- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 10
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 7
- 1/48двое суток
- 8
- 1/72трое суток
- 8
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
درسته الان از عشق متنفرم ولی، یادم نمیره یه زمانی با تمام وجودم عاشق یه نفر بودم.
متوجه شدم که اخیرا با هیچکس حرف نمیزنم. منظورم یک مکالمهی واقعیه. جواب همهی مسیجها رو به کوتاهترین شکل ممکن میدم و رد میشم. با هیچکس از هیچچیز مربوط به خودم صحبت نمیکنم. همه رو صد قدم عقب فرستادم و دیگه حتی به تنهایی اهمیت نمیدم.
کاش میتونستم به آدمها توضیح بدم که آدم میتونه حرف بزنه، بخنده، بامزه باشه، با دوستهاش شام بیرون بره، از همه چیز عکس بگیره، لباس جدید بخره، سرکار بره، آخر هفته پارتی و سفر بره ولی یه غم و تنهایی بزرگ همراهش باشه و نتونه در موردش با کسی حرف بزنه.
без подписи
من آدمی نیستم که زود بیخیال بشم اما اگه رها کنم دیگه هیچ چیز باعث نمیشه مثل قبل بشم.
نصف تابستون گذشت و من هیچ کاری نکردم.
شاید اگه هوا الان اینطوری بود، آدم خوشحالتری بودم.
без подписи
اصلا نظرات کصشعر بقیه مهم نیست جدی تا کی تا کی میخواین گوهمونو بخورین؟سیر نمیشین؟
یادآوری برای تویی که هنوز بیداری: ایرادی نداره اگه یه وقتایی ناراحت باشی یا حس ناکافی بودن داشته باشی؛ آدمیم دیگه، نمیشه که همیشه حالمون خوب باشه...
انقد رقصیدمنفس کماوردم.
با یه کسایی غریبه شدیم که فقط خداروشکر.
آخرشبها اصولا چنلهایی که توی اونها عضو هستم رو چک میکنم و واقعا خوشحال میشم که هر کسی داره به یه نحوی خودش رو از برزخ "زنده نبودن" نجات میده. یکی پادکست ضبط کرده، یکی متن نوشته، یکی از روزمرگیهاش عکس گذاشته و با ذوق صحبت کرده، یکی دیت رفته، یکی آهنگ خونده، یکی سازی رو نواخته، یکی خطاطی کرده، یکی نقاشی کشیده، یکی عکس جدیدی گرفته، یکی اطلاعات جدیدی پیدا کرده، یکی خاطراتش رو برای ممبرهاش تعریف میکنه و بنظرم این با هم بودنمون باعث میشه فضای تلگرام رو دوست داشته باشم. تلگرام با وجود شماها قشنگه... حواستون باشه که تا وقتی زنده هستین، زندگی کنین. همین.
همه رومخمن کاش میشد همه رو کشت-
حتی وقتی همهچیز خوبه... یه گوشهی ذهنم منتظرِ یه فاجعهست. انگار مغزم هیچوقت به آرامش اعتماد نکرده. هر وقت همهچیز زیادی ساکته، با خودم میگم: «حتماً یه اتفاقی توی راهه.» برای همین از ویسهای یهوییِ طولانی میترسم. از اون نوتیفیکیشنی که قلبت رو برای چند ثانیه نگه میداره. از جملهی «شب باهات حرف دارم...» از «بعداً بهت میگم.» از هر چیزی که پایانش معلوم نیست. شاید برای بقیه فقط یه پیام باشه... ولی برای من، توی همون چند دقیقه، مغزم دهها سناریو میسازه. شاید میخواد خداحافظی کنه. شاید ازم خسته شده. شاید یه اتفاق بد افتاده. شاید این آخرین گفتوگوی معمولیمونه. عجیبه... اتفاقِ واقعی هنوز نیفتاده، اما من تمام دردش رو از قبل زندگی کردم. گاهی فکر میکنم خستهکنندهترین بخشِ من همین باشه... اینکه قبل از رسیدنِ هر طوفانی، هزار بار توی ذهنم خراب میشم. و تلختر از همه اینه... وقتی بالاخره میفهمم هیچ اتفاقی نبوده، بهجای آرامش، فقط از خودم خستهام. از اینکه حتی لحظههای خوب رو هم نتونستم بدون ترس زندگی کنم. خستم. -ناز
اصلا حوصله ندارم با کسی بحث کنم، شما درست میگی، شماهم درست میگی، حتی شمایی که ریدی تو مغز من هم درست میگی، باشه.
без подписи
تابستونت کیریه؟ عزیزم من کل زندگیم کیریه.