- Последний пост
- 22 мая
- Последнее чтение
- 14 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اگر جامعه ای که در آن زندگی میکنید بیمار است؛لزومی ندارد اجتماعی باشید!.
без подписи
без подписи
داغِ خفهقان ؛ آر.زد و چنان که درد هارا با پردهی تبسم پنهان میکردیم،چشم هایمان را بر غم های شبانه میبستیم،روز ها را در خموشیِ کامل میگذراندیم،در زیر آوار محنت های درونیمان جان میدادیم و در ناپیداییِ شب های ابهام آمیز استغاثه میکردیم؛می انگاشتند قلبی در سینه نداریم و بی احساس ترینیم!
без подписи
احمقانه ترین کار ممکن این است که به دنبال آزاد کردن ابلهانِ بندشده ای باشی که زنجیر خود را دو دستی چسبیده و میپرستند! مانند تلاش کردن برای نشان دادن واقعیت به فردیست که خودش انتخاب کرده کور نامیده شود! مانند رها کردن زندانی ای که خودش تصمیم گرفته با جان و دل به میله های زندان تن دهد! مانند از قفس راندن پرنده ای که پرواز کردن برایش کابوس است!.. مثل آب دادن به کویری که از خشکی دفاع میکند،همان قدر ناممکن و طاقت فرسا! بیشتر شبیه این است که سعی کنی از زیر زمین صدایت را به صدها متر بالا تر برسانی!.. همان قدر خسته کننده و نشدنی! شاید بشود کسی که ذاتا احمق است را از جهالت نجات دهی اما کسی که خودش انتخاب کرده احمق دیده شود را هرگز نمیتوانی از گودالِ جاهلیت بیرون بکشانی و آزاد کنی!. اسارتِمختار ؛ آر.زد
без подписи
زندگی نبردی جدیست و ما مبارزانی بی سلاح ؛
در سرش طوفانی از افکار بود که انگار میل عجیبی به شنیده شدن داشت. کف دستش را بر زمین گذاشت و با تمام توانش سرپا ایستاد،روبه روی آیینه به خود نگریست و با لحنی کاملا جدی اما آرام و تهدیدامیز گفت : 'خفه شو!' به سمت تلفنش قدم برداشت، مضحک ترین و ناپسند ترین موزیکش را با صدایی بلند پخش کرد؛ دستانش را تکان میداد،درست مانند دیوانه ای که انگار با چند جام مشروب مست کرده باشد، چپ ، راست ، بالا ، پایین! نگاهش کردم و با چهره ای متاسف و متعجب با لحنی بلند فریاد زدم: احمق! یادت رفته امشب عذاداری؟! میرقصی؟!! لبخند کمرنگی زد و گفت:پیشرفت کرده ام نه؟ مدت زیادی بود که اینگونه شاد نبودم! با خود زیر لب گفتم : شاد؟! حتی لفظش را هم بلد نیستی! میدانستم دارد سر خودش را کلاه میگذارد اما با یک دیوانه ی سرخوش چه میتوان کرد؟! نگاهی انداخت و سرش را کج کرد:توهم بیا،همراهم برقص،بعدا به ادامهی مراسم عزاداریمان میپردازیم! و آن شب تا نیمی از بامداد مانند دو دیوانه ی فراموش کار به رقصیدن و شاد بودنشان مشغول بودند!. دیوانهی سرخوش ؛ آر.زد
انسان ها در چشمان هم زل میزنند و هرکدام داستان ِ اوی خود را برای دیگری تعریف میکنند! آر.زد
غرق شدن در اقیانوس آنقدرها هم که فکر میکردم ترسناک نبود؛ وقتی فهمیدم غرق شدن در عشق،خیال، دلنگرانیهای پیدرپی و هزار فکر ناتمام، ترسی بهمراتب عمیقتر دارد. حداقلش این است که اقیانوس یکباره تو را میبلعد و خلاص میشوی؛ اما در این باره… چه میتوان کرد؟ جز خیره ماندن به سپیدیِ دیوار ، زمینِ بی جان و سقفِ ترک خورده و دیدنِ تکهتکه شدن روحی که هیچکس صدایش را نمیشنود… چه از دستمان برمیآید؟ مگر میشود مغزمان را از حلقمان بیرون بکشیم تا برای لحظهای آرام بگیریم؟! و عجب کابوسی دردناک است غرق شدن هایی که تورا از درون میبلعند،که نه تنها تمامی ندارند بلکه انگار تصمیم گرفته اند روز به روز جای خودشان را در ذهن و قلبت باز تر کنند! آوارِ بی نام ؛ آر.زد
دیگر مهم نیست باد چگونه میوزد،من تمام کشتی هایم را فروختم.
سکوتش باری بود بس رنج آور بر دوشِ روزگارِ سیاهش . از ناکجاآبادِ نگاهش میتوانست فهمید چه دردی را به جان میکشد، اما همان سکوتِ نشکستنی اش،مایه رنجش تمامِ اطرافیانش بود. دیگران با کلمات دل همدیگر را می آزردند،او بی کلام قلب هارا تکه تکه میکرد! گاه،تنها با همان بی صداییِ طاقتفرسایش جان عزیز ترین شخص زندگی اش را درهم میفشرد.. اما چه میتوان کرد؟! بذرِ او انگار چنین رشد و نمو یافته بود ، گویی از آغاز تقدیرش با خاموشی گره خورده بود،طوری که با هیچ طلسم و جادویی باز نمیشد! آموخته بود به جای فریاد های پی در پی در برابر درد ها و مشقت ها به نقطه ای خیره بماند و در ژرفای خویش فرو رود،چنان که گاهی در خود گم میشد! آنقدر عمیق که هر زخم در سکوتش ته نشین میشد و هر اندوه در چشمانش پناهی ابدی میگرفت..! پژواکِ خاموش ؛ آر.زد
ساعتها صحبت کردن با یک صفحهی سفید و گچی جالبه! آدمی که پیش هیچکس زبانش درست نمیچرخه، در برابر این صفحهی بیجان و ساکت، یک دنیا حرف برای گفتن داره. عجیبه، و شاید کمی خندهدار. ولی حقیقتا به نظرم خیلی بهتر از حرف زدن با آدمهاییه که همیشه میخوان نظرشون رو بهت تحمیل کنن، به زور، به اجبار. نه چون تو درست یا غلط میگی؛ فقط چون میخوان اسم خودشون اول جدول باشه. گاهی این خودبینیِ بیشازحد آدم ها خستهکنندهست. قبول دارم، من و تو هم گاهی زیادی خودبین شدیم. بحث فقط نقد یا قضاوت دیگران نیست؛ اینکه چشمهات رو روی درد بقیه ببندی و فقط به خودت اهمیت بدی، واقعاً منطقی نیست!. شاید باید بعضی وقتها چراغهای خاموش رو روشن کنی و با چشمهای بازتر به دنیای اطراف نگاه کنی. اونوقت میبینی چقدر چیز برای فهمیدن و دیدن وجود داره،شاید اون موقع دیگه نخوایم همیشه فرمانروای بحث باشیم. حق دادن به بقیه وقتی مطمئن نیستی درست میگن اشتباه نیست؛ چون خودت هم خوب میدونی همیشه جواب قطعی و صحیحی برای ارائه نداری. شنونده ی ساکت ؛ ار.زد
در آخر در جواب تمام آن حرف ها سکوت را انتخاب کرد
без подписи
امان از جزئیات،چراکه همان جزئیات های ریز و درشت امانِ مرا بریدند!
احساس غریبیست؛ گویی تنها کسی که با تمام قلبش باورش کرده بود با تمام توانش، خنجری را بر قلبش فرو میکوبید و پیوسته بیرون میکشید! این تنها غمگین بودن نیست؛ بلکه بهراستی جان سپردن است.. جان سپردنی تدریجی؛ آرام، آهسته و قطرهقطره.
اما من اعتقاد دارم هیچ آدمی هیچ وقت درست رشد نمیکنه،همه تا حد معمولی بزرگ میشن،اما اون رشد کامل و فردی رو هیچ شخصی نمیتونه تجربه کنه انسان تا زمانی که زندست درست مثل یک بچه ی خرد ساله و اهمیتی نداره چند سالش باشه، همیشه شدیدا نیاز به توجه، اهمیت و مراقبت های پی در پی داره گاها اون ساید رو زمانی از خودمون نشون میدیم که عمیقا با شخصی احساس راحتی کنیم و واقعا بهش نزدیک باشیم. چون انسان درس میگیره و این تجربيات دلیلی میشه که نتونه پیش هرکسی خود واقعیش باشه.. انسان میترسه و ترس باعث میشه که پا پس بکشه،زمانی که عقب میره چیزی باید اون رو دوباره جذب کنه ؛ و اون چیزی نیست جز اعتماد! وقتی به شخصی دوباره بتونن اعتماد کنن خودشون رو رها میکنن و طوری که واقعا هستن برخورد میکنن گاهی سرد،گاهی گرم. گاهی لوس،گاهی جدی. گاهی مضطرب و اشفته،گاهی آزاد و خوشحال!! درحالی که یک انسان میتونه همیشه در یک ورژن زندگی کنه چون واقعا به کسی باور کافی نداره. پس اگر شخصي رو دارید که میتونه پیشتون خود واقعیش باشه هیچ وقت پشیمونش نکنید. آر.زد
تصوریست ناموزون زندگیِ آرام و هموار،تا به حال هر آنچه از زندگی در اعماق تخیلاتم پرورانده ام جز تهیای نامانوس چیزی نبوده! تصوراتی دروغین که جز خود هیچ کس قادر به باور آنها نیست،همان زندگیِ روشن بی دردسر که هر روزش در صدای خنده خلاصه میشود و شب هایش با ارامشی باور نکردنی پایان مییابد.. وای بر فریب خوردگان این دنیا! من تمام این سیاره را گشته ام؛ امید، مانند کذبی زهرآگین میان قلب من است. اغوا ؛ آر.زد