tgindex
Ari
@vnarl_iперсидский

http://t.me/HidenChat_Bot?start=7920225123🎀

Последний пост
6 мая 2025 г.
Последнее чтение
14 авг.
Постов за неделю
0
Всего постов
12
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
14 авг.
Подписчики
18
0 за 2 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
344
10 постов
Вовлечённость
1911,1%
к подписчикам
Постов в день
0,0
всего 12
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
1/48двое суток
1/72трое суток

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • اگر واقعا یکشنبه روز آخر بوده باشه، من یه بخشی از وجودمو واسه همیشه تو اون کلاس جا گذاشتم. زیر میزِ سومِ کنار ِ پنجره اون ردیف سمت راستی که انگار همه‌ی شوق و ذوق کلاس توش خلاصه شده بود همون ردیفی که انگار روی تک‌تک میزاش، یه زندگی با یه قصه‌ی متفاوت جریان…

  • без подписи

  • اگر واقعا یکشنبه روز آخر بوده باشه، من یه بخشی از وجودمو واسه همیشه تو اون کلاس جا گذاشتم. زیر میزِ سومِ کنار ِ پنجره اون ردیف سمت راستی که انگار همه‌ی شوق و ذوق کلاس توش خلاصه شده بود همون ردیفی که انگار روی تک‌تک میزاش، یه زندگی با یه قصه‌ی متفاوت جریان داشت ما باهم خندیدم، باهم گریه‌ها کردیم ذوق کردیم، ناراحت شدیم، نا امید شدیم، قوت قلب همدیگه شدیم، اشکای همو پاک کردیم اگه نمیتونستیم همدیگه رو از روی زمین بلند کنیم، خودمون هم روی زمین مینشستیم و باهم میخندیدیم وقتی کنار هم بودیم دردهامون کمتر حس میشد تحمل زندگی و سختیاش برامون راحت تر بود، از همه مهم‌تر، ما باهم بزرگ شدیم. مایی که اسم خونه‌ی خانواده‌ی کوچیکمون‌، بغل‌های گرم اول صبحیمون بود، قدم زدنای وقت و بی‌وقت دور حیاط مدرسه، زنگای ورزشی که جز مسخره بازی کاری نداشتیم، نقاشی کشیدنامون روی میز و نیمکت، اون ستاره های عجیب و غریبی که خودکارِ توی دستمون، مجبور به کشیدنشون روی دستامون میشد، خوراکی خوردنای سوسکیمون زیر میز در حالی که دبیر ریاضی داشت خودشو سر مبحث گویا کردن کسرها پرپر میکرد، اون دعواهایی که امکان نداشت تهش به گیس و گیس‌کشی ختم نشه، اون روخوانی هایی که یزید درونت فعال میشد و همش میخواستی بغل دستیت رو بخندونی که سوتی بده، اون غیبتای داغی که باعث تشکیل نشست های خبری و گروه FBI میشد، تمام خاطراتی که قطعا تکرارشون بیشتر از هرچیز دیگه ای برامون قشنگه لحظه‌هایی که قلبت همونجا میمونه و تو مجبور به عبور از اونها میشی. درست شبیه به لحظه‌ی جدایی ما. شاید دیگه نتونیم توی یه کلاس و روی یک میز همه دورهم جمع بشیم اما بهتون قول میدم، بخش بزرگی از قلب من تا همیشه متعلق به شما میمونه.

  • Ari pinned Deleted message

  • без подписи

  • Î 4ever .

  • They are my only possessions, I wish I could live with them for the rest of my life. do you know When I spend time with them, I don't know when I got old and how old I am or how time flies?🌟Î

  • без подписи

  • Channel created