🍞◇¡°• Bread Basket •°¡◇🍞
СтатистикаIT'S ME~ 🎩 🧸 http://t.me/HidenChat_Bot?start=1812591125 Instagram project: https://www.instagram.com/me.myfriendselfandi?igsh=ZzBrNTRieXB0M2lm
- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 28
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 37
- 1/48двое суток
- 42
- 1/72трое суток
- 45
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Could this opponent finish this art + some figure drawings within 12 days? We'll see
ببینین رخو اصلا به به خدا
видео или голосовое, без подписи
بچه ها این کار دسته
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
видео или голосовое, без подписи
این شما و اینم جار قورباغه اییییی♡<<: میتونید توش اکسسوری یا هرچی دوست دارید بریزید~🐸 ضد آب و قابل شست و شو هم هست(فقط باهاش کشتی نگیرید لطفا) 𓂃˖˳·˖ ִֶָ ⋆🪷⋆ ִֶָ˖·˳˖𓂃 ִֶָ قیمت این کار: ۱.۳۵۰ تقدیمتون میشه ولی به سه مشتری اول ۱۵٪ تخفیف میدم💋 برای ثبت سفارش: @Tani2025
اهم اهم؟؟؟؟؟ صدای دویدنتون رو نمیشنومممم!
видео или голосовое, без подписи
Fool's Funeral 🎭 هنرخانه درخت https://nshn.ir/9frb1MkVYJBE_s مشهد/۲۷ و ۲۸ ام تیر از ساعت ۳ تا ۱۰🎪 قرفه(هرکیم میگه غرفس میتونه نیاد.) چیز میزای دست ساز🤝 https://t.me/foolsfuneral عکسارو اینجا میزاریم
Fool's Funeral 🎭 هنرخانه درخت https://nshn.ir/9frb1MkVYJBE_s مشهد/۲۷ و ۲۸ ام تیر از ساعت ۳ تا ۱۰🎪 قرفه(هرکیم میگه غرفس میتونه نیاد.) چیز میزای دست ساز🤝 https://t.me/foolsfuneral عکسارو اینجا میزاریم
و وایب عروس مرده
داستانه یکم رو مخه ولی خانومیش وایب آنا رو میداد بعضی جاها
بخش پنجم~ اولش سرم گیج میرفت و ناخودآگاه چشم هایم را بستم، دقیقه ای بعد دوباره بازشان کردم، ما هنوز درحال حرکت بودیم، ولی دیگر جنگل دیده نمیشد. پایین پای ما، صحرایی مستقیم کشیده شده بود، پوشیده با لکه هایی تیره ی درختان. با وحشت متوجه شدم که ما بر ارتفاع ترسناکی صعود کردهایم. با خود فکر کردم:" از دست رفتم، من در اختیار شیطانم." فکر به مانند صاعقه از ذهنم گذشت. تا قبل از آن فکر تسخیر شدن توسط نیروی پلید، یا امکان مرگ در ذهنم خطور نکرده بود. ما با شتاب ادامه میدادیم و به نظر میرسید هر لحظه بالاتر و بالاتر میرفتیم. بالاخره نالیدم:"مرا کجا میبری؟" همسفرم جواب داد: " هرکجا که بخواهی." اون تماما به من چسبیده بود، صورتش تقریبا به چهره ام مماس شده بود، وای در کل به زحمت لمسش را حس میکردم. "من را روی زمین برگردان، من حال خوشی در این ارتفاع ندارم." " باشد، فقط چشم هایت را ببند و نفس نکش." اطاعت کردم و درجا حس کردم مثل سنگی پرتاب شده در حال سقوط هستم. باد در موهایم سوت میکشید. وقتی به خود آمدم ما دوباره به نرمی بر فراز زمین حرکت میکردیم، طوری که پاهایمان به سطح چمن های بلند گیر میکرد. دلخور گفتم: "من را روی پاهایم بگذار، پرواز چه لذتی دارد؟ من که پرنده نیستم." "فکر میکردم خوشت میآید، ما سرگرمی دیگری نداریم." " شماها؟ شما اصلا کیستید؟" پاسخی داده نشد. " تو جرئت این را نداری که به من بگویی؟" همان صدای محزون به مانند آنی که مرا در شب اول بیدار کرد در گوش هایم لرزید، در عین حال ما هنوز نامحسوس در هوای مرطوب شب در حرکت بودیم. با التماس گفتم: "ولم کن دیگر!" همراهِ من، به آرامی از من فاصله گرفت و من روی پاهای خود قرار گرفتم. او جلوی من ایستاد و دوباره دست هایش را در هم قلاب کرد. آرام شدم و به صورتش نگاه کردم، مانند قبل، ناراحتی ارامی نشان میداد، پرسیدم: "من کجا هستم؟"این اطراف را نمیشناختم." " دور از خانه ات، اما میتوانی در یک آن آنجا باشی." "به چه شکلی؟ دوباره خودم را به تو بسپرم؟" "من به تو بدی نکردم، و نخواهم کرد. بیا تا طلوع با هم پرواز کنیم. فقط همین. من میتوانم تو را به هر جایی که به ذهنت میرسد ببرم، به هر گوشه از زمین. خودت را به من بسپر، دوباره بگو: من را بگیر." " باشد، مرا بگیر." او دوباره به من چسبید، پاهایم دوباره از زمین فاصله گرفتند، و ما پرواز کردیم.
بخش سوم تا چهارم: بعد از آن، من زمان زیادی را جلوی پنجره نشسته بودم، ولی دیگر سردرگم نبودم، انگار وارد یک دایره ی سحر شده بودم، و نیروی خاموش ولی قدرتمندی مرا جذب میکرد، به مانند جریان آرام قبل از آبشار که قایق را به دنبال خود میبرد. بالاخره به خودم آمدم، سرخی آسمان خیلی وقت بود که به تمام شده بود، رنگ ها به تیرگی گراییدند و سکوت مسحور به اتمام رسیده بود، باد وزش گرفت، ماه در آسمانی که تازه خالی شده بود نورانی تر از قبل خودنمایی میکرد و به زودی برگ های درختان در زیر اشعه ی سردش، به رنگ نقره ای و سیاه رقصیدند. پیرزن با شمع روشن شده وارد دفترکار شد، ولی از پنجره بادی خورد و خاموشش کرد، دیگر نمیتوانستم بیشتر از این تحمل کنم، از جا پریدم، کلاهم را تا ابرو پایین کشیدم و سمت حاشیه جنگل، به پیش درخت بلوط قدیمی راهی شدم. بخش چهارم این درخت بلوط را خیلی سال پیش رعد زد، نوکش شکست و خشک شد ولی هنوز برای چندصد سال، زندگی درون آن باقی مانده بود. وقتی که داشتم نزدیکش میشدم، روی ماه را ابر گرفت، زیر شاخه های پهنش بسیار تاریک بود، در ابتدا متوجه چیز خاصی نشدم، ولی به یکباره به گوشه ای نگاه کردم، و بند دلم پاره شد. بدنی سفیدپوش بی حرکت کنار بوته ی بلند مابین درخت بلوط و نارون ایستاده بود. موهایم سیخ شدند، ولی خودم را جمع کردم و به سمت جنگل رفتم. بله، خودش بود، مهمان شبانه ی من، وقتی که به او نزدیک شدم، قرص قمر دوباره درخشش گرفت. به نظر میرسید که او از مه نیمه شفاف شیری رنگ بافته شده، از میان صورتش، واضحا شاخه ی درحال تکان خوردن در باد را میدیدم. فقط موها و چشمانش کمی تیره تر بودند. و بر یکی از انگشتان دستان مشت شده اش، حلقهای ظریف میدرخشید. جلویش ایستادم و خواستم بحثی باز کنم اما صدایم در گلو خفه شد. حتی با آنکه دیگر چنان ترسی را هم حس نمیکردم. چشمانش به من جلب شدند، نگاهشان نه غمی منعکس میکرد و نه خوشحالی، بلکه یک نوع توجه بی جان. منتظر بودم تا کلمه ای ادا کند، ولی او بی حرکت و بی حرف میماند و تمام مدت با نگاه خیرهکنندهی مرده اش به من زل میزد، دوباره وحشت بر من چیره شد. بالاخره بزحمت داد زدم: "من آمدم!" صدایم خفه و عجیب به گوش رسید. زمزمه ای شنیده شد: "من دوستت دارم." با حیرت پرسیدم: " تو من را دوست داری؟" دوباره در جوابم زمزمه کرد: "خودت را به من بده." "خودم را به تو بدهم؟ ولی تو یک شبحی، حتی جسم هم نداری." روحیه عجیبی مرا فرا گرفت. "تو چه چیزی هستی، دود، باد، بخار؟ خودم را به تو بدهم؟ اول به من جواب بده، تو که هستی؟ آیا بر روی زمین زندگی کرده ای؟ از کجا آمدی؟" " خودت را به من بده، من بلایی سرت نمیآورم، فقط بگو: مرا بگیر" به او نگاه کردم، با خود فکر کردم: "چه چیزی میگوید؟ همه ی این ها چه معنایی دارد؟ و او چگونه میتواند مرا بگیرد؟ آیا به امتحانش میارزد؟" و ناگهان انگار کسی مرا از پشت هل داده باشد، بلند فریاد زدم: "باشد، مرا بگیر." هنوز وقت نکردم این کلمات را کامل ادا کنم که فرد مرموز با لبخندی درونی که به خاطرش برای لحظه ای صورتش لرزید، به جلو خم شد، دستانش از هم فاصله گرفتند و کش آمدند، میخواستم به عقب بجهم، ولی دیگر در اختیارش بودم، او مرا در آغوش گرفت، بدنم نیمآرشین از زمین فاصله گرفت و ما هردو موزون و نه خیلی سریع بر فراز چمن خیسِ ساکن به حرکت درآمدیم.
اهم اهم. بفرمایین ترجمه ی داغ، تازه از تنور 🍞 لطفا حلالم کنین چون ظاهرا نه روسی بلدم نه فارسی... بخش اول تا سوم من تا مدت زیادی نمیتوانستم بخوابم و مکررا از پهلویی به پهلوی دیگر قلت میخوردم با خود فکر میکردم: "لعنت بر میز های چرخان! فقط اعصاب آدم را خورد میکنند." خوابآلودگی بالاخره داشت بر من حاکم میشد. که ناگهان حسی به من دست داد که در اتاق نوای غم انگیز تاز شنیده شد، سرم را بلند کردم ماه در اسمان تا حدی پایین تر از قبل معلق بود و مستقیم به چشمانم نگاه میکرد، روشنایی اش به سفیدی گچ بر زمین افتاده بود. با هشیاری با خود تکرار کردم:"صدای عجیبیست." تکیه بر ارنج زدم، ترس سبکی قلبم را نیشگون گرفت، دقیقه ای گذشت و پشتش دقیقهی دیگری، جایی در دوردست ها خروسی بانگی سر داد، وکمی دور تر هم خروس دیگری جواب فریادش را داد. سرم را بر روی بالشت فرود بردم. با خودم دوباره فکر کردم:" ادم چه بلایی که بر سر خودش نمیآورد. نکند که باز گوشهایم زنگ بزنند." بعد از مدتی خوابم برد، یا اینطور به نظر میرسید که به خواب رفتم. خوابی عجیب دیدم، میدیدم که در اتاق خوابم در بستر دراز کشیدم و بیدارم و حتی چشم هایم را نمیتوانم ببندم. و باز دوباره صدایی بلند میشود، برمیگردم. اثر ماه بر روی زمین به آرامی شروع به بلند شدن کرد و به نرمی صاف تر و از بالا کمی گرد میشد. جلوی من در میان مه، زنی سفیدپوش ایستاد، به زحمت پرسیدم: "تو که هستی؟" صدا به مانند خشخش برگ ها به جواب داد:" این منم، من، من، دنبالت آمدم." "به دنبالم؟ تو چه کسی هستی؟" " شب به گوشه ی جنگل بیا جایی که درخت بلوط قدیمی قرار دارد، من آنجا خواهم بود." میخواستم در اعضای صورت زن مرموز دقیق بشوم و ناخوداگاه به رعشه میافتم، به من سرمایی دست داد. و حالا من دیگر دراز نکشیدهام بلکه در بسترم نشسته بودم، و آنجایی که به نظر میرسید آن شبح ایستاده بود، نور ماه به شکل خطی بلند بر کف زمین به سپیدی میزد. چپتر دوم روز به خودی خود گذشت به یاد میآورم که تلاش کردم کتاب بخوانم و کار کنم ولی هیچ یک نتیجه نمیداد. شب فرا رسید، قلبم طوری درونم میتپید که گویا منتظر چیزی بود، دراز کشیدم و رو به دیوار چرخیدم. "پس چرا نیامدی" نجوایی واضح در اتاق شنیده شد، به سرعت اطرافم را نگاه کردم. دوباره او، دوباره همان شبح مرموز. چشمانی بی حرکت بر روی صورت بی حسش داشت، و در نگاه خیره اش غم نقش بسته بود. زمزمه دوباره شنیده شد:"بیا." با وحشتی پنهان جواب دادم: "میآیم." شبح تکانی آرام به جلو خورد و در خود لولید. همچون دود، به آرامی مواج شد و ماه مجدد صلح جویانه بر کف زمین درخشید. بخش سوم روزم را با نگرانی سپری کردم، سر شام تقریبا یک بطری کامل شراب نوشیدم، به ایوان رفتم، ولی دوباره برگشتم و خود را در بستر انداختم، خون به سنگینی درونم درجریان بود. باز دوباره صدا به گوش رسید، تکانی خوردم ولی اطراف را نگاه نکردم، ناگهان حس کردم که کسی از پشت مرا به تنگی بغل کرده و در گوشم زمزمه میکند: " بیا بیا بیا" از شدت ترس لکنت گرفتم:"میآیم." و کمرم را صاف کردم. زن درست بالای تاج تختم ایستاده بود. او لبخند کم جانی زد و محو شد، ولی من توانستم صورتش را کامل ببینم، به نظرم رسید او را قبلا دیده بودم ولی کجا؟ کی؟ دیروقت بلند شدم و کل روز را در دشت پرسهزدم، به همان درخت قدیمی نزدیک حاشیهی جنگل نزدیک شدم و با دقت اطرافم رو میپاییدم. نزدیک عصر، کنار پنجره ی باز دفتر کارم نشسته بودم، پیرزن کلیددار جلویم لیوان چای گذاشت، ولی من به آن لب نزدم، دائم در حیرت بودم و از خود میپرسیدم: "نکند دارم دیوانه میشوم؟" خورشید تازه غروب کرده بود و نه تنها اسمان سرخ شده بود بلکه تمام هوا با یک سرخی غیر طبیعی پر شد، برگ ها و علف ها انگار با لاک تازه پوشیده شده بودند، تکان نمیخوردند. سکونِ سنگین و روشنایی خطوط لبه هایشان، در این ترکیب درخشش شدید و سکوت مرگبار، چیز عجیبی و اسرار آمیزی وجود داشت. پرنده ی بزرگ خاکستری ناگهان بدون هیچ سر و صدایی پرید و بر نوک پنجره نشست، به او نگاه کردم و او از پهلو با چشم گرد تیرهاش به من نگاه کرد. با خود فکر کردم: "نکند تو را فرستاده اند تا یادآوری کنند." که پرنده بال های نرمش را به هم زد و مثل قبل بیصدا پرواز کرد.
دیدین بهتون دروغ نگفتم؟
الوعده الوفا؟ چی میگن بهش؟