و فاندربانک. برای سرمایه بانک نیز از مدتها پیش لیست اموال و املاک و مستغلات و سرقفلی محل کسب باسند، بیسند، مشکلدار بیصاحب را داده بودیم کارشناسی، خدا پدر کارشناس را بیامرزد. انصاف داشت هر ملکی را با یک بار کارشناسی چند بار در لیست آورد و هر یک ریال را چون حلال بود یکصد ریال ارزش نهاد. پیش خودم فکر کردم این همه ملک و مستغلات چرا؟ من که حساب بانکی دارم، خوشحساب صاحب نفوذ هم که هستم، یک ضمانتنامه درشت بانکی از یکی از همین بانکهای تازهتاسیس گرفتم و بردم نزد آن یکی بانک دیگر وثیقه گذاشتم و خواهش کردم به جایش یک ضمانتنامه دیگر در وجه بانک صادرکننده صادر کنند. مدیر شعبه آن بانک به من زل زده بود و فکر میکردم مغز حیوان خوردهام و خبر نداشت که قرار است با تغییر ضمانتنامه، سهام بانک اولیه را صاحب شوم. با کلی توصیه و بدو بدو بالاخره توانستم مجوز مشروط تاسیس بانک خصوصی را اخذ کنم. حالا دو تا بانک داشتم؛ اولی را با ضمانتنامه صاحب شدم و دومی را با صدور ضمانتنامه از بانک اولی به طرفیت بانک دومی. تو حال و فکر بودم که کتاب «چه کسی پنیر من را جابهجا کرده است» به دستم رسید. با دقت و علاقه عجیبی کتاب را تا ته ته خواندم. قاهقاه میخندیدم. در حالی که من بار کشور را بسته بودم او دنبال پنیرش میگشت. حالا با تبلیغات سرسامآور و سود سپرده بالا هم کلی سپرده جمع کرده بودم. اولش فکر کردم همه را بار کنم و بزنم به چاک ولی پسر مشاور اعظم فرمود مرد حسابی کجا؟ بهتر از اینجا، هر جا بروی با قانون از کجا آوردهای پدر صاحب بچهات را جلوی چشمت میآورند. همینجا با این پول و نقدینگی مال باصاحب و بیصاحب را سنددار کن و بنداز پشت قباله همسران! بعد از اعطای مجوز بلافاصله تقاضای صرافی، معاملات ارزی، لیزینگ و شرکت ساختمانی دادیم که بالاخره پذیرفتند. حالا هم بانک داشتم، هم صرافی و هم لیزینگ و شرکت ساختمانی و از همه مهمتر قادر بودم بین ایران و خارج ارز جابهجا کنم! تازه فهمیده بودم جابهجایی ارز از جابهجایی پنیر هم سادهتر است. هرچه ملک مسالهدار و مسالهندار که به قیمت پول خون به عنوان «آورده غیرنقدی» به عنوان سرمایه بانک آورده بودیم مجددا به قیمت کارشناسی بیشتر از پول خون به عنوان آورده مشارکت به شرکت ساختمانی خودم انتقال دادیم.
آقای شمخانی! ✍ رحیم قمیشی فرماندهام در جبهه را میشناسی. اسمش اسماعیل بود، اولش در یکی از عملیاتها یک دستش را از دست داد، بعداً هم خودش شهید شد. دو دخترش هم پس از او فوت شدند. هر وقت عملیات تمام میشد، ما را چند دسته میکرد، هر کدام باید به چند مجروح بستری در بیمارستان، از تیپ یا گردانمان سر میزدیم. من، پس از آزادی از اسارت، اگر چه دیگر اسماعیل نبود، سعی کردم سفارشش را فراموش نکنم، هر وقت فرصتی دست میداد باید سری میزدم به جانبازهای بستری در آسایشگاهها. آقای شمخانی! یکبار که رفتم جانبازی قطع نخاع از گردن، از من خواست او را ببرم حیاط آسایشگاه و فضای باز، که نمنم باران شروع شده بود. خیلی کیف میکرد. وقتی گفت ما جانبازها عمرمان آنقدرها طولانی نیست که صبر کنیم، ببینیم کِی وضع میخواهد خوب بشود، خیلی ناراحت شدم. گفتم چه حرفیست میزنی عزیزم. خودم هم باور نکردم، تا سال بعد که رفتم و دیدم عکسش آویزان است به دیوار آنجا. آقای شمخانی! آخرین باری که رفتهای آسایشگاه جانبازها، کِی بوده؟ همان بچههای نازنینی که پشت بیسیم به آنها میگفتی بروید جلو نترسید، خدا با ماست! دیدهای ورودی آسایشگاه، عکس جانبازهایی را به دیوار نصب کردهاند، که قبلاً آنجا ساکن بوده و الان شهید شدهاند. دیدهای تعداد عکسها از تعداد جانبازهای بستری بیشتر شده! یکیشان همان جانبازی که آرزوی دیدن ریزش نمهای باران را داشت. من به کسی نگفتم چرا دیگر به آن آسایشگاه نرفتم. آخرین باری که رفتم، جانبازی گفت ویلچرش مشکل دارد. میخواست کمکش کنم ویلچر مناسبی بخرد. میگفت چند سال است بنیاد ویلچر جدید به آنها نداده... و من نتوانستم. وضع خودم بدتر از او شده بود! آقای شمخانی! من که نمیتوانستم یک ویلچر برای او بخرم، میرفتم برای چه؟ میگفت مقامات دروغ میگویند به ملاقاتشان میروند، میگفت سالهاست هیچ مقامی به دیدنشان نرفته! من که نمیتوانستم مقامات را وادار کنم بروند و به دردهای آنها برسند، میرفتم چهکار؟ دیگر نرفتم. منهم مثل آنها شده بودم، درمانده! نگاهم به آسمان، کی خدا بخواندم... امروز کلیپی از عروسی دخترت دست به دست میشد. انشاالله کنار شوهرش به خوشبختی رسیده باشد... به دخترت گفتی جانبازها چه میکشند؟ به همسرت که اصرار کرده بود حتماً عروسی باید لاکچری باشد گفتی چند هزار نفر با فرمان تو الان خانهنشینند؟ گفتی چقدر از آن بچههای ناز به زیر خاک رفتند؟ آقای شمخانی! میگویند پسرانت دهها کشتی صاحب شدهاند. حتماً حواسات بوده پولشان حلال باشد. آنها را چطور؟ بردهای جانبازها را ببینند! به آنها گفتهای در جانباز شدن آنها چه نقشی داشتهای! فقط دلم خواست بپرسم؛ با آن هزینه عروسی، چند ویلچر میشد تهیه کرد؟ با پول یک کشتی از پسرانت چند تا؟ آقای شمخانی! پخش کردن کلیپ خصوصی شما درست نبوده، اما آن دنیا هم از خدا قول گرفتهای همه چیز را سانسور کند؟ جایی تو را ببرد، که هیچ کسی نباشد؟ قرار نیست با آنها که فرستادی شهید شوند، مواجه شوی؟ فکر نکردی میپرسند اینهمه پول از کجا رسید؟ بپرسند سری هم به همرزمهایشان زدی یا نه! نمیپرسند چه شد آن داستانها که از آینده میگغتی؟ نمیپرستند وضع مردم چرا آنهمه بد شد و وضع شما آنهمه خوب... آقای شمخانی! خیلیها فکر میکنند دنیا مسابقهای است! الان حس موفقیت در آن مسابقه را داری؟ هم تو، هم رحیم، هم محسن، چطور توانستید آن همه بد شوید... چطور توانستید همه چیز را فراموش کنید؟ دنیا چقدر قدرت داشت و ما نمیدانستیم! قدرت چقدر خواستنی بود و ما نمیدانستیم! مبارکت باشد مبارکت باشد فقط دعا کن همه چیز همینجا تمام شود! یک وقت آن دنیایی نباشد. یک وقت مردم معادله را تغییر ندهند! یک وقت خدایی نباشد...
این متن در خصوص علی شمخانی را در فضای مجازی دیدم جالب بود. #سیدمحسن_سیدحسینی @sm_seiedhoseini
khabaronline.ir/xp6w2 🗣️ گفتگوی مرتضی الویری با خبر آنلاین