شعرهای سوسن نقدی
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 25
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 17
- 1/48двое суток
- 19
- 1/72трое суток
- 21
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
#نفرین برمیخیزم از خواب و باز در خواب میروم هر شب به سوی مرداب ،بیتاب میروم در من صدای خستهی فرسودگی موج می زند با چشمهای بسته، به شب راه میروم ای اندوهِ خشک، ای تنِ غرقِ خویشتن در فکرِآب، باز به مرداب میروم نفرینِ من همین شبِ بیپایان است وبس از خودم میگریزم و با شتاب میروم افسوس !مرادِ من از زندگی این نبود خسته، به جستوجوی مهتاب میروم #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#همهمه در هیاهوی جمجمههایی فرسوده خواب از سرم میپرد پشت دیوار بیکسی کسی شیون میزند عصرها را میبافم رج به رجِ دلتنگیهایم که جنونوار بر زخمهای دیرینه آوار میشوند خواب را به انتظار مینشینم اما صدا از گور میآید به سنگچینِ خاموشش نگاه میکنم کسی آن زیر به خواب ابدی رفته است سکوت ابدی بر شانههایم مینشیند و صدای شیونی از دور غرّان و سراسیمه مرا از خود میرباید کسی در گذر است کسی به هوای مقصدی میتازد همهمهها سرم را سنگین میکنند و عوعوی سگی تا ماه بالا میرود من همچنان بیدارم و کسی در زیر نیلاب آسمان به مقصد نخواهد رسید #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
غزلم، درد میکند همهجا غزلم، درد میکند همهجا غزل و درد، خجالتآور است آقا برو جای دیگری درد بکش نمیخواهم دیگر تو را هرجا شکمم خالیست از روزهای بیرمق معدهام خشک است از بیصداییها دهانم زار میزند از خنکای غریب که نشستهست روی لبها چشم نگو… که دیگر راهی نمیبیند هیچجا دست و پایم شل شده انگار کمرم همیشه خم است، دو تا نمیروم از رو، نمیروی از رو دست روی دلم نگذار، برو ناکجا دلت انبان حرفهای ناپخته است سرت گیر کرده در خارهای هیجا ما هر دو همدردیم در ناکجاآباد دو خانهی ویران، دو سقف بیپناه خانههامان سست افتاده روی پا و هنوز ایستادهایم… چرا؟! #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#دلخوشی های کوچک# از سوزشِ اشک در گلو تا حناقِ بادکرده پشتِ پردههای صماخ صبوری یکریز کش میآید با تبلرزههای مدام دلم تنگ است برای بابونههای وحشی بر عریانیِ خاک خانه پسِ ویرانی دملی چرکین میگریم بر تلهای آوار بر ویرانههای جنگ دما، عطش، بهار سکوتِ دمِ ظهر گذشتههای دور بر گردنِ امروز هوا نه سرد است نه گرم اما بیرحمانه بر سینهام میکوبد تنهایی خمارِ اشک پشتِ پردهٔ چشم میسوزد و میسوزاند حناقِ گلو را عصبهای کشیده بر حاشیهٔ سینهام میلرزند دلم یکبغل آواز میخواهد دلی پُرترانه و رقصی که از بازوانم برخیزد تا چینِ دامنم را بتکاند بچرخم بچرخم بچرخم تا نهایتِ آرامش #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
# افسار گسیخته در هیاهوی جنگ و جنون خیالم پر میگیرد، گاه کشته میشوم، گاه بیمار، گاه میخندم و گاه در اشک گم میشوم. شبها بیدارم، خوابها کوتاه و لرزان، روزها بیداریام از سرِ نیاز. دلها درگیرِ زندهماندن، و ذهنها اسیرِ هجومِ خیالهاست. تا سپیدهدم گوشیها بارها باز و بسته میشوند؛ شاید خبری… نگران و ناهشیار، زندگیها در انتظار. خوشحالی را جستوجو میکنیم تا شبها، تا روزها، خیالی آسوده — ساعتی چند — سر بر بالین بگذاریم؛ بیخبر از سلامتیِ آنانی که دورِ دورند. اما از دستهای بسته کاری ساخته نیست. کاش در این جهان هر دلی عقابی بود با بالهایی از نور، تا هیچ فرزندی در چنگالِ ترس نمانَد و همهٔ عزیزان از خطر دور بمانند. اکنون حتی نوشتن هم شوقی برنمیانگیزد؛ انگار دستانمان بسته است و تنمان به ناله افتاده. نوشتن هم دلِ آرام میخواهد. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#گاهی گاهی دلم برای خودم تنگ میشود گاهی نفسم پُرِ یک آهنگ میشود گاهی بیصدا، شکسته میشوم گاهی نشسته هم که باشم، سنگ میشوم گاهی تنم تنورهٔ یک دیو میشود گاهی سرم هزارتوی جنگ میشود گاهی بازوانم سفت و سخت میشوند راه رفتنم کج و معوج، لَنگ میشود توسریخورده، هفتادرنگ میشوم دستوپاشکسته، کور و لَنگ میشوم گاهی نخورده، میمَستِ مست میشوم گاهی از دستِ غم، پَستِ پَست میشوم گاهی تمامِ من یک نقطهٔ کور میشود گاهی خیابانِ هستی پُر از سنگ میشود تلاشیست بیهدف، تمامِ هست ونیست به کجا باید رفت وقتی راه بن بست می شود #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#بهانهها دست به دست هم داده بودند تا روزی بسازند، روزی که نشان زیبایی باشد، بدون گلایه. شیههای از درونِ مادیانی سر میکشید، که در مرغزار میتاخت، چمنی که خاستگاهِ زیستِ اولینش بود. روزها سر به سر تاخته بودند تا سر از گلویِ حنجرهی خونینِ یک زن درآورند، از اساس بود یا از بیاساسی؟ روزی که ساخته بودند، مادر را به مسلخ برده بودند، دختر را به بردگی، زن را تاخت زده بودند با حشرههای آدمنما. گویا روزی ساخته بودند بر پشتبامِ آفرینش تا به خلقتِ زنی دست ببرند، زنی که از اول بر مدارِ مار نخستین تابیده بود. او را ساخته بودند که همنشینِ شیطانش کنند یا مدالِ سیاهِ شیطان بر گلویش ناقاره بزند. روزی از روزها، از هذیانِ نخستین بود یا از هرمِ آتشِ بازپسین، زنی را که نامش مادر شده بود، و جهان در سکوت، شاهدِ تابیدنِ او بود. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
هدیه زیبای تورا به جان دوست دارم شیرین ترین بادام وقشنگ ترین غنچه حیات
#پوستینِ زمستان سَر میکشند نمایههای سایه از سمتِ دیوار کشدارترین حادثه در هجومِ خاطرهها میسپاریم گذرِ زمان را به یاد بزرگ میشود گذشته فراسوی چشمهای آرزو زمستان در چشماندازی بهارانه مینشیند برف میآید تا بنشیند بر طاقِ کرسی کرسیهای راهِ دور که حالا کوچیدهاند به سرزمینِ خیالهای پژمرده با کولهباری از سرمایی که هجوم میآورد به گرمای کوچکِ روشنِ بخاری دستهایمان یخ میزنند در پسکوچههای ذهنم چکمههایم را میچلانم از دلشورههای مدرسه زنی در پوستینِ خزش پیچیده است و گرما را داد میزند کودکی در دلِ زمستان در سرما مچاله میشود #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#لی لی زمستان# برف میبارد آرام بر هجومِ خیسِ دلتنگی دلتنگی از جنسِ خوابِ زمستانه برفها را نروفتند تا کش بیاید زمستان میایستم کنار دلخوشیهای زمستانه کنار کرسی با تکههای چهلبافتهٔ مادربزرگها همانهایی که دهانهای چروکیدهشان زور میزد تا کشمش را در دهان بچرخاند کنار گردویی قاچخورده دستانشان با انگشتهای حناییِ کجوکوله از زخمِ زمستان و تابستان به صورتش خیره میشوم به چشمهای آماسیده از گذشتِ روزگاران لبخندش مرا میبرد تا اوج دلم میخواست زودتر به او برسم اما نمیدانستم او رویاهایش را در من به جستوجو نشسته است لبخندش را میدیدم وقتی لیلی بازی میکردم نفهمیدم لابهلای لبخندش حسرتی پنهان شده است حسرتی که با دستانِ چروکخورده درهم میآمیزد و مدام موهای سفیدی را که از گوشهٔ روسری سفید بیرون میزند پنهان میکند تا درآمیزد با سپیدیِ روسریاش پاهایش را زیر کرسیِ چهلتکه میچرخاند شاید دلش لیلی میخواهد به شیوهٔ دخترکی بازیگوش و من همچنان با نگاهِ پر از حسرت و لبخند، کنارش میمانم، در زمستانی که هیچگاه تمام نمیشود. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#ویرانی # کوچههای ذهنم گاهی از بیخیالی خالی میشود و گاهی از خیالهای محال لبریز. شبیهِ صندوقچهایست که دزد، عقیقهایش را یکجا برده؛ در پردههای انارگونش دانهها خشکیدهاند و آبراهی در میانهشان باز نمیشود. کوچههای ذهنم پر است از جای خالیِ آنان که سالها کوچیدهاند، اما ردّ پاهایشان بر سنگفرش عریانتر از هر عریانی مانده. خانههایی که بینشیمنِ غروباند، بی زمزمهٔ صبح، بی ظهرهای پر تبوتاب؛ با وزوز حشرههایی که خواب نیمروز را میدریدند. اتاقهایی که برای نریختن پشت به هم داده بودند، اکنون نیمهویراناند در سکوت. پنجرههای تنیده در دیوارِ بیکسی فریادها را در شکافهای خود خفه کردهاند. و دیگر هیچ اطلسی از دیوار بالا نمیزند تا سرِ همسایه به مستی و خماری بشکند. #سوسن_نقدی# https://t.me/susanhaa
#زخم طلوع باز، من به انتظار ایستادهام؛ انتظاری نفسگیر میان بغضهای بارانیام. غروب را به طلوع، و طلوع را به غروب گره میزنم— چون شیرازهٔ ازهمگسیختهٔ کهنهکتابی در هجومِ جهنمِ خاطرهها. باز، شیهه میکشد جنونِ بیامان؛ باز تنم تیر میکشد، و زخم میزند کشالهٔ رانهایم در سواریِ بیغبار. خم میشود کمرِ اشتیاق در رؤیا و خیال، و ضجه میزند زبان در حلقومم؛ و میپزد آن هوسِ دیرینه در بخارِ محال. و من میدانم که در پسِ این آشوبِ جان، رازی نهفتهست؛ رازی که هر رنج مرا یک گام به روشناییِ خویشتن نزدیکتر میکند. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
#کوچ تا معنای دور» گمشده بودیم، مثلِ همیشه، در کورهراههایِ تردید. زمان از هم جدامان کرده بود؛ زمین از ما دور بود. روان بود آسمان، با ابرهایِ خالمخالیاش، به دنبالِ آرزو؛ آرزویی که جا گذاشته بودیم. شبیهِ کشتیِ بهگلنشستهای در ساحلِ دورافتاده، افراشته بودیم دکلهایمان را. روشنیِ روز از برابرِ آفتاب میگریخت؛ باورهایمان کوچید، دلهایمان پوسید، لبخند بر لبهایمان ماسید. یکهو، دست در دستِ هم، به کوچ پیوستیم. ما تاب آورده بودیم در دالانهایِ سیاه؛ ما، بازیچههایِ همیشگیِ تقدیر. و دانستیم که حتی در دلِ تقدیر، روشنایی، جایی برای بازگشتِ عشق بدهکار است #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
https://www.instagram.com/reel/DQrZoycDLcw/?igsh=MXB6MWRsNjhpYXJiaQ==
# آستانه سرد چشمهایش خیرهاند به آستانه. دستها دنبال میکنند دستهایی را که از سرانگشتانِ احساس بالا میروند. میتوانستند تا اوجِ آبیِ دریا خیمه بزنند، تنپوشِ برگ بپوشند، خیره در خماریِ دو چشمِ سیاه، لبخند بزنند. اما سرنوشتی که تو را سرِ راهِ او قرار داد، از دستانش پرهیز کرد. او آن خنیاگرِ بیدستوپا بود که سراسیمه دنبالِ عشقی گشت، راهها را پیمود و سالها از سرچشمهٔ عشق دور مانده بود. زندگی برایش تقدیری بیتدبیر بود. اکنون در آستانهٔ سالهای سردیست که به سوی ابدیت میرود. چرا نتوانست از جنسِ زنانِ حرم باشد که بنشیند و از بودنش راضی باشد؟ چه کسی این راهِ تپیده در جنونِ بیبازگشت را سرِ راهش قرار داد؟ دختری که دستوپا میزد تا طعمِ خوشبختی را در خانهای رویایی بچشد، سالها در توهّمِ خوشبخت شدن، خودش را به مرگی روزمرّه سپرده بود. لای لفتولیسهای آشپزخانه، در میانِ قابلمهها، خویشتنِ خود را پنهان کرده بود؛ با هراسی از پرواز— پروازی بیرون از چهارچوبی که ساخته بود— مبادا گم شود، مبادا راه را گم کند. سالها به دنبالِ حسی میگشت که گاهی زیر خروارها خاک —شبیهِ رازِ شاخِ اسکندرِ ذوالقرنین— میخواست مدفونش کند؛ اما هر از گاهی آتش به استخوانش میزد. حالا نه پایی مانده، نه شاخی، نه اسکندری؛ امّا تکانههای استخوانسوزش چون غدهای سرطانی در مغزش میگسترد و روزبهروز تودههای متعفّنش را پهن میکند. حضورِ چشمانِ شبقرنگِ یک بیگانهٔ آشنا و دستانی که در حسرتشان میسوزد، خوابهایش را نیز آلوده کرده است. امان از این حسرت، امان از این ذلّت، امان از این هرمِ سنگینِ گناه. ای دستهای آرزویِ محال، یاریش کن که بگذرد. یاریش کن— با دستانی که به دستش نمیرسند. #سوسن نقدی https://t.me/susanhaa
#مدارتقطیر قطعهقطعه میشوم در مدارِ تقطیر، با ساطوری چمباتمهزده در دستِ تقدیر. بر خاک میافتم، چون مومیاییِ هزارسالهای سرد و خونین در رنگینترین تصویر. میروم سراسیمه از کوچهباغهایِ زمان، نه قراری، نه سکونی— مملو از نالههایِ پر تزویر. دست میکشم بر پوستِ نازکِ سکوت، در انحنایِ تکرار، برگبهبرگ میپوشم رویایِ یخزده را با چکمههایِ خونینِ پاییز. هوا را میشکافم با داسی ترکخورده در زمهریر. پیکاری خونین میسازد باران با ابرهایِ در تکثیر— شاید باران ببارد در کشاکشِ زمین، و باد، بیتأثیر. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa
شعرهای سوسن نقدی pinned a photo
. #رخوتِ لاجوردی» از حصارِ زخمهایِ برآمده، چونان ماهیِ خفته بر آب، از بلبشویِ خشکیِ پوسیده، چون مرغیِ خسته در خواب. در هجومِ تیرگیهایِ خشکیده بر تاب، میرسم به آستانِ رخوت، با دستانی پوشیده در دستکشِ لاجوردین. پلکها بیقرارند، ابروها تاب برمیدارند، زندگی میچرخد، زیر و بالا— و من، خستهام… خسته از تنپوشِ پوشالی، از خندههایِ حالیبهحالی، از گریههایِ توخالی. چون کندهی پوسیدهی درختیِ سیصدساله، آکنده از ضربههایِ تبرهایِ متوالی. #سوسن_نقدی 👇👇👇 https://t.me/susanhaa #شعر_مدرن_جهان #ادبیات_معاصر_ایران @Anti_daily https://t.me/anti_daily
#رخوتِ لاجوردی» از حصارِ زخمهایِ برآمده، چونان ماهیِ خفته بر آب، از بلبشویِ خشکیِ پوسیده، چون مرغیِ خسته در خواب. در هجومِ تیرگیهایِ خشکیده بر تاب، میرسم به آستانِ رخوت، با دستانی پوشیده در دستکشِ لاجوردین. پلکها بیقرارند، ابروها تاب برمیدارند، زندگی میچرخد، زیر و بالا— و من، خستهام… خسته از تنپوشِ پوشالی، از خندههایِ حالیبهحالی، از گریههایِ توخالی. چون کندهی پوسیدهی درختیِ سیصدساله، آکنده از ضربههایِ تبرهایِ متوالی. #سوسن_نقدی https://t.me/susanhaa