tgindex
نغمه هاى شيدايى

نغمه هاى شيدايى

Статистика
@taherehdavariiперсидский

taaherehdaavari

Последний пост
11 июл.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
148
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
183
21 постов
Вовлечённость
123,6%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • هم‌ کوه پر از گدازه شد ایرانم هم زخمی زخمِ تازه شد ایرانم یک‌ شب وسطِ معرکه‌ی آتش و آه کهریزکی از جنازه شد ایرانم #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • دیدی که نشد پر بگیریم عزیز از آزادی خبر بگیریم عزیز با داغ هزار ساله‌ی مانده به دل باید چه گِلی به سر بگیریم عزیز #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • بر باد بده لحظه‌ی ویرانی را دریاب همیشه لذت آنی را بنویس برای حس دیوانگی‌ات هی نسخه به نسخه خنده درمانی را #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • بردار تو از میان‌ کم بودن را این مایه‌ی غصه‌ها و غم‌‌ بودن را یک‌ لحظه غنیمت است با هم بودن دریاب فقط کنار هم‌ بودن را #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • بعد از تو جدا شده‌است بند از بندم از هرچه به جز هوای تو‌ دل کندم مرگ آمده تا حوالی لبهایم دیری‌ست نفس نمی‌کشد لبخندم #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • توضیح: متن از من نیست. تصادفی داستانِ ضحاک را می‌خواندم… نه برای سیاست، نه برای امروز، نه حتی با نیتِ مقایسه. فقط یک ورق از شاهنامه، برای دل خودم. اما هرچه جلوتر رفتم، حس عجیبی افتاد به جانم؛ انگار این قصه را نه هزار سال پیش، که همین دیروز نوشته‌اند. ضحاک، پادشاهی است بیگانه؛ نه از تبار این خاک، نه از جنس این فرهنگ. می‌گویند عرب است و پایتختش بیت‌المقدس؛ شهری که خودش در طول تاریخ، همیشه بوی نزاع و سلطه و خون داده. او با شمشیر نمی‌آید، با فریب می‌آید. با «ترفند». و عجبا که ایرانِ اسطوره‌ای، دقیقاً از همین‌جا زمین می‌خورد. ضحاک در آغاز، پرهیزگار است. نمازخوان است. زاهد است. اما درست همان‌جا که باید، شیطان وارد می‌شود؛ نه با شاخ و دم، بلکه در هیأت یک آشپز خوش‌ذوق. برای اولین بار، گوشت را وارد سفره‌ی شاه می‌کند. پرندگان بریان، خوش‌بو و وسوسه‌انگیز. و ضحاک، طعم را که می‌چشد، دیگر همان آدم سابق نیست. قدرت هم همین‌طور است؛ اول فقط «طعمش» را می‌چشانی، بعد دیگر نمی‌شود نگهش داشت. ضحاک ذوق‌زده، آشپز را صدا می‌زند: «چه می‌خواهی در برابر این هنر؟ زر؟ مقام؟» و آشپز—که حالا می‌دانیم شیطان است—لبخند می‌زند و می‌گوید: «فقط اجازه بده شانه‌هایت را ببوسم.» چه پاداش ارزانی… و چه بهای گرانی. فردای آن روز، شانه‌ها زخم می‌شوند. زخم‌ها دهان باز می‌کنند و از دلِ بدنِ شاه، دو مار سیاه بیرون می‌خزند. تاریک، گرسنه، بی‌رحم. نماد ارتجاع، ظلم، و سیری‌ناپذیری. مارها آرام نمی‌گیرند. میل دارند به مغز. نه هر گوشتی؛ مغز. جای فکر. جای فهم. جای اعتراض. باز هم شیطان می‌آید، این‌بار در لباس «حکیم»: «نگران نباش شاه! راهش ساده است. هر روز، دو جوان ایرانی. مغزشان را بده به مارها، تا مغز خودت سالم بماند.» و از همان روز، عدالتِ ضحاک برقرار می‌شود: قرعه می‌کشند. بی‌طرفانه. منصفانه. امروز نوبتِ کیست؟ هر خانواده خوشحال است که «فعلاً» نوبتِ ما نشد. همه می‌گویند: «از این ستون به آن ستون فرج است…» اما ستون‌ها زیاد نیستند. و زمان، بی‌رحمانه سریع می‌گذرد. سالانه بیش از هفتصد مغز جوان خرجِ حفظِ مغز شاه می‌شود. در آشپزخانه‌ی دربار، دو نفر به نام ارمایل و گرمایل وجدان‌شان قلقلک می‌گیرد. نه آن‌قدر که همه‌چیز را به‌هم بزنند، نه آن‌قدر که ساکت بمانند. تصمیمی «میان‌دارانه» می‌گیرند: هر روز، فقط یک جوان قربانی شود. مغزش را با مغز گوسفند قاطی کنند. مارها متوجه نشوند. و سالی ۳۶۵ جوان نجات پیدا کنند. اصلاحات موفق است! مارها راضی‌اند. آشپزها خوشحال‌اند. و کسی نمی‌پرسد آن ۳۶۵ نفر دیگر چه شدند… جوان‌های نجات‌یافته را شبانه روانه‌ی بیابان می‌کنند: «فرار کن. برنگرد. آفتابی نشو.» و این‌گونه است که فرارِ مغزها در شاهنامه ثبت می‌شود. تا اینکه نوبت می‌رسد به کاوه. کاوه آهنگر. مردی که هفده پسرش خوراکِ همان مارها شده‌اند. دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. ضحاک تصمیم می‌گیرد از مردم امضا بگیرد که «من پادشاهی دادگرم». صف‌ها تشکیل می‌شود. امضا پشت امضا. سال‌ها تکرار. اما کاوه نه صف می‌ایستد نه امضا می‌کند. طومار را پاره می‌کند. فریاد می‌زند: «تو بیدادگری!» و همین فریاد، حکومت را می‌لرزاند. کاوه پیشبند چرمی‌اش را بر سر نیزه می‌کند. درفشی از دل کار و رنج. درفش کاویانی. جوان‌ها یکی‌یکی می‌پیوندند. قیام آغاز می‌شود. و من، کتاب را می‌بندم و با خودم می‌گویم: فردوسی فقط شاعر نبود. او حافظه‌ی تاریخی ما بود. و اسطوره، وقتی زنده است که هنوز «جواب بدهد». نداریم چاره مگر کاوگی نخواهیم جان جز به آزادگی

  • از داغ‌ترین جنوب بر‌می‌گردد دلتنگ‌تر از غروب برمی‌گردد با یک بغل از هوای با هم بودن آسیمه‌سر و بکوب برمی‌گردد #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • ای کوه غرور…!بشکن این من‌ها را آرام و صبور … بشکن این من‌ها را یک مرتبه سخت است دل از خود کندن کم‌کم به مرور ... بشکن این من‌ها را #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • یک گوشه‌ء دنج کافه‌ام این شب‌ها بی حوصله و کلافه‌ام این شب‌ها از جمع گریزانم و …تاجایی که حتی خود من اضافه‌ام این شب‌ها #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • هرگز دل بی‌قرار را درک نکرد عمقِ شبِ انتظار را درک نکرد در حال و هوای نشئگی ‌هایش بود یک لحظه من خمار را درک نکرد #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • 7 окт. 2025 г.2351из an_anjomansher

    @an_anjomansher 🌹 انجمن ادبی «آن» شعرخوانی، سرکارخانم: #طاهره_داوری دوشنبه، ۱۴ مهرماه ۱۴۰۴

  • با باور مرگ زندگی کرد و …نمرد در حسرت نان دوندگی کرد و …نمرد با این همه آسمان، پر از آزادی در کنج قفس پرندگی کرد و …نمرد #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • 24 авг. 2025 г.2941из attachbot

    ‍ دلتنگ تر از هميشه ام آقا جان غم تيشه زده به ريشه ام آقا جان محتاج ضمانت نگاهت هستم آهوى غريب بيشه ام آقا جان #طاهره_داورى @taherehdavarii

  • عمری‌ست که داغِ تازه در دل داریم کوهیم و فقط گدازه در دل داریم از مرگ‌ِ هزار آرزو در سینه... یک دشتِ پر از جنازه در دل داریم #طاهره_داورى @taherehdavarii

  • 18 авг. 2025 г.243из taherehdavarii

    без подписи

  • هر چند دلم غزال آن بیشه نشد در صحنه‌ی عشق تو هنرپیشه نشد با این همه عاشقانه ماند و …هرگز سنگ دل تو حریف این شیشه نشد #طاهره_داوری @taherehdavarii

  • علی‌رضا قربانی -------------------------------- چرا هنوز ادامه داری؟! چرا هنوز ادامه داری؟! @taherehdavarii

  • با سپاس از بانو ملکشاهی عزیز و مدیران روزنامه وزین نقد حال.

  • 7 авг. 2025 г.191из naghdehall

    ✅ چارانه‌هايی‌از‌اين‌حوالی در شماره ۱۹۳۹ روزنامه #نقدحال افتاده به جان‌مان فقط درد شما خونِ دل و‌‌ غصه شد ره‌آورد شما بدبختي و تاريکي و مرگ و‌… تنها اين بود نتيجه‌ي عملکرد شما #طاهره_داوری @naghdehall

  • ۱۴مرداد‌ سال‌روز درگذشت حسین پناهی