- Последний пост
- 12 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 4
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 10
- 1/48двое суток
- 11
- 1/72трое суток
- 12
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
نیچه از شدت خودآگاهیش در رنج بود. این اتفاقی است که برای همه نابهنگامان میافتد، کسانی که برای زمان خود ساخته نشدهاند و هم عصرانشان آن هارا درک نمیکنند. کارل گوستاو یونگ
من اصلا نفهمیدم جوانی یعنی چه من یک راست از بچگی به سن کهولت رسیدم سارتر
بیا تا سنگی نیندازیم در راه پیوند دو روح که یکدیگر را به حقیقت دوست میدارند عشق آن نیست که به گردش روزگار دگرگون شود و چون گاه به هر بادی از جای به در رود، بلکه عشق فانوسی است بر بلندای برج دریایی که در توفان سهمگین مینگرد و کمترین لرزشی نمییابد یا ستارهای است در قطب آسمان که قایقهای سرگردان را راه مینماید، ستارهای که هر چند منجّمان ارتفاع آن را از افق میسنجند اما از قدر رفیع آن بیخبرند. عشق بازیچهی زمان نیست اگرچه لبهای لعل فام و رخسارههای گلگون به داس خمیدهی زمان درو شوند، روزها و ساعتهای حقیر زمان، عشق را دگرگون نمیکنند بلکه عشق از تموّجات زمان میگذرد و تا مرز ابدیت پیش میرود. اگر این سخن خطا بودی و علیه من ثابت شدی نه من هرگز شعر گفتمی و نه هیچ انسانی هرگز عشق ورزیدی. شکسپیر
گر برگ گل سرخ کنی پیرهنش را از نازکی آزار رساند بدنش را
هزارت دیده میبینم که میبینند هر سویی دریغ آید مرا باری به هر چشمی چنان رویی چو کار افتاد با بختم نهفتی روی و موی از من به بختِ من ز مستوری فرو نگذاشتی مویی نمیارزد بدان خونم که ساعد را بیازاری تو بنشین و اشارت کن به چشمی یا به ابرویی من آن باشم که بر تابم عنان از دستِ تو حاشا! همه خلق جهان سویی اگر باشند و من سویی خطا میدانم و آهو، به آهو نسبت چشمت که چشمِ شیرْ گیرِ تو ندارد هیچ آهویی سگانِ کوی تو دایم به جستجوی خون من همی پویند و میبویند خاک هر سر کویی از آن می در قدح خندد که می را هست ازو رنگی از آن گل بیوفا باشد که در گل هست ازو بویی ز سر میخواهم از بهرِ تو گویی بر تراشیدن ولی چوگان تو سر در نمیآرد به هر گویی دعا گوی تو بسیارند و سلمان از همه کمتر ولی چون این دعا گویت، بود کمتر دعاگویی سلمان ساوجی
آهوی کوهی در دشت چگونه دَوَدا؟ چون ندارد یار، بییار چگونه رَوَدا؟ ابوحفص سغدی
راستی وقاحت و مادرقحبگی در این ملک تا کجا میرود! نامه به حسن #شهید_نورایی #صادق_هدایت @Sadegh_Hedayat_Channel
без подписи
ما را به جز خیالت، فکری دگر نباشد در هیچ سر خیالی، زین خوبتر نباشد کی شبروان کویت آرند ره به سویت عکسی ز شمع رویت، تا راهبر نباشد ما با خیال رویت، منزل در آب دیده کردیم تا کسی را، بر ما گذر نباشد هرگز بدین طراوت، سرو و چمن نروید هرگز بدین حلاوت، قند و شکر نباشد در کوی عشق باشد، جان را خطر اگر چه جایی که عشق باشد، جان را خطر نباشد گر با تو بر سر و زر، دارد کسی نزاعی من ترک سر بگویم، تا دردسر نباشد دانم که آه ما را، باشد بسی اثرها لیکن چه سود وقتی، کز ما اثر نباشد در خلوتی که عاشق، بیند جمال جانان باید که در میانه، غیر از نظر نباشد چشمت به غمزه هر دم، خون هزار عاشق ریزد چنانکه قطعاً کس را خبر نباشد از چشم خود ندارد، سلمان طمع که چشمش آبی زند بر آتش، کان بیجگر نباشد سلمان ساوجی
بتی دارم که گِرد گل ز سُنبل سایهبان دارد بهارِ عارضش خطّی به خونِ ارغوان دارد غبارِ خط بپوشانید خورشیدِ رُخَش یا رب بقایِ جاودانش ده، که حُسنِ جاودان دارد چو عاشق میشدم گفتم که بُردم گوهرِ مقصود ندانستم که این دریا چه موجِ خونفشان دارد ز چشمت جان نشاید بُرد کز هر سو که میبینم کمین از گوشهای کردهست و تیر اندر کمان دارد چو دامِ طُرِّه افشاند ز گَردِ خاطرِ عشاق به غَمّازِ صبا گوید که راِزِ ما نهان دارد بیفشان جرعهای بر خاک و حالِ اهلِ دل بشنو که از جمشید و کیخسرو، فراوان داستان دارد چو در رویت بخندد گُل، مشو در دامَش ای بلبل که بر گُل اعتمادی نیست، گر حُسنِ جهان دارد خدا را، دادِ من بِسْتان از او ای شِحنهٔ مجلس که می با دیگری خوردهست و با من سر گِران دارد به فِتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن که آفتهاست در تأخیر و طالب را زیان دارد ز سروِ قَدِّ دلجویت مکن محروم چشمم را بدین سرچشمهاش بِنْشان که خوش آبی روان دارد ز خوفِ هجرم ایمن کن اگر امّیدِ آن داری که از چشمِ بداندیشان خدایت در امان دارد چه عذرِ بختِ خود گویم؟ که آن عیّار شهرآشوب به تلخی کُشت حافظ را و شِکَّر در دهان دارد حافظ
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи