ترنج🍊
Статистика❣حس دوس داشتن های امروزی 🕊 تولد : مرداد ۱۳۹۵ 🔖من یک پرستار بخش قلب (ccu)بودم .. ممنون که بعد ۱۰ سال هنوز با ترنج هستید
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 2
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 392
- 1/48двое суток
- 449
- 1/72трое суток
- 484
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
تلخست دهانی که خداحافظی ات کرد این قهوه که خوردیم ، گمانم قجری بود #حسام_تابش @ttoranj🍊
زنده باد تمامِ نرسیدنهایی که بعدها فهمیدم خودِ «معجزه» بودند @ttoranj🍊
دخترا حسود ميشن چون ميدونن دختراى ديگه چه كارايى ميتونن بكنن، و پسرا حساس ميشن چون از نگاه بقيه پسرا خبر دارن؛ هیچ زنی نمیتونه حسادت نکنه و هیچ مردی هم نمیتونه غیرتی نباشه، پس اگه طرف بهت گیر نمیده و نگرانت نیست خوشحال نباش که روشن فکره شاید این تویی که واسش بی ارزشی.... @ttoranj🍊
موفقيت خاصي ندارم اما حس ميكنم آدم خوبيم ، دين كسي گردنم نيست ، بد كسي رو نخواستم ، حسادت كسي رو نكردم ، براي رسيدن به اهدافم اهداف بقيه رو پايمال نكردم ، درمقابل صداقت ديگران سياست نداشتم و اين وسط درسته بهم زياد ضربه زدن و دلم رو شكستن ولي من هيچوقت اينكارو با كسي نكردم. @ttoranj🍊
آدم سنش که میره بالا میفهمه چرا باباش تو ماشین چیزی گوش نمیکرد @ttoranj🍊
من و همسر سابقم بعد از اینکه هواپیمای لندن به پاریس به زمین نشست، از هم طلاق گرفتیم! وقتی هواپیما از لندن بلند شد، یاد حرف مادرم افتادم، مادرم یکی از مهماندارهای پر سابقه خطوط هوایی بود، اون قدر به هواپیما علاقه داشت که تمام مثال های زندگی رو از هواپیما می زد. اون می گفت یک مرد باید مردونگیش رو توی چاله های هوایی نشون بده، درست زمانی که هواپیما به شدت داره تکون می خوره و معلوم نیست چند دقیقه بعد تو شعله های موتور هواپیما داره جزغاله میشه یا اینکه داره پاستا با سس آلفردو میل می کنه، اون وقته که باید دست همسرش رو محکم بگیره و با اعتماد به نفس بگه، عزیزم، نگران نباش! سختی های زندگی هم درست مثل همینه... اما تنها چند دقیقه بعد از این که هواپیمای ما لندن رو ترک کرد، افتادیم توی یه چاله هوایی! شوهر بزدل من پاهاش به شدت می لرزید، شلوارش را کاملا خیس کرده بود، لپ هاش گل افتاده بود و در حالیکه محکم دسته های صندلی رو گرفته بود فریاد می زد، خلبان! خلبان! الان سقوط می کنیم؟ اون زمان بود که دستش رو گرفتم و بهش گفتم، عزیزم، نگران نباش، به زودی می رسیم پاریس و دیگه هیچ وقت ما هم رو نمیبینیم! تو چی؟ از چاله های هوایی می ترسی؟ +خب،من هیچ وقت دوست نداشتم سوار هواپیما بشم! اما نه از ارتفاع می ترسیدم نه از سقوط کردن. فقط وسط تکان های شدید چاله های هوایی کسی رو نداشتم که دستش رو محکم بگیرم و بهش بگم، عزیزم، نگران نباش! چاله های هوایی تنهاییم رو محکم تر می کوبه تو سرم! #روزبه_معین @ttoranj🍊
به یاد داشته باشید که کامل نبودن، اشتباه کردن و شکست خوردن بخشی از انسان بودن است @ttoranj🍊
احساس میکنم یه چیزی توی دلم هست که نمیتونم کامل براش اسم پیدا کنم، نه کاملاً غمه، نه کاملاً آرامش، یه حس مبهمه که بعضی روزها سنگینتر میشه و بعضی روزها فقط گوشهای از ذهنم میشینه. احساس میکنم خیلی چیزها رو تحمل کردم بدون اینکه دربارشون حرف بزنم، خیلی مسیرها رو رفتم بدون اینکه مطمئن باشم به کجا میرسم و با این حال هنوز یه جایی درونم هست که نمیخواد دست از ادامه دادن بکشه، همون جایی که با وجود تمام خستگیها هنوز آروم زیر لب میگه شاید فردا کمی بهتر باشه @ttoranj🍊
فکر کن یه تیر به پات خورده و وسط یه جنگل تنهایی، وقتی که شب می رسه و داری از سرما تلف میشی، اگه یکی پیدا شه و بخواد بهت پناه بده چیکار می کنی؟ درباره اصول اخلاقیش ازش سوال می پرسی؟ یا به خوشایند بودن رفتارش فکر می کنی؟ نه! به هیچی فکر نمی کنی، چیزی هم نمی پرسی، فقط می خوای هر جور که شده از اون مخمصه فرار کنی! پس دیگه به من نگو اون عوضی کی بود که باهاش دوست شدی، نگو اون لیاقت تو رو نداشت، من داشتم از سرما می مردم، می فهمی؟ من تیر خورده بودم، اونم نه یکی، چند تا... | آنتارکتیکا، هشتاد و نه درجه جنوبی / #روزبه_معین | @ttoranj🍊
چند سال پیش یک ساعت قدیمی داشتم که همیشه پنج دقیقه عقب بود. هر بار میخواستم تنظیمش کنم، با خودم میگفتم: «حالا بعداً...» کمکم به همان پنج دقیقه عادت کردم. قرارهایم را با همان ساعت میرفتم، قطارها را با همان ساعت از دست میدادم، و حتی زندگی را با همان پنج دقیقهی اشتباه اندازه میگرفتم. تا یک روز که ساعت از کار افتاد. بردمش ساعتسازی. پیرمرد نگاهی به آن انداخت و گفت: «مشکلش از امروز نیست... سالهاست که دارد اشتباه راه میرود.» تمام مسیر برگشت، فقط به خودم فکر میکردم. بعضی آدمها هم همینطورند... آنقدر به نبودنِ یک نفر، به دلتنگی، به صبر کردن، به کم آوردن، عادت میکنند که دیگر یادشان میرود زندگی از چه روزی، آهستهآهسته از زمانِ درستش عقب افتاده است. @ttoranj🍊
گاهی فکر میکنم آدمها شبیه کتاباند... بعضیها را فقط از روی جلد دوست داری، بعضیها را تا نیمه میخوانی و خسته میشوی، اما بعضیها... فقط کافیست یک صفحه از آنها را بخوانی تا تمام زندگیت را با خودشان ورق بزنی. تو از همان کتابها بودی. من هیچوقت به آخر قصهات نرسیدم، نه چون تمام شد... چون یک روز بیخبر کتاب را از دستم گرفتند. از آن روز، هر بار وارد کتابفروشی میشوم، دنبال تو نمیگردم... فقط بوی همان کاغذهای قدیمی را نفس میکشم، شاید دلم برای خودِ آن روزهایی تنگ شده که هنوز فکر میکردم بعضی داستانها تا آخر، مالِ آدم میمانند @ttoranj🍊
به ارتباطی که تموم شده؛ برنگردید؛ شما توسط آدمی که بیمار شدید؛ درمان نمیشید ..! @ttoranj🍊
اما عزیز من ، کسی هم از « از دست دادن تو » ترسید؟! @ttoranj🍊
ده صبح رو دوست نداشتم،عقربه های ساعت که به زاویه ی شصت درجه می رسید پرستار چشم رنگیه در اتاق رو می زد و با یه قرص سفید و یه کپسول نارنجی میومد تو اتاق...بعد آب پرتقالی که فقط رنگش پرتقالی بود رو می داد دستم و قرص و کپسول رو می ذاشت رو زبونم... یک ساعت بعدش دکترم میومد، یه سری سوال عجیب می پرسید و منم فقط تو چشمای قهوه ایش نگاه می کردم، می پرسید دیروز ناهار چی خوردی؟ امروز چند شنبه ست؟ اسم من رو یادت میاد؟ یکم شیش می زد چون وقتی اسمش رو از روی کارتیکه دور گردنش بود می خوندم ذوق میکرد.به جز این،جواب هیچ کدوم از سوال هاش رو نمی دونستم. تو آسایشگاه به من می گفتن ماهی! نَه ماه تو آسمونا، نَه! اون ماهی که می ذارن رو سبزی پلو، اون ماهی که سر سفره هفت سین تو تُنگ نگهش می دارن... اون ماهی که هیچی یادش نمی مونه! تا هیجده سالگیم رو می تونستم مو به مو واستون تعریف کنم، ولی هیچی بعد از اون یادم نمی موند، نمی دونستم تو چه سالی هستیم؟ رییس جمهور کیه؟دلار چنده؟ یه روز که داشتم واسه مورچه ها نون ریز ریز می کردم،دکترم با یه نفر اومد تو اتاق، بهم گفت ماهی! ایشون آقا رضاست هم اتاقی جدیدت. کاری به کار هم نداشتیم ، من تمام روز رو تختم دراز می کشیدم و سقف رو نگاه می کردم. آقا رضا تمام روز رو قدم می زد و زیر لب به خودش یه چیزایی می گفت. وسط خنده یهو بغض می کرد، وسط گریه قهقهه میزد. قرصاشم با من فرق داشت، یه قرص کوچیک آبی می خورد اونم فقط با آب... روز اول واسش آب پرتقال آوردن، کوبید تو دیوار. شنیدم که به دکتر می گفت «اونم وقتی رو تخت خوابیده بودم واسم آب پرتقال میاورد». شاید واسه همین دیگه هیچوقت پرستار چشم رنگیه نیومد تو این اتاق، شاید آقا رضا رو یاد کسی می نداخت. من و آقای رضا برعکس هم بودیم. یه نفر هیچی یادش نمیومد و یه نفر بیش از اندازه همه چی رو یادش بود! یه روز برای آقا رضا ملاقاتی اومد، نگاش کردم خوشحال بود. وقتی رفت از پنجره ی اتاق نیمکت محوطه رو نگاه کردم. پشتشون به من بود، آقا رضا داشت از حرص ناخن هاش رو با دندون کوتاه می کرد. پنجره رو باز کردم ، صدای آشنا اومد. «به خاطر من، همه چی رو فراموش کن» من این صدا رو می شناختم ،قسم میخورم.این صدای دریا بود، به خدا راست میگم. این صدا و این جمله آخرین چیزی بود که تو حافظه م مونده بود... دریا همون دریا بود، همون دریایی که خواست من ماهی بشم. سرم رو از پنجره آوردم بیرون و بلند داد زدم «آقا رضا خر نشی، ماهی نشی ...» @ttoranj🍊
🍊 تا دیروز فکر می کردم تمام قله های جهان را می توانم فتح کنم. تازه امروز فهمیدم چه نفس گیر است بالا رفتن از پله های خانه ای که تو دیگر در آن نیستی... #عباس_معروفی @ttoranj🍊
يه مدل خوابيدن داريم به نام غم خواب؛ يعنی همش ميخوابى تا از ناراحتی فراركنی. اميدوارم بهش مبتلا نشيد @ttoranj🍊
در او همهچیز زیبا بود، حتی زخمهایی که برای پوشاندن آنها میکوشید. @ttoranj🍊
꧁🌸꧂ #سعدی جانمون چقدر قشنگ تعهد رو توضیح میده: «با تو بودن ز همه دست کشیدن دارد» @ttoranj🍊
گفته بودی اندکی ازحال شب هایت بگو... شب به غیر از خوابِ من، هر اتفاقی ممکن است! #مهدی_خداپرست @ttoranj🍊
به یاد سربازهای شهید وطنم