tgindex
گـــرگ و میـــش

گـــرگ و میـــش

Статистика
@wallpicmusicперсидский
Последний пост
13 авг.
Последнее чтение
15 авг.
Постов за неделю
1
Всего постов
21
Тип
открытый
Язык
персидский
В каталоге с
13 авг.
Подписчики
965
−2 за 1 дн.
Сутки
0
0,00%
Неделя
 
Месяц
 
Просмотров на пост
262
21 постов
Вовлечённость
27,2%
к подписчикам
Постов в день
0,1
всего 21
Упоминаний
0
каналов
Охват размещения
оценка
1/24сутки в ленте
31
1/48двое суток
35
1/72трое суток
38

Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.

Посты

  • без подписи

  • از بس برقا رو قطع میکنن تلویزیون هم قاطی کرده جومونگ به کوفه حمله میکنه مختار با سوسانو ازدواج میکنه

  • без подписи

  • امروز را قاب بگیر؛ شاید قشنگ‌ترین صفحه‌ی تقویمت باشد. 05/05/05

  • 00.00

  • شمس تبریزی میگه: هرچه در پی اش بدوی، از تو می گریزد؛ آرام که بگیری،می آید.

  • без подписи

  • گاهی فراموش می‌کنیم... از کسانی تشکر کنیم که با حوصله به درد و دل‌هایمان گوش می‌دهند، در حالی که خودشان هم درگیر مشکلات خودشان هستند. از اینکه برای من آن آدم بودی، بی‌نهایت ممنونم. فقط امیدوارم بدانی که چقدر برایم ارزشمند و مهم هستی. بعضی آدم‌ها فقط حرف‌هایت را نمی‌شنوند؛ بارِ دلت را هم برای چند دقیقه سبک می‌کنند... شاید خودشان هم روزهای سختی را بگذرانند، اما باز هم وقت می‌گذارند، گوش می‌دهند و کنارت می‌مانند. اگر چنین آدمی در زندگی‌ات داری، خوش‌شانسی. قبل از اینکه دیر شود، به او بگو چقدر برایت ارزش دارد. ▪️اگر این پست تو را یاد کسی انداخت، برایش بفرست تا بداند قدردان حضورش هستی.

  • «خوشبختی یعنی دستی که هیچ‌وقت رهایت نکند.✨»

  • без подписи

  • تصور کن منو از دست بدی. دیگه هیچوقت صدای خنده‌هام، صحبت‌های عمیقی که باهات داشتم، سوالای مسخره‌ای که ازت میپرسیدم و از همه مهمتر؛ عشق و وقتی که برات میذاشتمو دیگه هیچوقت نمی‌تونی داشته باشی.

  • 00.00

  • 🔕 دو دقیقه وقتتون رو میگیره، زیباست: بفرس برا کسی که بهش نیاز داره ▪️ ته پياز و رنده رو پرت کردم توي سينک، اشک از چشم و چارم جاري بود. در يخچال رو باز کردم و تخم مرغ رو شکستم روي گوشت، روغن رو ريختم توي ماهيتابه و اولين کتلت رو کف دستم پهن کردم و خوابوندم کف تابه، براي خودش جلز جلز خفيفي کرد که زنگ در رو زدند... پدرم بود. بازم نون تازه آورده بود. نه من و نه شوهرم حس و حال صف نونوايي نداشتيم... ▪️  بابام مي‌گفت: نون خوب خيلي مهمه! من که بازنشسته‌ام، کاري ندارم، هر وقت براي خودمون گرفتم براي شما هم ميگيرم. در مي‌زد و نون رو همون دم در مي‌داد و مي‌رفت. هيچ‌وقت هم بالا نمي‌اومد. هيچ‌وقت. دستم چرب بود، شوهرم در را باز کرد و دويد توي راه پله. پدرم را خيلي دوست داشت. کلاً پدرم از اون جور آدم‌هاست که بيشتر آدم‌ها دوستش دارند، اين البته زياد شامل مادرم نمي‌شود... صداي شوهرم از توي راه پله مي‌اومد که به اصرار تعارف مي‌کرد و پدر و مادرم را براي شام دعوت مي‌کرد بالا. براي يک لحظه خشکم زد... ▪️ آخه می‌دونید، ما خانواده‌ي سرد و نچسبي هستيم. همديگه رو نمي‌بوسيم، بغل نمي‌کنيم، قربون صدقه هم نمي‌ريم و از همه مهم‌تر سرزده و بدون دعوت جايي نمي‌ريم. اما خانواده‌ي شوهرم اينجوري نبودن، در مي‌زدند و ميامدند تو، روزي هفده بار با هم تلفني حرف مي‌زدند؛ قربون صدقه هم مي‌رفتند و قبيله‌اي بودند. براي همين هم شوهرم نمي‌فهميد که کاري که داشت مي‌کرد مغاير اصول تربيتي من بود و هي اصرار مي‌کرد، اصرار مي‌کرد. آخر سر در باز شد و پدر مادرم وارد شدند. من اصلاً خوشحال نشدم... ▪️ خونه نا مرتب بود؛ خسته بودم. تازه از سر کار برگشته بودم، توي يخچال ميوه نداشتيم... چيزهايي که الان وقتي فکرش را مي‌کنم خنده‌دار به نظر مياد اما اون روز لعنتي خيلي مهم به نظر مي‌رسيد! شوهرم توي آشپزخونه اومد تا براي مهمان‌ها چاي بريزد و اخم‌هاي درهم رفته‌ي من رو ديد. پرسيدم: براي چي اين قدر اصرار کردي؟ گفت: خوب ديدم کتلت داريم گفتم با هم بخوريم. گفتم: ولي من اين کتلت‌ها رو براي فردا هم درست مي‌کردم. گفت: حالا مگه چي شده؟ گفتم: چيزي نيست ؟؟؟!!! ▪️ درِ يخچال رو باز کردم و چند تا گوجه فرنگي رو با عصبانيت بيرون آوردم و زير آب گرفتم. پدرم سرش رو توي آشپزخونه کرد و گفت: دختر جون، ببخشيد که مزاحمت شديم. ميخواي نونها رو برات بِبُرَم؟ تازه يادم افتاد که حتي بهشون سلام هم نکرده بودم! پدر و مادرم تمام شب عين دو تا جوجه کوچولو روي مبل کز کرده بودند. وقتي شام آماده شد، پدرم يک کتلت بيشتر بر نداشت. مادرم به بهانه‌ي گياه خواري چند قاشق سالاد کنار بشقابش ريخت و بازي بازي کرد. خورده و نخورده خداحافظي کردند و رفتند و اين داستان فراموش شد و پانزده سال گذشت... ▪️ پدر و مادرم هردو فوت کردند. چند روز پيش براي خودم کتلت درست مي‌کردم که فکرش مثل برق ازسرم گذشت: نکنه وقتي با شوهرم حرف مي‌زدم پدرم صحبت‌هاي ما را شنيده بود؟ نکنه براي همين شام نخورد؟ از تصورش مهره‌هاي پشتم تير مي‌کشد و دردي مثل دشنه در دلم مي‌نشيند. راستي چرا هيچ‌وقت براي اون نون سنگک‌ها ازش تشکر نکردم؟ آخرين کتلت رو از روي ماهيتابه بر مي‌دارم. يک قطره روغن مي‌چکد توي ظرف و جلز محزوني مي‌کند. واقعاً چهار تا کتلت چه اهميتي داشت؟! ▪️ حقيقت مثل يک تکه آجر توي صورتم مي‌خورد: "من آدم زمختي هستم" زمختي يعني: ندانستن قدر لحظه‌ها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها. حالا ديگه چه اهميتي داشت وسط آشپزخانه‌ي خالي، چنگال به دست کنار ماهيتابه‌اي که بوي کتلت مي‌داد، آه بکشم؟ آخ. لعنتي، چقدر دلم تنگ شده براشون؛ فقط… فقط اگر الان پدر و مادرم از در تو مي‌آمدند، ديگه چه اهميتي داشت خونه تميز بود يا نه... ميوه داشتيم يا نه... چرا می‌خواستم همه‌چی کافی باشه بعد مهمون بیاد؟ همه‌چيز کافي بود: من بودم و بوي عطر روسري مادرم، دست پدرم و نون سنگک. پدرم راست مي‌گفت که: نون خوب خيلي مهمه... ▪️ من اين روزها هر قدر بخوام مي‌تونم کتلت درست کنم، اما کسي زنگ اين در را نخواهد زد، کسي که توي دست‌هاش نون سنگک گرم و تازه و بي‌منتي بود که بوي مهربوني مي‌داد. اما ديگه چه اهميتي دارد؟ چيزهايي هست که وقتي از دستش دادي اهميتشو مي‌فهمي...! زُمُخت نباشیم زمختي يعني: ندانستن قدر لحظه‌ها، يعني نفهميدن اهميت چيزها، يعني توجه به جزييات احمقانه و نديدن مهم‌ترين‌ها. ✍️: تهمينه ميلانى

  • شبتون بخیر 😊❤️

  • اگه هزارتا خوبی هم کنی آدما از یه بدیت حرف میزنن..

  • آشوب درونش را نه کلمات میتوانست بیان کند نه فریادها....

  • ولی هیچ چیزی به اندازه ادب، صداقت، و ذات خوب، نمیتونه به کسی اعتبار و زیبایی ببخشه...

  • без подписи

  • تودر تاریکی خواهی فهمید که ستاره هایت چه کسانی هستند...

  • میدونید چیه،ولی من دلم میخواد "بشه" خسته شدم از نشدن ها … دلم میخواد با سه تا برد بریم مرحله بعد دلم میخواد هواشناسی بگه سامانه بارشی در راهه دلم میخواد اخبار بگه امسال با رشد چشمگیر منابع انرژی مواجهیم دلم میخواد یه ده هزار تومنی بدم یه کیسه پر از خوراکی بخرم دلم میخواد بگم عه چه خوبه قیمتش اینم میخرم دلم میخواد تیتر روزنامه ها این باشه " مرزهای ایران برای ورود سرمایه گذار های خارجی دچار ترافیک شد"... من خسته شدم از خبرهای تلخ من دلم میخواد بشه… #ریحانه_طاهری