ولگشت آزاد
Статистикаبرای نوشتن... #از_زندگی #از_آدمها #از_مادری ------------ این جا در سراشیب تپه ها پیشاروی غروب و دهانه ی توپ زمان کنار نهالستانهای شکسته سایه به همان کاری مشغولیم که زندانیان به همان که خیل بیکاران «امید می پرورانیم» محمود درویش @mghahremaani
- Последний пост
- 11 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 20
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 58
- 1/48двое суток
- 66
- 1/72трое суток
- 71
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
هر سال چیزکی در روز تولدم مینویسم. امروز نمیدانم چند مرداد است و دستم رفت سمت نوشتن. چه گذشت امسال بر من؟ خب مادر شدن آنقدر اتفاق پررنگی هست که باید اول دفعه از آن نام ببرم. یک تجربه بسیار نو چیزی که هرگز شبیهش را تجربه نکرده بودم و دربارهاش اینطور فکر نمیکردم. این دنیا را دوست دارم. دنیای مادری را میگویم. خوشحالم از تجربه کردنش. در این دنیا باید مدام یاد گرفت. باید مدام خود را بروزرسانی کرد. یکی از چیزهای دوست داشتنی این وادی برایم این است که انگار این فسقلیها همه چیز را با خودشان نو کردهاند. انگار مجبورت میکنند تا تازه شوی. هرچند با ظاهر ژولیده. آن بیرون رفتنها بخاطر آنها. اینکه تو را از غار بیرون کشیده اند و مجبورت میکنند هر روز حداقل یکبار پایت را بیرون خانه بگذاری. بیرون رفتن بدون برنامه. مجبورت میکنند بیشتر جهان اطرافت را نظاره کنی. بقیه را ببینی و چند کلامی بینتان رد و بدل شود. همش دنبالشان دویدن و نشاندنشان در جایی دور از وسایل خطرناک. جمع کردن مدام اسباب بازیها. روزی چندبار لباس عوض کردن. دویدن و دویدن و دویدن...این عادت زداییها هرچند همیشه خواستنی نیستند و گاهی لجدرآرند اما روی هم حظی بی مانند دارند. و اما آن روزهای سخت دی و سختتر جنگ این دو اتفاق سخت و تلخ من را کوبید. له کرد. زیر و رو کرد. آتشی انداخت به جانم. چیزهای را سوزاند و از بقایایش چیزهایی بیرون زد. از بعضی بریدم. بعضی را بیشتر شناختم. از بعضی فاصله گرفتم به بعضی نزدیک شدم و درکشان کردم. یک جاهایی دیدم دیگر حوصله بعضی حرفها را ندارم. حرفهایی که شاید چند سال پیش خیلی جدیشان میگرفتم. پختگی است یا خستگی یا وقت کم داشتن، نمیدانم! فکر میکنم از روشنفکری و روشنفکران هم فاصله گرفتم... بر سر امید چه آمد؟ بارها کوبیده شد. له شد. نمیدانم چه ماهیتی داشت اما دوباره با شکلی نو از جایی سردرآورد. هرکس به طریقی این روزها را گذراند و تاب آورد. برای من نمیدانم چه چیزهایی کار کرد. شاید آن یادگیری بافتنی دی ماه. شاید غرق در دنیای بچهها شدن. تمرکز روی خلق غذاهای جدید برای بچهها. کار کردن با آدمهایی که استوار ایستادهاند برای ساختن. تصویر کردن فجایع بزرگ و دید تاریخی داشتن و کوچک دیدن موقعیت فعلیام در برابر آنها. دنبال کردن آدمهای پرکار امیدوار و فاصله گرفتن از غرغروها:) کمک گرفتن زیاد...خیلی زیاد... و فکر کردن به گذرا بودن زندگی... خلاصه که سی و چهار سالگی پر حادثه ای بود... #از_زندگی #۳۵
شاید یک حقیقت تلخ این باشد که ما بیش از آنکه فکر کنیم، فکر کرده میشویم. اصلا ما فاعل اندیشهایم یا محل عبور اندیشهها؟ #ندانمهای_بسیار
بچهها روزی چند بار زمین میخورند و گریه میکنند و روزی چند بار زیر لب میگم: این رنج اولین قدم است، ز خار حادثه تیه وجود خالی نیست. #از_مادری
شاید یک حقیقت تلخ این باشد که ما بیش از آنکه فکر کنیم، فکر کرده میشویم. اصلا ما فاعل اندیشهایم یا محل عبور اندیشهها؟ #ندانمهای_بسیار
دو آموزه ای که از کلاس تفکر انتقادی عمیقا درگیرم کرده اینها هستند: مدام علیه اندیشههایتان شورش کنید. اندک تمرین این جمله، دنیایی جدید و البته پرتلاطمی را برایم خلق کرده. دنیایی که اگرچه خوب و سرشار از یافتههای نو است، اما بیقرارم کرده. دنیایی که جذابیتش با نیاز به آرامش در تقابل است. نکتهی دیگر اینکه تعصب آنجایی به وجود میآید که تفکرات و باورهایتان را به هویت خود میچسبانید. اگر بخواهم صادقانه بگویم من با تلخی دریافتهام که چقدر عمیق درگیر این تعصب هستم و چگونه اندیشههایم را با هویت خود پیوند زدهام. و دریغ که این، نه فقط دربارهی خودم، بلکه در نگاه من به دیگرانی که با آنها در ارتباطم هم صادق است. در این میان آنچه برایم امیدبخش است، این است که شاید تمام این تلاطمها، نویدبخش رهایی از بندهای قدیمی باشد. #نویافته
اگر از دسته مخالفان و منتقدان هستیم یا بودهایم: میشود با دیدن این جمعیت حاضر در تشییع آقای خامنهای گفت: پول میگیرند و میآیند. بهشان وام میدهند. کارمندان به اجبار میروند و توجیهات ساده انگارانهای از این دست... میشود هم برای یاد گرفتن پرسید این جمعیت به چه میاندیشند که ما شاید از آن غافلیم؟ ما که را از دست دادیم؟ و یا در سیل جمعیت متواضعانه پرسش و کنجکاوی کرد، شاید از این رهگذر بشود جهانبینی جدیدی یافت. باید دست از این نگاه تحقیرکننده و از بالا به پایین برداشت.
جنگ فقط بیرون نبود. جنگ درون ما هم اتفاق افتاد. چیزهایی درونمان کوبیده شد. فرو ریخت. گویی بسیار چیزها که برایمان ارزشمند بودند رنگ باختند. دارم از نبرد بین بودن و نمودن حرف می زنم. بین حقیقتی که از آن عادتهای مندرس بیرون زده و عقایدی که سالها به آن تکیه کرده بودم. دارم از آن ابتذالی حرف میزنم که به آن دچار بودم. بعضی از نوشته های گذشته ام دچار چنین ابتذالیست. نوشته هایی که گویی شهوت دیده شدن در آنها بیشتر از شوق حقیقت جویی است. تلاشی ناخودآگاه برای همرنگ جماعت شدن و حل شدن در تودهای که گمان میکردم آگاهانه انتخابش کردهام، اما ذهنم ندانسته، در استعمار بود. استعمار کلیشهها... خوشآیند دیگران بودن... جنگ درونی من همچنان ادامه دارد. در آن هیچ آتش بسی اتفاق نیفتاده. توافقی هم امضا نشده. مدتی ننوشته ام و احتمالا ننویسم تا بتوانم از آن بندها رها شوم. به نام بزرگمردی که گفت در دنیای خود آزاده باشید...امروز برای من روز تامل در معنای دشوار آزادگیست. #ازـزندگی #ازـجنگ
Have you seen my son? #world_cup_2026 @asedemad
بیتوجهی به دانش و تجربهی بشری بعد از انتشار یادداشتِ «دلایلی برای این روزها»، گفتگوهایی با بعضی از دوستانم داشتم. مخصوصاً اینجا منظورم کسانی است که خود را مدافع حملهی آمریکا و اسرائیل میدانستند. اگر بخواهم باورشان را دقیقتر بیان کنم این است: «ما موافق ادامه پیدا کردن حملات اسرائیل و آمریکا هستیم به این امید که جمهوری اسلامی سقوط کند» در مقابل من دلایل مختلفی را علیه این دیدگاه، در یادداشتم فهرست کردم، با لینکهایی که اگر کسی علاقهمند باشد میتواند پیگیری کند. فکر میکنم کسی که دانش و تجربهی مدون بشری را منبع معتبری بداند، نمیتواند کماکان مدافع این حملات باشد (در واقع از ابتدا هم نمیتوانست باشد). در این گفتگوها متوجه شدم که دوستان من (اغلب با تحصیلات بالا در حوزهی علوم تجربی)، اعتبار چندانی برای علوم انسانی قائل نیستند. مثلاً وقتی من به پژوهشهایی ارجاع میدهم که یک استاد علوم سیاسی با سالها دقت و بررسی انجام داده و مثلاً مصادیق زیادی جنگ و حملهی نظامی را بررسی کرده و به نتیجهای رسیده، دوستانم میگویند: «ایران وضعیتش فرق میکند. این پژوهشها قطعی نیست. هیچ وقت پارامترهای دو کشور صد در صد شبیه نیست پس نمیشود نتیجهگیری کرد» یا حتی این حرف «شاید این استاد دانشگاه چپ است و بخاطر همین این حرفها را زده» شنیدن این حرفها یک چیز را در ذهن من تداعی میکند: گو اینکه بسیاری از ما پژوهشهای دانشگاهی را فقط در حوزهی فیزیک و شیمی و پزشکی معتبر میدانیم. اگر بشنویم کسی با واکسن کرونا مخالفت کرده و روغن بنفشه تجویز میکند، او را خرافاتی و بیسواد میدانیم. ولی در حوزههایی مثل تاریخ و علوم سیاسی اگر از نتیجهی یک پژوهش خوشمان نیاید به سادگی آن را کنار میگذاریم. حتی پژوهشهایی که مبتنی بر روشهای آماری هستند. مثلاً اگر پژوهشی بگوید مجازات اعدام منجر به کاهش جرم قتل نمیشود، اگر با این حرف موافق نباشیم به سادگی میگوییم: «این پژوهشها دقیق نیست. اصلاً معلوم نیست برای ایران هم قابل تعمیم باشد و …» به همین شکل در مورد اثرات مخرب جنگها و نابودی زیرساختها، هر چقدر هم به نظر متخصصین ارجاع بدهی، باز هم به سادگی از کنارش عبور میکنند. اگر صدها پژوهشگر بگویند: جنگ و حملهی خارجی دموکراسی و آزادی نمیآورد، اثرات منفی بلندمدت و پیشبینی ناپذیر دارد، یا مثلاً بگویند: تحریم حکومتها را اصلاح نمیکند و … کسانی که اعتباری برای پژوهشهای دانشگاهی قائل نیستند، زیر بار نمیروند. گو اینکه همچنان اصرار دارند با روغن بنفشه کرونا را درمان کنند. @AmirTravels
اگر داغ دل بود، ما دیدهایم اگر خون دل بود ما خوردهایم اگر دل دلیل است ، آوردهایم اگر داغ شرط است ما بردهایم اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم اگر خنجر دوستان ، گردهایم گواهی بخواهید:اینک گواه همین زخم هایی که نشمردهایم 💔🖤🤍
без подписи
без подписи
پراکنده نویسی این روزها #جنگ_نوشته
هجده اسفند تلگرامم که وصل شد روایت آدمهایی که تونسته بودن وصل بشن رو از جنگ خوندم. ما که الان تهران یا شهرهای در معرض، نیستیم اصلا درکی از سیاهی جنگ چنان که در جریانه نداریم. ما اینجا به روزمرگی مشغولیم (بهتره بگم سعی میکنیم باشیم، و چون صدای بمب و موشک نمیشنویم شدنیست) و بیشتر نگران کار از دست رفته و خونه و آیندمونیم، ولی اون فشار روانی مستقیم زیر صداها و انفجارهارو نمیفهمیم. روایت دوستام از جنگ رو میخونم یا در تماس باهاشون میشنوم...روایت دوستی که هرشب پنیک میشه، روایت الهام مراد که خوندنش هم روحت رو زخم میکنه چه برسه تحملش، روایت فاطمه که نگران پسر کوچیکشه، که معتقده باید به مساجد رفت و شبهارو با جمع گذروند، که نمیخواد تهران رو ترک کنه ... و البته روایت دوستان دیگری که از جنگ هم میترسند و هم لذت میبرند، دوستی که میگفت هرشب بالای پشتبام تماشا میکنن که چه خبره و هیجان زده میشن و اعتماد دارند به اینکه اونارو نمیزنن، یا دوست دیگهای که میگفت هیچ خبری نیست، چارتا هواپیما و موشک رد میشه و کاری به ما ندارن. باز هم مینویسم که حتی با فاصله چند کیلومتری از هم رنجهای زیر یک پرچم مختلفند شهر به شهر احساسمون به جنگ فرق داره... مگر درک کنیم #جنگ_نوشته
ایران تو بمان❤
حمله آمریکا ویرانی عظیم به بار میآورد که تا دههها بازسازی نمیشود. توسعه و دموکراسی هم به بار نمیآورد. اگر به هدفشان برسند نظم فرومیپاشد و خشونت سر برمیآورد؛ اگر نرسند ویرانی میماند و تداوم وخیمتر وضع فعلی، هر دو نکبت. ترامپ هم همین را گفته، سربسته!…
«هنوزم ز خردی به خاطر در است که در لانـه ماکیان برده دست به منقارم آنسان به سختی گَزید که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید پدر خنده بر گریه ام زد که هان! وطن داری آموز از ماکیان» (دهخدا) دوست داشتن وطن و دفاع از وطن و شادی از موفقیت و سربلندی وطن (آنهم در شرایط دشوار) چیز عجیبی نیست. اینکه دوست نداریم تصویر غیرواقعی (و زشتتر از آنچه که هست) از وطنمان ارائه شود چیز عجیبی نیست. اینکه دوست نداریم چپ و راست هر کس و ناکسی در دنیا پشت تریبون قرار گرفته و وطنمان را تهدید کند چیز عجیبی نیست. اینکه دوست نداریم وطنمان تحت فشار تحریم و توهین بیگانگان باشد چیز عجیبی نیست. اما اینکه کسی به خاطر منافع شخصی و قبیلهای با دشمنان سرزمیناش همصدا شود، اینکه کسی برای خوشایند بیگانه وطنش را به حراج بگذارد، چیز بسیار زشت و عجیبی است و به مردی می ماند که برای خنداندن دوستان و مهمانانش پدر و مادر پیر و ناتوان و یا همسر و خانواده اش را مورد تمسخر و تحقیر قرار می دهد. به قول دهخدا اگر دست در لانه کلاغ یا هر جانوری هم بکنیم او با تمام قدرت از خانه خویش دفاع میکند، اینکه تلاش کنیم کمتر از جانور نباشیم چیز عجیبی نیست. @kharmagaas
حمله آمریکا ویرانی عظیم به بار میآورد که تا دههها بازسازی نمیشود. توسعه و دموکراسی هم به بار نمیآورد. اگر به هدفشان برسند نظم فرومیپاشد و خشونت سر برمیآورد؛ اگر نرسند ویرانی میماند و تداوم وخیمتر وضع فعلی، هر دو نکبت. ترامپ هم همین را گفته، سربسته! شر در راه است. دور باد. از فریاد کشیدن #نه_به_جنگ نترسید/نترسیم. رد کردن جنگ، تأیید وضع موجود نیست. نکبت وضع موجود با جنگ درمان نمیشود، بدتر خواهد شد. @fazeli_mohammad
📣 اینجا یه مسابقه داره برگزار میشه در قالب یک متن مفصل به این سوال جواب بدید و برام بفرستید و شانس خودتون رو برای برنده شدن یه جایزه جالب امتحان کنید. سوال: اگر برای یک سال به شما حقوق ماهانه مکفی پرداخت بشه تا این یک سال رو صرف انجام کاری کنید که فکر میکنید واقعا برای دنیا لازمه و شما هم به انجامش علاقه دارید، چه کار خواهید کرد؟ کاریکه دوست دارید رو دقیق توضیح بدید و بگید چرا این کار؟ 🎁جایزه چیه: این محصول چولیقزک که محبوب خودمه. 🎈 اینو بگم که تعداد جایزهها به نسبت شرکتکنندهها اضافه میشه، پس با دل درست، خبر این مسابقه رو به دوست و آشنا برسونید. ارسال پاسخ به: @E_morad مهلت ارسال: تا ۷ اسفند ۱۴۰۴
در جایی از کتاب آتش بدون دود، مردم راه و سرنوشتشان را با نگاه کردن به یکدیگر و نه با تحلیل موقعیت انتخاب میکنند. یکی از آنها میگوید، "هیچکس نمیداند که به کجا میرویم ، از هرکه میپرسی میگوید کاروانی که کاروانسالارانش این دو مرد باشند به بیراهه نخواهد رفت." و این اعتماد کور بزرگترین دلیل درماندگیست. نویسنده میگوید: آری اینگونه اند مردمی که حق دانستن و قضاوت کردن، این حیاتیترین حقوق خویش را به دیگران واگذار میکنند و راهشان را نه با تکیه بر آگاهی و شناخت بل بر اساس اعتماد یکپارچه به رهبران میپیمایند و تسلیم اراده کسانی می شوند که مصالح ایشان همیشه با مصالح و آرمانهای تودهها یکی نباشد. امروز چشم به حرکت رهبری میدوزند که روزگاری به دلیلی کسب حیثیتی کرده است -شاید کاذب- و به راه او میروند، و فردا به دلیل دیگر از او روی میگردانند و به جبهه دیگری نقل مکان میکنند و در همه حال ساده لوحانه و معصومانه آلت فعلاند و برانگیخته شده به دست کسانی که منافعشان رشد آگاهی تودهها را ایجاب نمیکند . تا آن هنگام که راهبران و پیشگامان مظهر اراده آگاه توده ها نباشند و تا تودهها سوای شعور تاریخیشان، خود به مرحله تحلیل عینی لحظه به لحظه حوادث نرسند، فریب خوردن و به بیراهه کشانده شدن و تن به تقدیر آوارگی و درماندگی سپردن برای توده ها امریست نه چندان غریب و بعید. آنها که نمی جویند و نمیپرسند و نمیشناسند خیل کوران را مانند، دلبستهی بُن عصای بینایی، و وای اگر آن بینا به راه خویشتن برود نه راهی که کوران را آرزوست و وای اگر آن به ظاهر بینا خود در معنا کوری باشد که بُن عصای بیگانهای را گرفته باشد... و تا روزگار چنین است خوب یا بد، ستاره حکومت خواهد کرد. #آتش_بدون_دود #از_کتاب