بوی شب
Статистикаjust talking to myself here. http://t.me/HidenChat_Bot?start=1484589814
- Последний пост
- 10 июн.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Книги (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
Channel photo updated
без подписи
“remember twenty-four?”
یهطرفهشدن رفاقت واقعا سخته و حرف زدن درموردش سختتر چون هر گلایهای از یکطرفهبودن بکنی شامل تعریف کردن کارهایی میشه که براش کردی و همهش ترجمه میشه به منت گذاشتن و من متنفرم از منت گذاشتن.
لپتاپ ۹۸ درصد شارژ. گوشی ۹۲ درصد شارژ. من؟ من صفر درصد.
باید زودتر سر خودمو شلوغ کنم، باید یادم بره که رفتی، چون همهچی سختتر میشه اگه یادم بمونه وقتی تو هستی چقدر همهچی آسونتره.
برات صبحونه و قهوه درست کردم و انقدر حالم خوب شد که انگار برام صبحونه و قهوه درست کردی.
کابوسی که سه سال ازش فرار میکردی و انقدر دور شدی ازش که فکر میکردی دیگه تموم شده، جلوی چشمته. همهچیز عین قبله. فقط تو سه سال، نه؛ سی سال بزرگتر شدی.
منتظر روزیام که زندگیم دیگه مجموعهای از مرحلههای مختلف که باید pass بشن نباشه و بیفتم توی روتین. روتین نجاتدهنده و در عین حال کشنده.
تنهایی دقیقا اونجاست که دوز محبت روزت رو از غریبهها میگیری.
یهوقتایی هم یه آرزو رو توی ذهن خودت اونقدر بزرگ کردی که دلت میخواد هیچوقت بهش نرسی. چون به محض رسیدن بهش، از دستش میدی. چون وجودش توی دنیای واقعی خیلی فاصله داره با تصورش توی ذهن تو. چون از ذهنت بیرون میاد و غبار میشینه روش. چون دیگه دستنیافتنی نیست. چون تمام کیفش به نداشتنشه. تمام کیفش به نداشتنشه.
این روزها.
you will always be the safe person that women choose to sit next to in a room full of people.
“you ever feel so close to something you really want, so close that you just can't stand it? so you destroy it. you blow it all up.” • the marvelous Mrs. Maisel
«و تو آخرین حوصله و ذوق من برای دوستداشتن یک آدم بودی.»
خوندن هر مقاله که تموم میشه فقط یک ثانیه خوشحال میشم، بعدش ناراحت پروسهی پیدا کردن مقالهی بعدیام!
بعد از چند سال دیدمت، عکستو، نه خودت. یادته همیشه بهم میگفتی بخندم که عکس بگیری؟ اولین باره که چشمات نمیخنده توی عکس. خندههات تنها راه برگشت به بچگیمون بود. حالا انگار بچگیم رو ازم گرفتن و هیچ راهی برای برگشتن بهش نیست.
ندیدنت هم عادت شده دیگه.
کاش تنم متوجه نمیشد اینی که بغلش کرده خودمم و همین بغل رو میپذیرفت و حالش خوب میشد که خیلی کار داریم! وقت بغل خواستن نیست الان.
انقدر از لحظههایی که یادم میره بهت فکر کنم ذوق میکنم که دوست دارم ذوقش رو باهات شریک شم!