tgindex

𝐅𝐑𝐄𝐀𝐊 𝟐𝟒 🎯

Статистика
@starrywhiskeперсидский
Последний пост
19 сент. 2025 г.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
27
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
76
−1 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
171
26 постов
Вовлечённость
225,0%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 27
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • خدافظ بچه ها

  • اگر کسی دوست داره بازم کار های منو ببینه توی این چنل هستم ولی خب هیچ تبادلی ندادیم اگر فقط کار هامو دوست دارید بیاید

  • اگر کسی دوست داره بازم کار های منو ببینه توی این چنل هستم ولی خب هیچ تبادلی ندادیم اگر فقط کار هامو دوست دارید بیاید

  • 𝐅𝐑𝐄𝐀𝐊 𝟐𝟒 🎯 pinned «بچه ها فردا صبح اینجارو پاک میکنم اکثرا هم از چنل هاتون لفت دادم غیر از اندکی از دوستام شبتون خوش»

  • بچه ها فردا صبح اینجارو پاک میکنم اکثرا هم از چنل هاتون لفت دادم غیر از اندکی از دوستام شبتون خوش

  • 18 сент. 2025 г.1521из freak24idea

    قسمت سوم از داستان جولیو و کلارا (طردشدگان) مرد عینکی وقتی وحشت بچه ها را دید برای عادی نشان دادن شرایط، شروع کرد به خندیدن و گفت: _ببخشید بچه ها ترسوندمتون ولی خب هالووین راجب همینه دیگه مگه؟ بچه ها که هنوز اثر صحنه ایی که دیده بودند از ذهنشان خارج نشده بود با چشمان بهت زده پرسیدند: _چه اتفاقی برای دستت افتاده؟ مرد با خنده ایی عادی ولی کمی مضطرب گفت : _این؟ ایده ی خودم بود. حس کردم ترسناک میشه اگر دستمو ببندم و با رنگ کاری کنم که ازش قطرات قرمز شبیه خون بچکه. حس میکنم موفق بودم ؛ باید قیافه هاتونو می دیدید مرد عجیب و بلند ،خم می شود و شروع به خنده ایی بلند و مضحک میکند . مرد عینکی بعد از ان خنده ی عجیب و ترسناک طوری خودش را نشان می دهد که چیزی را فراموش کرده : _چقدر فراموشکارم . من جان هستم از دیدنتون خوش بختم. برچسب روی سرهمی لباس بچه هارو میخواد ک می گوید :(جولیو و کلارا). جولیو تشکر کرد و جان چند سنت به عنوان بها ی بتادین و بانداژ از جیب بارونی سبز خود بیرون آورده و به جولیو می دهد و می‌گوید:((بفرمایید)). بچه ها به قدر ترسیده بودند که پول را ک حتی یک پنجم از بهای واقعی اجناس نبود را می‌پذیرند. بعد از رفتن جان کلارا روی زانوهایش می‌نشینید و نفس می کشد. جولیو از پشت دخل بیرون آمد و به قطراتی که بروی کف سرامیکی فروشگاه ریخته بود نگاه کرد. جولیو قبل از انسان بودن در طبیعتش شکارچی بودن نهادینه شده ؛ این به این معنی است که او بوی خون را بهتر از هر کس دیگر متوجه می شود و قطرات ... قطرات بوی خون می دادند. اول از همه جولیو تعجب کرد که چرا بوی خون زو از همان اول متوجه نشده بود که این مسئله همان اول در ذهنش حل شد چون متوجه شد که در هنگام حضور جان به قدری ترسیده بود که تمام آن زمان نفس نمی‌کشید و به همین علت بعد از خروج او هر دوی آنها شروع به نفس عمیق کشیدن کردند. اما مسئله ی دیگر در ذهن جولیو این بود که مگر جان نگفته بود که آن قطرات رنگ هستند؟پس چرا بوی خون می دهند؟ چرا جان بتادین و بانداژ تهیه کرد؟ چه چیزی را مخفی میکرد. قسمت اول داستان: اینجا @freak24idea

  • 18 сент. 2025 г.149из ssheandherdarkness

    انگار خوشحالی‌ای که به ما عطا شده بود، فقط سرابی بود در کویر زندگی. وقتی آرزوی دیرینه‌ی تمام انسان‌ها ــ از نخستین تا واپسین ــ برآورده شد و مرگ از دنیا تبعید گشت، عقده‌ای در ما جوانه زد. ما در جاودانگی چیزی را می‌دیدیم که هیچ‌گاه وجود نداشت: انعکاسی بی‌مبدأ، تصویری در آینه‌ای بی‌انتها. در آغاز، شادیِ رهایی از مرگ ما را سرمست کرد، اما دیری نپایید که فهمیدیم شادی هم بی‌معناست وقتی اندوهی برای مقایسه نیست. پایان، همان چیزی بود که زندگی وامدارش بود؛ زیرا پایان، تلاش می‌زایید و تلاش، امیدی می‌ساخت که نانِ هر روزه‌ی زندگی بود. و در این عمرِ بی‌پایان، دریافتم انسان جاودانگی را تنها برای یک چیز خواست: حسرت. آنها می‌ترسیدند… از این‌که با حسرت بمیرند. اما حال، در این زندگی بی‌پایان، بزرگ‌ترین حسرتشان خودِ مرگ است. مرگی که مثل تاریکی، برای دیده‌شدن روشنایی بود؛ و اکنون فقط روشنایی زننده‌ای مانده که با کوری تفاوت ندارد… روشنایی‌ای بی‌پایان که همه‌چیز را می‌سوزاند، بی‌آن‌که چیزی را آشکار کند.قبل از آن، ما بیچارگانی بودیم که در اقیانوسی بی‌کران می‌ستیزیدیم، با جریانی که به مرگ می‌رسید. آنها هر روز دعا می‌کردند برای نجات؛ نجات را در نبودِ موج می‌دیدند، مقصد را بودن می‌دیدند و پایان را عذاب. اما حال، ما شناگران خسته‌ایم که غرق‌شدن را آرزو می‌کنیم. و هر روز، در دل این روشنایی بی‌کران و پوچ، در ژرفای وجود و تار و پود هستی، دست به دعا برمی‌داریم… برای مرگ -کژال

  • 15 сент. 2025 г.1403из freak24idea

    تمرین اب رنگ با جولیو 🦄

  • 14 сент. 2025 г.1263из ewerything_from_eweryone

    بیست و دوم شهریور چهارده صفر چهار #اسکچام

  • 14 сент. 2025 г.823из freak24idea

    قسمت دوم از داستان جولیو و خواهرش (طردشدگان) *** جولیو هنوز گاز دوم را بر سیب نزده بود که برادران او جوزف¹،جیمز²و گارا³ به حیوانی ترین شکل ممکن به او حمله ور شدند تنها برای سرگرمی و غارت کردن غذای جولیو ؛ بر خلاف جولیو و کلارا آن سه هیچ کدام حتی بند انگشتی از زیبایی مادرشان را به ارث نبرده و گویی نسخه ایی جوان تر از پدر خود بودند با ضریب هوشی ایی به مراتب پایین تر. در محاصره ی سه برادر در چشمان جولیو رنگی از ترس و تسلیم شدن دیده نمیشد. او گاز دیگری بر سیب زد از جای خود بلند شد، شانه ایی بالا انداخت و گفت: _بهترین خودتون باشید حیوانات مضحک. برادران درگیر شدند اما طولی نکشید که هر سه با پوزه های بر خاک مالیده شده، ناله می‌کردند ولی هیچ اثری از ضرب و شتم بر انها نبود. طی ۱۷ سال زندگی،جولیو یاد گرفته بود که چگونه حالی از برادران خود بگیرد اما به دردسر نیافتد. امشب خواهر و برادر می‌بایست که ساعات شبانگاهی را در پمپ بنزین می‌گذرانند به این دلیل که باقی کارکنان امشب مهمانی ایی تدارک دیده بودند ، هر چه باشد امشب هالووین است . هر دوی آنها از صمیم قلب می‌خواستند که در مهمانی حاضر باشند و به قاشق زنی بروند ؛ اما حتی اگر کار نداشتند هیچ کس آن دو را دعوت نکرده بود . (Joseph)¹ (James)² (Gara)³ ساعت حدود نه شب بود و زمان شروع شیفت جولیو و کلارا . صاحب پمپ بنزین به خانه رفته بود تا شب هالووین را در کنار خانواده باشد. هیچ کس جز خواهر و برادر در جایگاه نبودند . هوا سرد بود و برف نسبتا سبکی میبارید . جولیو از رختکن بیرون آمده و لباس های بومی خود را با لباس های کار جایگاه یعنی یک تیشرت، یک سرهمی از جنس پارچه ی کتان و یک کلاه لبه دار عوض کرده بود. همین طور کلارا با این تفاوت که او موهای بلند و فرش را از حفره ی بند کلاه رد کرده بود و پشت سرش جمع شده بود . هر دوی آنها به علت اینکه برای محاسبات به ریاضی و خواندن و نوشتن باید یاد می‌گرفتند؛ تا انتهای دوره راهنمایی تحصیل کرده بودند و هر دو در دوران حضور در مدرسه به عنوان خواهر و برادر نابغه شناخته می‌شدند. کلارا در ادبیات و جولیو در نقاشی و ریاضیات . به همین منظور در هنگام بیکاری در جایگاه (بیشتر اوقات) در حال مطالعه بودند. کلارا کتاب می‌خواند و می نوشت و جولیو که تشنه ی حل معما ها بود کتاب های جنایی و معمایی می‌خواند و شخصیت های آن ها را با تصورات خود روی کاغذ پیاده میکرد . هر دوی آنها با وجود ترک تحصیل مشتاقانه علاقه های خود را دنبال می‌کردند. اما امشب هیچ کدام روحیه و اشتیاقی برای این ها نداشتند طوری که می‌دانستند امشب اتفاقاتی در راه است . تازه پشت دخل فروشگاه کنار پمپ بنزین نشسته بودند . امشب باید در این بخش کار می‌کردند زیرا پرفروش ترین بخش جایگاه بود و باقی بخش ها تعطیل بود . صدای کوبیدن در شیشه ایی فروشگاه مانند صدای کوبیدن طبل بلند شد به علت سردی هوا و تعداد کم مشتری ها انها در را بسته بودند. به محض باز کردن در یک مرد قد بلند با مو و ابرو های نارنجی ، صورتی استخوانی پر از دونه های قرمز ، عینک ته استکانی با قاب مشکی کلفتی وارد شد . بارونی سبز لجنی به تن داشت و دست راست خود را پاندبیچی کرده بود و لکه های خون از ان سرازیر بود و بر کف فروشگاه می‌ریخت. به سمت بخش دارو ها دوید و یک بسته بانداژ و یک بتادین¹ برداشت . دهان کلارا باز مانده بود و آثار وحشت در چشمانش آشکار بود. قسمت اول داستان : اینجا @freak24idea

  • 14 сент. 2025 г.97из toot_farangis

    #oc #پشمک #تیزدندون

  • 14 сент. 2025 г.101из toot_farangis

    اینم الکی اومدم بکشم خیلی بامزه شد

  • 14 сент. 2025 г.8741из freak24idea

    حالا شدی موجب این درد 💔...

  • 13 сент. 2025 г.9010из freak24idea

    👀🫵

  • گپ موزیک یکی از دوستان بیاید https://t.me/+QH7Q-bXcuv04Njlk

  • 10 сент. 2025 г.1096из freak24idea

    Spidy🌃

  • 9 сент. 2025 г.134из toot_farangis

    بنده دیگر نمیتوانم خسته شدم از بس لباس کشیدم و زشت شد مگه همون یه تیشرت ساده تنشون کنم

  • چی میشه....

  • 7 сент. 2025 г.1177из freak24idea

    🌃