God herself
Статистикаprivate yes, insecure no I play russian roulette ( the beldam🕷️ )
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 6
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 108
- 1/48двое суток
- 123
- 1/72трое суток
- 133
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
حدس بزنید کی کیک درست کرده؟
видео или голосовое, без подписи
🤏🏼 انقدر مونده که موهام و بنفشِ تیره غلیظه خَسه خونه خراب کن رنگ کنم.
видео или голосовое, без подписи
انقدر بعضی هاتون تا چیزی باب میلتون پیش نمیره وقیح و آفتاب پرست میشید مجبورم میکنید کیرتون کنم.
رفقا از این به بعد اگر پشت سر من قصد دروغ گفتن داشتید، قبلش این که پیاماتونو نگه می دارم و در نظر بگیرید 💋.
باید اینو برات میفرستادم
my baby Jennifer ...she was too real for this
خلاصه مطلب اینکه از وقتی یادمه این جمله « مهر به مار برکته، قهر با مار فلاکته» رو شنیدم.
خدابیامرز پدربزرگ پدرم میگفت یه روز یه ماری میاد داخل باغ، بیل و کلنگ برمیداره که بیوفته به جونش ولی بخاطر ظاهر عجیبش ( سفید رنگ بوده) منصرف میشه،از اون روز به بعد مار همونجا داخل باغ زندگی میکنه، حتی بهش آب و غذا هم میدادن!! هر روز که میگذشت باغ پربارتر و سبز تر میشد، خودش میگفت طی یک سال و نیم دوسال، زندگیمون از این رو به اون رو شد، میگفت مار دور هر درختی که میچرخید همین فرداش درختِ خشک، سنگین و رنگین میشد، دیگه کم کم باورش شده بود که مار فرشتست و خدا در جواب دعا و مناجاتش اونو براش فرستاده. یه روز که ناخوش بوده و به باغ سر نمیزنه، یکی از کارگرای جدید مار رو میبنه که داره از درخت بالا میره، از ترس با سنگ محکم میزنه تو سرش و جونش و میگیره، از اون روز به بعد باغ رو به زوال میره، با اغراق میگفت حتی وقتی همه جا رو آب گرفته بود یک قطره ام این سمتا نمیومد، و به کل مجبور شد باغ بفروشه و بره.
видео или голосовое, без подписи
نمیدونم تعبیر شما از راز و نیاز و مدیتیت کردن و غیره چیه؟ اما برای من مسئله همیشه قرار گرفتن در قالب هیچی بوده و هست، نه دنبال انرژی مثبتم نه میخوام با کودک درونم صحبت کنم و امثالهم. فقط خفه کردن این مغز شلوغ پلوغ و آگاهی زجرآوری که نسبت به پیرامون دارم در حقیقت برام سخت تر از هرچیزیه که فکرش رو کنید، مثل اینکه چند ساعت فی الاجبار بدون حرکت داخل دستگاه MRI قرار بگیرم یا در حالی که هنوز نفس می کشم چند متر زیر خاک دراز بکشم و به جای تقلا کردن دست روی سینه بذارم و چشمام رو ببندم. فرار از ماهیت فیزیکیم تا ابد برام به سختی تلاش برای نفس کشیدن زیر آبه در نهایت باید چند بار پشت سر هم بمیرم و زنده بشم، انقدر این روند ادامه پیدا کنه تا یکبار که چشمم رو باز میکنم موفق بشم دیگه اونجا نباشم، خودم رو ترک کرده باشم، اثری از عواطف، آگاهیم و فیزیک و بدنم نباشه، هیچِ هیچ شده باشم.
خیلی پژمردم. چشم انتظارم اوس کریم شادابی گذشته رو به من برگردونه.
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
شعر بودیم برای جماعتی که سواد نداشتند؛ و فهمیدن، معنا و مسئولیت می آورد. سرنوشت اندیشه همین است، پیش از زمانش به جمعیتی میرسد که هنوز جرات فکر کردن ندارند.
اما در تمامی روایت ها ، اودیل زنده میماند؛ نماد فریب، تاریکی درون و قدرتی که نه قربانیست و نه ناجی. توجه داشته باشید که اودت و اودیل دو زن متفاوت نیستند، بلکه اودیله، سایهِ اودت می باشد.
اما وون روتبارت، که شاهد این عشق بود، تصمیم گرفت نابودش کند. او اودیل را آفرید؛ دختری که از نظر چهره، تصویری آینهوار از اودت بود، اما روحش تاریک، اغواگر و بیرحم. اودیل، قوی سیاه بود؛ نه اسیر، بلکه آگاه. نه شکار، بلکه شکارچی. چند شب بعد ملکه جشنی دیگر برپا کرد، جایی که زیگفرید باید همسرش را انتخاب میکرد، وون روتبارت، اودیل را در قالب اودت به قصر آورد. اودیل خندید، رقصید، چشم در چشم شاهزاده دوخت و هر آنچه اودت هرگز نمیتوانست باشد، شد، تمام چیزی که شاهزاده همیشه میخواست : جسور، فریبنده، وحشی. زیگفرید، مسحور ظاهر آشنا و رفتاری متفاوت، سوگند عشق را به اودیل داد، بیآنکه بداند در همان لحظه، قلب اودت شکست و نفرین کامل شد. وقتی جادو فرو ریخت و زیگفرید حقیقت را دید، دریاچه در طوفان بود و اودت، شکننده تر از همیشه. او گفت: «تو سوگندت را شکستی. حتی اگر ندانسته.» در برخی روایتها، زیگفرید خود را به دریاچه میاندازد و با مرگش، نفرین را میشکند. در برخی دیگر، اودت خود را قربانی میکند و روحش آزاد میشود، در حالی که قوهای سفید، برای همیشه ناپدید میشوند.
در سرزمینی دور، دختری زندگی میکرد به نام اودت؛ شاهزادهای جوان، پاکدل و آرام که زیباییاش نه در زرقوبرق، بلکه در وقار و اندوه خاموشش بود. جادوگری به نام وون روتبارت، که روحش از نفرت و میل به سلطه تغذیه میکرد، اودت را اسیر خود کرد. او شاهزاده را به قویی سفید بدل ساخت؛ نفرینی که تنها شبها اجازه میداد اودت دوباره به شکل انسانی بازگردد، کنار دریاچهای که از اشکهای خودش و دیگر دختران نفرینشده شکل گرفته بود. نفرین فقط با یک چیز شکسته می شود: عشقی خالص، وفادار و سوگندخورده؛ عشقی که هرگز خیانت نکند. در همان سرزمین، شاهزادهای جوان به نام زیگفرید زندگی میکرد؛ روحی شاعرانه و ذهنی سرکش، که از ازدواجهای تحمیلی و زندگی از پیشتعیینشده بیزار بود. مادرش، ملکه، جشنی برگزار کرد تا تولد او را تبریک بگوید و در عین حال، به او یادآوری کند که زمان انتخاب همسر فرا رسیده است. بعد از جشن، هنگام شکار شبانه، شاهزاده کنار دریاچه آمده، ناگهان یک دسته قو را می بیند که در حال فرود آمدن اَند؛ آنها را با کمان خود نشانه می گیرد و یکی از قوها به طرز عجیبی به دختری زیبا تبدیل میشود؛ دختر جوان با دیدن زیگفرید وحشت میکند اما شاهزاده قول میدهد که به او آسیبی نرساند. میان آن دو، عشقی آرام و عمیق شکل گرفت؛ عشقی بدون لمس، بدون شتاب، عشقی که بیشتر شبیه اعتراف روح به روح بود. اودت داستان نفرینش را گفت، و زیگفرید سوگند خورد: «تنها تو را دوست خواهم داشت و به هیچ زن دیگری دل نخواهم بست.»
видео или голосовое, без подписи