مدرسه پسرانه سلاله سریر راستی
Статистика#اول_دبستان #دوم_دبستان #سوم_دبستان #چهارم_دبستان #پنجم_دبستان #طرح_کاد #طبیعتگردی #کمپ_تابستانی #اینستاگرام #اخبار #باشگاه #استخر #اردو
- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Новости и СМИ
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 107
- 1/48двое суток
- 122
- 1/72трое суток
- 132
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
گمگشتگی؛ اکتشاف و لذتِ یافتنِ خانه! (داستان این هفته ماجراجویی شهری) ایده ساده بود: پسرها هر کدام در یک گروه در نقطهای از شهر رها شوند و صرفاً از طریق وسایل حمل و نقل عمومی و بدون استفاده از نقشههای آنلاین یا تاکسی اینترنتی مسیر بازگشت به مدرسه را یافته و بازگردند. نترسید! یک معلم، همراه هر گروه بود. ولی ساکت و خاموش، بدون اینکه راهنمایی کند یا راه را نشان دهد. صرفاً ناظر و مراقب! صبح که پسرها جمع شدند، کمی پیاز داغ ماجرا را زیاد کردیم و هشدارهای لازم صادر شد. آخر سر هم به شوخی گفتیم: خودتان بازنگشتید، عیب ندارد. معلمها را سالم به مدرسه بازگردانید!😂 هر گروه همراه معلمش با اسنپ راهی مبدأ آغاز ماجراجویی خود شدند. کجاها؟ میدان کشتارگاه (بهمن)😳، ستارخان، گیشا، حصارک (دانشگاه علوم تحقیقات)، گلبرگ، نیرو هوایی، خیابان ایران و... برخی معلمان همراه هم تا کنون به این مناطق نرفته بودند و نمیدانستند چگونه باید بازگردند! 👩👧👦🔸👩👧👦🔸👩👧👦🔸👩👧👦🔸👩👧👦🔸👩👧👦 کات! یکساعت بعد؛ مکالمات معلمان در گروه مجازیشان: - بچهها دارن با بیآرتی از پیروزی برمیگردن به سمت علم و صنعت ولی نمیدونن کجا باید پیاده شن و اصلا چرا سوار این شدن🤣 - ما گم شدیم😂😂😂 اساتید از شهرآرا منو آوردن نزدیک جمهوری!🤭 - پسرها تازه فهمیدن اینجا نیومدن بریم دره، آبشار، کوه و صفاسیتی! باید برگردن مدرسه!😂 - خوب اساتید نتونستن بفهمن کدوم خط مترو هستیم، تصمیم گرفتن برن ببینن کجا میرسن! روزهای روشن خدانگهدار😮💨 - بین علما اختلاف بود، ۳ بار خط عوض کردیم! آخرش هم به این نتیجه رسیدن که مترو دروازه دولت خراب شده و دیگه وجود نداره😂 - ایشالا که آقاهه درست گفته باشه ما پیداشیم!😭 - امامزاده رفتید چیکار؟ قبرستان چیکار میکنید؟!! - 😄 دنبال آدم قدیمی محل بودن! کوچه پس کوچههای حصارک. رسیدیم یه امامزاده! قبرستان هم داره. نمیدونیم اسمش چیه! - به صورت رندوم😳😬 سوار یه بی آرتی شدیم! - یه نفر اشتباهی راهنماییشون کرد و اصرار دارن باید خط عوض کنن در صورتی که نباید عوض کنن😵💫! میگم: نمیخواین دبل چک کنین؟ میگن: نه، آقاهه گفته. دیگه راست و دروغش با ما نیست😂 - خوب دوستان ما داریم مترو محمدیه رو طواف میکنیم و واقعاً من نمیدونم کجام🤭 - تا حالا از دیدن تابلو مترو اینقدر خوشحال نشده بودم: آخ جون، مترووووو... - وای! ما دوباره گمشدیم 😬🤣 - ایشالا اگر اساتید تصمیم جدید نگیرن، من سالم برمیگردم💃🏻 - ما زندهایم! با ون خطی از مترو قیطریه به طرف مدرسه🤲🏻🤲🏻 دم در مدرسه به استقبالشان رفتیم. به رسم خلبانان تازهکار که وقتی از اولین پروازشان سالم به زمین مینشینند، قبل از ورود به مدرسه آب بر سرشان ریختیم و موفقیتشان در یافتن مسیر و رسیدن به مدرسه را به ایشان تبریک گفتیم. حس قشنگی دارد؛ گمگشتگی و رهایی در جایی غریب! حسی آمیخته از ترس و هیجان اما وقتی کم کم مسیر را مییابی به آن هیجان و استرس و شوق کامیابی هم افزوده میشود. تا دیروز نامش را گذاشته بودیم: گمگشتگی! اما امروز وقتی نتیجه کار را دیدیم دنبال عبارت جدیدی بجای آن میگردیم. عبارتی که هم ذوق پسرها از رسیدن به مدرسه را نشان دهد و هم حس رضایت معلمان از همراهی و اینکه اینبار، بر خلاف همیشه، ساکت بودند و نظارهگر و هیچ کمکی به شاگردانشان نکردند. عبارتی معجون از چند احساس: گمگشتگی، هیجان، ترس، رضایت، موفقیت، شکست، کامیابی، دوباره گمشدن، تردید، کنجکاوی، تعامل، پرسوجو، اعتماد به نفس، افتخار، دیدن نتیجه زحمات چند ماه و سال و... امروز پسرها و معلمانشان، توأمان همه این احساسات را با هم تجربه کردند. کدامیک شاگرد بودند و کدامیک استاد؟! نمیدانیم. اما حقیقت آنکه دم در مدرسه وقتی روی سر پسرها آب میریختیم، در چشم معلمانشان حرفی خفته میدیدیم: آنها نیز بدشان نمیآمد آب بر سرشان بریزیم تا مانند شاگردانشان، این موفقیت و کامیابی را جشن بگیرند. گوارای وجود هر دویشان باد!
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
🎒✨همدان، این شهر کهن بازمانده از تمدن بزرگ ایران باستان، این بار برای پسران سلاله فقط یک ماجراجویی سه روزه نیست! فرصتی است برای دوری از روزمرگی، اتمام برنامه تابستانی، کشف تاریخ، تجربه هیجان در دل تاریک طبیعت، خندههای رفیقانه و ساختن خاطرهای برای آینده... از دل تاریخ هگمتانه تا طبیعت غار علیصدر و قدم زدن در شهر بوعلی! 🧳⚡️ دومین و آخرین سفر تابستانی برای پایههای پنجم، ششم و هفتم از روز چهارشنبه ۲۸ مرداد تا جمعه ۳۰ مرداد برگزار میشود. همدان، این بار منتظر ماست! جهت ثبت نام و کسب اطلاعات بیشتر با شماره ۰۹۳۵۱۹۵۹۳۰۹ تماس گرفته یا در پیامرسان بله در ارتباط باشید.
روزی که جاذبه، حریف ما نبود! 🚀 آدرنالین پارک | یکشنبههای آدرنالینی
از غار تا آب و آفتاب؛ آخرین کمپ تابستانه
عجایب آخرین کمپ تابستانی، روز دوم؛ کِشتی بزرگ جا شده در قایق کاغذی قلوه سنگهای خرد شده و لیز، زیر پایمان خودشان را از ما میدزدند. چشم امتدادش را نمیبیند. شاید بهتر است برگردیم و مسیر امن و آشنای دیگری پیدا کنیم. مو سپیدان قبیله گفته بودند که این روز فرا میرسد؛ روزی که هر آنچه برای ما آشناست تمام میشود و چارهای نداریم جز پا گذاشتن در مسیر ناشناختهها. دل به رود میزنیم و قدم در آب میگذاریم. سرمای آب، ارادهی ما را به سُخره میگیرد. صدایی همراه وزش باد از میان دیوارههای سر به فلک کشیدهی تنگه در گوشمان میپیچد: «بیا، عادت میکنی.» نمیایستیم. گرمای آفتاب و سرمای آب به جانمان مینشیند و پیش میرویم. به خیال خود سوار بر آب، اهلیاش کردهایم و به دل ما میتازد. انگار فکرمان را خوانده. سرکش میشود. قدرت میگیرد و بالا میآید. زیر پایمان سست میشود، لیز میشود، توی دلمان خالی میشود. دستی در دستمان قرار میگیرد؛ همکلاسی و دوستمان است یا ماجراجویی که خودش نیز چون ما جای پای محکمی ندارد: «نترس، دست مرا بگیر.» هدایتمان میکند به سمت دیوارهی سختِ چروکیدهی زمان! سنگهای سخت در اثر فرسایش آب، لمس تجربهی ناگفتهی هزاران سال را زیر دستمان جلوهگر میسازد. دلمان دوباره قرص میشود که جهان چقدر پیش از ما بوده و پس از ما خواهد بود. چشمهایمان وقت میکنند زیبایی تسلیم سنگهای سخت را به دست لطافت آب ببینند. آب ذوق زده میشود و با شیطنت راهش را در میان این سرخوشی پیدا میکند تا دوباره صدای خندههایمان بلند شود و ارادهی هرکسی را که به ما گفت نمیتوانید، به سخره بگیرد. غرق لذت مسیر بودیم و قبل از آن که بدانیم خود را در مقصد یافتیم. مسحور زیبایی سنگ و آب و آفتاب، به آغوش حوضچهای شتافتیم زمردفام، نیلگون، آرام و خفته. مردمان دور تا دورش به سکوت نشسته بودند و نظارهگرش بودند. یکی گفت: هر که دوست دارد بیاید و سر در آب فرو برد. گوییا غسل تعمید میکردیم؛ پاک، پیروز و کامیاب! انگار سالیان درازی دلتنگ بودیم و چشم بهراهی تمام شده بود. دیدار که تازه شد، وقت برگشت رسیده بود. پسرکها به مراقبان بزرگسالشان مینگریستند و بزرگسالان به پسرکان؛ کدامیک دیگری بود؟! ما کودکانی بودیم که بزرگسال بازگشته بودیم یا بزرگسالانی که کودک برگشته بودند؟! نمیدانیم! اما میدانیم از لبهی جهانی به جهان دیگر رفتیم و سربلند برگشتیم.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи