tgindex
"شاید من"

"شاید من"

Статистика
@str33tspiritарабский

گم شده توی تکرار صداها؛ ناشناس- http://t.me/HidenChat_Bot?start=5569502547

Последний пост
15 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
8
Всего постов
18
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
15 авг.
Подписчики
104
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
43
18 постов
Вовлечённость
41,3%
к подписчикам
Постов в день
1,1
всего 18
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
31
1/48двое суток
35
1/72трое суток
38

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • کاش چشمام دوربین داشت و همه چیز رو ثبت میکرد😭.

  • اتفاقاً خانواده خیلی مهمه، رفتارش توی خیابون مهمه، نوع حرف زدنش مهمه، رفتارش با حیوانات مهمه، دوستایی که دورش هستن مهمن، کجا بزرگ شده مهمه، اینکه با کسی که براش هیچ منفعتی نداره چطور رفتار میکنه مهمه، رفتارش با آدم‌های ضعیف ‌تر از خودش مهمه، احترامش به مرزهای بقیه مهمه، اینکه وقتی اشتباه میکنه چطور برخورد میکنه مهمه، کنترلش موقع عصبانیت مهمه، صداقت و مسئولیت‌پذیریش مهمه، اینکه پشت سر بقیه چطور حرف ‌میزنه مهمه، مدل عذرخواهی کردنش خیلی مهمه، رفتارش وقتی چیزی طبق میلش پیش نمیره مهمه، رفتارش و مدل حرف زدنش با خانوادش خیلیی مهمه.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 11 авг.43из what_is_god

    از من نپرس چگونه ام خودم هم نمیدانم, خودم هم نمیدام چرا گاهی بلند فکر میکنم خودم هم نمیدانم چرا لوله هایم نشت میکند  خودم هم نمیدانم چرا از روی ناودان آب چکه می‌کند از من چیزی نپرس، من خانه ای هستم  که  اهالی ام را نمیشناسم شاید زیادی پیر شدم، مثل سالمندانی که درونم  چراغشان خاموش شد، یا مثل لامپ ها، اسباب و اثاثیه هایی که در من انقضایشان رسید من هم پیر شدم، اما یک پیر دانا یک پیر که زندگی افراد زیادی را دیده است و اما دانایی که به یاد نمیاورد این خانواده با سه بچه از کجا امده اند و از چه سالی اینجا ساکنند ، ایا اصلا به انها اجازه داده ام که با میخ تابلوهایشان رو به دیوار هایم بچسبانند؟ اغلب نمیفهممشان چون انهارا به یاد ندارم، اما گاهی حرف از تخریب میزنند میگویند من کهنه ام و  تامل میکنند چگونه پدر  و مادر مرد خانواده در این کلنگی زندگی میکردند؟ او‌ فرزند کدام یک از ساکنین گذشته است؟ من تابحال ندیدمش، شاید وقتی کودک بود از ما جدا شده، ما خویشاوندیم؟؟ پس چرا من نمیشناسمش، شاید واقعا پیر شده ام آنها همیشه میگویند من قابل زندگی کردن نیستم، باید کوبیده و از نو ساخته شوم، اینها چرند است من فقط نیاز به تزئین دوباره دارم. تا جوان شوم. احمق ها.مگر یک خانه را تخریب میکنند؟؟؟ آنهم وقتی میتوان دکور را عوض کرد؟ من انهارا نمیشناسم  ، و حتی نمیخواهم. اصلا چرا برای به یاد اوردن افرادی که  قصد گرفتن جانم را دارند بکوشم؟ اگر پدرت درونم  زندگی میکرد باید مثل ده ها خانواده دیگر که دیده ام  یادگار ابا اجدادی ات را  غنیمت بشماری و  خوب مراقبم باشی ، نه اینکه مثل یک کودن مرا در هم بشکنی و خاکسترم کنی ، خاک بر سر پدرو مادرت کنند که  اینگونه تربیتت کرد اند. انها هرشب به دیوار هایم دست میزنند و میگویند وااای اینجای دیوار  کمی زرد شده ابرویمان میرود اگر اینجا زندگی کنیم اگر مهمانی بیاید چی، آنهم با لباس هایی که  پر از لکه های سس خردل است. خودم با همین چراغ های نیم سوزم لکه هارا  دیده ام. از انسان ها خسته ام، همیشه رویت ایراد میگذارند  و میگویند تو خرابی کهنه ای کلنگی و میخواهند تورا تخریب کنند اجر به آجرت را کف زمین بریزند. با این حال  برای والدینشان که در سن هشتاد و اندی میمیرند به پهنای صورت اشک میریزند مگر  چه کم از مادرت دارم؟ شاید مشکل از من نیست شاید انسان ها فقط چیزهایی را که میتوانند از دست بدهند دوست دارند دیگر مادری که مرده را نمیتوان لمس کرد ,صدایش را شنید، یا دوباره در اغوش کشید برای همین دوستش دارند اما من هنوز اینجا هستم؛ هنوز میتوانند دستشان را روی دیوارم بکشند و هنوز میتوانند از پنجره هایم به بیرون نگاه کنند. شاید برای همین است که قدرم را نمیدانند. من سالهاست که اینجا هستم. آنقدر که دیگر نمیدانم کدام خاطره اول بوده و کدام آخر آدم ها فکر میکنند زمان برای همه یک جور میگذرد. اما برای آنها از کودکی شروع میشود و به پیری میرسد و بعد میمیرند. و این  برای من اینگونه نیست. من تا زمانی که  خانه هستم، هستم. پیر؟ خانه باید خانه باشد. اگر سقفش را تازه کنی دیوار هایش را رنگ کنی سرامیکش را عوض کنی سیم کشی اش را تازه کنی و ان را گردگیری کنی نمایش را تزئین کنی. چه کسی میتواند حدس بزند این خانه بیش از سیصد سال روی زمین است ؟ اما این احمق ها میخواهند مرا خاکستر کنند شاید هیچوقت واقعا در من زندگی نکردند و مرا فقط یک خانه بی روح دیدند. شاید به همین دلیل است که نمیتوانم این خانواده را به یاد بیاورم. من آدم های زیادی را به یاد دارم مثل مرداتی که هر شب کنار  پنجره  ام مینشستند و سیگار میکشیدند و زنانی که صبح ها حیاط را میشستند کودکانی که قدشان را روی دیوار علامت میزدند و بعد یک روز دیگر برنگشتند. همه رفتند و من ماندم. شاید خانه بودن همین باشد ماندن وقتی همه چیزهای دیگر میروند اما اگر قرار باشد من هم بروم رفتگان در یاد چه کسی زندگی میکنند؟ شاید انسان ها اشتباه میکنند که فکر میکنند صاحب خانه اند، شاید خانه است که آدم ها را برای مدتی در خودش نگه میدارد، آنها را میبیند صدایشان را حفظ میکند و بعد وقتی خودشان دیگر چیزی از گذشته شان به یاد نمی آورند هنوز کسی هست که به خاطرشان بیاورد. کسی که بداند روزی اینجا زندگی میکردند ادم ها وقتی تو کهنه شدی میگویند بدرد نمیخوری و باید جایگزین یا تخریبت کنند اما خودشان در لحظات پایانیِشان که شعله اتش وجود به خاموشی میرسد، قبل از پایان برای کمی زنده ماندن دستو پا میزنند و درنهایت تو میمانی و صدای جرثقیلی که در حیاط آماده گذاشتن نقطه ای در پایان جملات توست.

  • 10 авг.37из meltedicecreem

    شب های ایران خودش از فرام ترسناک تره

  • واقعاً عصبانی می‌شم وقتی یکی می‌گه"یادتون رفته اون دو روز رو؟" یادمون رفته؟ نه عزیزم. چیزی که آدم با پوست و استخونش تجربه کرده مگه به این راحتی فراموش میشه؟ من هنوز ۱۸ و ۱۹ دی رو یادمه. نه فقط تاریخش رو صداهاش رو، تصویراشو رو، ترسش رو، اشکاش رو. اون شب‌هایی که انگار هر دقیقش به اندازه‌ی یه عمر گذشت. لحظه‌هایی که نمیدونستی چند دقیقه‌ ی دیگه چه چیزی قراره ازت گرفته بشه. هنوز وقتی بهش فکر میکنم دلم سنگین می‌شه و هنوز اشک می‌ریزم. هنوز بعضی خاطره‌هاش اون‌قدر زندن که انگار همین دیروز اتفاق افتادن. بعد یکی خیلی راحت میاد میگه "یادتون رفته؟" نه!!! ما فراموش نکردیم فقط مجبور شدیم که ادامه بدیم. فرق این دوتا رو بفهمید. من اگه امروز میخندم دلیل نمیشه که اون شبا از یادم رفته باشن. اگر بیرون میرم، درس میخونم، کار میکنم، با آدما حرف میزنم و گاهی حتی از زندگی لذت میبرم، معنیش این نیست که دردش تموم شده. آدم می‌تونه ‌همزمان دلش برای گذشته خون باشه و باز هم برای فرداش برنامه بچینه . من هنوز برای اون دو روز گریه می‌کنم ولی صبح که می‌شه باید از جام بلند شم. باید زندگی کنم. باید بجنگم. باید دنبال ایندم برم(اینده ای که مشخص نیست بتونم به دستش بیارم و داشته باشمش). نه از سر بی‌خیالی..از سر اجبار. چون زندگی خیلیی بی‌رحمانه‌تر از چیزیه که فکرشو میکنیم و راه خودشو ‌میره. ساعت برای ‌هیچکس وای نمیسته حتی برای کسی که دلش هنوز همون‌جا وسط اون دو شب، گیر کرده. ما موندیمو یک عالمه درد. یک عالمه خشم و عصبیانت و درموندگی. یک عالمه اسم که دیگه جوابمون رو نمی‌دن. و با این حال باید راه بریم. باید نفس بکشیمو باید زندگی کنیم و شاید تلخ‌ترین قسمت ماجرا همین باشه… اینکه هنوز عزاداری، هنوز دلت می‌سوزه هنوز پر دردی هنوز شبا بی‌صدا اشک میریزی، ولی فرداش باز باید بلند شیو ادامه بدی. پس نه ما فراموش نکردیمو نمیکنیم. ما فقط یاد گرفتیم با چیزی که فراموش شدنی نیست زندگی کنیم. واین دو تا زمین تا آسمون با هم فرق دارن.

  • без подписи

  • без подписи

  • без подписи

  • 9 авг.47из Realvikich

    без подписи

  • متنفرم از تغییر. متنفرم از وقتی که یه چیز کوفتی تموم میشه و هیچی جاشو نمیگیره. از اینکه همه‌چی انگار از بین میره، ولی هنوز یه ردِ کثیف ازش میمونه رو دلم. متنفرم از آدما. از اینکه یه روز، همه‌چی بودن، و روز دیگه، انقدر غریبه میشن که انگار هیچ‌وقت نبودن. از…

  • без подписи

  • без подписи

  • 8 авг.56из ChallengeClown

    For you: @str33tspirit

  • 7 авг.49из RegaPlus

    @RegaPlus