tgindex
ولی فتاح زاده- خوشنویس

ولی فتاح زاده- خوشنویس

Статистика
@valifatahарабский

https://t.me/valifatah

Последний пост
14 июн.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
арабский
В каталоге с
15 авг.
Подписчики
141
мало замеров
Замеров пока мало
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
182
21 постов
Вовлечённость
129,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • 14 июн.5741из antileft01

    آلمان شرقی، فلاکتِ انسانی را به ارز خارجی با نرخ سرانه ۹۶۰۰۰ دلار تبدیل کرد. سوسیالیسم برای بقا به سرمایه‌داری نیاز دارد. بین سال‌های ۱۹۶۳ تا ۱۹۸۹، جمهوری دموکراتیک آلمان (شرقی) ۳۳۷۵۵ زندانی سیاسی را در ازای ارز خارجی به آلمان غربی فروخت. نرخ رایج در سال‌های اولیه از ۴۰۰۰۰ مارک آلمان برای هر زندانی شروع شد و تا پایان به ۹۵۸۴۷ مارک رسید. می‌توانید این فاکتورها را امروز در بایگانی اشتازی پیدا کنید. موارد ردیف شامل «یک روزنامه‌نگار مخالف» و «سه فعال کلیسا» بود. دولت آلمان شرقی به هر مارک آلمانی که می‌توانست به‌دست آورد نیاز داشت زیرا اقتصاد دستوری آن نمی‌توانست کالاهایی را تولید کند که کسی بخواهد آن‌ها را بخرد. دولتی که چنان به ارز خارجی نیاز داشت، خط تولید قاچاق انسان را با دقت بوروکراتیک ایجاد کرد. اشتازی مخالفان را دست‌گیر می‌کرد، مدارک را پردازش می‌کرد و آن‌ها را مانند هر کالای صادراتی دیگری به غرب ارسال می‌کرد. گروه‌های کلیسا و مقامات آلمان غربی برای تخفیف‌های عمده مذاکره می‌کردند. کل این عملیات طی سه دهه ۳.۴ میلیارد دلار درآمد ایجاد کرد. یک بهشت ​​سوسیالیستی که ادعا می‌کرد نماینده کارگران است، مجبور شد شهروندان خود را به دشمن یعنی سرمایه‌داری بفروشد تا چراغ‌ها را روشن نگه دارد. آلمان شرقی نمی‌توانست به جز اجساد افرادی که سعی در فرار از سوسیالیسم داشتند، چیزی تولید کند که بازار جهانی، برای آن ارزش قائل باشد. هر معامله‌ای ثابت می‌کرد که کل سیستم اقتصادی آن‌ها کلاه‌برداری است که تنها با استخراج انگلی ارزش از همان سرمایه‌داری که ادعا می‌کرد با آن مخالف است، زنده مانده است. دیوار برلین در سال ۱۹۸۹ فرو ریخت، اما هنوز هم می‌شنوید که دانشگاهیان از برنامه‌ریزی مرکزی و اقتصادهای دستوری تمجید می‌کنند. آن‌ها هرگز اشاره نمی‌کنند که موفق‌ترین برنامه صادراتی آلمان شرقی شامل فروش انسان‌ها به پوند برای تأمین مالی بهشت ​​کارگران‌شان بود. @antileft01

  • 12 июн.695из cafe_andishe95

    🎭پس از برکناری خروشچف،به او پیشنهاد مسئولیت مرکز درمان سرطان شوروی را می‌دن...! خروشچف می‌گه: من‌که از سرطان چیزی سر در نمی‌آورم! میگن: اشکالی نداره! اونوقت که مسئولیت کشاورزی به عهده‌ت بود و سر در نمی آوردی، گندم از بین رفت؛ شاید اگه مسئول سرطان بشی، اونم از بین بره! @cafe_andishe95

  • متن_گفتگوی_قاسم_غنی_سفیر_ایران_در_امریکا_با_انیشتین_روز_دوشنبه_۳۱.pdf

  • 30 мая981из jafarian1964

    https://t.me/jafarian1964

  • مشق این روزها نازنین تر ز قدت در چمن حسن نرست. حافظ قلم جلی روی فابریانو. با آکریلیک و گواش از جمله ‌مقواهایی که زیر فرش گذاشته بودم . رفتم بازار فابریانو جدید بخرم فروشنده پرسید: اصل میخای یا فیک؟ گفتم : مقوا هم اینجوری شد؟ گفت: بله، هر ورق فابریانو فیک ، دویست و سی هزار تومان اما اصلی ۴۵۰ هزار تومان. گفتم: اجازه بدید یه سری به کوچه محمود اینقدر نژاد بزنم برگشتم خونه

  • زیباکلام: بعنوان استادی که سی سال تاریخ تحولات سیاسی ایران معاصر را در دانشگاه تدریس میکردم، حتی در خواب هم تصورش را نمیکردم که دانشگاهی که از ۱۶ آذر ۳۲، همواره علیه پهلوی هاشعار میداد، بعد از ۸۲ سال از سر خشم و نفرت ، بازگردد به پهلوی ها. چه کردیم در این ۴۷ سال با نسلهای جوان مان . / صادق زیبا کلام ولی فتاح زاده: به عنوان استادی که سی سال ........ میپرسم : چه کردیم در این 47 سال با نسلهای جوان مان!! اگر استادی پس از سی سال تدریس، از تغییر جهت دانشگاه غافلگیر می‌شود، و نهایت معرفتش طرح سوالی این چنین عامیانه و مبهم باشد: «ما چه کردیم؟» به این معناست که او در طی دوران تدریس ، سطحی فراتر از دبستان ارائه نداده است. اگر صادق خان طی سال‌ها تدریس، نشانه‌های تغییر ذهنیت نسل جدید در پرسش‌ها، پایان‌نامه‌ها و دغدغه‌های دانشجویان را ندیده است احتمالاتی مطرح میشود: رابطه آموزشی ایشان ، یک سویه و غیر گفت و گویی بوده است. و یا چارچوب تحلیلی ایشان ، اجازه ی دیده شدن ناسازگاریها را نمیداده است و یا دانشگاه از اساس بر حفظیات استوار بوده و نه میدان اجتماعی ی زنده و پژوهشی. گرایش دانشگاه نشان میدهد که دانشجویان ، پرسشگرانه و با چشمان بیدار ، از روی سر امثال زیباکلام در حال مطالعه و تغییر معیار ارزیابی ها بوده اند و روایات دروغین امثال یرواند آبراهامیان از واقعه 16 آذر را بازبینی میکردند و دستاوردهایی دارند که زیباکلام با چشمانی بسته و در خواب جستجو میکرد و دستاوردش خرو پفی بود که حتی خودش نیز نمیشنید. نکته : در روایت آبراهامیان و چپ ها ، این واقعه به اعتراض علیه سفر ریچارد نیکسون نسبت داده می‌شود. نیکسون در ۱۸ آذر وارد ایران شد. بنابراین از نظر تقویمی، حادثه 16 آذر ، پیش از ورود او رخ داده و ربطی به آن سفر نداشت

  • «کوچک‌ترین اقلیت روی زمین، فرد است. کسانی که حقوق فردی را انکار می‌کنند، نمی‌توانند ادعا کنند که مدافع اقلیت‌ها هستند.» - آین رند

  • ایردبما؛ زنی که نامش در حساب‌وکتاب امپراتوری آمده است وقتی از ایرانِ باستان حرف می‌زنیم، معمولاً سراغ شاهان و جنگ‌ها می‌رویم. اما گاهی تاریخ در جای دیگری خودش را نشان می‌دهد: در دفترهای جیره و دستمزد. نام ایردبما دقیقاً از همین‌جا به ما رسیده؛ از میان لوح‌های اداریِ دورهٔ داریوش اول که امروز به «الواح باروی تخت جمشید» معروف‌اند. او که بود؟ ایردبما زنی از طبقهٔ بالای هخامنشی بود—احتمالاً نزدیک به دربار—که شبکه‌ای گسترده از املاک و کارگاه‌ها را اداره می‌کرد. ما دربارهٔ احساسات و زندگی خصوصی‌اش چیزی نمی‌دانیم؛ اما دربارهٔ کار و مدیریت‌اش، عدد و رقم داریم. و در تاریخ، عدد و رقم یعنی سند. چه می‌کرد؟ در لوح‌ها می‌بینیم که: برای صدها کارگر—زن و مرد—جیره دریافت و توزیع می‌کرد؛ کارگاه‌های تولیدی (به‌ویژه در حوزهٔ نساجی) زیر نظر او فعال بودند؛ منابعی مثل غله، شراب و دام به نام او ثبت شده؛ شبکهٔ کاری‌اش چندناحیه‌ای بوده و نمایندگانش در نقاط مختلف عمل می‌کردند. به زبان ساده: او «مدیرعامل» یک مجموعهٔ بزرگ اقتصادی در دل امپراتوری بود—آن هم در قرن پنجم پیش از میلاد. چرا مهم است؟ چون تصویر کلیشه‌ای از گذشتهٔ دور اغلب زن را به حاشیه می‌برد. اما ایردبما در متنِ بوروکراسی رسمیِ امپراتوری دیده می‌شود؛ نه در افسانه، نه در حماسه، بلکه در حساب‌وکتاب دقیق اداری. این یعنی کنشگری او ثبت شده، قابل‌ردیابی و مستند است. چه چیزهایی را نمی‌دانیم؟ نسبت دقیقش با خاندان سلطنتی روشن نیست. نمی‌دانیم در سیاست چه نقشی داشته یا جهان را چگونه می‌فهمیده. آنچه داریم، تصویر یک مدیر قدرتمند اقتصادی است—و همین برای بازنگری در تصور ما از جایگاه زنان در ایران باستان کافی است. اگر شاهنامه به ما تهمینه و گردآفرید می‌دهد، الواح تخت جمشید به ما ایردبما را می‌دهد: زنی که نه با شمشیر، بلکه با سازمان‌دهی و مدیریت، در دل امپراتوری اثر گذاشت.

  • این سوال را از آقای علی نجات غلامی قرض گرفته ام: چرا تحلیل های چپ‌ها از وضعیت امروز ایران ، اینقدر برای "مردم" آزاردهنده است؟

  • این سوال را از آقای علی نجات غلامی قرض گرفته ام: چرا تحلیل های چپ‌ها از وضعیت امروز ایران ، اینقدر برای "مردم" آزاردهنده است؟

  • شاهنامه فردوسی اینقدر قهرمان نداشت ای مادران و پدران ایرانی چه شیرهایی تربیت کردید

  • محمد علی جنت خواه: بابا اهمیت ملت ایران رو دست کم گرفتید. وقتی نوشتم نظم نوین منطقه و جهان رو برعکس تصورات همه، اسراییل و امریکا و چین و روسیه نمی‌چینن، مردم ایران می‌چینن، برای ژست و ادای ملی گرایی نگفتم. من اصلا تو تحلیل تعارف ندارم. وگرنه که کلاهم پس معرکه است. واقعا ملت ایران کلیدیه. کسی جرأت نمی‌کنه با این ملت، خلاف اصول و قواعد خاصی در بیفته. مجبورند برای هرکاری راجع به ایران ۲۰ سال ۵۰ سال فکر کنند. مثل عراق نیست یهو تصمیم بگیرند حمله کنند بعد بگن حالا چیکار کنیم.

  • 15 февр.11311из madrasefalsafe

    پنجاه و هفتی که در کمین است ▪️خشایار دیهیمی من هیچ راهی به نظرم نمی‌رسد که بتوان جلوی تکرار پنجاه و هفت و بلکه بدترش را گرفت. شاید امروز خیلی‌ها به هر دلیل نمی‌خواهند وقایع پنجاه و هفت و پس از آن را به یاد بیاورند. من اما به یاد می‌آورم و آن وحشت در برابر…

  • 15 февр.101из Jshhooshang1

    پنجاه و هفتی که در کمین است ▪️خشایار دیهیمی من هیچ راهی به نظرم نمی‌رسد که بتوان جلوی تکرار پنجاه و هفت و بلکه بدترش را گرفت. شاید امروز خیلی‌ها به هر دلیل نمی‌خواهند وقایع پنجاه و هفت و پس از آن را به یاد بیاورند. من اما به یاد می‌آورم و آن وحشت در برابر چشمانم جان می‌گیرد‌. از آنچه به انقلاب ختم شد درمی‌گذرم و به وقایع بعدش می‌پردازم. از فردای ۲۲بهمن، ساواکی بگیری شروع شد. نه فقط ساواکی، هر پاسبان بدبختی را که گیر می‌آوردند شخصا محاکمه و شکنجه و اعدام می‌کردند ( صدها نمونه‌ی فجعیش را به چشم دیدم ). دولت موقتی بر سر کار آمده بود که خشن نبود ولی هیچ قدرتی هم نداشت. کمیته‌های انقلاب حزب‌اللهی به کنار، حتی مجاهدین، فدایی‌ها، و حتی گروه‌های کوچک مضحکی مثل فرقان، آرمان مستضعفین، اتحادیه‌ی کمونیست‌ها و ... قدرت نظامی‌شان بیش از دولت بود. ترورها‌، دستگیری‌های خودسرانه، قتل‌های خیابانی شروع شد. پادگان‌ها غارت شده بودند و با اندک مبلغی میشد ژ3 خرید. به شرط چاقو. یک خشاب برایت خالی می‌کردند در هوا تا مطمئن شوی تو سرخ است! هنوز یک ماه نگذشته "خلق ترکمن" با سرودی حاضر و آماده پیدا شد. در دانشگاه دولت هیچکاره بود. ده‌ها گروه به جان هم افتاده بودند. فقط بحث نمی‌کردند چوب و چماق هم در میان بود. تازه هر گروه از دانشجویان از بیرون هم یار کمکی می‌آوردند. بعد نوبت به کردستان رسید که دیگر به پایان نرسید هرگز. بعد تا نوبت به خط امام برسد سفارت امریکا چند بار اشغال و تخلیه شد؛ قصه طولانی است. حالا این سرنوشت انقلابی از جنس "همه با هم" بود که ارتش هم تسلیم شده بود. فکر می‌کنید پس از این حکومت اسلامی کدام‌یک از اینها اتفاق نخواهد افتاد؟ با هر اکثریتی که گروهی مدیریت گذار را در دست بگیرد هیچ گروه دیگری به انتظامات آن تن نخواهد داد. حتی بر فرض محال الان بنشینند و با هم ائتلاف و اتحاد کنند و "همه با هم" شوند. نفر به نفر این‌هایی که می‌گویند "از دموکراسی بگو" پیش چشمم هستند که چه خشونت‌ها نخواهند کرد، چه برسد به اولتراها و هولیگان‌های پادشاهی‌خواه که همین الانش هم حرف رهبرشان را هم به گوش نمیگیرند. مشکل ما پادشاهی و جمهوری و دموکراسی نیست. مشکل ما یک پنجاه و هفت حل ناشدنی است‌! و یادتان باشد که این‌ها را اگر هم ترامپ نداند، مشاورانش می‌دانند. https://t.me/Jshhooshang1

  • از خشایار دیهیمی عجبی نیست که قیاس مع الفارق میکند. او بارها ثابت کرده که پیشفرض هایی را به ذهن ایدئولوژیک خود سنجاق کرده است که قادر به فهم اکنون نیست قادر به فهم گذشته نیست و به همین دلیل ، آینده ای که ترسیم میکند ربطی به استعداد اکنون و واقعیت فردا ندارد. متن زیر از خشایار دیهیمی ست و پاسخ به متن او ، از طرف علی نجات غلامی ست. 👇👇👇👇

  • شماره ۱۳ فصل نامه "جهان اشراقی" منتشر شد. سپاس از فرزانه ی اندیشمند "امین جان مرئی" که افتخار طراحی و تحریر لوگوی نشریه ی "جهان اشراقی" را به من اهدا کرد.

  • 8 февр.12323из tarikh_shafahi_iran_project

    دیدار جلال آل احمد با چهره‌های مذهبی مشهد در سال ۱۳۴۷ (به مناسبت درگذشت نعمت میرزازاده، م.آزرم) حدود دی ۱۳۴۷ [جلال] آل احمد آمد مشهد و قصدش از آمدن به مشهد این بود که برود و ببیند از پاییز پارسال [که زلزله رخ داده بود] تا اول زمستان امسال در این یک سال این همه تبلیغی که کردند برای بازسازی روستاهای خراب شده از زلزله کاخک گناباد و طبس چکار کرده‌اند. اما ورود آل احمد به مشهد مصادف شد با افتادن یک برف سنگین. بنابراین آل احمد نتوانست به جنوب برود. [...] و هفت هشت روزی در مشهد بود. در آن روزها به فرصت، دانشجویان دانشکده ادبیات را دید. روز بعد ما را ساواک خواستند. همراه من آمد و گفت‌وگویی هم با رئیس ساواک پیش آمد آنجا سر مجله ما که توقیف شده بود. و اما از نظر تاریخی مهم‌تر از همه، آن دیداری بود که آل احمد در منزل آقای شریعتی بزرگ با شریعتی پدر و پسر و [دیگران] از جمله علی خامنه‌ای، و این‌ها آنجا در یک روز چهارشنبه‌ای این ملاقات شد. قضیه این بود که آل احمد خانه ما بود. بیشتر جوانان دانشجویان و جوان‌ترهای مربوط به ادب و هنر و به هر صورت نیروهایی که از نظر سیاسی یا چپ باید نامیده بشوند یا ملی یا... به هر صورت غیر مذهبی و بیشتر هنری و اینها دوروبر آل احمد بودند و دوستان دیگر مشهدی ما هی، دوستان مذهبی دوستان کانونی می‌گوییم. یعنی کانون نشر حقایق اسلامی، هی گله می‌کردند که آل احمد را می‌خواهیم ببینیم. گفتیم خیلی خوب. یک روزی قرار گذاشتیم و آمدیم به منزل آقای محمدتقی شریعتی. از مسائلی که آنجا کاملاً یاد من هست این است که آل احمد یک بحثی کرد، همان بحثی که در [کتاب] "خدمت و خیانت روشنفکران" بارها کرده. یک بحثی کرد که خلاصه‌اش، یعنی مضمون این بود که نهضت‌های اجتماعی ایران در دهه‌ها و سده اخیر... از این باب از مشروطیت هم مثال می‌آورد که: "آن‌گاه که روحانیت به تنهایی خواسته کاری بکند نتوانسته، آن گاهی هم که روشنفکر جدا از روحانیت، جدا از بدنه جامعه، خواسته تحولی ایجاد کند -حکومت ملی مصدق و نهضت ملی را مثال می‌آورد- موفق نشده. هر جا که روشنفکر در دو چهره گوناگون روشنفکرِ مذهبی یعنی آخوند، روشنفکرِ لائیک یعنی ما مثلاً هر جا این‌ها در تاریخ ایران یعنی در تاریخ اخیر این‌ها با هم کار کردند موفق شدند." حتی یادم هست که گفت که: "امام زمانی هم نیست و امام زمان یعنی هر کسی در زمان خودش بتواند پیشوایی باشد." این تزش را که گفت به حساب صحبت می‌کرد. یادم هست که رو کرد به همان حالت خاصش که شما می‌شناختیدش خوب و با آن صمیمیت‌ها و قاطعیت‌ها و قرص و قایم یک چیز را بریدن و تمام کردن، گفت: "این‌ست رئیس حالا." رو کرد به [علی] خامنه‌ای که نشسته بود، گفت: "خیلی خوب من نماینده روشنفکرها هستم. من قرتی نماینده روشنفکر، نماینده روحانیت کو؟ تو هستی؟ دستت را بده به من، چراکه این نهضت باید این جوری درست بشود از ترکیب اینها." این‌ها زمستان ۱۳۴۷ بود در مشهد در منزل محمدتقی شریعتی با حضور عده‌ای از دوستان آقای شریعتی و اعضای کانون نشر حقایق اسلامی. س- پاسخ آقای خامنه‌ای چه بود؟ ج- پاسخ آقای خامنه‌ای اینگونه بود که حرف‌های آل احمد به اعتبار شخصیت آل احمد برای من مهم بود و عین جملاتش حتی تقریباً می‌توانم توی ذهنم برای شما بگویم، پاسخ خامنه‌ای یعنی وقتی آل احمد دستش را به طرف خامنه‌ای دراز کرد و گفت: "من نماینده روشنفکران، کو نماینده روحانیت؟ تو هستی؟ دست به من بده." اولاً خامنه‌ای همچین کسی در خودش سراغ نداشت که به او بگوید: "بله، من نماینده روحانیت." و هم آنکه آقای [محمدتقی] شریعتی آنجا نشسته‌اند و خیلی دیگر. از آن گذشته شخص علی خامنه‌ای از نظر من کسی نبود که حرفی را که او می‌زند عیناً توی ذهن من باشد. اما این به یاد من هست که این تز را آقای خامنه‌ای حتماً تأیید کرد، آقای شریعتی پدر و پسر و همه [تأیید کردند] که بایستی روحانی و روشنفکر با هم حرکت کنند. این [سال] ۴۶ بود اما در زمستان ۵۷ ده سال بعد وقتی نخستین دسته‌های راهپیمایی از جلوی دانشگاه تهران عبور می‌کرد ناگهان سر و کله یک شعاری دیدیم پیدا شد. وقتی رسید جلوی دانشگاه و آن شعار این بود که می‌گفت: "روحانی، دانشجو پیوندتان مبارک"، و من آنجا ایستاده بودم به یکی از رفقایمان که اتفاقاً مشهدی بود و در آن جلسه حضور داشت، گفتم "یادت هست این تز کی مطرح شد؟ ده سال گذشت از زمستان ۱۳۴۷." [آن دوست جواب داد:] "آل احمد، بله دقیقاً [یادم هست.]" مصاحبه نعمت میرزازاده (۱۳۱۷-۱۴۰۴) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد نوار دوم تاریخ مصاحبه: ۴ خرداد ۱۳۶۳ محل مصاحبه: پاریس، فرانسه مصاحبه‌کننده: ضیا صدقی #تکه_مصاحبه https://iranhistory.net/mirzazadeh0/

  • نام اثر: گلبانگ پهلوی (سیاه مشق) متن: بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی میخواند دوش درس مقامات معنوی (حافظ) ابعاد اثر: 33*46 گواش و آکریلیک روی فابریانو دانگ قلم: 17 میلی متر بهمن 1404- ولی فتاح زاده

  • « نکند مردم حکام را متجاوز تلقی کنند!..» یادداشتی از : شهاب الدین حائری شیرازی سعید نفیسی در کتاب ارزشمند تاریخ معاصر ایران میگوید پس از حمله آغامحمدخان قاجار به گرجستان برای سرکوب هراکیلیوس زمامدار گرجستان که از تحت الحمایگی ایران سرباز زده وخود را تحت الحمایه روس خوانده بود و شکست وی، بنا به روایتی 15 هزار و بنا به روایتی دیگر 25هزار اسیر از زنان ودختران آن سرزمین به ایران آورد.. مورخ می نویسد از تعداد کشتگان شهروندان تفلیسی عددی در دست نیست اما تفلیس وگرجستان در حقیقت از همین زمان پیوستن دوباره، از ایران جدا شدند و دیگر هیچگاه به ایران بازنگشتند! غرض آنکه قوه قهریه آغامحمد خان اگرچه گرجستان را به ظاهر به ایران بازگرداند  اما افراط در خشونت موجب شد این بازگشت چند ماه بیشتر نیانجامد و برای همیشه گرجستان به عنوان یک مهاجم به ایرانی نگاه کند .

  • 3 февр.1173из tarikh_shafahi_iran_project

    پس از ۱۵ خرداد به روایت علینقی عالیخانی از بعدازظهر روز ۱۶ خرداد کم‌وبیش می‌شود گفت که وضع به صورت عادی خودش بازگشت. در جلسه هیئت وزیران من گفتم که «البته اطلاع ندارم که ریشه‌های این شورش‌ چه بوده و فقط ظاهرش را می‌بینم [...] اما برای ما مهم است که به دنبال چرایی قضایا برویم و ببینیم که چگونه ممکن است درحالی‌که ما سعی می‌کنیم یک اصلاحات اجتماعی دامنه‌داری را در کشور اجرا بکنیم یک مشت آخوندِ مرتجعِ عقب‌افتاده قادر هستند با همه اینها عده‌ای را بسیج بکنند. بنابراین تجزیه و تحلیل این‌که ما چرا موفق نشدیم که جلوی چنین توطئه‌هایی را بگیریم این خیلی مهم خواهد بود.» و نتیجه‌گیری‌ام هم این بود که «فارغ از هرگونه مسئولیتی که توطئه‌گران دارند دولت هم این مسئولیت را دارد که اگر کسانی اتومبیل‌شان را سوزاندند، دکان‌شان را غارت کردند یا آتش زدند، می‌بایست غرامت اینها را دولت بدهد. آن‌چنان که باید ما ببینیم چه کسانی کشته یا زخمی شدند و به خانواده اینها فارغ از این‌که جزو تظاهرکنندگان بودند یا تماشاچی بودند کمک بکنیم.» این پیشنهاد من مورد تأیید دکتر [غلامحسین] خوشبین و دکتر [محمد] باهری هم قرار گرفت و […] نخست‌وزیر [اسدالله] علم کاملاً استقبال کرد از این حرف [...] به عبارت دیگر قسمتی از پیشنهاد من مورد توجه قرار گرفت ولی قسمت دیگرش که تجزیه و تحلیل علت امکان ظهور چنین اتفاقی بود البته هیچ‌وقت پیگیری نشد. دلیلش هم روشن است که در آن شرایط هیچ‌وقت عادت نداشتیم که به دنبال ریشه قضایا برویم. به‌هرصورت ما جلسه‌ای تشکیل دادیم و تصمیم گرفتیم که هر کدام از طرف خودمان یک نماینده‌ای معرفی بکنیم و به آنها بگوییم دقیقاً از آنها چه می‌خواهیم. من به‌عنوان نماینده خودم یک نفر بازاری را انتخاب کردم، شخصی به نام حاج‌آقا رضا مجد که از یک طرف یک مرد مذهبی بود و بسیار مورد احترام بازاری‌ها، و در ضمن شخص کارکشته‌ای بود. […] وزیر کشور خانم ستّاره فرمانفرمائیان را به‌عنوان نماینده خودش انتخاب کرد. دلیل هم این بود که او از راه مددکارهای اجتماعی که در اختیار داشت و تربیت شده بودند برای این‌که به خانه مردم بروند و با مردم مصاحبه بکنند می‌توانست با خانواده کسانی که در آن جریان کشته شده بودند تماس بگیرد. وزیر دادگستری هم یک نفر قاضی خوشنام انتخاب کرد […] و پس از چیزی شبیه یک ماه اینها به ما اعلام کردند که آمادگی دارند برای دادن گزارش. جلسه بسیار مفصلی در وزارت دادگستری داشتیم برای شنیدن این گزارش و تأیید پیشنهادات و دادن گزارش خودمان به هیئت وزیران. گزارشی که تهیه کرده بودند به راستی درجه‌یک بود و وارد هرگونه جزئیاتی شده بودند. هر کسی که شکایتی داشت و اطلاع داده بودیم به این کمیسیون مراجعه کرده بود. حتی مثلاً کاسب‌های پاگرد [… که] عبارت از این بود که مقداری جنس از گوشه پیاده‌رو به خریداران عرضه می‌کردند و این جریان را مقامات شهرداری و پلیس در خیابان‌های حدود بازار تحمل می‌کردند. این‌گونه کسبه ادعا کرده بودند که مثلاً استکان‌های‌شان شکسته شده یا ظرفی که داشتند شکسته شده یا بار میوه‌شان را خراب کرده. تا برسیم به کسبه‌ای که در دکان خودشان خسارت دیده بودند و حاج‌آقا رضا مجد با یک صلاحیت کامل میزان خسارت آنها را برای ما تعیین کرد. خانم فرمانفرمائیان از راه مددکارهای خودش کار درخشانی انجام داد. برای این‌که توانست با خانواده همه کشته‌شدگان جریان ۱۵ خرداد تماس بگیرد. و تا آن‌جایی که الان به خاطر من هست، شماره اینها حدود ۸۳ نفر بود. به عبارت دیگر افسانه‌هایی که درباره صدها یا هزاران کشته پانزده خرداد می‌گویند به کلی دور از واقعیت است. [...] چون وقتی که روشن شد که منظور ما کمک به بازمانده‌هاست مردم تشویق می‌شدند که تماس بگیرند. با این همه ما بیش از ۸۲-۸۳نفر نتوانستیم کسی را پیدا بکنیم. اینها هم البته دو گروه بودند، عده‌ای از آنها واقعاً جزو تظاهرکنندگان بودند و عده‌ای دیگر آدم‌های بدشانسی بودند که در آن روز احیاناً از آن خیابان گذر می‌کردند و مورد اصابت تیر قرار گرفته بودند. ترتیبی که ما براساس این گزارش دادیم این بود که مقرری برای زن و بچه‌های خانواده کشته‌شده‌ها تعیین بکنیم و هزینه تحصیلی بچه‌ها تا هنگامی که تحصیل‌شان به پایان می‌رسد به عهده دولت خواهد بود. [...] شاید برای خیلی‌ها تعجب‌آور باشد ولی این رژیم یک چنین بردباری هم از خودش می‌توانست نشان بدهد. و تصور هم می‌کنم در روحیه این مردمی که به آنها یا خسارت رسیده بود یا کسی را از دست داده بودند، می‌توانست خیلی مؤثر قرار بگیرد. به‌هرصورت پس از این داستان ۱۵ خرداد، پس از چند روز باز کارها جریان عادی خودش را گرفت. بخشی از مصاحبه علینقی عالیخانی (۱۳۰۷-۱۳۹۸) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار هفتم تاریخ مصاحبه: ۱۸ آبان ۱۳۶۴ مصاحبه‌کننده: حبیب لاجوردی #تکه_مصاحبه https://iranhistory.net/alikhani0

ولی فتاح زاده- خوشنویس — tgindex