- Последний пост
- 7 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 0
- Всего постов
- 22
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- Категория
- Музыка (по похожим)
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 584
- 1/48двое суток
- 669
- 1/72трое суток
- 721
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آدمیزاد است دیگر گاهی چنان در احساسش غرق میشود که گویی چیزی بنام عقل و منطق برایش معنا و مفهومی ندارد و گاهی چنان منطقی میشود ک گویی جایی برای احساس در وجودش قرار داده نشده است. و اما من در مقابل تو همیشه اولی بودم همیشه احساس بر منطق غالب بود و اما تو در مقابل من، همیشه دومی بودی چیزی بنام احساس برای تعریف نشده بود به همین خاطر بود که من در این دلدادگی میسوختم و تو بی توجه به من و سوختنهایم راه خودت را میرفتی... این بازی برای من باخت بود ولی بازندهی بزرگتر اویی است که چنین دوست داشتن زیبایی را با بی تفاوتی رها کرد و گذشت و رفت ... شاید روزی روزگای احساس در منطقت رخنه کرد و فهمیدی چه کردی و چه شد!! آن روز دیگر برای همه چیز دیر است حتی اکنون هم دیگر دیر است... مهدی فیض
غم انگیز نیست که دوستش داشتم... غم انگیز این است که هنوز دوستش دارم بی امید بی منطق و بی خود او سامرست موام
در من کسی باز یاد تو افتاد امشب حسین منزوی
نوشته بود: «بجای اینکه دنبال آدم شگفت انگیز باشی، خودت تبدیل به یه آدم شگفت انگیز شو.....» یکی زیرش نوشته بود: من آدم شگفتانگیزی بودم مثل همهی آدمای عاشق که شگفتانگیزند، اما اون آدم شگفتانگیز دوست نداشت
سلام بر «دلم برات تنگ شدههایی» که هرگز ارسال نشد از ترس سردی جواب...
عزیزِ جانم! شبت بخیر... میدانم که همهچیز میان ما تمام شده است اما هرچه هم بگذرد باز مانند اول راهمان میخواهمت چه بسا بیشتر... میدانم که تو با «بیمن» بودن خوشی اما هرچه هم که بگذرد من در خوشیهایم جایت را خالی میکنم چه بسیار خوشی که با نبود تو ناخوشی شد... میدانم تو محبوب دیگری داری اما هرچه هم بگذرد، باز تو را در کنار خود میبینم چه بسیار خیالی که هرگز در واقعیت رخ ندهد ... میدانم که مجانین در صف سبوی لیلی زیبایی چون تو نشستهاند اما هرچقدر هم که زیاد باشند، باز من خودم را همان مجنونی میدانم که ظرفش را شکستهای چه بسیار شکسته شدن دلم که چون آن ظرف، خُرد و خاکستر شد! از هرچه بگذری و بگذریم دوست داشتن تو، از آنِ من است تو گذشتی از این دلدادگی اما من نمیتوانم بگذرم... ولی ... هیچ .... بگذریم... شبت بخیر عزیزِ جانم 🌙 "مهدی فیض"
دیگر نه تاب دوریات را دارم نه توان دلتنگیات را! کجای این جهان به سر میبری که فریاد دلتنگی من به گوش تو نمیرسد؟ حالا بر فرض که از دلتنگی من خبر نداری ولی دوستداشتنات را که خیلی خوب میدانی و میدانستی. یعنی این دوست داشتن آنقدر بیارزش بود که ارزش نداشت حتی گاهیگداری سراغی از این دل شکسته بگیری به رسم مرام؟! هرچند که میدانم ندیدنت و صحبت نکردن با تو یک درد است و دیدن و صحبتکردن با تو هزار درد که درمان همهاش خودِتویی! تویی که نباید بخواهمت! اما دلتنگتم، خیلی زیاد ... 😔 مهدی فیض
عشق را اکسیری نامند که هر مردهدلی را زنده میکند. کیمیاییست نایاب که جز خالصانِ اهل دل، بدان دست نمییابند اما همین اکسیر و کیمیای ناب و نایاب گاهی میتواند چنان بر سرت آوار شود که تمام خوشیهای قبل از آن، به تلخی تبدیل شود آن هنگام که عشق در وجودت ریشه میدواند ولی معشوقی که باید به آن رسیدگی کند، تورا به حال خودت رها کرده گویی که این دلدادگی به سان گیاهی خودرو است که گاهی از روزهای سال میروید و بقیهی ایام را در خشکی و ناکامی و پژمردگی به سر میبرد! آری عشق آن هنگام که تو را به یک جادهی یک طرفه سوق میدهد، همانجا بزرگترین عذاب و وحشت و پژمردگی را با تمام وجود لمس خواهی کرد .... وای از عشقی که معشوقش تو را نخواهد .... مهدی فیض
عشق؛ میتوانست زیباتر از اینها باشد برای ما ولی زیباییاش نصیب از ما بهتران شد و زجر و اندوه و بیتابیاش، نصیب ما ! سهم ما از عشق هر چه که بود، آن روی خوشش نبود... مهدی فیض
با هیچکس :(((
من خیلی وقته ساکتم خیلی وقته با کسی درددل نمیکنم خیلی وقته راجع به چیزی که آزارم میده حرف نزدم گاهی وقتا توی سکوت هزار هزار حرف هست که فقط خوانندهی سکوت میتونه حرفاتو بفهمه! گقتنش چه فایده؟ هیچی هیچی عوض نمیشه! این دل دیگه دل نمیشه در هر صورت ... مهدی فیض
یک روزی با خود میگفتم؛ اگر شاعر بودم یک دیوان شعر میسرودم از غمی که روی دلم نشسته. از هرچه که به سرم آمد میسرودم اما حالا که همهچیز را مرور میکنم میبینم چیزی را نمیتوانم در قالب کلمات بیاورم! چگونه میتوان دلتنگی را نوشت؟ چگونه میتوان غم را سرود؟ نمیدانم شاید اگر شاعر بودم میشد و میتوانستم اما شاعر نیستم ... مهدی فیض
همان وقتی که یک دنیا حرف از رنجهایی که میکشیدم در گلویم جا خوش کرده بود همان موقع که درد دلهایم را پشت نقاب روزگار خوش و خرم قایم کرده بودم همان زمان که تمام عاشقانههایم را در دفتر جیبی کوچکم مینوشتم همان زمان که دلم برای آدمی پر میکشید او بیخیال من، عاشقانهها و تمام درد دلها و رنجهایم، با سنگدلی تمام به روزمرگیهای عادی خود مشغول بود. از آن موقع به بعد من ساکت شدم حتی حرفهای دلم را ننوشتم! من از خودم بگویم؟ نه! من نسبت به خودم و حرفهایم ساکتترین آدم روی زمین هستم و خواهم ماند .... مهدی فیض
چارهی دیگری هم داشتم؟ میشد گرمای محبت هرازگاهیاش را میان سرمای بیاحساسی همیشگی را تحمل کرد؟ اینکه امید را در دلم زنده نگاه میداشت ولی در میان صدها بار، فقط یکبار طوری رفتار میکرد که گویی من دوست داشتنیام! آری! همان یک درصد امید هم از بین رفت و رها کردم نمیتوانستم با آن امید نصفهنیمهی به مویی بند، آن همه ناامیدی را کنترل کنم. مهدی فیض
همیشه آنقدر سرد بود که فکر میکردم همه را دوست دارد به جز من گاهی هم آن قدر گرم بود که فکر میکردم هیچکس را به جز من دوست ندارد. همین رفتارش نه اجازهی دلکندن میداد و نه اجازهی دلبستن. دلکندن ناممکن بود اما رها کردن ممکن! و چارهای برایم نماند جز رها کردن. مهدی فیض
گفت: اگر روزی به خود آمد و متوجه شد هیچکس در این دنیا به اندازهی تو دوستش نداشت و آمد سویت که زخمهایش را مرهم شوی، چه میکنی؟ چه سوالی پرسید، فکرم مشغول شد! همهی عشقی که داشتم و همه بیمحبتی و بیمهری او را مرور کردم! یادم آمد که دست و پا میزدم که کمی دوستداشتنی باشم، ولی نبودم یادم آمد که چقدر اشک ریختم و او دید، ولی بیتوجه به دردهایی که میکشیدم یادم آمد به غمی که در دل من کاشت و ماندگار کرد، ولی حتی کَکَش هم نگزید همهی آنچه که بودم و همهی آنچه که او نبود یادم آمد سرم را بالا آوردم و گفتم: او هرگز باز نمیگردد، او هرگز نخواهد فهمید من در دوست داشتنش چقدر خودم را اذیت کردم، او هرگز نخواهد فهمید چقدر دوستش داشتم، او هرگز نخواهد نفهمید.... مهدی فیض
نه سهمی میخواستم از او نه آغوشی نه بوسهای نه همقدمی شبانهای من فقط گاهی همصحبتی با او را میخواستم! حتی همین هم از من دریغ کرد. نمیدانم شاید صحبت کردن با من برایش آزاردهنده و سخت بود خردهای به او نیست ناف من را با قسمت نشد، خواستنها و نشدنها، حسرت و دلتنگی بریدهاند مهدی فیض
اکنون این منم میان خواستنت و نباید خواستنت. بین خواستن و نباید خواستن، جنگ زیاد داشتهام اما تو بیرحمترین، تلخترین و البته زیباترینش بودی. مهدی فیض
به دنبال کدام پناه میگردی؟ همانی که میخواستی از غمها به او پناه ببری؟ حال از دست او میخواهی به چه کسی پناه ببری ؟! تو به طور غم انگیزی تنهایی... مهدی فیض
دستشو گذاشت زیر چونهم سرمو آورد بالا، تو چشمام نگاه کرد و گفت: «میدونم غم داره متلاشیت میکنه، میدونم حالت خوب نیست، میدونم چقدر درد توی دلته، اما اینا دلیل نمیشه که با من حرف نزنی؟ اصلا من اومدم سر راهت تا بشینیم باهم غصهی تو رو بخوریم نه اینکه تو غمگین باشی و من کاری نکنم» چی باید میگفتم بهش؟ میگفتم همهی غمم تویی الآن؟ تویی که روبروی من نشستی و من هیچ راهی برای ورود به قلعهی قلبت ندارم؟ تویی که این حرفا رو میزنی چون دلت میسوزه برام وگرنه دوستم نداری؟ تویی که الان دلت نمیخواد غم روی دل من باشه ولی خودت بیشتر از همه غمگینم میکنی؟ چی میتونستم بگم؟ مثل همیشه هیچی نگفتم و تنها حرفم این بود که: «فکرشو نکن، درست میشه» اما توی این دنیا تنها کسی که میدونست درست نمیشه، خودم بودم میدونستم درست نمیشه و واقعا هم درست نشد مهدی فیض