tgindex
واگویه:)

واگویه:)

Статистика
@vagouyechanelперсидский

•یک واقعیت در این زندگی وجود دارد؛ •هیچ چیز ابدی نیست ؛نه لبخندهای از ته دل ونه غم‌های نفس گیر 💚🌿 •مکانی برای تراوشات ذهنی؛نآرام🩶🌒 •بفرمایید چآی🤎☕

Последний пост
14 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
41
Всего постов
67
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
156
0 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
9
40 постов
Вовлечённость
5,8%
к подписчикам
Постов в день
5,9
всего 67
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
7
1/48двое суток
8
1/72трое суток
8

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • صحبتام همه دلی بود اگ طولانی شد بخاطر اینه ک دلم نمیومد چیزی رو از قلم بندازم یا یا جزئیات دوست داشتنیش نگمش🫠 از اینک وقتتون رو میذارید می‌خونید و گاها ریکشن نشون میدید ممنونم نظر،پیشنهاد یا انتقادتون رو به گوشم🌚 https://t.me/SendHarfBot?start=98ae473baa34

  • و این‌طوری شد که شبِ شهادت تا صبح، از این دسته به اون دسته، از یه چای به یه چای دیگه، از خنده‌های وسطِ خستگی تا لحظه‌هایی که دلمون نمی‌خواست تموم بشه،و اشک های بی صدا گذشت... ما موندیم و یه عالمه خاطره، چندتا عکس، چندتا استکان چای، چندتا خنده‌ی از ته دل و دلی که هنوز دلش می‌خواست همون‌جا، کنار حرم بمونه. آخرش هرچقدر هم سخت بود، باید برمی‌گشتیم... ولی فکر کنم بعضی سفرها وقتی تموم می‌شن، تازه شروع می‌شن؛ وقتی برمی‌گردی خونه، ولی یه تکه از دلت هنوز همون حوالیِ حرم جا مونده. خلاصه که... شبِ شهادت رو کنار امام رضا صبح کردیم؛ و چه صبحی بود:) ۲۲ مردادماهِ ۱۴۰۵ مشهد مقدس روایت شب شهادت امام رضا جان

  • چاییِ اینجا هم برای خودش یه داستان داشت😂🥲 یه حاج‌آقایی مثل ما اومد و دوتا چای برداشت و رفت ما هم برگشتیم سر جامون، ولی چند دقیقه بعد چشممون افتاد بهش یه گوشه نشسته بود و داشت با یه نفر حرف می‌زد. اول فکر کردیم خب، داره با خودش حرف می‌زنه؛ ولی هرچی بیشتر نگاه کردیم، دیدیم نههه این بنده‌خدا واقعاً انگار یه نفر رو روبه‌روش می‌دید.. از نگاه کردنش، مکث‌هاش و حتی میمیک صورتش، کاملاً معلوم بود که گفت‌وگوش یه‌طرفه نیست... نمی‌دونم اون آدمِ خیالی کی بود، ولی من ته دلم فقط یه دعا کردم که خدا کنه همسرِ مرحومش نباشه:)) 🫠

  • پارسال، توی همین مسیر عکسِ شهدای جنگِ دوازده‌روزه رو زده بودن شهید حاجی‌زاده و بقیه‌ی شهدا اون موقع کی فکرش رو می‌کرد کمتر از یه سال بعد، دوباره داغی به این بزرگی رو تجربه کنیم داغ کلی بچه بیگناه رو دلمون بمونه:)) ستونِ دل‌هامون، قوتِ قلبمون، رهبرمون رو از دست بدیم؟! چقدر محکم بودیم... چقدر خدا روی دل‌هامون حساب باز کرده بود که ما رو از این همه روزِ سخت رد کرد چه روزهایی دیدیم... چه داغ‌هایی کشیدیم... چه چیزهایی رو هیچ‌وقت فکر نمی‌کردیم ببینیم و هنوز نمی‌دونیم این روزها قراره ما رو به کجا برسونن؛ فقط می‌دونیم هرچی بیشتر گذشت، بیشتر فهمیدیم خدا از دلِ ما قوی‌تر بودنمون رو می‌خواست. چه روزهایی که ندیدیم.. و چه روزهایی که هنوز باید ببینیم:)

  • چند ثانیه غرق شیم تو حس خوب این لحظه؟

  • چاااااای و باز هم چاااای🙂‍↔️ ولی این دفعه شما یه چای عادی نمی‌بینید تو تصویر شما شاهد خوش طعم ترین چای جهانید ینی شاي عراقی 🌚 اصن مزه چای نمی‌ده ک مزه کربلا میده 🥹🫠

  • بچه، منتظر ساندویچش بود و من خیره ب نگاهش برای تشخیصِ اینک آیا واقعا منتظر ساندویچه؟ یا غمگینه مث من چون باید بره خونه شون 🥲

  • صوبحانه لاکچری 🙂‍↔️ تا موقع بچه ها داشتت ساندویچ می‌پیچیدن من تموم کردم 😂😐

  • اولین چایِ صبحم رو لوتی‌ترین آقایی ریخت که تو عمرم دیده بودم😂 سیگار گوشه‌ی لبش،ابروها گره‌خورده، و یه اخمِ ریز که انگار با دنیا سرِ صلح نداشت ولی دستش برای هر زائر با حوصله چایی می‌ریخت:) تن‌تن استکان‌ها رو پر می‌کرد، سیگارش رو گوشه‌ی لب نگه داشته بود عجیب بود مردِ جدی داستان تو اون ساعتِ صبح، داشت خستگیِ زائرا رو با یک استکان چای می‌شست

  • تو مسیر برگشت، من رسماً تبدیل شده بودم به حاج‌خانومای هشتاد ساله😂🫠 هر چند قدم یه بار کمرمو خم می‌کردم و دوباره راه می‌افتادم بچه‌ها هم ساعت شیش صبح، وسط اون همه خستگی، افتاده بودن دنبال موکب چای که «یه چایی به این بچه برسونیم، الان می‌افته رو دستمون»😂 خلاصه بدن‌هامون رسماً اعلام پایان همکاری کرده بودن، ولی ما هنوز داشتیم با پای پیاده از حرم دل می‌کندیم😂🫠🖤

  • خلاصه اینکه شبمون رو کنارِ امام رضا صبح کردیم؛ تا طلوع آفتاب، توی حوالیِ حرم قدم زدیم. دسته‌ها یکی‌یکی جمع کردند و رفتند خونه اما خب، کی دلش می‌اومد برگرده؟ من؟ نه.🙂‍↔️ و این‌گونه شد که دوباره برگشتیم سمتِ حرم:))) یکی از دوستام دیگه واقعاً داشت از پا می‌افتاد، اونو سپردیم به صحن پیامبر اعظم و من و یکی دیگه از بچه‌ها رفتیم ببینیم داخل حرم چه خبره.. صفِ زیارتِ حضرت آقا رودیدیم؛ صفی که انتهاش پیدا نبود:/ اومدیم صحن آزادی، کمی نشستیم. عجیب بود که با اون همه خستگی، اصلاً خوابموم نمیومد. کمی با هم حرف زدیم... و بعد بالاخره عزمِ رفتن کردیم. وقتِ خداحافظی برای من، از اون خداحافظی‌هایی بود که گفتنش آسون نیست؛ ولی خب... چاره‌ای نبود:)

  • جا مانده کز کردی چرا؟ آغوش سلطان هست:) قسمت نشد در کربلا باشی؟ خراسان هست:)

  • کشتی‌هات دارن تو بحر ناامیدی و غم غرق می‌شن که یهو یادت میاد عه! بابا پاشو خودتو جمع کن، تو امام رضا(ع) رو داری:))))

  • کشتی‌هات دارن تو بحر ناامیدی و غم غرق می‌شن که یهو یادت میاد عه! بابا پاشو خودتو جمع کن، تو امام رضا(ع) رو داری:))))

  • شیرین ترین خستگی دنیا رو داشتن میچشیدن خستگی دوس داشتنی، خستگی منتهی ب عاقبت بخیری،

  • حتی اسمِ امیرالمؤمنین پناهه:) مردِ خسته‌ای که تمام داراییِ شبش یک پتو بوده، برای خوابیدن، زیرِ نامِ شما جا گرفته؛عزیزِ دلِ من... انگار بعضی‌ها حتی وقتی سقفی بالای سرشون نیست، دلشون می‌خواد شب رو زیرِ سایه‌ی علی(ع) صبح کنن اینه ابهتِ یک نام؛ که آدم، بی‌اونکه بدونه چرا، امن‌ترین جای دنیا را زیرِنام «علی» پیدا می‌کند🖤

  • کاش کفش‌هامو تحویل می‌گرفتن... موقع رفتن، کفش‌هامو می‌ذاشتن توی دستم؛ اما دلم رو نه می‌گفتن: «این یکی رو دیگه نمی‌شه پس داد دلش همین‌جا باید بمونه»

  • دل شکسته ها رو تو عکس پیدا کنید..

  • دل شکسته ها رو تو عکس پیدا کنید..

  • بعد تموم شدن مراسم کوچ کردیم ب صحن آزادی برای چند ساعت استراحت و عزاداری تو دسته های دلیه آخر شب های حرم..