تلگرد محله من
Статистикаعکس ها و مطالب خود را به @telgerdiA ارسال نمایید
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 24
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Картинки
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 136
- 1/48двое суток
- 155
- 1/72трое суток
- 168
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
قربان زحمت کش حاج محمد قدیری شادروان حاج حسن قدیری عیدی زاده شادروان لطفی عطایی شادروان حاج نعمتالله @telgerdmahalle
از راست شادروان حاج برات اسدزاده محمد عابدی شادروان حاج اکبر یوسفی حاج محمد قدیری شادروان حاج حسن قدیری ردیف عقب حاج محمد همتی آقای حاتم پور و حاج محمد فرازنه @telgerdmahalle
شادروان حاج حسن قدیری حاج محمد قدیری شادروان حسین عباسی @telgerdmahalle
محمد عابدی حاج محمد قدیری شادروان حاج حسن قدیری آقای حاتم پور @telgerdmahalle
نظر شما چیست؟ @telgerdmahalle
خانه فرد فوت شده، جای غم است یاپذیرایی 🙏🙏 کجاست گوش شنوا🎙️ @telgerdmahalle
مراسم تشییع و تدفین در بهشت رضا ع ساعت دوازده امروز سه شنبه ۲۰مرداد از پیچ اول تلگرد انجام می شود
مجلس بزرگداشت شادروان حاج حسن قدیری ♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️♣️ @telgerdmahalle
اِنّا لله و انا الیه راجعون درگذشت شادروان حاج حسن قدیری را به اطلاع اقوام و هم محله ایی های بزرگوار تلگرد می رسانیم. ♣️⚫️♣️⚫️♣️⚫️♣️⚫️♣️⚫️ @telgerdmahalle
اکبر عباس زاده(تانکی)۱۳۵۷ @telgerdmahalle
@telgerdmahalle
@telgerdmahalle
🌹 ای مرغ سحر ز راه دور آمده ای از دفتر عشق چون زبور آمده ای درشور بخوان ترانه ای بهر دلم، تو باده نابی که به شور آمده ای 🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺🌺 @telgerdmahalle
⭕️ تخم مرغ چگونه ساخته میشود @telgerdmahalle
چهاردهم مرداد ماه سالگرد درگذشت شادروان جواد زغالی(ایزدی پور) روحش شاد یادش گرامی باد @telgrdmahalle
هجدهمین سالگرد درگذشت شادروان علی اکبر عبدی برزشی روحش شاد و یادش گرامی باد @telgerdmahalle
خاطره حکایتی از پدر یک خانواده پدری وقتی همسرش از دنیارفت،اوتنها چهلوپنج سال داشت. هر کسی که برای تسلیت میآمد، یک پیشنهاد میداد: میگفت! هنوز سنت زیاد نیست، دوباره ازدواج کن. او هر بار فقط لبخند میزد، دست بر سر پسر دوازدهسالهاش میکشید و میگفت: خداوند این پسر را بهعنوان آخرین امانت همسرم به من سپرده است. باقی عمرم را صرف نگهداری از این امانت خواهم کرد. و واقعاً نیز چنین کرد. تمام زندگیاش را وقف پسرش نمود. کاروبارش رونق گرفت، و دنیایش تنها به لبخند همان یک پسر خلاصه شد. آرزوهایش، تنهاییهایش و شبهایش را بیصدا در دل خاک کرد. سالها گذشت. پسرک جوان شد، تحصیلات را به پایان رساند و روزی پدر تمام کاروبار را به او سپرد. گفت: از امروز تو اداره کن، من خسته شدهام. پسر ازدواج کرد. با آمدن عروس، خانه رنگ تازهای گرفت؛ پردهها عوض شدند، فرنیچر نو شد، ظروف تغییر کردند و حتی چیدمان آشپزخانه نیز دگرگون شد. و پدر؟ او هم تغییر کرد. گاهی در دفتر مینشست، گاهی در دکان یکی از دوستان قدیمی چای مینوشید و هنگام غروب فقط برای خوابیدن به خانه بازمیگشت. در خانهٔ خودش چنان رفتوآمد میکرد که گویی مهمان خانهٔ دیگری است. روزی همه دور یک سفره نشسته بودند. پدرهنگام خوردن آخرین لقمه با مهربانی گفت: پسرم... اگر کمی ماست باشد، لطفاً برایم بیاور. از آشپزخانه صدای عروس آمد: امروز در خانه ماست نیست، پدرجان. او فقط گفت: باشد... جرعهای آب نوشید و بیصدا از سر سفره برخاست. هیچکس به چهرهاش نگاه نکرد. طبق معمول برای پیادهروی از خانه بیرون رفت. هنوز از در بیرون نرفته بود که عروس درِ یخچال را باز کرد، کاسهای ماست سرد بیرون آورد و جلوی شوهرش گذاشت. گفت: هوا خیلی گرم است، غذای تو بدون ماست کامل نمیشود. پسر به کاسهٔ ماست نگاه کرد و سپس به در خانه، جایی که صدای قدمهای آرام پدرش کمکم دور میشد. لحظهای به چشمان همسرش نگریست. بعد، بیهیچ حرفی، ماست را خورد. نه دعوایی کرد، نه نصیحتی. اما از همان روز، چیزی در درونش برای همیشه خاموش شد. چند روز بعد، به پدرش گفت: پدر، امروز ساعت ده آماده باشید. باید به دفترخانه برویم.» پدر پرسید: برای چه ...؟ پسر پاسخ داد: برای ازدواج شما. روزنامه از دست پدر افتاد. گفت: «دیوانه شدهای؟ در این سن؟ من دیگر نیازی به ازدواج ندارم. تمام عمرم را برای تو گذراندهام.» پسر برای نخستین بار چنان به چشمان پدرش نگاه کرد که مردی ، فداکاری مرد دیگری را درک میکند. آهسته گفت: «پدر... من برای خودم مادر نمیآورم و برای همسرم هم مادرشوهر. من فقط میخواهم کسی باشد که برای شما یک کاسه ماست آماده کند. سکوتی سنگین اتاق را فرا گرفت؛ چنان که حتی صدای تیکتاک ساعت نیز شرمنده به نظر میرسید. پسر کلید خانه را از جیبش بیرون آورد و روی میز گذاشت. گفت: امشب من و همسرم به یک آپارتمان کرایهای کوچک نقل مکان میکنیم. از فردا هم در شرکت شما فقط بهعنوان یک کارمند کار خواهم کرد و معاش خواهم گرفت؛ تا کسانی که همهچیز این خانه را از شما گرفتهاند، ارزش یک کاسه ماست را نیز بفهمند. در آشپزخانه، لیوان شیشهای از دست عروس افتاد و روی زمین شکست. صدای شکستن لیوان آرام بود، اما در دل او شکافی عمیق ایجاد کرد. با قدمهایی لرزان بیرون آمد، همان کاسهٔ ماست را از یخچال برداشت، مقابل آقای حامد گذاشت و در حالی که اشک میریخت، کنار پای او نشست. گفت: «پدرجان... مرا ببخشید. امروز فهمیدم که من فقط ماست را از شما دریغ نکردم، بلکه حق شما را پایمال کردم.» آقای حامد با دستهای لرزان، دست بر سر او کشید. چشمانش پر از اشکی بود که تنها تنهاییِ دوران پیری آن را میشناسد. آهسته گفت: «دخترم... گرسنگی فقط از نداشتن نان نیست؛ گرسنگی واقعی آن روز است که انسان در خانهٔ خودش احساس کند اضافه و سربار است.» عمار جلو آمد و دستان پدرش را گرفت. آن روز نه کسی به محکمه رفت، نه نکاحی انجام شد و نه خانوادهای از هم پاشید. فقط سه نفری که دور یک سفره نشسته بودند، برای نخستین بار یاد گرفتند یکدیگر را با دل ببینند. و از آن روز به بعد، در آن خانه هیچگاه ماست تمام نشد... زیرا عروس، پیش از آنکه ماست را در یخچال بگذارد، احترام را در دل خود جای داده بود. رابطهها با نان و غذا دوام نمیآورند؛ با احترام پایدار میمانند. و خانهای که احترام به بزرگترها در آن کمرنگ شود، هرچند نعمت فراوان داشته باشد، برکتش آرامآرام آن خانه را ترک میکند. @telgerdmahalle
دومین سالگرد پدر عزیزم شادروان کربلایی على رحیمی را گرامی می داریم. روحش شاد و یادش گرامی🖤⚘️ @telgerdmahalle
без подписи
نهم مرداد ماه سالگرد درگذشت شادروان حاج علی اکبر سهیلی روحش شاد و یادش گرامی باد ♣️⚫️♣️⚫️♣️⚫️♣️⚫️♣️ @telgerdmahalle