🎉دنیای شعر و داستان کودکانه🎉
Статистикаدنیایی پر از 🌹شعر و داستان 🌸ترانه 😍کلیپ مسابقه و تولد💟 خوش آمدید به 🎉دنیای شعر و داستان کودکانه🎉 @taranehdastan برای ارتباط با ادمین🌸👇 @maryamkhedmaty
- Последний пост
- 10 февр. 2025 г.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Дети
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
این داستان برای سنین بالای ۸ سال هست🙏🏻 🌷🌹🌷🌹🌷🌹 داستان فیروز درزمانهای بسیار دور روستایی بود بنام گلها ، که مردی به نام فیروز در آن زندگی می کرد او یک باز بزرگ داشت که آن را خیلی دوست داشت. مردم این شهر همه بسیار شاد بودند و هر هفته شب ها جشنی برگزار می کردند. اما کمی دورتر از روستا دیو بزرگ و سیاهی زندگی می کرد که از شادی مردم بدش می آمد. برای همین هر هفته وقتی که مردم بعد از جشن خسته بودند می خوابیدند دیو یکی از اهالی را می دزدید وبا خود به غارش می برد و با عصایش اورا تبدیل به سنگ می کرد. هفته ها گذشت مردم متوجه شدند که در شبهایی که جشن برگزار می شود یکی از اهالی توسط دیو دزدیده می شود و دیو اورا با خود می برد. آنها یک روز دور هم جمع شدند و با هم حرف زدند. خیلی ها تصمیم گرفته اند شهر را ترک کنند اما فیروز با صدای بلند گفت : ما نباید شهر خود را ترک کنیم. اینجا همه با هم هستیم هر چیزی جلوی راهمان باشد از بین می بریم . مردم ترسشان ریخت. فیروز گفت من با باز به اطرف روستا می روم . باز را صدا کرد و سوار آن شد و زیر،ابرها به پرواز درآمد ؛ بعد از مدتی صدای خنده های شیطانی دیو را شنید و به سمت پایین آمد به صورت پنهانی داخل غار را دید که دیو دارد یکی از اهالی روستا را توسط عصایش که از آن نوری ترسناکی بیرون می آمد به شکل سنگ در می آورد فیروز سریع سوار باز شد و به شهر برگشت و ماجرا را به اهالی روستا تعریف کرد یکی گفت : « نقشه چیست؟» آقای پینه دوز که از دانایان بود ؛ گفت: من نقشه ای دارم ما امشب یک مهمانی برگزار می کنیم. همگی لباسهای پولکی برتن می کنیم. همه لباسهای پولکی پوشیدند شب شد و همگی به خواب رفتند. دیو وارد روستا شد و فیروز و پینه دوز را با خود به غار برد. هنگامی که عصایش را بسمتشان گرفت تا آنها را تبدیل به سنگ کند. نور عصا به لباسهای پولکی فیروز و پنبه دوز خورد و برگشت خورد و دیو تبدیل به سنگ شد. فیروز بازش را صدا کرد و به همراه پینه دوز هر دو باهم به روستا برگشتن اهالی را بیدار کردند و شادمان از این پیروزی جشن دیگری گرفتند. 🌷🌹🌷🌹🌷🌹🌷🌹 این داستان زیبا نوشته شده توسط بهار نورمحمدی هست، دانش آموز کلاس ششم از تهران ممنون که داستان های خودتان را برایمان ارسال می کنید😍 #داستان_کودکانه #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
видео или голосовое, без подписи
سلام قشنگای دل امیدوارم جمعه ی زیبایی را کنار ِ مامان و بابا داشته باشید🌹 #ترانه_کودکانه #روز_هفته @taranehdastan
#کلیپ_کودکانه @taranehdastan 👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻 کلیپ قشنگ علی مردان خان😊
فایل rar داستان قشنگ علی مردان خان هست دانلود کنید و بعد پوشه زیپ شده رو باز کنین صوت داستان هست🌹 #داستان_کودکانه #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
#شعر_کودکانه @taranehdastan 👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻👦🏻 بخشی از داستان زیبای علیمردان خان داشت عباس قلی خان پسری پسر بیادب و بیهنری اسم او بود علی مردان خان کلفت خانه ز دستش به امان پشت کالسکه مردم میجست دل کالسکه نشین را میخست هر سحرگه دم در بر لب جو بود چون کرم به گل رفته فرو بسکه بود آن پسره خیره و بد همه از او بدشان میآمد .هرچه میگفت لَله لج میکرد دهنش را به لَله کج میکرد هر کجا لانه گنجشکی بود بچه گنجشک در آوردی زود هر چه میدادند میگفت کم است مادرش مات که این چه شکمست نه پدر راضی از او نه مادر نه معلم نه لَله نه نوکر ای پسر جان من این قصه بخوان تو مشو مثل علی مردان خان 🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 #قصه_صوتی @taranehdastan فایل rar داستان قشنگ علی مردان خان هست دانلود کنید و بعد پوشه زیپ شده رو باز کنین صوت داستان هست😊👇
سلام کوچولوهای خوشگلم امیدوارم پنجشنبه ی خوبی کنار ِ مامان و بابا داشته باشید🌹👇 #ترانه_کودکانه #روز_هفته @taranehdastan
#کلیپ_کودکانه @taranehdastan 🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭 کارتون تام و جری در روز کریسمس ۲ @taranehdastan
#کلیپ_کودکانه @taranehdastan 🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭🐱🐭 کارتون تام و جری در روز کریسمس ۱ @taranehdastan
видео или голосовое, без подписи
⛄️قصه زیبای بابا برفی☃️ آن سال زمستان، زمستان سختی بود. درخت ها را سرما زده بود – سبزیشان رفته بود – مثل شاخ بز، خشک و قهوه ای رنگ شده بودند. نه گل مانده بود نه سبزه، نه ریحان، نه پونه، نه مرزه. آب هم از رفتن خسته شده بود، یخ زده بود. همه جا سفید بود، همه جا، کوه و دشت و صحرا. آسمان شده بود آسیاب، اما به جای آرد، برف می ریخت همه جا. یک روز تعطیل، نزدیکی های ظهر، کامبیز و کاوه، میترا و منیژه، کوروش و آرش، سودابه و سوسن، به خانهی پدربزرگ رفتند تا هم پدربزرگ را ببینند و هم در حیاطِ بزرگِ مدرسه، که خانهی پدربزرگ آنجا بود، برف بازی کنند….. @taranehdastan ….. وقتی بچه ها به حیاط بزرگ مدرسه، که پر از برف بود، رسیدند، کاوه گفت: بچه ها، به جای برف گلوله کردن و توی سر هم زدن، چرا نیایم یه آدم برفی درست کنیم؟ بچه ها گفتند خوب فکری است. آرش دوید پارو آورد. کامبیز بیل آورد. کاوه بیل آورد، هرکدام هرچه دستشان رسید برداشتند و آوردند. اول برف های وسط حیاط را پارو کردند و برف ها را با پارو و بیل کوبیدند تا سفت شد….. …..ساختنِ آدم برفی که تمام شد، بچه ها خوشحال بودند که توانستند خودشان این آدم برفی را بسازند، اما خوشحالی شان بیشتر شد وقتی دیدند آدم برفی، درست شکلِ پدربزرگی شده که آن همه دوستَش دارند. فقط یک کلاه کم داشت، این بود که یکی از بچه ها رفت و یک گلدان خالی آورد و سر آدم برفی گذاشت و دیگر آدم برفی شد مثل خود پدربزرگ. بچه ها هم اسمش را گذاشتند بابابرفی و دست های همدیگر را گرفتند و دور آدم برفی چرخیدند و با خنده و شادی خواندند: بابابرفی! بابابرفی! چه کم حرفی! چه کم حرفی!…. …. پدربزرگ که بابابرفی نبود تا آتش و آفتاب آبش کنند و از بین برود و چیزی از او باقی نماند. تازه اگر آدم خودش هم از بین برود. یادش و کارهایی که برای آدم های دیگر کرده، هیچ وقت از بین نمی رود. همیشه آدم های دیگر از او یاد می کنند. انگار که همیشه زنده است. بچه ها فقط به یاد بابابرفی خواندند: سَرت رفت و کُلاهِت موند، بابابرفی، بابابرفی! دِلِت شد آب و آهِت موند، بابابرفی. بابابرفی! دو چشم ما به راهت موند، بابابرفی، بابابرفی! پدربزرگ هم می خندید و سرش را تکان می داد و با آن ها می خواند: بابابرفی، بابابرفی ⛄️☃️⛄️☃️⛄️☃️⛄️☃️⛄️☃️⛄️☃️ #داستان_کودکانه #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
روز برف بازی ❄️❄️🌨❄️❄️🌨❄️❄️ #ترانه_کودکانه #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
#شعر_کودکانه 🥺🥺🥺 حسنی بی دندون شده زار و پریشون شده بی احتیاطی کرده حالا پشیمون شده @taranehdastan با دندوناش شکسته بادام سخت و پسته مک زده به آب نبات هی جویده شکلات قندونو خالی کرده وای که چه کاری کرده دونه دونه دندوناش خراب شدن یواش یواش تا خونه همسایه ها می آدصدای گریه هاش @taranehdastan
چشم چشم دو ابرو 👀👂👃👄👁 #کلیپ_کودکانه #شعر_کودکانه #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
داستان #شب_یلدا اثری از #غزال_نصیری و #پگاه_رضوی #نسیم_آقازاده به همه ی کودکان راوی: غزال نصیری کمانچه و آواز: پگاه رضوی #داستان_کودکانه #قصه_صوتی #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
#قصه_صوتی #قصه_شب #خاله_پگاه @taranehdastan 🌧💧🌧💧🌧💧🌧💧🌧💧🌧💧🌧 قصه ی چکه آب ، چکه باران یه قصه ی قشنگ از لاله جعفری با صدای آروم ِ خاله پگاه عزیز🌹 @taranehdastan 👆👆👆
🐜🐜قصه جیرجیرک و مورچه🐜🐜 جیک جیک مستونت بود فکر زمستونت بود؟ در جنگلی بزرگ و سر سبز جیرجیرکی خوش گذران زندگی می کرد. کار جیرجیرک این بود که از صبح تا شب زیر سایه ی برگ ها بنشیند و ساز بزند و آواز بخواند. جیرجیرک هیچ کاری را به اندازه ی آواز خواندن دوست نداشت مخصوصا آن روزها که هوا خیلی گرم بود دراز کشیدن زیر سایه ی برگ ها واقعا لذت بخش بود. جیرجیرک هم کاری غیراز این نمی کرد اما بر خلاف جیرجیرک، همسایه اش مورچه ی سیاه حتی یک لحظه هم استراحت نداشت ، او از صبح که بیدار می شد تا آخر شب کار می کرد بعضی وقت ها آن قدر خسته می شد که قبل از خوردن شام خوابش می برد. جیرجیرک هر روز می دید که مورچه چه طور زیر آفتاب داغ تلاش می کرد وداخل لانه اش غذا ذخیره می کرد. او همیشه با مسخرگی به مورچه می گفت :چرا این قدر کار می کنی این همه غذا را برای چه می خواهی تو خیلی حریص هستی !بیا مثل من زیر سایه دراز بکش واز زندگی لذت ببر. اما مورچه می گفت :نه من برای این کارها وقت ندارم باید تا می توانم برای زمستانم غذا ذخیره کنم زمستان که از راه برسد هیچ غذایی برای خوردن پیدا نمی شود .بعضی وقت ها مورچه از روی دلسوزی به جیرجیرک می گفت : همسایه ی عزیز بهتر است تو هم کمی به فکر زمستانت باشی و برای خودت غذا ذخیره کنی اما جیر جیرک اصلا"به این حرف ها گوش نمی داد و می گفت : غذا همیشه هست اما وقت برای ساز زدن همیشه پیدا نمی شود. روزها گذشتند و سرانجام فصل برف و سرما از راه رسید. مورچه ی سیاه که به اندازه کافی برای خودش غذا ذخیره کرده بود با خیال راحت داخل لانه اش نشسته بود و استراحت می کرد اما جیر جیرک تنبل نه لانه ای داشت نه غذایی، او از گرسنگی داشت می مرد. برای همین در خانه مورچه رفت و گفت: مورچه عزیز به من کمک کن، آن قدر سردم شده و گرسنه ام که حتی نمی توانم ساز بزنم مورچه با اخم به او گفت : آن موقع که روی برگ ها می نشستی و ساز می زدی باید به فکر این روزها می بودی و بعد در را به روی جیرجیرک بست و جیرجیرک خوش گذران و بی فکر گرسنه و خسته در برف وسرما سرگردان شد و دیگر هیچ کس او را ندید. 🐜🐜🐜🐜🐜🐜🐜 #داستان_کودکانه #جیرجیرک #مورچه #زمستان #برف #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan
قصه ی قلب من برای تو از مجموعه ی قصه هایی برای خواب کودکان بسیار مناسب برای بیان مفهوم عشق. بسیار جالب است که شخصیت های این قصه بسیار میتواند بیانگر افراد مختلف اطراف ما باشد. حتی خود ما. 😍😍😍😍😍😍 #قصه_صوتی #خاله_پگاه @taranehdastan
#کلیپ_کودکانه #آموزشی #انگلیسی @taranehdastan 🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧🌧 آموزش شاد بارون به زبان انگلیسی 😍 @taranehdastan
قصه صوتی رودخانه قصه گو #قصه_صوتی #رودخانه_قصه_گو #شعر_و_داستان_کودکانه @taranehdastan