"آبرنگ"
Статистикаاگر صحبتی هست؛ بفرمایید: https://t.me/HarfBeManBOT?start=HBM13803119
- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 31
- Всего постов
- 33
- Тип
- открытый
- Язык
- персидский
- В каталоге с
- 13 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 14
- 1/48двое суток
- 16
- 1/72трое суток
- 17
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
اینکه نمیدونم چه آهنگی گوش بدم که تو رو یادم بندازه، خوشحالم میکنه میدونی چرا؟ چون تو اینقدر اشتباهی بودی که هیچ موزیسین،خواننده و شاعری نتونسته و نخواسته احساسات شکل گرفته باتو رو، بخونه و بنوازه... اینقدر اشتباهی بود همه چیز، که اصلا این نوع احساس ها اینقدر قبیح و سخیف هستند که هنر خودش رو لایق نمیدونه بهش نزدیک بشه... این موضوع هربار برام یادآور میشه که چقدر اتمام ردپای تو در جهان من، زیبا هست و رهاکننده...
دست برداشتم از نقدکردن اینستاگرام، زندگی هایی اینستایی و مدل این تیپ آدم ها. راستش حوصله فکرکردن و در ادامه اش نقد کردن ندارم. اصلا به من چه؟ من چیکارم این وسط؟ همین که سرم به جهان خودم گرم باشه و بتونم برای زیستنم، دیدگاه و انتخابِ مخصوص خودم رو داشته باشم کفایت میکنه...
اینکه لیگ های اروپا هم شروع نمیشه، دیگه مسخره شو درآورده...
خیلی وقتا فکر میکنم وقتی مرگ بیادو سفر زندگیم تموم بشه، شاید همین ۱۰دقیقه ی دیگه حتی. چه کسی تووی آبرنگ این خبر رو مینویسه؟ چه کسی به چتgpt میگه؟
آسمان دیروز +کابل و دکل های برق رو پاککردم.
آدمیزاد تغییر میکنه و تفکراتش عوض میشه، پس چیزی که میخوام بگم واسه همین روزهاست... اگر دوسال بعد کاملا برعکسش عمل کردم، ندانم... اما هرچی زمان بیشتر میگذره و من عمیق تر با دید کل نگر تری به معقوله ی ازدواج نگاه میکنم، برام غیرقابل پذیرش تر و بیهوده تر به نظر میاد...
با موهای شونه نزده و بهم ریخته کره بادوم زمینی ته ظرف رو جمع کردم و مالیدم روی شیرینی ها :) آخر هفته اینطوری شروع شد...
شیفته ی درخت ها
من خیلی سعی کردم این دوتا حرف رو از مکالمه هام حذف کنم : ۱."ببخشید مزاحمت شدم" ۲."کاری نکردم" حرفام باخودم: ۱.وقتی شماره کسی تووی گوشیت هست و اجازه صحبت (پیام و تماس) داری، یعنی اون خودش خواسته. پس اولا چرا برچسب مزاحمت میزنی به خودت؟ دوما چرا عذرمیخوای برای کار اشتباهی که نکردی؟ اون خودخواسته این انتخاب ارتباط با تورو داشته، پس تو دست از خود زنی بردار. ۲.وقتی احوال پرسیدی، یه قدمی برداشتی، یه حرکتی زدی که طرف مقابل ازت تشکر میکنه، بپذیر و بگو خواهش میکنم. چرا در حالی که وقت گذاشتی، محبت و معرفت گذاشتی، تووی ذهنت به یادش بودی، میگی کاری نکردم؟؟؟ چرا باید ارزش کاری که انجام دادی رو نابود کنی و وظیفه تلقی بشه؟ +راستش هنوزم کامل ترک عادت نشده. تایپ میکنم، اما یادم میاد که ممنوع هست. پاکش میکنم.
بعد دنبال آینه قدی میگشتم تووی مغازه ها که عکس بگیرم سلفی قدی آینه ای :) (به قران با اولین پولی که بیاد تووی کارتم آینه قدی میخرم میزارم تووی اتاق) میخواستم برم تووی آرایشگاه مردونه بگم میشه من سلفی بگیرم و برم؟ دیگه یه فروشگاه بزرگ عینک پیداکردم تووی مسیر، خلوت..فقط خانوم فروشنده بود کلا آینه :))) گفتم میشه من عکس بگیرم؟ با تعجب رضایت داد.
امروز حس آرایش مفصل نبود حس نشستن روی نیمکت های کنار پارک نبود حس اکسسوری پوشیدن(انداختن؟) نبود حس تا زدن آستین مردونه تا آرنج نبود امروز فقط با ساعت کاسیو، با استایل آستین های بلند، روی این بلوک های سیمانی کنار پارک زیر سایه ی یه درخت نشستم... با رژلب و ریمل، یه خط چشم کوچیک. موهام با کلیپیس جمع کردم پشت سرم. بیحوصله و الکی رفته بودم بیرون نمیدونستم باید چیکارکنم خیلی هم گرم بود... تهش هم به خونه مادرسیمین رسیدم بقیه خاله ها هم بودن... الان خونه ام... ولی هنوز همونطوری ام که تووی خیابون بودم...که نمیدونستم باید چیکارکنم و دور خودم میچرخیدم بیهوده...
عین اسکلها نوشابه ریختم تووی تراول ماگ باخودم بردم بیرون. همهههه کیف و وسایلام نوشابه ای شده یه چیز افتضاحی :( اصلا هم به مغزم نرسید که گاز داره و این باعث میشه بریزه حتی از تراول ماگ بدون نشتی...🤦🏻♀😒
از صبح هوا خیلی خفه بود برام انگار دیوارهای خونه بهم هجوم میاوردن عصر حس میکردم نفس ندارم حاضر شدم. رفتم بیرون...
видео или голосовое, без подписи
زنانگی هایِ ظریف، حبس شده در یک اتاقِ بدون هیچ نظاره گرِ سرشار از ذوق...
آدم هایی که به آسمان توجه میکنند و این اهمیت دادن تووی رفتارهاشون مشخصه، اینا یجور دیگه ان برام...
видео или голосовое, без подписи
آسمون
امروز صبح بیرون کار داشتم، خسته و کلافه رسیدم خونه برق قطع بود. عصر رفتم دندون پزشکی واسه معاینه، تا نشستم روی صندلی، برق قطع شد. تووی راه اینقدر داداشم باهام حرف زد، دیگه رد داده بودم، رسیدم خونه کلی ظرف شستم، سرویس بهداشتی رو حسابی شستم تا مغزم یکم آروم شه با کار بعد که تموم شد، خسته اومدم تووی اتاقم آباژور رو روشن کردم تا نشستم روی تخت که استراحت کنم، برق قطع شد. فکرکنید این روند از صبح تا الان،توویpms هم باشی... واقعا احساس میکنم تووی مغزم جنگ شده...
دلم میخواد یه شب تا صبح بیدار بمونم و فقط به نقاشی کشیدن بگذره... طلوع رو ببینم گرگ و میش رو ببینم ماه که هنوز روشن مونده تووی آسمونِ تازه آبی شده، رو تماشا کنم صدای پرنده های اول صبح رو بشنوم و دستام که پراز لکه های رنگ هست رو تووی حیاط بشورم...