tgindex
میز شماره سه

میز شماره سه

Статистика
@table_number3персидский

درهم و برهم احوالات فکری و تجربه‌های یه آدمی که به علوم اجتماعی و ادبیات خیلی علاقه داره @AMiRKHAN_97

Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
3
Всего постов
55
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
204
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
74
40 постов
Вовлечённость
36,3%
к подписчикам
Постов в день
0,4
всего 55
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
29
1/48двое суток
33
1/72трое суток
35

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • فکر کردی کی هستی؟ (مرور سریال روزی روزگاری) بعد از کلی سریال خارجی دیدن (منظورم سریال‌های آمریکایی و بریتانیایی است) گفتم یه خورده به وطن خویش هم توجهی کنم و این تصمیم از روزی روزگاری شروع شد‌ جذابیت اول این سریال، آشنایی با فرهنگ صحرا است. این که اون زمان‌های دور که حمل و نقل کالا از طریق صحرا‌ها و کاروان‌ها رو بوده، زندگی آدم‌ها چه شکلی بوده. این که ترس از راهزن‌ چیه و اصلا خود این راهزن‌ها چه اصول و عقیده‌ای داشتند و ... . مثلا یه تیکه یکی‌شون‌ میگه: (چهل ساله قلی‌خان رو روی صحرا کسی لو نداده) اما جذابیت اصلی روزی روزگاری، درون‌مایه‌اش بود. سریال داستان یه راهزن خیلی خفن بود. کسی که توی تیراندازی، رقیب نداره و قافله از زیر دستش در نمیره. وقتی که توی همچین جای خفنی هستی، به قدری خودت رو بالا می‌بینی که دیگران در موردت میگن، طرف خدا رو هم بنده نیست که این حرف در مورد مراد بیگ، بازیگر نقش اول این سریال هم درسته. اما چرخ روزگار جوری می‌چرخه که این آدم متوجه میشه که موقعیت‌هایی هم هست که به احتیاج مبتلا بشه. این احتیاج برای حسام بیگ، آشنایی با یه خانم خیلی قدرتمند یعنی عمه لیلا است (داستان عاشقانه نیستا، عمه لیلا سنش بالا است). هر چند این احتیاج توی نگاه اولش، بلایی خانمان‌سوزه ؛ اما همین بلا موقعیتی که باعث میشه حسام رشد کنه آنچنان سوادش رو ندارم، اما حس می‌کنم سریال یه جوری عصاره‌ی فرهنگ عرفانی ایرانی است. فرهنگی که توش خرد شدن توی یه وجود بزرگ‌تر مسئله‌ی اصلی آدمه. این که باید از «کس بودن» بیافتی و بزرگ بشی برای جمع‌بندی، یه دیالوگ جذابی توی سریال هست: (قلی‌خان دزد بود، خان نبود. یه روز تو جوونیاش با خودش یه قراری گذاشت گفت ببینم می‌تونم تنهائی هزارتا قافله رو لخت کنم. تنهائی هزار تا قافله رو لخت کرد. بعد با خودش گفت حالا ببینم مردش هستی یه قافله رو سالم برسونی مقصد نشد که نشد). چیزی که من از این دیالوگ برداشت کردم این بود که هر چقدر هم توی یه سری کارها خفن باشی، اما اون کارها اصالت دارند؟ توی کارهایی اصیل هم چیزی تو چنته داری؟ #مرور_فیلم

  • без подписи

  • اولین دیدارمون رو به خاطر ندارم، فقط می‌دونم برای خواستگاری بود. داماد توده‌ای و پدرزن سرمایه‌دار. می‌دونستم که با ازدواجمون به شدت مخالفه. گمان می‌کنم فقط چند دقیقه‌ای ایستاد که فقط همدیگر رو دیدیم. من چیزی گفتم و او جواب داد که مثلا مبارکه و از این حرف‌ها. بعدها که فاطی از من طلاق گرفت و گند حزب توده دراومد. من از زندان دراومدم و به مناسبت اردشیر مرتب به اصفهان می‌رفتم. کم کم در طی دو سه سال رابطه‌ی انسانی، تفاهمی پیدا شد که به دوستی کشید. من اون رو فارغ از کلیشه‌های حزب توده شناختم و او که زمانی خیال می‌کرد من ماجراجو و جاسوس روسیه هستم، بعدها به دیگران گفته بود: این شاهرخ مرد روحانیه، یعنی این که پولکی نیست و جویایی معنویته از روزها در راه‌، یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب این یه تیکه من رو یاد یکی از تناقض‌های زندگی خودم انداخت. از یه طرف به اصطلاح پدرزن سابق آقای مسکوب، تمایلات روحانی دارم، از طرف دیگه هم ... #گرته‌برداری

  • پراید یا Pride (از کلمات) چون قراره که اصل لغت رو بررسی کنیم، از ترجمه‌ی کلمه دوری می‌جویم و کاری به این نداریم که Pride به فارسی چی میشه بر اساس لغت‌نامه کمبریج، در انگلیس روزمره‌ پراید سه معنی داره:‌ ۱. احساس خوشحالی و رضایتی که به‌دلیل انجام دادن کاری ارزشمند، یا به‌خاطر موفقیت و دستاورد خودتان یا افرادی که به شما وابسته یا نزدیک هستند، در شما ایجاد می‌شود. ۲. احساس ارزشمندی و احترامی که نسبت به خودتان دارید ۳. باور به این‌که از دیگران برتر هستید یا اهمیت بیشتری نسبت به آن‌ها دارید اما داستان این لغت زمانی بامزه میشه که بریم سابقه‌اش رو پیدا کنیم، از این جا، ریشه‌یابی این کلمه رو که بررسی کردم به این رسیدم: در انگلیسی میانه (Middle English، حدود سال‌های ۱۱۰۰ تا ۱۵۰۰ میلادی)، واژهٔ prede از انگلیسی کهن متأخر (late Old English، پیش از قرن دوازدهم) و از شکل‌های pryto، prede (در گویش Kentish) و pride (در گویش Mercian) گرفته شده است. این واژه در آغاز به معنای «خودبزرگ‌بینیِ نامعقول» بوده و به‌ویژه به یکی از هفت گناه کبیره در سنت مسیحی اشاره داشته است. همچنین معانی‌ای مانند «تکبر»، «رفتار از موضع بالا با دیگران»، «تجمل و شکوه ظاهری» و «علاقه به خودنمایی» داشته است. ریشهٔ آن به واژهٔ prud بازمی‌گردد. با این حال، در دورهٔ انگلیسی میانه (حدود قرون دوازدهم تا پانزدهم)، prede گاهی معنایی مثبت نیز پیدا کرد؛ از جمله: «غرورِ موجه و شایسته»، «شرف و حیثیت شخصی»، «خوش‌نامی»، «مقام والا»، «شکوه و جلال» و حتی «دلاوری و روحیهٔ نیرومند در یک حیوان» چیزی که من دارم متوجه می‌شم، انگار معنی پراید اوایلش منفی بوده ولی بعدها کم کم معنی مثبت هم پیدا می‌کنه پ.ن: ترجمه با کمک GPT صورت گرفت #از_کلمات

  • روزگارا قصد ایمانم مکن زآنچه می‌گویم پشیمانم مکن گر بدی گیرد جهان را سربسر از دلم امید خوبی را مبر چون‌که هنگام نثار آید مرا حبّ ذاتم را مکن فرمانروا گر دروغی بر من آرد کاستی کج مکن راه مرا از راستی هر چه گفتم جملگی از عشق خواست جز حدیث عشق گفتن دل نخواست حشمت این عشق از فرزانگی‌ست عشقِ بی فرزانگی دیوانگی‌ست روي اگر با خونِ دل آراستم رونقِ بازارِ او مي‌خواستم ره سپردم در نشيب و در فراز پای هِشتم بر سرِ آز و نياز سر به سودايي نياوردم فرود گرچه دستِ آرزو كوته نبود آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم تا چنين بي‌خواهشي آموختم هر چه با من بود و از من بود نيست دست‌ و دل تنگ‌ است‌ و آغوشم تهيست صبرِ تلخم گر بر و باری نداد هرگزم اندوهِ نوميدی مباد پاره پاره از تنِ خود مي‌بُرم آبي از خونِ دلِ خود می‌خورم من درين بازي چه بردم؟ باختم داشتم لعلِ دلی، انداختم باختم، اما همي بُرد من است بازيي زين دست در خوردِ من است بخشی از شعر «مرثیه» از سایه #شعر

  • خشوع (از کلمات) به این کلمه هفته‌ی پیش توی این آیه برخوردم:‌ وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ ۚ وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ (آیه ۴۵ سوره بقره) که ترجمه‌اش میشه: و به صبر و نماز یاری جویید، و همانا آن سخت گران است مگر بر خاشعان چیزی که بابت خاشع توی کتاب «التحقيق في كلمات القرآن الكريم» پیدا کردم: بر اساس آیات قرآن، سه ویژگی برجسته برای خاشعین وجود دارد: سرایت آثار باطن به ظاهر: هرچند خشوع امری قلبی است، اما به اعضای خاشع سرایت می‌کند . به طوری که آثار آن در نگاه و صدای او نمایان می‌شود؛ مانند خشوع چشم (خَاشِعَةً أَبْصَارُهُمْ) و خشوع صدا (خَشَعَتِ الْأَصْوَاتُ لِلرَّحْمَنِ). رهایی از خودبینی (انانیت): خاشع واقعی کسی است که در برابر شکوه حق، «منِ فردی» و خودبینی‌اش از بین رفته و تسلیم محض پروردگار شده باشد. خشوع عمومی تمام هستی: خاشع بودن فقط مخصوص انسان نیست؛ بلکه تمام موجودات، اجسام و حتی کوه‌ها و زمین نیز در برابر تجلی نور الهی دچار انکسار و خشوع می‌شوند (مانند آیه: لَوْ أَنْزَلْنَا هَذَا الْقُرْآنَ عَلَى جبلٍ لَرَأَیْتَهُ خَاشِعاً مُتَصَدِّعاً). به طور خلاصه، خاشع کسی است که به واسطه شناخت عظمت پروردگار، قلبش نرم و تسلیم شده و این فروتنی و خشوع درونی، در تمام رفتار و گفتار ظاهری او نیز جاری گشته است اولش که داشتم آیه رو می‌خوندم، فکر کردم شرط ایمان داشتن رو قرآن خشوع داره میگه، اما دقیق‌تر که نگاه کردم، دیدم حرف در مورد صبر هست(کاری به نماز نداشته باشیم که احتمالا خودش کلمه‌ی پیچیده‌ای است). این حرف که شرط صبوری کردن، خشوع داشتنه، نکته‌ی جالبی است. حتی اگر اندیشه‌ی توحیدی رو هم مد نظر قرار ندیم، باز پذیرش اتفاقات دنیا برای صبوری کردن به نظر لازمه پ.ن: کتاب «التحقيق في كلمات القرآن الكريم» که با کمک NotebookML خوندم (متن اصلی عربی است) #از_کلمات

  • یه کار بامزه‌ای که می‌خوام شروع کنم، از معانی کلمات نوشتنه. یکی از بزرگ‌ترین آورده‌های که کار دانشگاهی برام داشت،‌ توجه به اهمیت معانی کلمات هست. این که برم ته یه کلمه رو دربیارم و تاریخچه‌اش رو نگاه کنم. حالا از این به بعد یه سری فرسته خواهیم داشت در مورد ریشه و تفکر بابت کلمات. موضوع اصلی اکثر این کلمات هم در مورد خود محوری است. دغدغه‌ای که خیلی وقته که دارمش. نگاه من به من چجوری هست و چجوری باید باشه؟‌ خودم خیلی مهمم، نیستم؟‌ یا ... #از_کلمات

  • بی‌لشگريم!حوصله شرح قصه نيست فرمانبريم حوصله شرح قصه نيست با پرچم سفيد به پيکار می‌رويم ما کمتريم! حوصله شرح قصه نيست فرياد می‌زنند ببينيد و بشنويد کور و کريم! حوصله شرح قصه نيست تکرار نقش کهنه خود در لباس نو بازيگريم!حوصله شرح قصه نيست آيينه‌ها به ديدن هم خو گرفته‌اند يکديگريم! حوصله شرح قصه نيست همچون انار خون دل از خويش می‌خوريم غم‌پروريم! حوصله شرح قصه نيست آيا به راز گوشه چشم سياه دوست پی می بريم؟! حوصله شرح قصه نيست ... از فاضل نظری، توی یه گفتگویی با یه آدم دغدغه‌مند علوم انسانی شنیدم (در مورد مصائب راه علوم انسانی صحبت شد) #شعر

  • فردای دکتری در علوم انسانی-اجتماعی وبینار انتقال تجربه‌ی دکتری، بدلیل نرسیدن به حد نصاب، بصورت غیررسمی برای همان تعداد متقاضی برگزار شد اما ضبط نشد و ویدئویی از آن روی کانال قرار نخواهد گرفت (این رویه، شامل تمام برنامه های بعدی هم که به حد نصاب نرسند خواهد…

  • فردای دکتری در علوم انسانی-اجتماعی وبینار انتقال تجربه‌ی دکتری، بدلیل نرسیدن به حد نصاب، بصورت غیررسمی برای همان تعداد متقاضی برگزار شد اما ضبط نشد و ویدئویی از آن روی کانال قرار نخواهد گرفت (این رویه، شامل تمام برنامه های بعدی هم که به حد نصاب نرسند خواهد شد). با این حال، سرفصل آخر آن جلسه در خصوص "وضعیت آکادمیا در دنیا"، آنقدر خطیر و احیانا سرنوشت ساز بود که چکیده ای از آنچه گفته شد را بصورت جداگانه در این ویدئو توضیح دادم. این مبحث نه تنها برای افرادی که فی الحال دوره‌ی دکتری را شروع کرده یا به انتها رسانده اند، بلکه برای افرادی که اساسا در خصوص شروع کردن یا نکردن مردد هستند میتواند رهیافت های کلیدی داشته باشد. با توجه به اهمیت موضوع و تقریبا (حتی تحقیقا) فقدان طرح این واقعیات در فضای فارسی زبان، امیدوارم به ای نحو این فایل یا محتوای مطرح شده در آن را به اشتراک بگذارید. T.me/adayedeyn

  • برایِ غصه های من، پناه و سنگر آوردی بهشتی را سراسر خاکِ پایِ مادر آوردی بهارم کودک چل ساله یِ محتاج و دلتنگت برایم شانه یِ مردانه ای افسونگر آوردی؟! گشودی قفلِ قلبم را به اعجازِ صدا و شعر "تمامِ دلخوشی من"، جهان بهتر آوردی کنارت فاتحِ امروز و فردا و فرداهام قشونِ عشق آوردی،دمارِ غم در آوردی به جانم سرمه ای از خاکِ پایت می کشم،جانا که این دلمرده را بردی،"بهار" دیگر آوردی از بهاره طلایی #شعر

  • #واژبـارگـی کـلاه‌بـرداری‌هـای مـحترمانه ما دور یک میز می‌نشینیم، واژه‌های سنگینی مثل «آزادی»، «مرگ» یا «خوش‌بختی» را میان خود می‌گذاریم و طوری لب‌خند می‌زنیم که انگار همه‌مان از یک ظرف مشترک خوراک برمی‌داریم.‎ اما راستش، هر کس مزه‌ی این واژه‌ها را از سفره‌ی زندگیِ خودش چشیده است؛ با طعمِ خانه‌ای که در آن قد کشیده، کتاب‌هایی که خوانده، زخم‌هایی که برداشته و امیدهایی که هنوز رهای‌شان نکرده‌‌.‎ نام‌ها غالبن به کلاه‌برداری‌های محترمانه‌ای می‌مانند که ظاهرشان یکی‌ست، اما باری که حمل می‌کنند، زمین تا آسمان تفاوت دارد. با این‌ همه، این کلاه‌برداران تعمدی در کارشان ندارند و خودِ زبان است که از پسِ حملِ بارِ تمامِ تجربه‌های انسانی برنمی‌آید. در بسیاری از کشمکش‌های روزمره، به‌ویژه در روابط نزدیک‌تر، بخش بزرگی از یقه‌گیری‌های ما ریشه در شرارتِ آدم‌ها یا واقعیاتِ عینیِ جهان ندارد. ما بیش‌تر اوقات گرفتارِ یک سوءتفاهمِ ساده در کدگذاریِ واژه‌ها هستیم.‎ البته همه‌ی کلمات در یک سطح شناور نیستند.‎ برخی مفاهیم —مثل سرعت، دما یا بعضی اصطلاحاتِ حقوقی— قراردادهای عملیاتیِ نسبتن روشنی دارند و می‌شود بر سرشان به توافقی ضمنی رسید.‎ اما مفاهیمی مثل «وفاداری»، «عشق»، «عدالت»، «پوچی»، «نیستی» یا «آگاهی»، سِرشتی دیگر دارند.‎ این‌ها بیش از تعریف شدن، زیسته می‌شوند و هر زندگی، معنای خصوصیِ خودش را در آن‌ها ته‌نشین می‌کند.‎ کلماتِ انتزاعی، ظرف‌هایی زبان‌بسته‌اند.‎ وقتی دو نفر از «وفاداری» حرف می‌زنند، از بندی ثبت‌شده در محضر سخن نمی‌گویند؛ هر کدام مرزهای این واژه را روی خطوطِ رنج‌، دل‌بستگی‌ و تکیه‌گاه‌های شخصیِ خود رسم کرده‌اند.‎ آن‌چنان که برای یکی، وفاداری یعنی حضورِ بی‌چون‌وچرا؛ برای دیگری، یعنی اولویت‌دادنِ خاموش در لحظه‌های بحرانی.‎ در مواجهه با مفاهیمی مثل «پوچی» یا «نیستی»، وضعیت پیچیده‌تر هم می‌شود و زبان رسمن به پِت‌پِت می‌افتد.‎ برای یک نفر، پوچی نامِ رهایی از هر معنای ازپیش‌تعیین‌شده است؛ برای دیگری، اتاقی بی‌پنجره که نفس را می‌بُرد.‎ پس طبیعی‌ست که هیچ فرهنگِ لغت یا اداره‌ی ثبتِ اسنادی نتواند برای چنین جغرافیایی، تعریفی واحد صادر کند.‎ در نگاه نخست، این بی‌قراریِ معنایی کمی دل‌سردکننده به نظر می‌رسد، اما شاید رمزِ پویاییِ گفت‌وگو همین‌جاست.‎ اگر همه‌ی واژه‌ها معنایی یک‌دست و ثابت داشتند، دیگر چیزی برای سر درآوردن از کارِ دیگری باقی نمی‌ماند.‎ بد نیست پیش از سنگر گرفتن و حکم دادن در این باره که اطرافیان‌مان «واقعیت را نمی‌فهمند»، هرازگاهی با فضولیِ رندانه بپرسیم:‎ «وقتی این کلمه را به زبان می‌آوری، دقیقن از کدام تکه‌ی زندگی‌ات حرف می‌زنی؟ می‌شود مثالی بزنی که اگر آن اتفاق نیفتد، احساس کنی این واژه دیگر معنا ندارد؟» چنین پرسشی نیز، نه اعجاز می‌کند و نه قرار است همه را هم‌نظر کند.‎ فقط شاید قضیه را از «اثباتِ حقانیت» به «کشفِ مختصاتِ دیگری» ببرد.‎ کلمات، مأمورِ هم‌فکرکردنِ ما نیستند؛ اما‎ شاید بتوان گفت یکی از کارهای‌شان این است که آرام‌آرام لو بدهند هر کدام‌مان از کدام پنجره جهان را دید می‌زنیم.‎ 🔍 @Paazaaniibs | واژبـاره

  • یوسفِ گم‌گشته بازآید به کنعان، غم مخور کلبهٔ احزان شَوَد روزی گلستان، غم مخور ای دل غمدیده، حالت بِه شود، دل بَد مکن وین سرِ شوریده باز آید به سامان غم مخور گر بهارِ عمر باشد باز بر تختِ چمن چتر گل در سر کَشی، ای مرغِ خوشخوان غم مخور دورِ گردون گر دو روزی بر مرادِ ما نرفت دائماً یکسان نباشد حالِ دوران غم مخور هان مَشو نومید چون واقِف نِه‌ای از سِرِّ غیب باشد اندر پرده بازی‌هایِ پنهان غم مخور ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد چون تو را نوح است کشتیبان، ز طوفان غم مخور در بیابان گر به شوقِ کعبه خواهی زد قدم سرزنش‌ها گر کُنَد خارِ مُغیلان غم مخور گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید هیچ راهی نیست کآن را نیست پایان، غم مخور حال ما در فُرقت جانان و اِبرامِ رقیب جمله می‌داند خدایِ حالْ‌گردان غم مخور حافظا در کُنجِ فقر و خلوتِ شب‌هایِ تار تا بُوَد وِردَت دعا و درس قرآن غم مخور #شعر

  • ارائه‌ی بخش پنجم کتاب مینتزبرگ #Understanding_organizations_finally

  • من هفته‌ی پیش تصمیم گرفتم که برای این بفهمم چه دینی رو پذیرفتم، یه مسیری رو شروع کنم، قدم نخستی هم به نظرم اومد که شروع کنم به قرآن خوندن، اولش میخواستم با یه تفسیر شروع کنم، ولی یه صحبتی با استادم داشتم، نظرم عوض شد که یه بار کامل از اول تا آخر قرآن رو بخونم (تا حالا به جز یک پنجم اولش، بقیه رو منظم نخوندم) این مسیری که شروع کردم، برای ثواب و ... این چیز‌ها نیست، برای این که مسیرم رو کشف کنم و برای چیزی که بهش پایبندم، دلیل قوی داشته باشم، چقدر طول می‌کشه؟ احتمالا چندین سال، ولی به نظرم این جستجو برای زندگیم لازمه. توی این پنج سال اخیر، تا حد خیلی زیادی، مسیر سوال پرسیدنم حول محور ساینس بود، به نظرم هم تا حد خوبی، توی ساینس جلو رفتم (هنوز البته خیلی کاردارما). برای تشریح پیشرفتم، همین بس که مطالعاتم از حرف‌های مدیریتی سطحی به بحث‌های عمیق جامعه‌شناسی رسید. یه نتیجه‌ی این مسیر برام این بود که فهمیدم خیلی چیزها رو با ساینس نمیشه فهیم (برای خیلی چیزها، ساینس خیلی ناکافی است، توضیح کانال رو هم خیلی ریز از ساینس به علم تغییر دادم) حالا هم که این مسیر رو شروع کردم، یه سوال فنی از مسلمون‌های مخاطب این پیام دارم: نگاه به قرآن باید چه شکلی باشه؟ مثلا باید در نظر گرفت که با متنی روبرو هستیم که اسلوب فلسفی زندگی رو برامون مشخص می‌کنه، قراره مثل شعر عرفانی که می‌خونیم، برامون آرامش‌زا باشه و یا ...؟

  • روزی که برچسب «فمینیست» خوردم، در ستایش عاملیت (جستار) چند ماه پیش بود که با یه دوست آقایی در مورد بحث‌های علمای فمینیست صحبت می‌کردیم. از اون جایی که این دوست ما، به سنت‌های غیر جذاب این مملکت ارادت داشت (این جدا از سنت‌های نیکی است که خیلی دوستشون دارم)، اعتقاد داشت که سیاست‌گذاری جامعه باید به سمتی حرکت کنه که مطیع بودن خانم‌های جامعه رو تشویق کنه مشخصا که با همچین حرفی قاطعانه مخالفت کردم. ایشون استدلال داشت که گرایش‌ وجودی خانم‌ها به همین سمته، یعنی زمانی که یه خانم احساس آرامش پیدا می‌کنه که زیر بار مسئولیت تصمیم‌گیری نباشه. حرفی که در جوابش گفتم:‌ هیچ مطلوبیتی در حذف بار تصمیم‌گیری و انتخاب از هیچ کس نیست. وقتی تصمیم‌گیری و به طبع اون مسئولیت از روی دوش کسی برمی‌داریم، ناخودآگاه داریم شخصیتش رو حذف می‌کنیم و این موضوع اصلا و ابدا در هیچ شرایطی برای هیچ کس مطلوب نیست (البته این حرف به نظرم درسته که وقتی کسی بار تصمیم‌گیری روی دوشش نیست، چه آقا و چه خانم، راحت‌تر خواهد زیست ولی چه فایده؟) از نظر من اون چیزی که باعث میشه که یه آدم جذاب بشه، عاملیتش هست. این که فکر کنه، مخالفت کنه. هر چیزی که گفتند، و هر چیزی که در پس ذهنش ته‌نشین شده رو به سادگی نپذیره. به معنای دیگه،‌‌ در برابر نظر‌ها، حتی اون‌هایی که برای خودش هست، قیام کنه به طور خلاصه: خانم یا آقا، رفیق یا غیر رفیق، عاملیت داشته باش و فکر کن. هویت داشته باش و مخالفت کن (البته اولین نفر با خودت) تبصره: جوگیر نباشیم. هر کاری که کنیم باز ما انسانیم. یه انسان هر چقدر هم تلاش کنه که فکری مستقل داشته باشه، باز فکرش تحت تاثیر اطرافش هست. یه انسان هر چقدر هم بخواد زیاد فکر کنه، باز توی دنیایی قرار داده که به شدت پیچیده‌ است و ذهن یه نفر قابلیت تحلیل این همه پیچیدگی رو نداره (بگذریم از این موضوع که کلی موارد هست که حتی شناخت هم نداریم). معنای این حرف‌ها این که درسته که باید فکر کنیم، اما از محدودیت عظیمی هم که داریم نباید غافل باشیم پ.ن:‌ نسبت من با فمینیست: این که در گذشته عاملیت خانم‌ها به شدت محدود می‌شده به نظرم ظلم بزرگی بوده، که البته حرکت‌هایی که احتمالا توسط فمینست‌ها انجام دادن عاملیت خانم‌ها رو پررنگ‌تر کرده. اما فمینیست‌ها یه سری مشکلات هم برای خانم‌ها ایجاد کردند: جا انداختن یه سری هنجار که خانم‌ها رو جور دیگه محدود می‌کنه (یه سری بحث‌ها برای رواج لوازم آرایشی هست که این موضوع رو پوشش می‌ده، متاسفانه که این جور هنجارها انگار آروم آروم داره برای مرد‌ها هم رواج پیدا می‌کنه) و مهم‌تر:‌ سلب آرامش از خانم‌ها و در نتیجه از کل جامعه (نمیشه نیمی از جامعه آرامش داشته باشه و نیمی دیگه خیر)، حرفی که احتمالا اگر صحبت‌های ایوا ایلوز رو دنبال کنید، خواهید شنید، دنبال کردن یه سری مباحث فمینیستی باعث شده که خانم‌ها از مواردی که احتمالا نقش پررنگی در آرامش زندگی دارند دور بشند‌ (یحتمل ایوا ایلوز فمینیست در این مورد حرف‌های جذابی داره) #جستار

  • در ساحت زمانه ز راحت نشان مخواه ترکیب عافیت ز مزاج جهان مخواه اندر قمارخانهٔ چرخ و رباط دهر جنسی حریف و هم‌نفسی مهربان مخواه گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن ور در دل محیط درافتی کران مخواه گر خرمن امید سراسر تلف شود از کیل روزگار تلافی آن مخواه دل گوهر بقاست به دست جهان مده گوگرد سرخ تعبیه در خاکدان مخواه همت کفیل توست، کفاف از کسان مجوی دریا سبیل توست، نم از ناودان مخواه گو درد دل قوی شو و گو تاب تب فزای زین گل‌شکر مجوی و از آن ناردان مخواه سرگشتگی زمان نگر و محنت مکان آسایش از زمان و فراغ از مکان مخواه در چار سوی کون و مکان وحشت است خیز خلوت سرای انس جز از لامکان مخواه این مرغ عرشی ار طلب دانه‌ای کند آن دانه جز ز سنبلهٔ آسمان مخواه خاقانیا زمانه زمام امل گرفت گر خود عنان عمر بگیرد امان مخواه از خاقانی (با حذف بخشی از شعر) #شعر

  • کنم دعوی عشق یار و آنگه زو وفا جویم زهی عشق ار به رشوت! دوست خواهم داشتن آن را از امیرخسرو دهلوی #شعر

  • To work you have the right, But not to the fruits thereof... ~Bhagavad Gita نمیدونم این ترجمه نغز انگلیسی از کیه ولی هرچی سعی کردم ترجمه ازش ارائه بدم، دیدم نمیتونم. معنیش اینکه «شما حق سعی دارید اما حق ثمرش رو نه»... خوندن این حرفا تو این دنیایِ مدرنِ دریده که آدمی ناخودآگاه کارْنکرده هم خودش رو محق میدونه و از عالم و آدم طلبکار، فکر رو مشغول میکنه؛ حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس در بند آن مباش که نشنید یا شنید...

  • رنج بردن حقی ایجاد نمی‌کند.