tgindex
باد نشسته بر روی درخت

باد نشسته بر روی درخت

Статистика
@thewindandtreesКнигиперсидский

جایی که باد بعد از وزیدن می شینه کتاب می خونه...

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
12
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
Категория
Книги
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
32
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
23
21 постов
Вовлечённость
71,9%
к подписчикам
Постов в день
1,7
всего 21
Упоминаний
1
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
12
1/48двое суток
13
1/72трое суток
14

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • این صفحه هم بدین شکل در ایام امتحانات به اتمام رسید ✨🙏 دلم می خواد یک سری شخصیت های دیگه هم بکشم هرچند حس می کنم سختند تا ببینیم چه پیش میاد.

  • 14 авг.11из art_niaz1384

    1.چالش نقاشی این پیام فوروارد کنید و یه طراحی یا سیاه قلم مشخص کنید فوروارد کنم چنلم🤍

  • دفتر جدید رو با طرح های شهشهانی آغاز می‌کنیم 🙂‍↔️🌟

  • دفتر جدید رو با طرح های شهشهانی آغاز می‌کنیم 🙂‍↔️🌟

  • دفتر جدید رو با طرح های شهشهانی آغاز می‌کنیم 🙂‍↔️🌟

  • نه بابا اون یک سکانس عادیِ بغض چرا؟ اون سکانس:

  • без подписи

  • без подписи

  • قسمت دوم رو دوست نداشتم. :( ولی...قسمت سوم واقعا عالی بود!

  • ترب‌پی هر روز اعلان می‌زنه《 الان بخر قسطی پرداخت کن!》 حالا میزان اعتباری که برای خرید قسطی داده: صد هزار تومن '-'

  • без подписи

  • بالاخره بعد از مدت ها سری فیلم های جنگ ستارگان رو شروع به تماشا کردم و از قسمت اول خوشمان آمد خوب بود.🌟

  • خیابان فرهنگ اینجا باریک و یک‌طرفه است. اگر از سر و صدای اطراف دبیرستان‌ها بگذری به بازار گندم‌فروشان می‌رسی. مشهدی یدالله گندم‌فروش پیری است که هر روز صبح زود، درِ قرمزِ مغازه‌اش را باز می‌کند. به رسم همیشگی نزدیکی‌های ظهر مغازه را می‌بندد یا به نوه‌ی جوان‌اش می‌سپارد. خورشید عمود می‌تابد و دانه‌های شنِ پراکنده در هوا به جان هم غر می‌زنند و به دنبال هم می‌دوند. دکان‌ها کم‌وپیش بسته‌اند و نوه‌ی جوان زیر بادِ بی‌سر و صدای کولر نشسته است. از همان روزهای گرمی است که همه یک‌صدا می‌گویند:((هیچ اتفاقی نخواهد افتاد و اینجا یک خیابانِ حوصله‌سربر است.)) ماشینِ پژوِ مشکی جلوتر از مغازه پارک می‌کند. اول با دقت مغازه‌ها را چک می‌کند، عینک آفتابی‌اش را می‌زند سپس از ماشین پیاده می‌شود و به داخل مغازه می‌رود. دهانم از حیرت باز می‌ماند؛ انگار همین حالا تمامم می‌خواهد فرونشست پیدا کند. چشمانِ آسفالت‌شده‌ام را چند بار می‌بندم؛ شاید اشتباه می‌بینم. دانه‌های شن جیغ می‌زنند و همراه باد از زمین فاصله می‌گیرند. هیچ یادم نمی‌آید چنین آدم‌هایی پا به چنین بازاری گذاشته باشند! آدمِ بی‌سایه! محال است که خیابانِ بازارِ گندم‌فروشان باشی و این روایت کهن را نشنیده باشی: آدمی که خرمنِ گندمی را بسوزاند تا چهل روز سایه‌ای ندارد! در گذشته چنین آدم‌هایی خودشان را از زمین و زمان پنهان می‌کردند تا شمشیرِ آتشینِ خورشید و نورِ ملایمِ مهتاب، آنان را به کسی نشان ندهد. حالا صاف و راست وارد این محل شده و گندم می‌خواهد... چند لحظه بعد از مغازه بیرون می‌رود، سوار ماشین شده و از آنجا دور می‌شود. جوانک پشت سرش از مغازه بیرون آمده، در حالی که رنگ‌اش پریده و گیج و منگ به نظر می‌رسد. عصری مشهدی یدالله به مغازه باز می‌گردد. آرام سعی می‌کنم مکالمه را گوش دهم. جوانک، تپه‌پته‌کنان، واقعه‌ی عظیم را شرح می‌داد. پیرمرد با تأسف سری تکان می‌دهد و به چای‌اش خیره می‌شود. دوباره خاطره‌ی به آتش کشیده شدنِ خرمنِ گندم‌های پدرش توسط همسایه‌شان را به یاد آورده. هر زمان که آن واقعه را تلاوت می‌کند، جگرش بار دیگری می‌سوزد. دلم برایش آب می‌شود و نمی‌توانم کاری کنم. هر دکان‌داری روزِ واقعه‌ی خود را دارد که زندگی‌اش چه خوش، چه ناخوش به قبل و بعد آن تبدیل شده. برای مشهدی، همان روز بود. وقتی حاصلِ آن همه کار و زحمت، یک‌آن جلوی چشمان‌شان خاکستر شد و کاری نمی‌توانست انجام دهد. هر آن که چهره‌ی پدر را، که روی درآمدِ خرمن‌های طلایی برای درمانِ همسرش حساب کرده بود، و مادرِ پیرش را، که برای خریدِ جهیزیه‌ی دخترِ جوان‌اش دلشوره داشت، به خاطر می‌آورد، صورتِ پرچین‌اش را رو به آسمان می‌کرد و با خدای خود نجوا می‌زد. ذکری می‌گفت و آهی می‌کشید. مانند این ماشین‌ها که هر روز گذرگاه‌شان هستم، سال‌ها هم می‌گذرند اما بعضی روزها تا ابد یک جا می‌نشینند و از چشمانِ آدم‌ها به من خیره می‌شوند. من تمام داستان‌های غریبانه را با شکیبایی گوش می‌دهم تمام کاری که این تنِ سنگی می‌تواند انجام دهد، شنوا بودن است.

  • 8 авг.20из ba_ghalam

    اسم این تمرین هست"تعریف خاطره از زبان شهر" اینطوریه که، فرض کن خیابون‌ها حافظه دارن:) حالا، یک شهر رو انتخاب کن و بزار خودش درباره‌ی یکی از آدم‌هایی که سال‌ها اونجا زندگی کرده حرف بزنه✨

  • без подписи

  • آخ لالا لالا گل لاله..‌.

  • без подписи

  • بالاخره بعد از مدت ها سری فیلم های جنگ ستارگان رو شروع به تماشا کردم و از قسمت اول خوشمان آمد خوب بود.🌟

  • без подписи