tgindex
سوژه | ابراهیم امیدی

سوژه | ابراهیم امیدی

Статистика
@sojehdiaryЭкономикаперсидский

تلفیقی از تجربه زیسته، روانشناسی، تاریخ و‌ مکتب اتریشی اقتصاد

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
36
Всего постов
39
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Экономика
В каталоге с
12 авг.
Подписчики
357
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
51
35 постов
Вовлечённость
14,3%
к подписчикам
Постов в день
5,1
всего 39
Упоминаний
2
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
48
1/48двое суток
55
1/72трое суток
59

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • یعنی هانس هرمان هوپه هم باشی میتونی گاهی اوقات خزعبلات ببافی: «در اسلام، علم و عقل، برخلاف مسیحیت، به‌عنوان موهبتی از جانب خداوند شناخته نمی‌شوند. همچنین علم و عقل فی‌نفسه ارزشمند تلقی نمی‌شوند؛ چنان‌که، برای مثال، در تومیسم، یعنی در برخی شاخه‌های مسیحیت، چنین تلقی‌ای وجود دارد.» انسان باید واقعیت رو بگه. نه اون چیزی که دوست داره. به آیه زیر دقت کنیم. انفال، ۲۲: «إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِندَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذِينَ لَا يَعْقِلُونَ» «همانا بدترین جنبندگان نزد خدا، کر و لال‌هایی هستند که تعقل نمی‌کنند.» @sojehdiary

  • سوژه | ابراهیم امیدی pinned a file

  • حق با آن دسته از عالمانِ دینی بود که باور داشتند هیچ‌چیز جز وحی نمی‌تواند یقین کامل را برای انسان به ارمغان بیاورد. کاوش‌های علمی بشر نمی‌تواند از مرزهایی که نارسایی حواس و محدودیتِ ذهنِ او ترسیم کرده‌اند، پا فراتر بگذارد. هیچ‌گونه برهان قیاسی برای اثبات اصل…

  • حق با آن دسته از عالمانِ دینی بود که باور داشتند هیچ‌چیز جز وحی نمی‌تواند یقین کامل را برای انسان به ارمغان بیاورد. کاوش‌های علمی بشر نمی‌تواند از مرزهایی که نارسایی حواس و محدودیتِ ذهنِ او ترسیم کرده‌اند، پا فراتر بگذارد. هیچ‌گونه برهان قیاسی برای اثبات اصل…

  • حق با آن دسته از عالمانِ دینی بود که باور داشتند هیچ‌چیز جز وحی نمی‌تواند یقین کامل را برای انسان به ارمغان بیاورد. کاوش‌های علمی بشر نمی‌تواند از مرزهایی که نارسایی حواس و محدودیتِ ذهنِ او ترسیم کرده‌اند، پا فراتر بگذارد. هیچ‌گونه برهان قیاسی برای اثبات اصل علیت و استنتاجِ تعمیمی برآمده از استقرای ناقص وجود ندارد؛ در اینجا تنها می‌توان به گزاره‌ای متوسل شد که خود به همان اندازه اثبات‌ناپذیر است: اینکه در پیوند تمامی پدیده‌های طبیعی، قاعده‌مندی قطعی و دقیقی برقرار است. منبع: نظریه و تاریخ لودویگ فون میزس @sojehdiary

  • سقوط بهشت - شش بخش اول.pdf

  • شاه بر این باور بود که برای تقویت اقتصاد و گسترش پایگاه طبقه‌ی متوسط، دست‌کم یک دهه حکومت فردی ضرورت دارد. به گمان او، همین‌که یک هسته‌ی محافظه‌کار و میانه‌رو شکل می‌گرفت، می‌توانست ظواهر حکمرانی فردی را برچیند و بی‌سروصدا از روند سیاسی کناره بگیرد. همگام با شکوفایی اقتصاد، اعتماد شاه به توانمندی‌ها و قدرت قضاوتش نیز اوج می‌گرفت. او روشنفکران ایرانی، دانشجویان و هواداران مصدق را که باورش مبنی بر ناآمادگی مردم ایران برای دموکراسی را زیر سؤال می‌بردند، ملامت می‌کرد و می‌گفت: «وقتی همه‌ی مردم ایران مثل مردم سوئد شدند، من هم مثل پادشاه سوئد سلطنت خواهم کرد.» بخش ششم به همراه بقیه بخش‌ها در یک فایل تقدیم شما می‌شود. @sojehdiary

  • خلاصه و مختصر بگم که: گاه اگر از دست ندهی، از دست می‌روی.

  • 14 авг.321из sojehdiary

    خلاصه و مختصر بگم که: گاه اگر از دست ندهی، از دست می‌روی.

  • دایه‌ی دلسوزتر از مادر جریان فکری خاصی در روان‌شناسی و جامعه‌شناسی وجود دارد که می‌گوید: «انسان‌ها در واقع هیچ اراده‌ای از خود ندارند. هر کاری که یک انسان انجام می‌دهد، نتیجه تربیت خانواده، ژنتیک، شرایط اقتصادی و محیط اطراف اوست.» به این نوع تفکر، جبرگرایی می‌گویند. شاید این طرزفکر در نگاه اول دلسوزانه به نظر برسد، اما در واقعیت خطرناک‌ترین حمله به آزادی انسان است. چرا؟ بیایید مرحله به مرحله این استدلال را بشکافیم: اگر ما بپذیریم که انسان‌ها صرفاً ماشین‌هایی هستند که توسط محیط اطرافشان برنامه‌ریزی شده‌اند و هیچ کنترلی بر اعمال خود ندارند، پس هیچ‌کس در قبال هیچ‌چیز مسئولیتی ندارد. اگر هیچ‌کس مسئولیتی ندارد، ما نمی‌توانیم کسی را تشویق یا تنبیه کنیم. و مهم‌تر از همه: اگر انسان توانایی تصمیم‌گیری مستقل ندارد، پس چرا باید به او آزادی بدهیم؟ جامعه آزاد بر این پیش‌فرض اساسی بنا شده است که انسان بالغ، با وجود تمام سختی‌ها، فقر، و مشکلات محیطی، همچنان توانایی تعقل و انتخاب دارد. بله، ممکن است شرایط برای یک نفر بسیار سخت‌تر از دیگری باشد، اما تا زمانی که فرد قدرت تفکر دارد، ما باید او را مسئول رفتارش بدانیم. ما این کار را می‌کنیم نه به این دلیل که می‌خواهیم بی‌رحم باشیم، بلکه به این دلیل که اگر او را مسئول ندانیم، انسانیت و هویت مستقل او را انکار کرده‌ایم. با انکار کردن مسئولیت فردی، ما عملاً توجیهی برای کنترل کامل افراد توسط دولت فراهم می‌کنیم. @sojehdiary

  • چرا بعضی افراد از آزادی می‌ترسند؟ در طول تاریخ، همواره شعارهای پرشوری در ستایش آزادی سر داده شده است. اما واقعیت این است که در عمل، بسیاری از انسان‌ها از آزادی می‌ترسند. این یک تناقض عجیب به نظر می‌رسد: ما همگی تشنه آزادی هستیم، اما وقتی در موقعیت یک انسان…

  • چرا بعضی افراد از آزادی می‌ترسند؟ در طول تاریخ، همواره شعارهای پرشوری در ستایش آزادی سر داده شده است. اما واقعیت این است که در عمل، بسیاری از انسان‌ها از آزادی می‌ترسند. این یک تناقض عجیب به نظر می‌رسد: ما همگی تشنه آزادی هستیم، اما وقتی در موقعیت یک انسان کاملاً آزاد قرار می‌گیریم، دچار اضطراب می‌شویم. دلیل این ترس چیست؟ پاسخ در سنگینی بارِ مسئولیت نهفته است. آزادی به این معناست که تو دیگر نمی‌توانی تقصیرها را به گردن دیگران بیندازی. وقتی تو تحت فرمان یک رئیس سخت‌گیر یا یک حکومت دیکتاتور هستی، اگر زندگی‌ات خوب پیش نرود، یک مقصر آماده داری. می‌توانی بگویی: من تقصیری ندارم، آن‌ها نگذاشتند، آن‌ها دستور اشتباه دادند. این بهانه‌تراشی، یک نوع آرامش روانی کاذب به انسان می‌دهد. اما وقتی آزادی کامل داری، اگر فقیر باشی، اگر در شغل خودت پیشرفت نکنی، و اگر زندگی‌ات پر از مشکل باشد، تنها کسی که می‌توانی در آینه به او نگاه کنی و مقصرش بدانی، خودت هستی. تحمل این واقعیت برای بسیاری از انسان‌ها به شدت تلخ و دردناک است. به همین دلیل، افراد گاهی ترجیح می‌دهند دولت همه‌کاره برای آن‌ها تصمیم بگیرد و در عوض امنیت آن‌ها را تضمین کند، تا اینکه خودشان آزاد باشند اما مجبور باشند با عواقب اشتباهات خود روبرو شوند. @sojehdiary

  • ابتذال مفاهیم یکی از موفقیت‌های حکومت‌های جمع‌گرا - مثل فاشیسم و کمونیسم - به ابتذال کشیدن مفاهیم زیبا است. می‌توان به نمونه‌های زیر اشاره کرد: - آزادی: مفهومی که در ادبیات این حکومت‌ها، نه به معنای رهایی فردی و حق انتخاب، بلکه به معنای رها شدن از شر دشمنان فرضی یا صرفاً پیروی از ایدئولوژی رسمی تقلیل می‌یابد. - برابری: واژه‌ای که به جای اشاره به ایجاد فرصت‌های برابر برای رشد، در عمل به معنای توزیع یکسان فقر و سرکوب هرگونه تمایز، خلاقیت و دستاورد فردی به کار می‌رود. - مردم: کلمه‌ای که دیگر به تک‌تک شهروندان با حقوق انسانی‌شان اشاره ندارد، بلکه به توده‌ای بی‌چهره، هم‌شکل و مطیع گفته می‌شود. هر کس که کوچک‌ترین نقدی داشته باشد، به‌راحتی از دایره‌ی مردم خارج شده و دشمن ملت نام می‌گیرد. - امنیت: کلمه‌ای که به ابزاری برای توجیه سرکوب، سانسور همه‌جانبه، دخالت در حریم خصوصی و ایجاد فضای رعب و وحشت در جامعه تبدیل می‌شود. - اتحاد و همبستگی: آنچه در رسانه‌های رسمی اتحاد نامیده می‌شود، در عمل چیزی جز یکسان‌سازی اجباری و تحمل نکردن هرگونه تنوع فکری و سبک زندگی متفاوت نیست. و ... @sojehdiary

  • بزرگ‌ترین دروغی که چپ‌ها به ما گفته‌اند این است که «سرمایه‌دارها عاشق لیبرالیسم‌اند»؛ انگار لیبرالیسم ساخته شده تا منافع سرمایه‌دارها را تأمین کند. نخیر! لزوماً چنین نیست. اتفاقاً وقتی یک سرمایه‌دار به جایگاه بالایی می‌رسد، چیزی که می‌تواند او را به وحشت بیندازد، همان چیزی است که او را به آنجا رسانده: رقابت. سرمایه‌دارِ انحصارطلب ــ نه همه سرمایه‌دارها ــ بیشتر شیفته‌ انحصار دولتی، تعرفه بر واردات، محدود کردن رقبا و سیاست‌های مرکانتیلیستی است تا بازار آزاد و رقابت. برای همین است که نباید سرمایه‌داری را با لیبرالیسم یکی گرفت. به عبارت دیگر سرمایه‌داری شرط لازم اما ناکافی برای لیبرالیسم است. @sojehdiary

  • به آینده سینما سلام کنید.‌ اولین فیلم بلند ساخته شده توسط‌ هوش‌ مصنوعی اخیراً منتشر شده است. هزینه‌ بودجه ساخت فیلم‌ گویا ۵۰۰ هزار دلار بوده. @sojehdiary

  • جامعه به خودی خود هیچ قداستی ندارد. قداست جامعه از حاکمیت قانون (رعایت حقوق مالکیت فردی) می‌آید. فردگرایی یعنی پذیرش این واقعیت که هر انسانی دارای خواسته‌ها، سلیقه‌ها، استعدادها و اهداف ارزشمندی برای خود است و هیچ مرجع یا دولتی حق ندارد اهداف خود را بر او دیکته کند. جامعه و دولت فقط و فقط ابزاری هستند برای کمک به افراد جهت تحقق اهدافشان، نه اینکه افراد ابزاری باشند برای تحقق اهداف دولت. @sojehdiary

  • از فروپاشی شوروی و جنت‌خواه آموختم: بخش دوم با این حال، پیروزی حکومت بر طبیعت تنها یک توهم موقت است. اینجاست که مفهوم گذار فاز (Phase Transition) وارد می‌شود و سرنوشت نهایی سیستم را رقم می‌زند. در فیزیک، وقتی به یک ظرف آب روی اجاق حرارت می‌دهید، آب فوراً تغییر شکل نمی‌دهد. دما از ۳۰ درجه به ۵۰ و سپس به ۹۰ درجه می‌رسد. در تمام این مدت، ظاهر آب همان آب مایع است و به نظر می‌رسد اتفاق خاصی نیفتاده است. اما در زیر سطح، مولکول‌ها در حال جذب انرژی، بی‌قرار شدن و نزدیک شدن به یک نقطه بحرانی هستند. دیکتاتور با مسدود کردن مسیرهای تنفس جامعه و متراکم کردن اجباری انسان‌ها، مدام بر حرارت و خشم سیستم می‌افزاید. شاید برای سال‌ها خیابان‌ها آرام به نظر برسند و حکومت گمان کند با سرنیزه توانسته نظم یخ‌زده‌اش را حفظ کند. ظاهرِ جامعه دست‌نخورده به نظر می‌رسد، اما انرژی خشم در حالِ انباشت است. و سپس، در دمای ۱۰۰ درجه، اتفاق می‌افتد. در نقطه‌ی بحرانی، تنها به یک جرقه یا یک رویداد به ظاهر کوچک نیاز است تا «گذار فاز» رخ دهد. در یک لحظه، نظم پیشین فرومی‌پاشد؛ قطره‌های فشرده و تحت فشار آب، به ناگاه به بُخار تبدیل می‌شوند، حجمشان هزاران برابر می‌شود و با نیرویی مهارنشدنی، دیواره‌های دیگ سرکوب را متلاشی می‌کنند. رهایی، این‌چنین رخ می‌دهد. فروپاشی استبداد تنها یک رویداد سیاسی نیست؛ بلکه لحظه‌ی گریزناپذیر فوران انرژی و انتقام بی‌رحمانه‌ی طبیعت، برای بازگرداندن سیستم به مسیر طبیعی خویش است. شما می‌توانید آب را گرم کنید، اما هرگز نمی‌توانید جلوی بخار شدن آن را بگیرید. @sojehdiary

  • از فروپاشی شوروی و جنت‌خواه آموختم: بخش اول انسان برای حفظ حیات، نیازمند ایجاد تغییر در جهان پیرامون خویش است. این تمایل ذاتی به تغییر و خلق مسیرهای تازه، در زبان فیزیک، «حرکت به سمت آنتروپی بالاتر» نامیده می‌شود. در یک جامعه آزاد، انسان‌ها همچون ذراتی رها در یک فضای باز، بی‌نهایت انتخاب و سبک زندگی متفاوت دارند و این پویایی و تنوع (آنتروپی بالا)، نشانه‌ی سلامت و زنده بودن آن جامعه است. حکومت استبدادی از آنتروپی متنفر است. چرا که گفتیم معادل آنتروپی در حیات اجتماعی معادل با تنوع و تغییر است. دیکتاتور تلاش می‌کند با اعمال زور، انسان‌ها را در یک قالب واحد و غیرقابل انعطاف فشرده کند؛ او می‌خواهد جامعه را در حالت آنتروپی پایین (یک نظم پادگانی و یخ‌زده) نگه دارد. اما قانون دوم ترمودینامیک بی‌رحم است: توقف مسیر طبیعی آنتروپی، نیازمند صرف مداوم انرژی است. به همین دلیل است که ماشین سرکوب برای حفظ این نظم مصنوعی، مجبور است تمام منابع، ثروت و روان جامعه را بمکد و صرف ساختن زندان، سانسور و باتوم کند. @sojehdiary

  • پارادوکس موفقیت لیبرالیسم کلاسیک تا حد زیادی قربانی موفقیت خودش شده است. وقتی کسی در جامعه‌ای رشد می‌کند که آزادی فردی، تورم پایین و رفاه بالا برایش امری بدیهی است، دیگر آن‌ها را دستاوردهای تاریخی یک نظم سیاسی و اقتصادی نمی‌بیند؛ گمان می‌کند اساساً زندگی باید همین‌گونه می‌بود. بنابراین، به‌جای اینکه بپرسد «این آزادی و رفاه چگونه به وجود آمد؟»، فقط می‌پرسد: «چرا هنوز بهتر از این نیست؟» و در جست‌وجوی نظامی تازه، ممکن است دقیقاً همان بنیان‌هایی را تضعیف کند که رفاهش را ساخته‌اند. این همان پارادوکس موفقیت است: یک نظام می‌تواند آن‌قدر موفق باشد که نسل‌های بعدی، موفقیتش را بدیهی تصور کنند و دیگر ندانند چه چیزی آن را ممکن کرده است. @sojehdiary

  • سوسیالیسم برابری را در محدود کردن انتخاب‌ها می‌جوید؛ لیبرالیسم، برابری را در برخورداری از حق انتخاب. @sojehdiary