نکته: جامعه شناسی تجربه
Статистикаجامعه شناسی تجربه یادداشت ها و فعالیتهای محمد زینالی اناری: @Mohamadzeinaliunari (گروه بحث کانال) @SoExperience not for selling
- Последний пост
- 3 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 125
- 1/48двое суток
- 143
- 1/72трое суток
- 154
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
زندگی در جایی فراسوی توهم محمد زینالی اناری میدانید چه اتفاقی افتاده است؟ بسیاری از حوادث جامعه ما نه بر روی صفحه واقعی و در قالبها و قواعد رسمی جامعه و پنداشت آدمیزاد، بلکه در جایی فراتر از توهم، جایی که حتی صفحهای و اثری نیست رخ میدهد و سپس ما مجبوریم بار آن را در زندگی واقعی به دوش بکشیم. هپروت عالمی است که اصلاً با عالمیت این جهان نسبتی ندارد، هندسه و تخیل ندارد و به همان اندازه که توهم از واقعیت دور است، دور از توهم است. سرنوشت ما روی صفحه کاغذ و بر اساس اصول منطقی جهان شکل نمیگیرد، بلکه اسیر هپروتیاتی است که در این عالم نمیگنجند و چون ما در این عالم زندگی میکنیم فشار اندیشههای هپروتی بخشهایی از جامعه بر دوش ما میافتند. چگونه عالمی را در واقعیت بنشانیم که اصلاً در قالبهای آن نمیگنجد؟ انقلابیها برای تغییر واقعیت دست به ساختن اتوپیایی خیالی میزنند که بتواند عالمی دیگر را که در هندسه ذهنیشان هست برای جماعتشان محقق کنند، اما زمان، فعلیت و من بودن آدم را تغییر نمیدهد و فرضاً طبقات اجتماعی یا نیروهای سیاسی را جابهجا میکند؛ توهم این امکان را ندارد و ممکن است به انقلابهای شکستخورده و نزاعهای دردسرساز بیانجامد تا وقتی عاقلی پیدا شود. اما هپروت، کون و مکان را محو میکند و از عالم، عالم بودنش و از آدمی، انسان بودنش را میگیرد، گربه یار آدمی میشود و سالنهای انتظار منتظر گودو میمانند. @thing
https://siyasatonline.ir/?p=2375 @thing
قهوه مدرن یا زهر چشم سیاسی محمد زینالی اناری قهوه هم به صف معاندین پیوست. در قم اگر کسی بخواهد با دوستانش بنشیند و یک کاپوچینو بخورد، باید حساب کند که شاید منوی کافه بیشتر از بودجه استان بازخواست شود! در اردبیل هم زمزمههایی شنیده میشود که در بعضی کافهها قهوه ها بوی داروهای ممنوعه میدهند؛ حرفی که در محکمه به داستانهای اغراقآمیز فضای مجازی شبیه است تا گزارشی مستند. با این حال، اصل ماجرا این است که کافهها در هر دو استان بیشتر از آنکه محل گفتوگو و تعامل دیده شوند، به چشم تهدید و دردسر نگریسته میشوند. طنز ماجرا اینجاست که نسل زد، که حالا در دانشگاهها و بازار کار به شدت فعال است، کافههای مدرن را نه بهعنوان پاتوق بیقانونی و قلیان کشیدن بلکه بهعنوان فضای گفتوگو و همنشینی انتخاب کرده. همان نسلی که موسیقی، رقص یا حتی نوع پوشش متفاوتش در رسانهها پررنگ میشود، در این فضاها دنبال تعامل اجتماعی است. اگر این صداها شنیده نشده و منکوب هم شود، شکاف بین سیاست رسمی و زندگی روزمره بیشتر خواهد شد. نگاهی به اخبار ششماهه اخیر نشان میدهد در قم و اردبیل تمرکز رسمی بیشتر بر برگزاری نمایشگاههای عفاف و حجاب، برخورد با کافهها و حساسیت بر نوع پوشش یا رفتار فرهنگی بوده است. البته این اقدامات را مجریان با عنوان «صیانت فرهنگی» به مملکت فاکتور میکنند، اما پرسش جدی این است که آیا همین اندازه به سرمایه اجتماعی، به مشارکت جوانان و ایجاد امید اجتماعی هم توجه شده است؟ در مقابل، در استانهایی مثل گیلان، مازندران یا آذربایجان شرقی با همه حاشیهها و انتقادات، دستکم نوعی اذعان به ضرورت سرمایه اجتماعی دیده میشود. گاهی باعث شده استاندارانشان شجاعانه پای میز گفتوگو با دانشگاهیان، فعالان مدنی یا حتی در واکنش به رخدادهای اجتماعی بیایند و نشان دهند که فقط به برنامه های فاکتور شده تکیه ندارند بلکه محورشان تقویت سرمایه اجتماعی است. اما واقعیت تلخ این است: در قم و اردبیل سرمایه اجتماعی به حاشیه رانده شده است. مسئولان این دو استان درگیر برگزاری نمایشگاههای پر زرقوبرق عفاف و حجاب و در اندیشه بستن درِ کافهها هستند، بیآنکه ببینند جوان امروز از بیکاری، بیاعتمادی و بیصدایی رنج میبرد. نتیجه چنین سیاستی چیزی جز تولید تنش و خشم انباشته نیست. جامعه وقتی از گفتوگو محروم شود، به سمت اعتراضهای خاموش یا انفجارهای ناگهانی میرود. اگر گوش سیاستمداران همچنان به روی صدای نسل زد بسته بماند، آنچه در اخبار فردا میشنوند، دیگر صدای موسیقی کافهها نخواهد بود بلکه این آسیبهای اجتماعی است که در صدر خبرها جلوه گر خواهد شد. @ardabilnote
https://www.khabarfoori.com/fa/tiny/news-3226538 @thing
نکته: جامعه شناسی تجربه pinned «میل تیم ایران به اثبات خود محمد زینالی اُناری «چندین سال پیش فروشگاهی بزرگ در ایالات متحده مورد حمله قرار گرفت. گروهی از مهاجمان به طرزی غافلگیر کننده فروشگاه را اشغال کردند و آن را در اختیار گرفتند و آن گاه با بلندگو همه ی مردم را دعوت کردند تا دلی از عزا…»
نکته: جامعه شناسی تجربه pinned «https://fa.shafaqna.com/news/802784/ @thing»
فوتبال: تمرکز تحت فشار محمد زینالی اناری یکی از اصطلاحات رایج در گزارش فوتبال، اشتباه کردن مدافعان یا مهاجمان در از دست دادن توپ است. گزارشگرها میگویند بازیکنان به خاطر اشتباهی که کردند توپ را از دست دادند، ولی این اصطلاح همیشه درست نیست. مجادله در فوتبال ــ و بهطور کلی در هر مناظره، مبارزهٔ ورزشی یا حتی مواجههٔ جنگی ــ بر سر حفظ ابزارهای بازی است؛ ابزارهایی مانند توپ، کلمه یا حتی موشک. مسئله این است که هر تیم یا هر طرف چگونه بتواند انسجام خود را حفظ کند، راهبردش را ادامه دهد و برنامهاش را عملی کند. آنچه این روند را میشکند، لزوماً خطا، گناه یا اشتباه فردی نیست؛ بلکه رویارویی تمرکز دو طرف است. بسیاری از پاسهایی که در گزارشهای ورزشی «اشتباه» نامیده میشوند، در واقع محصول برتری فشار، محدود شدن گزینهها، کاهش زمان تصمیمگیری و شکست موقت در حفظ سازمان تیمیاند. از این منظر، از دست دادن توپ بیشتر نتیجهٔ مواجههٔ دو تمرکز است تا لغزش یک فرد. در این معنا، تمرکز صرفاً یک ویژگی روانی فرد نیست. همانطور که دنیل گولمن توضیح میدهد، عملکرد موفق به توان حفظ توجه در چند سطح وابسته است: توجه به خود، توجه به دیگران و توجه به میدان عمل. از سوی دیگر، بوردیو نشان میدهد که کنش انسان درون میدانهای اجتماعی شکل میگیرد و همواره تحت تأثیر نیروها و محدودیتهای آن میدان است. بنابراین کیفیت بازی را نمیتوان فقط به استعداد یا خطای بازیکن تقلیل داد؛ باید به شرایط، فشارها، تمرین، آمادگی و سازمان اجتماعی پیرامون او نیز توجه کرد. تمرکز تیمی که از تمرین نامناسب، آمادگی فردی یا جمعی ناکامل بهره میبرد ــ یا در شرایطی قرار میگیرد که با رنج درونی، بیحرمتی، فشارهای اجتماعی و یکی پنداشتن فوتبال با سیاست مواجه میشود ــ افت میکند. این شرایط باعث میشود حتی مربی ناچار شود بگوید تیم فوتبال سیاسی نیست. اما تیم ملی فقط یک تیم فوتبال نیست. تیم ملی نمودی از همبستگی ملی است و فوتبال میتواند رهاورد صلح و دوستی باشد؛ چه در داخل کشور که مردم را در تجربهای مشترک گرد هم میآورد، و چه در سطح بینالمللی که بازیکنان را در جایگاه حاملان اخلاق، احترام و ارتباط انسانی قرار میدهد. در جامعهشناسی ورزش، نوربرت الیاس توضیح میدهد که ورزشهای مدرن شکل مهارشدهای از رقابت و تنش اجتماعیاند؛ جوامع بهجای انتقال همهٔ تعارضها به خشونت مستقیم، بخشی از آن را در میدانهایی قانونمند مانند ورزش سازمان میدهند. از سوی دیگر، بندیکت اندرسون نشان میدهد ملتها تا حد زیادی از خلال تجربههای مشترک و نمادین ساخته میشوند؛ تجربههایی که افراد بسیاری را بدون شناخت شخصی به احساس تعلق مشترک میرسانند. مسابقات فوتبال ملی یکی از روشنترین صورتهای این تجربهاند. در این معنا، فوتبال میتواند همزمان هم عرصهٔ رقابت و هم صحنهٔ بازتولید همبستگی و امکان مدارا باشد. همین قدر که تیم ملی ایران بتواند در میانهٔ شرایطی که کشور در تب و التهاب به سر میبرد و در جنگی نابرابر ــ اعم از اقتصادی و نظامی ــ گرفتار است، تمرکز خود را بر توپ، کلمه و اجرای دستورهای مربی حفظ کند و حتی با یک تیم معمولی به تساوی برسد، خود نوعی موفقیت است. بازی اول تیم ایران محصول تمرین و آمادهسازی در شرایطی دشوار بود و بیشتر به یک بازی تدارکاتی شباهت داشت. امیدوارم بازیهای بعدی با تمرکز بیشتری همراه باشد و بازیکنان، چه در دفاع و چه در حمله و چه در سخن گفتن با یکدیگر و با مردم ایران و سایر کشورها، قواعد فوتبالی و انسانی را رعایت کنند و اخلاق و جوانمردی ایرانی را به نمایش بگذارند. همچنین بهتر است در گزارشها به جای تأکید بر خانهها و امکانات لاکچری ورزشکاران، از تکنیکها و فنون فوتبال، باور ملتهای مختلف به همبستگی، کار تیمی، تخصص و بهویژه صلح جهانی سخن گفته شود. فوتبال از طریق تلویزیون نوعی مواجههٔ بینالمللی با اخلاق، مدارا و تمرکز است؛ و بهتر است این فرصت را به خوبی به کار بگیریم. @thing
https://7sobh.com/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-35/%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D8%A7%D8%AB%D8%B1-%D8%A7%D9%81%D8%B2%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%A8%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D9%85%D8%B9%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D8%B4%D9%88%D8%B1-682351 @thing
استاد قانعیراد و یادگارش برای علوم اجتماعی ایران امروز ۲۴ خردادماه به مناسبت سالروز درگذشت استاد محمدامین قانعیراد به مجموعه کتابخانه شخصی وی که از طرف خانوده ایشان به دانشگاه یزد اهدا شده است، سری زدم و به یاد این استاد گرانقدر برخی از کتابها را تورق کردم. با نگاه به عناوین کتابها، چند نکته در رابطه با مشی استاد قانعیراد برایم برجسته شد که یادآوری شان برای خودم را مفید یافتم: نخستین نکته، کتابدوستی استاد قانعیراد است که میتوان آن از تعداد زیاد کتابهای کتابخانه شخصی ایشان دریافت. انس ایشان با کتاب را علاوه بر اینکه همه کسانی که ایشان را میشناختند، تأیید میکردند، بر اساس بینش عمیق و نگاه ژرف وی در نوشتهها و مصاحبههای وی نیز میشود به راحتی تشخیص داد. در زمانهای که ما استادان و دانشجویان را عطش مقالهنویسی (و خواندن مقاله صرفاً برای تولید مقالهٔ بیشتر) فرا گرفته، یادآوری این منش استاد قانعیراد تلنگری است به ما که جایگاه کتاب در عرصه اندیشه و علم، به ویژه در علوم انسانی و اجتماعی و نقش آن در بزرگ فکر کردن را فراموش نکنیم و از نو از درِ آشتی با این «یار مهربان» برآییم. دومین نکته، تعداد زیاد کتابهای «تاریخی» در کتابخانه دکتر قانعیراد است که نشاندهندهٔ درک وی از پیوند نزدیک علوم اجتماعی و علم تاریخ است. در خیلی از دانشکدههای علوم اجتماعی، رشتهٔ تاریخ رشتهای کاملا جدا از مجموعهٔ علوم اجتماعی محسوب میشود که در بهترین حالت جایش فقط در دروسی مانند «جامعهشناسی تاریخی» یا «تاریخ تفکر اجتماعی» است. این در حالی است که قانعیراد به تأسی از بزرگان جامعهشناسی، علم تاریخ و علوم اجتماعی را رشتههایی درهمتنیده و یار نزدیک هم قلمداد میکند و اصلاً فهم جامعه را بدون فهم بستر تاریخیاش ناممکن میداند. سومین نکته، سهم بالای کتابهای فلسفی در کتابخانه دکتر قانعیراد است. هر چند در برخی دانشکدههای علوم اجتماعی معمولا خط پررنگی میان فلسفه و علوم اجتماعی کشیده میشود و جدایی کامل این دو را نشانهٔ بلوغ علوم اجتماعی میدانند، اما قانعیراد جزو آن دسته از جامعهشناسانی است (و گفتنی است که اغلب بنیانگذاران و صاحبنظران اصلی جامعهشناسی در جهان در این جرگه هستند) که ضمن تأکید بر استقلال نسبی علوم اجتماعی، بر ارتباط و گفتگوی فلسفه و علوم اجتماعی تأکید میکنند و این ارتباط را باعث غنیتر شدن و پویایی هر چه بیشتر هر دو میدانند. بر همین اساس، ایشان در سالهای مدیریتش بر انجمن جامعهشناسی ایران تأکید داشت که درب انجمن بر روی همه اندیشمندان از جمله فیلسوفانی که درباره جامعه ایران میاندیشند باز باشد و خود نیز به ویژه در سالهای آخر حیاتشان ضمن مطالعهٔ آثار فیلسوفان برجسته، نشستهای مشترک و گفتگوهایی نیز با اصحاب فلسفه داشتند. دو نکته فوق، یعنی ارتباط و گفتگوی میان علوم اجتماعی با علم تاریخ و فلسفه به ویژه در کشوری مثل ایران که کشوری ریشهدار و با تاریخی طولانی و صاحب سنت عقلانی شناسنامهدار محسوب میشود و مهمتر اینکه، تاریخ و سنت این کشور در «اکنونِ» آن حضور پررنگ و برجستهای دارد، کلیدی است. همچنین علوم اجتماعی در ایران که به تعبیر استاد قانعیراد، در مرحله «پیشاالگویی» [تثبیت نشده] است، تنها با بازاندیشی تاریخی و گفتگوی نقادانه با سنت عقلانی این کشور است که میتواند امیدوار باشد به مرحله «الگویی» یا شکلگیری یک «سنت مستقل علوم اجتماعی» دست یابد. و این ممکن نمیشود مگر اینکه علم تاریخ و فلسفه نه «فامیل دور» بلکه «عضوی از خانوادهٔ» علوم اجتماعی محسوب شوند. لذا میتوان گفت پا در جای پای امثال استاد قانعیراد گذاشتن در ایران نه یک انتخاب و ترجیح بلکه یک ضرورت و راهبرد برای اهالی علوم اجتماعی است. چنین بادا! @@a_morshedi59
خودکشی؛ بحران معنا یا بحران بازنمایی؟ محمد زینالی اناری بحث خودکشی اغلب یا به روان فرد تقلیل داده میشود یا به مسئلهای صرفاً فلسفی درباره پوچی هستی. اما اگر از زاویه جامعهشناسی معنا و نظریه بازنمایی نگاه کنیم، تصویر پیچیدهتر میشود. مسئله فقط این نیست که فرد «معنا» پیدا نمیکند؛ بلکه ممکن است جامعه دیگر نتواند معنا را در ذهن و زندگی افراد نهادینه کند. در این صورت، با بحرانی روبهرو هستیم که پیش از آنکه درون فرد شکل بگیرد، در سازوکارهای اجتماعی تولید و انتقال معنا رخ داده است. در جوامع پیشامدرن، انسان در شبکهای از پیوندهای خویشاوندی، آیینی و روایی زندگی میکرد. قهرمانان و بزرگان وجود داشتند، اما این چهرهها انتزاعی و دور نبودند؛ در دل روابطی زنده قرار داشتند. خان، بزرگِ خاندان یا ریشسفید، تنها یک فرد قدرتمند نبود، بلکه گرهی در شبکه «ما» به شمار میآمد. رنج، کار، عشق و حتی مرگ، در روایتی جمعی جای میگرفت. فرد میدانست از کجا آمده و زندگیاش در ادامه چه داستانی معنا پیدا میکند. با گسترش جامعه ملی و سپس جامعه تودهای مدرن، این نظم روایی دگرگون شد. پیوندهای نزدیک ضعیفتر شدند، حافظههای محلی جای خود را به روایتهای انتزاعی ملی دادند و فرد بیش از پیش به «واحدی کارکردی» تبدیل شد. آنچه از او انتظار میرود ایفای نقش است: کار کردن، مصرف کردن، سازگار بودن. اما نقش، روایت نیست. کارکرد، الزاماً معنا تولید نمیکند. در نتیجه، زندگی از نظر عملکردی منظم میماند، اما از نظر وجودی ممکن است تهی شود. در همین حال، ذهن انسانی همچنان نیازمند تصویر، اسطوره و همذاتپنداری عاطفی است. وقتی این نیاز از طریق پیوندهای زنده و تجربههای مشترک تأمین نشود، شکلهای جایگزین سر برمیآورند: ناسیونالیسم احساسی، کیش رهبران، سلبریتیپرستی. قهرمانان جدید بیش از آنکه در دل رابطه باشند، در قاب تصویر حضور دارند. رابطه با آنها یکطرفه است؛ فرد تماشا میکند، تحسین میکند، اما در ساختن روایت شریک نیست. بازنمایی جمعی از دل «میانبودگی» بیرون نمیآید، بلکه از بالا یا از رسانه تزریق میشود. در سطح زندگی روزمره نیز پدیدهای متناقض شکل میگیرد: تراکم بدنها و پراکندگی ذهنها. شهرها پر از جمعیتاند، اما گفتوگوهای عمیق، زمانهای مشترک و حافظههای جمعی کاهش مییابد. انسانها کنار هم حرکت میکنند، اما در روایت مشترک قرار ندارند. نتیجه، نوعی «ازدحام تنهایی» است؛ حضوری فیزیکی در جمع و انزوایی نمادین در درون. در چنین شرایطی، آنچه اگزیستانسیالیستها از آن به عنوان پوچی یاد میکنند، فقط یک مسئله ذهنی یا فلسفی نیست. معناهای جمعی دیگر بهسادگی در روان فرد رسوب نمیکنند. روایتها دور و انتزاعیاند، تجربههای مشترک پایدار کم است و فرد بیشتر در مقام نقش دیده میشود تا در مقام داستان. گذشته کمرمق میشود، آینده مبهم و حال به تکراری فرساینده تبدیل میگردد. این وضعیت را میتوان نوعی فروپاشی وجدان جمعی در سطح فرد دانست. در این چارچوب، خودکشی را میتوان نه صرفاً کنشی بیمارگونه، بلکه بهصورت حدی نشانه تلاشی برای خروج از وضعیتی دید که در آن زندگی دیگر در هیچ روایت معناداری جا نمیگیرد. وقتی جامعه نقش میدهد اما داستان نمیدهد، تصویر قهرمان میسازد اما تعلق ایجاد نمیکند، و جمعیت فراهم میآورد اما پیوند نمیسازد، فرد ممکن است زندگی را همچون حضوری بیردپا و زمانی بیجهت تجربه کند. از این منظر، مسئله اصلی فقط «بحران معنا» نیست، بلکه بحران بازنمایی است. کارخانههای اجتماعی تولید معنا – خانواده، اجتماع محلی، فضاهای گفتوگوی زنده – تضعیف شدهاند و تصویر جای تجربه را گرفته است. در چنین وضعی، پرسش اساسی این نیست که چرا برخی افراد نمیتوانند به تنهایی معنا بسازند، بلکه این است که جامعه چگونه میتواند دوباره فضاهایی بیافریند که در آن معنا نه صرفاً نمایش داده شود، بلکه میان انسانها تجربه، زیسته و بازنمایی شود. اگر جایی در پس این بحثها دغدغهای شخصی هم هست، مهم است که آدم با آن تنها نماند و بتواند با دیگری واقعی، نه صرفاً تصویری، دربارهاش حرف بزند. @thing
📄شیما قوشه، میان سطرهای قانون و دیوارهای زندان ✍🏻امتداد-پرستو سرمدی: شیما قوشه برای من فقط یک اسم نیست؛ صدای آشنایی است که با هر خبر، قلبم را میفشارد. شیما را سالهاست میشناسم؛ زنی که انتخاب کرد وکیل باشد، اما نه صرفاً برای یک شغل. برای او وکالت، شکلِ دیگری از مراقبت است؛ مراقبت از زنانی که در پیچوخم قانون، تنها مانده اند. 🔹فعال حقوق زنان بودن در ایران، شبیه دویدن در مسیری است که مدام زیر پایت خالی میشود. هر قدمش با خطر و فشار و قضاوت همراه است. باید هم قوی باشی، هم صبور، هم دقیق؛ و در عین حال آماده باشی که هزینه بدهی. شیما این راه را آگاهانه انتخاب کرد. نه برای شهرت، نه برای هیاهو؛ برای اینکه باور دارد میشود با همان قانونی که گاهی علیه زنان تفسیر میشود، برای دفاع از آنها استفاده کرد. 🔹او در چارچوب قانون کار کرد. با استدلال حقوقی، با متن مادهها و تبصرهها، با ایمان به اینکه عدالت هنوز معنایی دارد. چقدر سخت است وکیل و پایبند قانون بمانی، اما باز هم متهم شوی. چقدر تلخ است که وکیلی که عمرش را صرف دفاع کرده، خودش نیازمند دفاع شود. 🔹زندانی بودن شیما، فقط محرومیت یک فرد از آزادی نیست؛ زخمی است بر دل همه ما که سالها برای برابری دویدهایم. جای او زندان نیست. جای او کنار موکلانش است، پشت میز وکالت، با پروندههایی که امید آدمها را در خود دارند. 🔹برای من، شیما تصویر خندهای است که حتی در خستگی خاموش نمیشد. تصویر زنی که با همه فشارها، باز هم میگفت «ادامه میدهیم». حالا دلتنگ همان صدا و همان امیدم. 🔹آزادی او فقط یک مطالبه حقوقی نیست؛ شیما باید آزاد باشد. برای خودش، برای زنانی که به او نیاز دارند، برای ما که هنوز میخواهیم باور کنیم امیدوار بودن، بیثمر نیست. #امتداد @emtedadnet
عصبانی هستیم یک. روزهای متتهی به انتخابات 88، دانشجویان خشمگینی را میدیدم که اطراف سردر دانشکدهی مهندسی و نردههای دانشگاه جمع میشدند و رو به خیابان شعار میدادند. احمدینژاد آنجا نبود، مردم هم چندان نبودند. آنها علیه پدر و مادر خودشان شعار میدادند. هر کدام از آنها - که بیشترشان از طبقهی متوسط به پایین شهرستانی بودند - ساعتی پیش به خانه زنگ زده و فهمیده بود که خانوادهاش به احمدینژاد رأی خواهند داد. تعجب، اعتراض، استدلال، جدل و حتی فریاد کرده بود، اما کسی حرفش را جدی نمیگرفت. دانشجو، قشر فرهیخته، نخبهی آینده، نور چشم خانواده، سخنش به پشیزی گرفته نمیشد. احمدینژاد هم اسلامی بود، هم مردمی؛ نماد توأمان جمهوریت و اسلامیت. چه جمهوریتی؛ ناگهان از بین کاندیداهای درشت اصلاحطلب و اصولگرا خود را بالا کشیده، حتی سردار سازندگی و روحانی انقلابی را شکست داده و حالا با سفرهای استانی و نامههای مرمی دل مردم را به دست آورده بود. و چه اسلامیتی؛ تجلی انقلاب، رهبری، امام و اسلام در قالب احیای «عدالت» که اصلاحطلبان خیال کرده بودند همراه با سوسیالیسم شوروی مرده است و اصولگرایان هم نمیدانستند با سین نوشته میشود یا با صاد. دانشجوی بیچاره چون نمیتوانست خانوادهی خودش را اقناع کند، از خوابگاه به خیابان میآمد و رو به مردم شعار میداد تا بیدارشان کند. اما مردم بیتوجه از کنارشان میگذشتند. امنیتیها هم دانشجو را «از جیب بابا خور» حساب میکردند و به داخل دانشگاه هل میدادند. دانشجوها عصبانی بودند؛ نه از «دولت مردمفریب»، از خانوادهها یا شاید از خودشان. برای دانشجو دیر بود، برای توده زود. دو. همهی ما ممکن است از خودمان و خانوادهمان عصبانی باشیم. شاید حتی بدمان بیاید. از گذشتهای که پشت سر گذاشتهایم و از پیشینهی خانوادگی و پایگاه اجتماعیمان. بخشی از خشم ما در شبکههای اجتماعی از این روست. گذشتهی خود و دگمهای خود را در دیگری میبینیم. اینکه ما دیرزمانی در آن دگم گرفتار و استوار بودهایم یا اینکه زود از آن کنده شدهایم، چندان فرقی نمیکند؛ بقای دیگری در آن موضع ما را برمیآشوبد. حتی اگر آن شرایط را تجربه نکرده باشیم، تعلق به قشر، طبقه یا جامعهای چنین گرفتار در ناآگاهی، آگاهی کاذب و یا هر برچسبی که در ذهن ماست، آشفته میسازدمان. با این همه، ما توان مبارزه با همه را نداریم. بز قربانی یهود لازم است تا بار تقصیر اکثریت و قصور اقلیت را بر دوش بکشد. مثلاً ما که برآمده از اکثریت جامعهی مذهبی دوران انقلاب هستیم، ترجیح میدهیم یقهی اقلیت چپهای جامعه را بگیریم؛ اعم از اینکه با جمهوری اسلامی و روحانیون همکاری کرده یا با آن به مبارزه برخاسته باشند. اینکه هر دو جناح موافق و مخالف را به جای مقصر اصلی محکوم میکنیم، شبیه خود جمهوری اسلامی است که هر دوی آنها را به سرعت و به شدت سرکوب کرد. اما ما هم بیتقصیریم؛ معصومیتی که به کودکان و مجانین نسبت میدهند تا از مسئولیت معاف شوند. ما قربانی تاریخی طولانی هستیم که نمیتوانیم آن را تغییر دهیم و پیاپی تکرارش میکنیم. قربانی توهماتی که برای روشنفکران چپ بیگانه بدیلی جالب به نظر میآمد و برای دولتمردان راست بیگانه کمخطرتر از بدیلش. برای بیشتر ما هم آن بدیل خیلی خطرناک به نظر میرسد - توییتر پر است از احساسات ضدچپ آنان که نمیدانند چپ یعنی چه، اما #چپ_هرگز_نفهمید و #چپول را دربارهی اندک کارگران، معلمان، دانشجویان، روزنامهنگاران و نویسندگانی که موقعیت طبقاتی و اوضاع جامعه را درک میکنند و از تحمل هزینهی اعتراض ابایی ندارند، تکرار میکنند - همانطور که برای پدر و مادرهامان که خیال میکردند «کمون» یعنی خدا و «کمونیست» یعنی «خدا نیست» و لذا تا مشاهدهی محاکمهی کادرها و استماع اخبار اعدام تمام رهبران کمونیست آرام نمیگرفتند. سه. داریم شبیه پدر و مادرهامان میشویم و تاریخی را که از آن نفرت داریم، تکرار میکنیم. قدرت تخیل اتوپیا، تصور جامعهای پویا، حتی توان پروراندن رویایی برای فردای بهتر را از دست دادهایم و فقط میتوانیم به عقب برگردیم و به گور گذشتگان تف بیندازیم. دیگر مثل پدرهایمان که خیال میکردند فردای بیرون رفتن استبداد و استعمار و اجرای احکام اسلامی، مملکت یکشبه گلستان و منطقه بوستان میشود؛ زندانها دانشگاه خواهند شد؛ در مملکت امام زمان فقیر نخواهد بود؛ آب و برق و اتوبوس مجانی میشود؛ معنویات ما بالا خواهد رفت؛ و...، به هیچ امیدی دلبسته و به هیچ ایمانی پایبند نیستیم. دیگر مثل آن سادهلوحها تصور نمیکنیم تاریخ زبالهدانی داشته باشد که بشود کسانی را به آن انداخت و پذیرفتهایم که بهترست در فاضلاب زندگی کنیم و رویای دریا را دور بریزیم. هر کدام از ما شرمندهی نسل بعد خواهیم بود و آخر داستان مثل قهرمان «بوف کور» هدایت، به خود میگوییم: «من هم یک پیرمرد خنزر پنزری شدهام.» @RezaNassaji
آینده خشن است محمد زینالی اُناری آینده برای ما ایرانیان آنگونه که برای مردمان جوامع با توسعهی نهادی تثبیتشده پدیدار میشود، ظاهر نمیشود. در آن جوامع، آینده به حوزهای از قراردادها، قواعد و سازوکارهای پیشبینیپذیر تبدیل شده است. بیمه، بازنشستگی، حقوق شهروندی، پارلمان، آموزش عمومی، بهداشت و حتی زمانبندی حرکت قطار در نیمهی سال آینده، محصول شبکهای از نهادهای پایدارند که امکان برنامهریزی بلندمدت را برای زندگی افراد فراهم میکند. در آنجا آینده نتیجهی توافقهای نهادی و عقلانیت ساختاری است؛ حکمرانی یعنی مدیریت این افق قراردادی. در ایران، اگرچه رشد اقتصادی و مدرنیزاسیون رخ داده، اما مدرنیته به معنای توسعهی نهادی مستقر شکل نگرفته است. شهرها ساخته شدهاند، دانشگاهها فعالاند، مالیات و جریمه پرداخت میکنیم، اما نه در قالب شبکهای از قواعد شفاف، پایدار و قابل اعتماد. مشارکت در این سازوکارها روز به روز دشوارتر و پرریسکتر میشود. بیمه که با نام «آینده» پدید آمد، امروز نشانهای از بحران و تردید است. حقوق شهروندی و خدمات عمومی بیش از آنکه مبتنی بر قرارداد نهادی باشند، وابسته به ارادههای مقطعیاند. روابط خویشاوندی و شبکههای غیررسمی همچنان جای نهادهای بیطرف را میگیرند. در چنین وضعیتی، آینده محاسبهپذیر نیست. حتی وقتی نظام آموزشی و دانشکدههای ریاضی میکوشند جهان را برای افراد قابل سنجش و برنامهریزی کنند، افق قراردادی زندگی همچنان مبهم باقی میماند. فرد مالیات میدهد و مجازات میشود، اما در برابر، آیندهای تضمینشده دریافت نمیکند. تعهد اکنون قطعی است، پاداش آینده احتمالی. لذا میان این قطعیت و احتمال نزاعی درمیگیرد و آنچه که در واقعیت اجتماعی ملموس میشود، ناشی از درگیری این دو رهیافت است. این شکاف میان صورت مدرن و بنیان نهادی ناپایدار، نوعی خشونت زمانی تولید میکند. آینده نه پروژهای عقلانی، بلکه میدان اضطراب و انتظار نامطمئن میشود. نمیتوان بازنشستگی، بیمه یا ثبات شغلی را بهعنوان دستاوردی قطعی محاسبه کرد. هر روز استثنایی تازه، قانونی تازه، بحران مالی تازه. اعتماد به نهاد عمومی شکننده است و فرد ناچار است وقتی سدی مهیب از اضطرار و اضطراب آینده در برابر خود میبیند زندگی را در افقی کوتاهتر تنظیم کند. چرا که روح او برای آینده ساخته شده اما در دنیای واقعی به آن دست پیدا نمیکند. از نظر «پراگماتیسم»، آینده امری دادهشده یا صرفاً وعدهای انتزاعی نیست؛ آینده از جنس عمل است. در جوامع پیشرفته، آینده محصول اقتباس از نتایج توسعه ای برخاسته از عملگرایی طولانی مدت و مستمر بوده و نهادهایی چون بیمه، حقوق شهروندی و استانداردهای خدمات عمومی حاصل کنش تاریخی، سازماندهی جمعی و تفسیر مداوم کنشگران اجتماعی بودند. طبق نظر دیویی نهادها، محصول کنش جمعی و تجربهی تاریخیاند، نه چیزی که از بالا تحمیل شود. آینده زمانی ساخته شد که طبقات و گروههای اجتماعی در فرایند عمل، قواعد پایدار تولید کردند. بدون این عمل نهادمند، آینده صرفاً در قالب تصور یا انتظار باقی میماند. تفاوت معنایی آینده در زبان نیز بازتاب همین تجربه است. در فارسی، آینده غالباً از طریق حال و بافت بیان میشود و قطعیت دستوری آن محدود است؛ در انگلیسی، سخن گفتن از آینده بیشتر با ساختارهای قصد، برنامه و پیشبینی همراه است (will, going to). این تفاوت زبانی نه علت، بلکه نشانهی تجربهای اجتماعی است: وقتی آینده قراردادی و نهادمند نباشد، زبان نیز آن را در هالهای از ابهام حمل میکند. در نتیجه، آینده در ایران ترکیبی است از تصویر عقلانی و تجربهی نامطمئن. ظاهراً سازماندهی وجود دارد، اما زیر آن اضطراب، شک و بیاعتمادی جریان دارد. آینده نه محصول تثبیت نهادها، بلکه نیرویی مهآلود و دستهای پنهانی است که بر اکنون فشار میآورد. همین ابهام است که آن را خشن میکند. @thing
نکته: جامعه شناسی تجربه pinned «عملکرد پنهان تنش میان ایران و آمریکا محمد زینالی اُناری؛ غائله ی تنش آمریکا علیه ایران در دو شب پیش بالا گرفت و به احتمال زیاد، یک مانور نظامی را در مرزهای آبی ایران شاهد بودیم. به نظر می رسد آمریکا خواسته دقت نظامی ایران را بسنجد و خوشبختانه دراین مورد آزمون…»
ایرانِ بدون چشمانداز | زینالی: آینده در ایران تنها برای ثروتمندان است | اعتماد عمومی درحال فروپاشی است https://www.eghtesadnews.com/fa/tiny/news-767862 @thing
«کارشناس»! شعار پوچ پزشکیان محمد زینالی اُناری اگر نگاهی به تحقیقات انجام شده در خصوص مدرنیزاسیون ایران بکنیم، یکی از مشکلات اساسی شکل گیری دولت مدرن در ایران، مسئله مند شدن نظم و عقلانیت بوده است. نظم جدید، همچون شک دکارتی، به فرد جامعه امکان آموزش و فعلیت داد تا نه دیگربار مانند نسلهای کهنش که به دامداری و کشت و زرع پراکنده و کم بهره میپرداخت، بلکه با استفاده از خرد و عقل و به صورت مشارکتی برای سودآوری فعالیت کند. از این رو باید بخش بزرگی از اعضای جامعه در شهرها به حسابداری و تنظیم حقوق پرداختند تا این امکان فراهم شود. اما این اتوپیا پدیدار نشد و ساختار همین حسابداری ها و حقوق های شهری با زد و بند و بی نظمی شکل گرفت و کار به جایی رسید که با وجود تذکرات بسیار درباره بی آبی و مشکلات خاک، هر کسی از هر سویی مجوز احداث سد، حفر چاه و بهره برداری از زمین می دهد و اغلب تپه های دم دست به کشت دیم اختصاص یافته است. مشکل فقط کشاورزی نیست، آن هایی که باید حسابداری و حقوق یاد می دادند، جامعه ای پر از اختلاس و شکایت درست کردند چراکه روش معلم شدن هم به جای این که با دقت و تیزبینی باشد، بی حساب شد. معلمی که باید خرد را بیاموزد و از راه طی کردن سختی و تلاش معلم شود، از طریق وراثت و ریشه های خانوادگی به این مقام می رسد؛ تلاش می کند خرد یاد بدهد اما هیکل و وجودش تبلور غریزه، منیت و نژادپرستی است. نه این شغل، بلکه دعوای امتیاز در سطح کلان هم بالا گرفته است. زمانی در ایران بحث دوگانه حاکمیت روابط به جای ضوابط بود و این عمل نکوهش می شد، اما امروز کار به جایی رسیده است که بودجه های کلان برای موسسات اختصاصی خارج از نظارت دولت و مجلس تخصیص می یابد و برای نمایندگانی که شاهد اول این ماجرا بودند هم سهمیه توزیع پول و وام میان مریدان در نظر گرفته می شد؛ چپاول. آقای پزشکیان در دل همین کویر بی نظمی، بی عقلی، اسراف و تبذیر برآمد و شعار مدیریت کشور بر اساس نظر کارشناسان را داد، در حالی که میلیون ها کارشناس از دست این روابط گریخته و به استخدام کشورهایی در آمده اند که برای پیشرفت و سودآوری باخردان ممالک بیگانه را هم به مشارکت می گیرند. پس چون اصلاً در ساختار اداری کشور کارشناسی نمانده بود، از این رو خودش در ابتدا شروع کرد به انتصاب رفقای خودش به عنوان معاون و دیدیم آن معاون موقعیت نشناسش سر از مسافرت هایی در آورد که حتی اگر فاش هم نمی شد، نشان از عدم همدلی وی با وضعیت کشور و کارنشناسی اش داشت. اما پزشکیان کار خودش را کرده بود و با دادن این الگو به استانداران، وزرا و مدیرانش، مرید پروری و نوچه سالاری را به جای شعار فریبکارانه اش درباره حکمرانی کارشناسان بر کشور رواج داده، کار نظم و عقل را یکسره کرد. حالا وی در آستانه یک و نیم سالگی ریاست جمهوری اش، پس از این که مردم نسبت به اوضاع زندگی و سرنوشت خود و تداوم بحران های معیشتی و اداری کشور اعتراض می کنند، دم از شنیدن اعتراضات می دهد؛ زهی خیال باطل! @thing
نکته: جامعه شناسی تجربه pinned «شاخه بی شاخگی محمد زینالی اُناری برای اولین بار وقتی رضا پهلوی نیلی پوشیده بود، مصاحبه وی را دیدم. باور داشتم که یک نیروی منفی قوی در برابر استقرار هر حکومت همان طور که اندیشه های دیوید هیوم باعث رشد افکار الهیاتی شد، به رشد عقلانیت در جامعه ایرانی می…»
جمعیت با دستور افزایش نمییابد صفحه اول روزنامه مصاحبه با ۷ صبح، انتشار در ۱۰ دی ۱۴۰۴ دقیقاً در زمانی که بخشی از حوزه اجتماعی کشور در حال برگزاری کارگاه های نصیحت گونه جوانی جمعیت هستند و برخی جامعه شناسان و روانشناسان در حال سبقت برای تدریس در این کارگاه ها هستند. طبیعی هم هست وقتی وزیر ورزش و جوانان که با رای هشت هزار نفری بندرانزلی به مجلس رفته بود بعنوان وزیر انتخاب شود هر شوربایی را می تواند ابلاغ کند برای کارگاه آموزشی گذاشتن و هر نخودی در آن تدریس میکند. @thing
جمعیت با دستور افزایش نمییابد صفحه اول روزنامه مصاحبه با ۷ صبح، انتشار در ۱۰ دی ۱۴۰۴ دقیقا در زمانی که بخشی از حوزه اجتماعی کسور در حال برگزاری کارگاه های نصیحت گونه جوانی جمعیت هستند و برخی جامعه شناسان و روانشناسان در حال سبقت برای تدریس در این کارگاه ها هستند. طبیعی هم هست وقتی وزیر ورزش و جوانان که با رای هشت هزار نفری بندرانزلی به مجلس رفته بود بعنوان وزیر انتخاب شود هر شوربایی را می تواند ابلاغ کند برای کارگاه آموزشی گذاشتن و هر نخودی در آن تدریس میکند. @thing
کلاس از «مدرسه»، چوب از «مکتب» محمد زینالی اناری مدرسه در ایران همیشه نمادی از ورود علم و دانش مدرن به جامعه بوده است، اما تجربه واقعی آن نشان میدهد که متأسفانه این نهاد جدید با سنتهای رایج یاد دادن و ذهنیت اجتماعی پیشین ما همخوانی نداشت و به چیزی قالبی، سخت، سرد و ساکن تبدیل شد. ازآنجایی که ذهنیت ایرانی در زمان آشنایی با مدرسه به عنوان مظهر یادگیری در نظم مدرن درگیر استبداد، قلدری، به تعبیر حسن قاضی مرادی «خودمداری» و به غلط انداختن دیگران بود، آنچه به عنوان «مدرسه» در ایران تأسیس شد، در سطح ظاهر و ساختمان بود، اما تجربه زیستهی دانشآموز در این نهاد از اعتراض به چوب الف در زمان پهلوی تا خوشحالی از تعطیلی آن در دهههای اخیر نشان میدهد که ما یک نام بدون معنا بر آن نهادهایم. ما سیستم آموزشی و علم مدرن را از غرب آوردیم: کتابها، کلاسها و کتابخانههای آموزشی امّا همچنین روشها و ابزار تنبیهی مکتبخانهای را حفظ کردند. چوب و فلک، کتک، نگاههای ترساننده و چشم غرّهها، همه عناصر سنتیای بودند که ریشه در نهاد استبداد و آموزش تنبیهی داشته و در مکتبخانهها به کار میآمدند، اما با ذهنیت معلمان از تدریس جبارانه، به کلاسهای جدید و با ذهنیت سیاستمداران از قانون قاهره به خیابان منتقل شد. در طی تجربهای صدساله به اسم آموزش و پرورش ذهن و جان دانشآموز را آزردند و رابطهی آنان با مدرسه و خیابان به عنوان عوامل ارزشی و انضباطی جامعه را تخریب کردند. مدرسه به جای فضایی برای رشد عقلانی و کنشگری نسلهای جدید باشد، به یک صحنهی ترس، انضباط و تنبیه تبدیل شود. تجربهای که ذهن و بدن دانشآموز را محدود، تحقیر و به سکوت و انفعال سوق میداد. اما خیابان و اخلاق به جایی رعبآورتر و دهشتناکتر تبدیل شد. از این رو نه تنها از مدرسه فرار میکنند بلکه رویای فرار از شهر را هم دارند. به جای آن که مدرسه حسیات و درک درونی و انتخاب ارزشی دانشآموز را به کار گرفته و امکان تجربه علم مستقیم و فهم انتقادی را پدید آورد، به او یاد داد بدون درک ارتباط آموزههای مدرسه در بازی و زندگی، با ترس و تزویر امتحان داده و ساعتهای زندگی خود را زیر نگرانی و دلهره بکشد. نپرسد و ازبر کند، بدون تصنف و تحزّب کار کند و رأی بدهد. هر تلاش فرد برای یاد گرفتن و کنشگری با سازوکارهای ترساندن و تنبیه شدن و تبدیل شدن مدرسه و زندگی به پدیدههای بیروح و سرد سرکوب شد. لذا شمار زیادی از آقااجازهها و خانماجازهها به این صورت به جای این که افراد برای زندگی و تقویت جامعه آماده شوند، در دامن همان روحیه استبدادی که در قالب بازارهای سنتی قرار داشت، فرستادیم: دکانداری، اسنپسواری، آرایشگری و دستفروشی که به نظر میرسد برای خیلیها بد هم نشده 😢 @thing