- Последний пост
- 14 мар.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
دیگر برایت شعرهایم را نمی خوانم دیگر در این تنهاییِ با هم نمی مانم دیگر نمی خواهم به هر قیمت شده، باشی از اینکه بی حد عاشقت بودم پشیمانم باران اگر روزی به همراه تو معنا داشت حالا خودم تنهای تنها زیر بارانم دیگر نمی خواهم دروغانه بتابی، نه تاریکی ام را دوست دارم ماه تابانم عشقی که می گفتی نمی میرد به موبنداست حدّ دوام آوردنش را هم نمی دانم با هر دروغت ضربه ای بر باورم میخورد از لطف تو بدبین و غمگین و پریشانم بی اعتمادم کرده ای... از عشق میترسم جوری شده از سایه ی خود هم گریزانم من جانِ خود را پای عشق تو هدر دادم بعد از تو شاید مرگ باشد راه درمانم باور ندارم حرف هایت را، نگاهت را با جمله ی من دوستت دارم نرنجانم حميدرضا "گلشن" @surodshab
بیخبر از سر کوی تو سفر خواهم کرد همه آفاق پر از فتنه و شر خواهم کرد فتنه چشم تو ای رهزن دل تا بسراست هر کجا پای نهم فتنه و شر خواهم کرد لذت وصل تو نابرده فراق آمده پیش سود نابرده ز سرمایه ضرر خواهم کرد گله زلف تو با روز سیه خواهم گفت صبح محشر شب هجر تو سحر خواهم کرد وقت پیدا اگر از دیده خون بار کنم مشت خاکی ز غم یار بسر خواهم کرد گفته بودم بره عشق تو دل خوش دارم بجهنم که نشد، کار دگر خواهم کرد خلق گفتند که از کوچه معشوق نرو گر رود سر من از این کوچه گذر خواهم کرد تیر مژگان تو روزی ز کمان گر گذرد اولین بار منش سینه سپر خواهم کرد گشت این شهره آفاق که عارف میگفت همه آفاق ز جور تو خبر خواهم کرد @surodshab
. چند وقتیست دلم از ضربان افتاده دل که نه؛ لخته ی خون از شریان افتاده بی هوای تو در این گوشه ی بی همنفسی غور کرده دلم و از هیجان افتاده بی صدا سوختنم را چه بگویم چون دود زیر خاکستر من شعله نهان افتاده به یقین کی برسد این دلِ آشفته سرم فکر من، بعد تو در وهم و گمان افتاده مرگ در رگ به رگم عازم شهر عدم است نفسم تنگ شد از تاب و توان افتاده مثل قالیچه ی کرمان شده ام پاخور درد جگر سنگ زلیخا به میان افتاده مثل دُری که گوهر از دهنش می ریزد صدف عمر من از چشم زمان افتاده ره نشینم که به بادم ندهد دست خزان ریشه ام کنده مرا خشک و عیان افتاده بارِ دوری سر دوشم؛ کمرم خم شده است تیری از ناوک چشمت، ز کمان افتاده @surodshab
دیگر برایت شعرهایم را نمی خوانم دیگر در این تنهاییِ با هم نمی مانم دیگر نمی خواهم به هر قیمت شده، باشی از اینکه بی حد عاشقت بودم پشیمانم باران اگر روزی به همراه تو معنا داشت حالا خودم تنهای تنها زیر بارانم دیگر نمی خواهم دروغانه بتابی، نه تاریکی ام را دوست دارم ماه تابانم عشقی که می گفتی نمی میرد به موبنداست حدّ دوام آوردنش را هم نمی دانم با هر دروغت ضربه ای بر باورم میخورد از لطف تو بدبین و غمگین و پریشانم بی اعتمادم کرده ای... از عشق میترسم جوری شده از سایه ی خود هم گریزانم من جانِ خود را پای عشق تو هدر دادم بعد از تو شاید مرگ باشد راه درمانم باور ندارم حرف هایت را، نگاهت را با جمله ی من دوستت دارم نرنجانم @surodshab
آنچنان زیبا تومیخندی که جادو میشوم مثل یک کودک دمادم پر هیاهو میشوم تا به گل ها میر سی آنها خجالت میکشند غنچه ها گل می دهد منهم غزلگو میشوم پیش من باشی به دستان تو عادت میکنم گر تو از پیشم روی بسیار ترسو می شوم هر کجا باشی تو آنجا را بهشتم می کنی تونباشی پیش من هرلحظه اخمو میشوم تا قیامت پیش من باش و مرا ترکم نکن درکنارم توبمانی خوب وخوشرو می شوم... @surodshab
دلا کم رو سوی کاری که هردم درد سر دارد که هر کس در هوس گردد مراد دل هدر دارد درا در کوی دلداری که گردی محرم دلها دلی کو گرد او گردد همه در و گهر دارد اگر درد دلی داری مگو در مسمع هر کس ره او رو سوی او رو که در هر کو دری دارد هوای وصل او داری اگر در سر، سحرگه رو که هر کس وصل او را در دعاهای سحر دارد فاضل جمی @surodshab
یک نفر گوشهٔ این خانه، تو را میخواهد عاشقِ توست چه جانانه تو را میخواهد تا هوا از نفسِ شُومِ زمان پُر شده است از سرِ عشق ، غریبـانـه تـو را میخواهد مـن در آغـوشِ تـو آوارِ فـرو ریخته ام تَنِ فرسوده و ویرانـه تـو را می خواهد اشک شد از غمِ تـو ، چشمهٔ احساساتم شکنکن لرزشِ این شانهتورا میخواهد مریم عرفان @surodshab
چون کوچه های جمعه ، بدجوری غریبم من از حالِ خوب عمری است کلا بی نصیبم من دل آسمانش ، لکه های تیره ای دارد ! ابری ولی یک قطره باران هم نمی بارد یک کوهِ درد و شهر بی دروازه می ماند مثل کتابی کهنه ، بی شیرازه می ماند پای تمامِ راهزن ها روی آن باز است هرکس به نفع خود بنای ساز و آواز است دالانی از ناگفته های نصفه و نیمه است دستان زخمی و ترک خورده پر از پینه است از هر طرف طوفان گریه می شود برپا دلتنگیِ من در تپش ها می شود رسوا در بازدم هایم ، نفس ها باز ناکوک است دور و برم صدها نگاه سرد و مشکوک است دل مثلِ شاگردی فراری از دبستان است مانند زخمی ، زیرِ آوارِ نمکدان است یک نیمکت با یک مداد و دفتری کاهی بُر میخورم با یک رُمان از لذّتی واهی ! موجی شکسته ، سدِ رویاهای شیرین را چندین برابر کرده هق هق های سنگین را می خواهم از این درهٔ پر درد ، بگریزم با آفتاب و روشنایی ها بیاویزم با جمعه ها یک درد تلخ و مشترک دارم غیر از دوچشمم بر تمام خلق شک دارم از هر چه شادی دورم از دنیای آدم ها گنجانده ام در پوستم یک رازِ مبهم را در دست باد ناموافق ، برگ خشکم من با هر وزش یک تکه ام میریزد از دامن کز کرده ام در گوشه ای از خاطراتی زرد می بینم آنها را میانِ گریه های سرد می بندم آغوش خودم را دورِ دستانم شمعی شکسته بی فروغم رو به پایانم در وحشت از هم صحبتی با مرگ میخندم عهدی دوباره با تگاهِ عشق می بندم هم ترس از دل کندنی بی گفتگو دارم هم روی زخم کهنه ی این سینه آوارم من یک دهانِ باز با ، فریادی آرامم فریادهای بی صدا و بی سرانجامم فواره هایی که به سقف آسمان پاشید قبل از رهایی روی دستان گلو پیچید در شاه راهِ خنده هایم صد غزل مرده دیوارِ احساسِ غزل هایم ترک خورده بر بند بندش باورِ تعمیر می ریزم در این شکستن از امید و عشق لبریزم می نوشمت ای درد کهنه ، عشق یعنی این می دوزمت ای قلب پاره ، میشوی تسکین می خواهمت خاکستر یک عمر ، تنهایی می شویمت گرد و غبارِ چشمِ مینایی یک بوته نه ! با یک بغل از "پونهٔ"های شاد دشت غم و اندوهِ دل را می کنم آباد @surodshab
گاهی خیال میکنم از من بریدهای! بهتر ز من برای دلت برگزیدهای! از خود سؤال میکنم آیا چه کردهام؟ در فکر فرو میروم از من چه دیدهای؟ فرصت نمیدهی که کمی درد دل کنم! گویا از این نمونه مکرّر شنیدهای! از من عبور میکنی و دم نمیزنی! تنها دلم خوش است که شاید ندیدهای! یک روز میرسد که در آغوش گیرمت! هرگز بعید نیست، خدا را چه دیدهای! #قیصر_امین_پور @surodshab
زمستان میرسد اما زمین بی گل نمیماند غزل دور از گلوی زخمی بلبل نمیماند خودت دیدی که بین ما هزاران راه نو وا شد کسی میگفت در بین من و تو پل نمیماند دلش سرشار از انگیزهء جشن گل سرخ است اگر دختر گلی در گوشهء کاکل نمیماند بیاور بوتلم را تا بخواند آیتی از عشق که ملّا را به قل گفتن، همین قلقل نمیماند! دوباره کفتران در کوچه های سبز میرقصند همیشه لشکر کفتار در کابل نمیماند سمیع حامد @surodshab
میخواستم که عقده ی دل وا کنم نشد دست دعا بسوی تو بالا کنم نشد میخواستم که ساده شوم بی ریاشوم مجنون شوم بهانه ی لیلا کنم نشد میخواستم که بشکنم و ذره ذره باز خود را درونِ آئینه پیدا کنم نشد میخواستم که آئینه و آب و عشق را تا چلچراغ خانه ی دلها کنم نشد میخواستم که یوسف خود را به تهمتی زندانیِ اسیر ذلیخا کنم نشد میخواستم که طالع خود را به زلف تو پیچیده تر ز حل معما کنم نشد میخواستم که لاله و یاس و بنفشه را آورده پیش چشم تو شهلا کنم نشد میخواستم دوباره تو را آرزو کنم امروز را به عشق تو فردا کنم نشد میخواستم که هجر غروب شکسته را تصویر شاعرانه ی زیبا کنم نشد @surodshab
یا رب آن یوسف گم گشته به من بازرسان تا طربخانه کنی بیت حزن بازرسان ای خدایی که به یعقوب رساندی یوسف این زمان یوسف من نیز به من بازرسان یارب آن نغمهسرا بلبل خوشالحان را تا بیاسایم از این زاغ و زغن بازرسان آن غزال ختنی خط به خطا شد یارب به خطا رفتهٔ ما را به ختن بازرسان رونقی بی گل خندان به چمن بازنماند یارب آن نوگل خندان به چمن بازرسان از غم غربتش آزرده خدایا مپسند آن سفرکرده ما را به وطن بازرسان ای صبا گر به پریشانی من بخشائی تاری از طره آن عهدشکن بازرسان شهریار این در شهوار به در بار امیر تا فشاند فلکت عقد پرن بازرسان شهریار @surodshab
ناله بدل شد گره، راه نیستان کجاست؟ خانه قفس شد به من، طرف بیابان کجاست؟ اشک به خونم کشید، آه به بادم سپرد عقل به بندم فکند، رخنه ی زندان کجاست؟ گفت پناهت دهد، در ره آن خاک شو آنکه شدم در رهش، خاک بگو آن کجاست؟ روز به محنت گذشت، شام به غربت سحر ساقی گلچهره کو؟ نعره مستان کجاست؟ در تف این بادیه، سوخت سراپا تنم مزرعم آتش گرفت، نم نم باران کجاست؟ موج نلرزد به آب، غنچه نخندد به باغ برگ نجنبد به شاخ، باد بهاران کجاست؟ خوب و بد زندگی، بر سر هم ریختند تا کند از هم جدا، بازوی دهقان کجاست؟ برق نگه خیره شد، شوق ز دل رخت بست خانه پر از دود شد، مشعل رخشان کجاست؟ ناله شدم، غم شدم، من همه ماتم شدم آن دل خرم چه شد؟ آن لب خندان کجاست؟ ابر سیه شد پدید، باز به چرخ کُهن اختر برج ادب، مرد سخنران کجاست؟ هم نظر بو علی، هم قدم بوالعلا هم نفس رودکی، هم دم سلمان کجاست؟ مرد نمیرد به مرگ، مرگ از او نامجوست نام چو جاوید شد، مردنش آسان کجاست استاد خليل الله خلیلی رح @surodshab
. شهنوازی کن نگارا، ساز میخواهم چکار؟ من که ایمان داشتم اعجاز میخواهم چکار؟ تا صدایت گوش هایم را نوازش میکند، تار و سنتور و نی و آواز میخواهم چکار؟ تخت جمشید قشنگی هست در چشمان تو تا تو را دارم دگر شیراز میخواهم چکار؟ تکیه گاه من تو باشی، من خودم یک ارتشم قدرتم کافیست... نه... سرباز میخواهم چکار؟ باغ سر سبز و تو و آواز بلبل، بوی گل... این زمین زیباست... پس پرواز میخواهم چکار؟ گرچه دیگر هیچ چیزی مثل دیروزش نیست این غزل را فرصت آغاز میخواهم چکار؟ شهریار @surodshab
صدا: امین الله "عالمی" رفتی @surodshab
Channel photo updated
سخن سنگین شده از سینهام بیرون نمی آید هزاران زخم بر تن دارم اما خون نمی آید عجب دارم که از من، باز شعر تازه میخواهی برادر ! لخته های خون دل موزون نمی آید غزل چون گرگِ زخمی در گلویم مانده مینالد بمیرد هم از مخفیگاه خود بیرون نمی آید چه سود از آن همه شعری که در گوش فلک خواندم که از فعلش به غیر از طعنه و طاعون نمی آید زمین فریاد ما برگشته بختان را هوا برده جوابی هم ز گرداننده گردون نمی آید فرو برده فلک دندان خود را در فرودستان تو گویی شرمش از دارایی قارون نمی آید طنينم خُفت و موجم مُرد و آبم رفت و میدانم که رودی سوی این دریاچه وارون نمی آید فراموشی مُسکن بود و خاموشی دوا ، ای دل... مپرهیز این دو جز از زهر و از افیون نمی آید @surodshab
دوستت دارم ولی در بند معنا نیستم فرض کن میخواهمت اما زلیخا نیستم یوسفی، پرادعایی، کم فروشی میکنی هرچه میخواهی بکن من اهل بلوا نیستم رد حسی آشنا را در نگاهت دیدهام اعترافت را ببر جانا کلیسا نیستم ظاهرا میخواستی در سینه پنهانش کنی بیقراری کار دستت میدهد تا نیستم آزمودی صبر ما را باز مغروری، بلی گرچه دلتنگم ولی دیگر شکیبا نیستم @surodshab
از عشق تو بی تابم از هجر تو نالانم من عاشق و بیمارم تو دردم و درمانم تو مظهر زیبایی من محو جمال تو تو مهری و من ماهم با بود تو پنهانم تو بارقه ی عشقی خود شیدی و تابانی من صفحه ی بی نورم تو نیک بتابانم در ظلمت این شبها من ماهم و می تابم مهری و چو میآیی از چشم تو پنهانم من مست جمال تو تو بسته به جان من در کوی تو ای جانا آواره و ویلانم من معتکف دیرت آن زائر بیمارم بر من نظری افکن ای مشهد رضوانم از عشق تو ای زیبا من فصل نمیدانم سبز است خزان من گر مهرم و آبانم تو غنچه ی زیبایی فرزند گل سرخی من محو تماشایت از عطر تو حیرانم توخوابی و رویایی در وهم و خیال من امید دلم هستی در کوی تو می مانم پرویزغلامی @surodshab
بوسه هایت مانده بر جا روی خط گردنم یاد هایت رنگ ریزد بر گل پیراهنم با شکوه عشق تو هر جا که بگذارم قدم میشکوفد لاله از لای نفسهای تنم بی محابا در میان چشم هایت گم شدم خوش به حالم که برایت دل به دریا میزنم ابر های سرخ دارد آسمان سینهام کشف نو میخواستی از چشم های روشنم بسترم را باز غرق آب و آتش کن عزیز! میشوم پیراهنت جانم زلیخایت منم از نگاه وحشى مردم گریزم سوی تو در کنارت تك و تنها صاف و ساده يك زنم صنم عنبرين @surodshab