Avoidant personality disorder
Статистикаعلاقهمند به نوشتن، خواندن، و ثبت کردن. https://t.me/HarfChatBot?start=2274f66056b9
- Последний пост
- 15 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 5
- Всего постов
- 23
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 43
- 1/48двое суток
- 49
- 1/72трое суток
- 53
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
از این واندم هم تعریف کردیم خراب شد خدایا تشکر
Je te veux près de moi… si près que le seul son que nous entendrions serait celui de nos souffles et de nos cœurs qui battent. J’ai envie de retrouver tes lèvres, de m’en approcher doucement… ou avec passion et empressement, comme si chaque seconde devait être savourée. Tu me manques, Je ne veux pas te garder, parce que je sais que je ne le peux pas. Je veux seulement continuer, encore et toujours, à te désirer. Et malgré tout, j’ai encore envie de retrouver tes lèvres, une fois encore. Comme si le temps nous appartenait encore. Comme ce soir-là, dans le parc.
The true definition of "you were the sun, and I was Icarus" btw.
Հեռվից ես քեզ գոնե տեսնեմ, սիրեմ, Որպես կյանքիս չքնաղ երազ, Արեգակին պետք է հեռվից նայել, Կայրի եթե շատ մոտենաս:
без подписи
без подписи
هر روز حس میکنم در فردایی بهتر، یا شاید همین امروز، میتوانم انسان جدید و مفیدتری درونم خلق کنم؛ اما یکی درونم هر روز میپلاسد و همهچیز فردا صبح از ابتدا شروع میشود. زندگی، زندگی، زندگی. خودم را نیمهشب به دست سوز سپردم. رد نورها را سخت دنبال میکنم. عادت دارم گاهی اوقات با لباس کم، نصفهشب، بیایم داخل حیاط و از سرما بلرزم و به آسمان نگاه کنم. حس میکنم زندهترم. خب، چه کار میشود کرد جز دستانداختن دور ضیافتهای احمقانه و کوچک اینچنینی؟ زندگی، زندگی، زندگی. امروز حس کردم از دیگران بسیار دورم. حس کردم پشت پنجره، رو به غروبی بیانتها، نشستهام؛ درحالیکه ظهر داشت درون بدنم حل میشد. حس کردم باید پناه ببرم و نمیدانستم کجا. باز هم دارم حرف تکراری میزنم. زندگی، زندگی، زندگی. امشب نگاهی به جملههایم انداختم؛ به دستنوشتهها. عدهای را از سطل درآوردم و چروکشان را باز کردم و دوباره دیدمشان. هیچچیز جدیدی آنجا نبود. کمکم باید به نوعی مرگ خودم را اعلام کنم. حداقل به برگههایم بگویم که دیگر تمام شدهام و چیزی باقی نمانده. شاید نمنم از قصههای جدید هم خسته شوم. زندگی، زندگی، زندگی. خودم را چسباندهام به لیوان داغ درون دستم. انگشتانم را که بینشان گره خوردهاند دوست دارم، اما دلم میخواهد انگشتان بقیه را دور لیوانها ببینم. ده، یا حداقل هشت انگشتِ گرهکرده دور یک لیوان داغ و سرانگشتهای متورم. رد سرخ زندگی رویشان افتاده. خودم را گم کنم بین همانها. اما حالا به دستهای خودم نگاه میکنم. انگشتهای کوچکی دارم. حس میکنم یک روز به انگشتهای کسی که میخواهد مرا نجات دهد، یا من او را نجات دهم، نرسد. زندگی، زندگی، زندگی. -اسفند ۴۰۴
چه باحال که روز به روز بیشتر دارم عقلم و خودم رو از دست میدم. خودم رو خودم رو خودم رو.
без подписи
без подписи
без подписи
без подписи
فکر کنم مراقب بودن به معنای قدرت حفاظت داشتن نیست.
سلام خوشم میاومد اگه میتونستم به پیروی از موضوعِ «چیزهایی که از آخرین امتحانات نهایی به جای میمونن»، از برچسب عدد چهارده رو دستم عکس بگیرم و ریپلایش بزنم روی این، ولی متأسفانه به خودم اومدم دیدم گم شده و دیگه رو دستم نیست. تمام مدت سعی داشتم مراقبش باشم.
без подписи
- بیست و پنجم تیر ماه.
без подписи
без подписи
ح.ت
без подписи