واهی 🌱
Статистикаبه خویشتن در آینهها مینگرم؛ آیا من اویم؟ ادبیات و روزمرگی. @atenaban باهام حرف بزن http://t.me/BChatPlusBot?start=sc-P5koOGm9beEI یا https://t.me/HarfinoBot?start=677ee21b0eeb3df
- Последний пост
- 8 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 21
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 163
- 1/48двое суток
- 186
- 1/72трое суток
- 201
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
به لحن آرومم نگاه نکنید. چند هفتهی پیش، گزارش بازپرسی، پزشکی قانونی و پیکر پیمایی بابا محمود و سایر شهدای امنیت قزوین، به نحوی به دستم رسید. [آره آره، گزارشا ساختگیه، عکسا ساختگیه، فیلما ساختگیه، اعترافا ساختگیه، پدر تو هم ساختگیه.] من الان به درجهای رسیدم که آرزو میکنم کاش میتونستم خودم لگد بزنم به چهارپایهی زیر پای این حیوونها. فقط خیلی چیزا رو تو خودم میریزم و حفظ ظاهر میکنم تا بتونم به بقا ادامه بدم :) همین🙌🏻
قابل توجه "نه به اعدامیها" و "کار خودشونهها"ی دور و برم: [از دلم درنمیاد براتون دعای بدی بکنم. امیدوارم عزیزانتون همیشه سالم و سلامت باشن و هیچوقت نفهمید که چی به سر ما و عزیزانمون اومد. اما دعا میکنم خدا هدایتتون کنه و بالاخره یه روزی بفهمید که با چه وحوشی تو یه تیم بودید. فقط کاش خیلی دیر نشده باشه...]
بسیجی و مداح جوان، حمیدرضا رجبزاده شهید مظلومی که ده روز قبل توسط گروهک سلطنت طلب ربوده، تحت شکنجههای متعدد قرار گرفته و درنهایت، قلب او توسط دشمن از سینه بیرون کشیده شده و جسم او ارباً اربا میشود. سلطنتطلبهای ملعون، با ارسال ویدئوی شکنجه شدن این شهید برای رسانههای معاند و اشخاص ذیربط، جایزهی میلیون دلاری دریافت کردهاند. ضمن اینکه پیکر این شهید والامقام، کماکان مفقود میباشد...
کاش یک رانندهی توکتوک تو جادهی نجف به کربلا بودم.
بلندگوی مفقودین مشایه یهو اعلام کرد: ماکان نصیری از میناب! ماکان نصیری از میناب به عمود ۷۰۰ مراجعه کنه، همراهانش منتظر هستند...
عمود ۴۹۴، تراس موکب زنجانیا، بصورت مچاله خوابیدن بین کسایی که همشون برای یک هدف یعنی رسیدن به حسین(ع) اینجان، خوردن پای تاول زدهی خانومِ خسته تو پهلوم، چکه کردن آب لباسای خیسِ بالاسرم رو بازوم، پخش شدن زیارت عاشورای علی فانی از دوردستها، گزگز پا و کمر و خسخسِ تهِ گلو، همه و همه یعنی من حتی یه ثانیه هم از این بخش زندگیمو با دنیا عوض نمیکنم و ممنون که یبار دیگه خواستیم ؛) [قسمت همهی آرزومندها بشه الهی]
✨
نمیدونم چجوری شد ولی خب... شد ؛)
[ببر بنام خداوندت که لطف خنجر ابراهیم به تیز بودنِ احکام است] از جمهوری اسلامی شاکیام که اینها رو سلاخی نکرد و نسوزوند(عینِ کاری که خودشون کردن) و به یک اعدام عادی اکتفا کرد. و خیلی دلم میخواد ببینم جماعت سادهدلِ "نه به اعدام گو" در قبال تیکه تیکه شدنِ عزیزان خودشون هم انقدر رومانتیک برخورد میکنن یا نه. ببخشید، یه شیش هفت ماهی هست که نازکدلیم از بین رفته.
همین بس است برای من از وصال شما همین که گاه بگویم سلام! حال شما؟ خداکند که نرنجید از اینکه پیش هماند بدون دغدغه فکر من و خیال شما! _علیرضا نورعلیپور_
بنی صدر هم معتقد بود باید زمین داد و زمان خرید، عزل شد.
دیدی چقدر عاقبتت شبیه به مادرِ سادات شد...
تو شیب گودال سرازیر شد...
وای خدا، تشییع تو عراق واقعاً تو یه لول دیگهست. انقدرررر قشنگ و باشکوهه که میخوام بپرم تو تلویزیون. نمیدونم چند ساعته زل زدم به تصاویری که بصورت زنده داره از شبکه افق پخش میشه ولی اینو میدونم که حقیقتاً دارم به عراقیها غبطه میخورم.
ای خدا...
سلام آقای خامنهای عزیز. به قولِ خودتان که به تُرکها میگفتید: نَه وار؟ نَه یوخ؟ یاخچیسن؟ زیارتی که سالهای سال انتظارش را کشیده و حسرتش را در دل میپرورانیدید، قبول باشد انشالله. راستش پریروز، درحال طی کردن مسیر امام خسین تا آزادی، داشتم به این فکر میکردم که شاید تنها چیزی که در روز قیامت در چنتهام داشته باشم، حبّ شما و اهل بیت بوده باشد. اینکه اعضا و جوارحم بتوانند به درستی شهادت بدهند که من در زمان حیاتتان در مسیر شما و گوش به فرمانِ امام جامعه بودهام. اما بعدش یادم آمد که وقتی نوجوان بودم، عکستان را روی دیوارهی داخلیِ کمدم زده بودم تا یکسری از آشنایانمان آن را نبینند و مسخرهام نکنند یا حتی وقتی بزرگتر شدم و تصویر محبوبم از شما را پایین کتابخانه، روی دیوار اتاقم نصب کردم، مضطرب بودم که دوستانم را از دست ندهم. چرا در یکی از شبهای ۱۴۰۱ وقتی مثلا دوستی از بالکن خانهاش شعار مرگ بر دیکتاتور سر داد، فقط با گفتنِ جملهی "قرار شد به عقاید هم توهین نکنیم"، قائله را ختم کردم؟ هی یادم افتاد و اشک ریختم و از شما خجالت کشیدم که چرا در روز نهم اسفند وقتی چند نفر از بچههای کلاس دهم انسانی شروع به هلهله کردند، فقط اخم کردم و چیزی نگفتم؟ چرا فقط دخترکی را که نگران و آشفتهحال، مدام زیر لب میگفت: "نکنه آقا شهید شده باشه" را آرام کردم و گفتم: نترس عزیزم، آقا حتماً یه جای امنه. چرا دربارهی شما، مقابل دوست و آشنا و فامیل سکوت کردم و همواره سعی کردم با سکوت مطلق و درهم کشیدنِ چهره منظورم را برسانم؟ از دست ندادنِ دیگران به چه قیمتی؟ به قیمتِ از دست دادنِ شما که عزیزترین بودید در قلبم؟ لابد تبیینهایم دست و پا شکسته بودند که جواب ندادند امّا آقاجان، باور کنید من تمام تلاشم را کردم... اصلا میدانید من به چه امیدی شعر میسرودم؟ به امید آنکه روزی به دیدار جنابتان با شُعَرا دعوت شوم. حتی اگر بزرگان ادب، اجازه ندهند سرودهای تقدیمتان کنم و مجبور شوم ساکت و شنونده، در گوشهای بنشینم به تماشای روی ماهِ شما. در رمضانها به این فکر میکردم که اگر روزی به این بزرگترین آرزویم برسم، غزل عاشورایم را برایتان بخوانم یا عاشقانهترینش شعرم را و یا مثنوی حضرت زهرا را؟ و مدام این سه را ویرایش میکردم تا قابل عرضه شوند. حالا ماههاست که لب به شعر نگشودم آقاجان. نمیدانید چقدر خودم را به در و دیوار زدم تا این مردها مرا هم به تشییعتان بیاورند. تشییع... تشییعِ که؟ تشییعِ کسی که هرسال در روز تولدش، آرزو میکردم که خدایی ناکرده بیمار و رنجور نشود و تا ابد الدهر بماند برایمان؟ دیروز وقتی اعلام کردند که مسیر تشییع بطور ناگهانی تغییر کرده، آنقدر دلم شکست که خدا میداند. من کیلومترها از شما دور بودم. من حتی یکبار هم نتوانسته به دیدارتان بیایم و در این حسرت میسوختم که اینبار هم نشد. در دلم گفتم: آن موقعها که مرا نطلبیدی، آنقدر بیلیاقتم که حالا هم نمیطلبی؟ من آنقدرها هم بد نیستمها! نمیدانم چه قدرت دیوانهواری در قدمهایم جمع شد که همه را بسیج کردم تا به شما برسیم. آفتاب تقریباً تمام صورتم را سوزانده بود و کتف و کمر و پاهایم را دیگر حس نمیکردم. چشمم که به شما افتاد، همه چیز برایم تیره و تار شد. ای اشکهای لعنتی! بگذارید او را خوب ببینم. بیاختیار، دست روی سر گذاشتم و بیرمق، خطاب به خودروی حامل پیکرها خواندم: ای ساربان، آهسته ران! کآرامِ جانم میرود... هیچ چیز جز بابا محمود در افکارم نبود. او دلباختهی شما بود. سخنرانیهایتان را چندباره گوش میداد. به این فکر میکردم که در شبِ ۱۸ دیماه، مثل آرمان و روح الله، به او هم گفته بودند به شما توهین کند و یا بالای سرش، برعلیه شما شعارهای بیهوده داده بودند؟ استفهام انکاری میکردم انگار در آن بهبوهه. بابا محمود شب قبل از شهادتش، با شوق و ذوق و چشمانی که برق میزد، برای پدرم تعریف کرده بود که خواب شما را دیده. شما به زادگاه ما، یعنی زادگاه استادتان، شیخ هاشم مدرس قزوینی آمده بودید و بابا همه جای آن محل را به شما نشان داده بود، بالاخص، گلزار شهدایش را. نمیدانست که قرار است برود مقدمات را برای استقبال از شما مهیا کند. آقا سیدعلی، من هم شما را چندبار بصورت رویای زنده و صادق در خواب دیدهامها! یکبارش مربوط به وقتیست که بچه بودم. نه ساله بودم و شما روی سرم دست کشیدید. از روی چادر جشن تکلیفم. و با همان رویا آنقدر آرزوی دیدنتان را در سر و دل پرورانیدم تا یکهو به خودم آمدم و دیدم در اوج جوانی هم ندیدمتان. ندیدمتان اما باز هم امید دارم که چشمانم به جمالتان روشن شود. زیرا بقول سید حسن: ما به شهیدانمان نمیگوییم خداحافظ؛ میگوییم به امید دیدار همراه با پیروزیِ خون بر شمشیر. برایمان دعا کنید آقای خامنهای، برایمان دعا کنید که غربال سنگین است... که مسلمان، در هجمهی غربالها و امتحانات کمر نشکند...
без подписи
دلم بلیط میخواد به هرجا که آقای خامنهای میره. آقای خامنهای جای بد نمیره؛ قم، نجف، کربلا، مشهد، بهشت.
دلم بلیط میخواد به هرجا که آقای خامنهای میره. آقای خامنهای جای بد نمیره؛ قم، نجف، کربلا، مشهد، بهشت.
اینَک شما و وحشتِ دنیای بیعلی❤️🩹