Memories;NC
Статистика- Последний пост
- 8 июн. 2025 г.
- Последнее чтение
- 13 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- —
- 1/48двое суток
- —
- 1/72трое суток
- —
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
چشمانش هنوز با من حرف میزنن ؛ در سکوت شب در شلوغیه روز در خاطراتی که هرگز نخواستم فراموشش کنم اون نرفت اون فقط دیگه نگاه نکرد . عشق ابی من مثل موجی است که هیچوقت ساحل را لمس نکرد اما همیشه در دل دریا رقصید.
من روح مرگ رو دیدم تو بدن زندگی.
без подписи
تو که دل شکستنو بلد نبودی،از کی یاد گرفتی ها؟
بین صدای خندههاش و نگاههایی که دیگه مال من نبود، فهمیدم تموم شدیم. هرچی اشک ریختم، انگار یه دریا کم بود برای غرق شدن خاطراتمون. دلم میخواست برگرده، فقط یه لحظه، اما نه اون اومد، نه من تونستم ازش رد بشم. حالا روی تختم، تو سکوت، فقط با یه سؤال موندم: چرا؟
چیزای کوچیکی که تو فراموش میكردی، منو ذره ذره کُشت.
یه دورانی بود که صبح تا شب منتظر زنگ زدن یکی بودم و کل روزمو با شوق و استرس اینکه میخام صداشو بشنوم میگذروندم،تموم دلخوشیم و امیدم شده بود یه تماس از تلفن کارتی پادگان! ولی خب بعد از مدتی با فکرای اشتباهش همه چیز بهم خورد،کاشکی نمیخورد،کاشکی یکم بیشتر فکر میکرد و متوجه تفکر اشتباهش نسبت بهم میشد،تموم تلاشمو کردم تا خودمو بهش ثابت کنم ولی زورم به نخواستنش نرسید،گفتم بری هیچی ازم نمیمونه،باور نکرد،رفت،و من موندمو یه مشت خاطره.
با او راه میروی در مسیری که برای تو نیست! و ناگهان یک روز تنها باز میگردی...
نه از دشمن،نه از رفیقام،گِلِه نی.
اتاقم بهم ریختس؟ مغزمو ندیدی مامان.
کلماتی که از دل بر میآیند هرگز بیان نمیشوند، در گلو گیر میکنند و تنها در چشمها خوانده میشوند.
اینا میگانت،میرن،میرسه به دادت کی؟
هرکاری کنی دوبرابر میاد سمتت حالا چه خوب چه بد🧚🏼♀️
For a while,we tried not to make a profit ,but your mask feel ! یه مدت سعی کردیم سودی نداشته باشیم,نقاب همتون افتاد.
"لبخند میزد چون آسان تر از توضیح دادنِ غم هایش بود"
Why?
بیمار سرطانی: یه نخ سیگار میدی؟ دنزل: مگه تو سرطان نداری؟ بیمار سرطانی: چی میشه مگه. سرطانم سرطان میگیره؟
ایندفعه میرم، چون دیگه وقتمون تمومه. ایندفعه میرم، چون واضح بود تو حرفات منظورت.
نمیتونم مجبورت کنم که دوستم داشته باشی پسرِ خوب.
آن جا یک قهوهخانه بود. اما ننشستیم به نوشیدن دو تا استکان چای. چرا؟ دنیا خراب میشد اگر دقایقی آن جا مینشستیم و نفری یک استکان چای میخوردیم؟ عجله، همیشه عجله... کدام گوری میخواستم بروم؟ من به بهانهی رسیدن به زندگی، همیشه زندگی را کشتهام.