overtea
Статистика[God knows what lives in me in place of me.] t.me/HidenChat_Bot?start=1104737333
- Последний пост
- 13 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 8
- Всего постов
- 27
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 37
- 1/48двое суток
- 42
- 1/72трое суток
- 45
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
2022/08/13 ; 5:30 AM
هرچقدر هم که عاشق کلمات باشم، همیشه این رو میگم که «کلمات هیچوقت کافی نیستن». یک عمر چیزهایی رو حس میکنی که خیلی عمیقتر از این هستن که راحت بشه توضیحشون داد، و در نهایت فقط میتونی یک تیکهی کوچیک ازش رو به بقیه نشون بدی. خودت رو در بهترین شکل و مثل یک دنیای کامل میشناسی، ولی برای آدمهای دیگه فقط یک تصویر کوچیک از اون دنیا رو میتونی به نمایش بذاری. هر دفعه که میخوای خودت رو توضیح بدی انگار یک چیزی جا میمونه، انگار بعضی چیزها اصلا کلمه ندارن. بعضی حسها تا وقتی که توی ذهنت هستن کاملن، ولی همین که سعی میکنی تا اونها رو به زبون بیاری انگار یه بخشی ازشون گم میشه. برای همینه که بعضی وقتها حتی نزدیکترین آدمها هم فقط بخشی از ما رو میشناسن، بخشی که تونسته از بین همهی ناگفتهها، خاطرهها و فکرهایی که هیچوقت بلند نگفتیم، خودش رو نشون بده.
هرروز توی مسیر تکراریِ برگشت به خونه، طی اون قسمتی که پیادهروی میکنم تا به اتوبوس بعدی برسم، مغازهای هست که همیشه و در هر حالتی برای مردمی که در رفتوآمدن، لیوان و آب خنک در دسترس میذاره و هربار به اون قسمت میرسم، میدونم که بدون خوردن آب ممکن نیست راهم رو ادامه بدم، چون یقین دارم هربار که به اونجا برسم، لیوان و آب خنک در انتظارمه و حتی اگر خیلی خسته و تشنه باشم برای رسیدن بهش صبر میکنم. به این فکر میکردم که نقش امیّد و پشتوانه، یا نقش هر آدمی و هر مرهمی توی زندگی، همون آب خنکیـه که مطمئنی هروقت و هرکجا، توی هر شرایطی انتظارت رو میکشه. همیشه هست، همیشه ایستاده تا وقتی که دستِ نیاز به سمتش میگیری، دستت رو بگیره و تو هیچوقت دست خالی به راهت ادامه نمیدی و هیچوقت امیّدِ «چیزی/کسی جایی منتظرم هست» از بین نمیره و میدونی که شاید میون راه سخت باشه و اذیتت کننده، اما به صبر کردنش میارزه؛ چون این امید هست که میرسی.
من از بین کتابهایی که پدرم نوشته است، رمانی به نام "بیرون از گهواره" را بیشتر از همه دوست دارم؛ رمان با این جملهها تمام میشود: «و ما اینطور زندگی میکنیم: چشممان به بیرون است، در دیگران به دنبال بارقههایی روشن از عشق میگردیم که مدتهای مدید در عمیقترین نقطهی قلب و روحمان خفته، تاریک و خاموش بود.» صبح روزی که قرار بود او را مرخص کنند، مدام به این جملهها فکر میکردم. آیا اصلاً میتوانست دوباره چنین چیزی بنویسد؟ نوشتن که هیچ؛ آیا حتی قادر به درک چیزی مثل این خواهد بود؟ — کلر بودن آسان نیست ؛ جردن ساننبلیک
*
من از تمام شدن نمیترسم. از این میترسم که برای تو همه چیز خیلی واضح بوده باشد. آنقدر واضح که هیچ مکثی لازم نبوده است. آنقدر واضح که بعد از آن، دیگر چیزی برای فکر کردن باقی نمانده باشد. دلم میخواهد فکر کنم هنوز جایی هست که هیچکدام از ما با اطمینان از آن عبور نکردهایم. جایی که اگر به آن برگردیم، هنوز رد تردید روی زمین مانده باشد.
https://t.me/RegaPlus/23175 این خیلی شبیهتونه.✨
✷ کتاب از نظر من ارزش خونده شدن رو چند برابر زمانهای دیگه میتونه داشته باشه چون گاها توصیف کنندهی چیزها و تجربیاتی بود که ما به چشم داخل کشور خودمون و زندگیهای خودمون هم اونها رو دیدیم و تجربه کردیم. استرسی که گاها اتفاقات کتاب وارد میکرد، شبیه به فیلم بود و همین باعث میشد بیشتر با کتاب ارتباط گرفت. ✷ من کتاب رو از نشر آتیسا خوندم و ترجمهی کتاب تقریبا بینقص بود و به جز چند ایراد ریز که شاید خیلی به چشم نیان، چیزی نبود که ترجمهی کتاب و روون بودن متن رو بتونه زیر سوال ببره.
*
без подписи
مادر بودن در ایران به این شکله که یه روزی باید تیکههای باقی مونده پارهی تنت رو به خاک بسپاری و یه روزی پای چوبهی دار بایستی و شاهد پرپر شدنش باشی.
*
جهان توانایی نوشتنم را سلب کرد و هیچ در مقابلش نداد. جهان امید را چپاول کرد و هیچ در مقابلش نماند. جهان قلبها را ربود و هیچ در مقابلش زنده باقی نماند. جهان دستها را کوتاه کرد و زانپس هیچ دستی برای دست دیگری دراز نشد. جهان از تمام داراییش یک خانه مقدر…