فعالیت ندارد🤌🏻
Статистика- Последний пост
- 14 авг.
- Последнее чтение
- 15 авг.
- Постов за неделю
- 3
- Всего постов
- 29
- Тип
- открытый
- Язык
- арабский
- В каталоге с
- 14 авг.
- 1/24сутки в ленте
- 2
- 1/48двое суток
- 2
- 1/72трое суток
- 2
Оценка по просмотрам недавних постов: пост набирает почти всё за первые сутки.
Посты
آقای اردکانی منم همینطور :) ما مدتهاست که یادمون رفته بارون تماشاییه پروکسی | پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی پروکسی | پروکسی _ 🥀 @iProxy
یادت باشه خودت تموم اون چیزیه که داری.
روزی خواهیم گفت: آسان نبود، اما ما آن را انجام دادیم❤️
چقدر قدر همو نمیدونیم، چقدر همه چیزو سخت میکنیم، چقدر کم بهم ابراز علاقه میکنیم، چقدر زندگی رو پیچیده میکنیم، چقدر زمان رو الکی و بیهوده از دست میدیم.
یکی از خطرناک ترین دروغ های اخلاقی این است که هر کس بیشتر رنج کشیده، الزاماً بیشتر حق دارد. نه. رنج، حقیقت تولید نمیکند. اشک، استدلال نیست. و قربانی بودن، مصونیت اخلاقی نمی آورد. یکی از بزرگ ترین کلاهبرداری های افکار عمومی دقیقاً از همین جا شروع میشود؛ جایی که احساسات، جای حقیقت را میگیرند و همدلی، عدالت را خفه میکند. وقتی قبل از فهمیدن واقعیت، صرفاً به کسی که بیشتر احساساتمان را تحریک کرده حق میدهیم، دیگر دنبال حقیقت نیستیم؛ دنبال تسکین وجدان خودمانیم. جامعه ای که عدالت را با احساسات معامله کند، در نهایت حقیقت را اعدام خواهد کرد. ✍ محمد جوادی
تو نمیدونستی؛ اما اون پتو پلنگی ای که از جنسش بدت میومد داشته ازت محافظت میکرده:)
از هر لحظهی زندگیت بنویس. سعی کن یکجوری زندگی رو برای خودت ثبت کنی. مطمئن باش، یک روز از آینده برمیگردی به گذشته و با خودت میگی: وای، من چه سالهایی رو زندگی کردم، چه روزها و چه لحظههایی رو گذروندم. همین کار باعث میشه بیشتر از هر لحظهی دیگهای، زندگی رو توی بندبندِ وجودت احساس کنی.
دوستیهایی که دیگه مثل قبل نیست بیشتر از قطع رابطه باعث تحلیل رفتن روان میشه.
خدایان سیزیف را محکوم کرده بودند که تخته سنگی را بی وقفه تا قله کوهی بغلتاند، اما همین که به قله می رسید تخته سنگ با تمامی وزن خود دوباره به پایین میافتاد. خدایان با دلایلی موجه به این نتیجه رسیده بودند که هیچ کیفری بدتر از کار بیهوده و بیامید نیست. 📕 #افسانه_سیزیف 👤 #آلبر_کامو 《📚 @lBOOKl 》
🟠 کشور خورشید 🔹 محمدکاظم کاظمی 🔸 شعری تازه از این دریای هولانگیز تا لنگر درآوردم به جای بادبان، از شوقِ ساحل پر درآوردم من آن ملک خراسانم که در ایام عسرت هم هزاران سکهٔ خورشید از خاور درآوردم میان چاه ظلمت سرنگون یک عمر اگر ماندم ولی آیینه را از دست اسکندر، درآوردم سرم را پایکوب تکسواران مغول دیدم ولی از آن تن بیسر، سری دیگر درآوردم و از ویرانههای بامیان و بلخ و نیشابور فقیه و فیلسوف و واعظ و خطاط و خنیاگر ادیب و شاعر و نقاش و دانشور درآوردم هم اخبار عرب خواندم هم اقوال عجم دیدم هم از اسطورههای روم و یونان سر درآوردم امیران گاو اگر گشتند، من انسانشان کردم از این قانون، اشاراتی شفاگستر درآوردم پَر طاووس بودم، خامۀ نقاش چین گشتم و از قونیه تا دهلی، دُر و گوهر درآوردم دمی با نثر سعدی بابی از معروف وا کردم دمی با نظم حافظ ریشهٔ منکر درآوردم سرآهنگ غزل گشتم که با اَلحان داوودی نوا از چوب خشک و از گلوی تر درآوردم تمام متن قرآن را به خط نسخ پیمودم به نستعلیق، از شهنامهها دفتر درآوردم دمی شیر خدا گشتم، زمانی رستم دستان شکستم شاخ دیوان را، در خیبر درآوردم زمانی نان جو را با یتیمان بخش میکردم دمی کاووس را از قلعۀ ششدر درآوردم تو ماری گشتی و بر شانه ضحاک روییدی من اما داسی از دستان آهنگر در آوردم امیرالمؤمنین گشتی، مرا در دوزخ افکندی من از آن دوزخ سوزان ولی اخگر درآوردم تو آن کانون اخگر را به خاکستر کفن کردی ولی من آتشی از زیر خاکستر درآوردم به آن آتش تمام برف و بوران را به سر بردم بهار از برف سنگین لالۀ احمر درآوردم تو پیدرپی قفس میسازی و یک روز میبینی که من اینجا به جای نالهکردن، پر درآوردم مشهد، ۹ مهر ۱۴۰۴
طلسمات #جواد_خاوری روز بعد که از خواب برخاستند دیدند زبانهای همه تغییر کرده است. هیچ کس حرف دیگری را نمیفهمید. پدر حرف پسر را نمیفهمید. زن حرف شوهر را نمیفهمید. هر کس دیگری را متهم به بدزبانی میکرد. #داستان انتشارات #تاک @khanehkabul_gallery
مژده، همراه خانوادهاش در دور دوم طالبان به ایران آمد. او با خواهرانش در کلاسهای شعر و داستان شرکت میکرد. در روایت شفاهی، استعداد شگفتی داشت. همیشه با اشک از زندگی تلخ خود و خانوادهاش حرف میزد. در همان چند ماه اولیه، پدرش از دنیا رفت. بعد از چندی برادرش را هم ردمرز کردند. مدتی نمیآمد مؤسسه. یک روز پرسیدم کجایی؟ صوتی پیام داد: «استادجان! مه بسیار شرمندهتان استم که نتانستم بیایم. ما افغانستان آمدیم. زیاد خجالتزده استم که نتانستم، خداحافظی کدن بیایم». شعر «بیگانگی» حاصل تأمل و تحمل این ایام است و تقدیم شده به مژده و مژدههای دیگر. بیگانگی تو قلب بیگانه را میشناسی، زیرا که در سرزمین مصر بیگانه بودهای. (علی شریعتی) برگرد سوی خانه، برای تو، دیر نیست «بیگانگی» غمی است که درمانپذیر نیست با شعر و فقه و فلسفه درمان نمیشود رستم حریف این یل میدان نمیشود صد قرن بر جنازه انسان، سواره تاخت «مزلو»، «فروید» و «یونگ»، هم آن را نمیشناخت یزدان که خشت طینت این خانه آفرید ما را در این ستمکده، بیگانه آفرید در خاک خشک هستی ما دانه کرده است چون مار در بهشت بشر، لانه کرده است با آدم از بهشت به اینجا رسیده است در بقچههای حضرت حوا رسیده است بذر نهفتهای است که در خاک کشتهاند اکسیرغم که در گل آدم سرشتهاند در لحظهلحظههای تو، قد میکشد مدام بین تو و جهان تو سد میکشد مدام در کودکی که فرصت طنازی تو است در کوچههای دهکده، همبازی تو است یک چند بعد صاحب رسم و نشان شده است همگام با تو، جانب مکتب روان شده است حالا شده است فلسفهخوان تمام وقت جویای اسم و رسم و نشان تمام وقت «کامو» و «کافکا» و«بکت» خوانده روز و شب فکر نجات اهل زمین مانده روز و شب پنهان و سهمناک و خزنده است در تنات تو مردهای و سهم تو زنده است در تنات از خانه وجود تو این نم، نمیرود «سرسام» کهنه از سر آدم نمیرود * برگرد دخترم، گله از هیچکس مکن توفان قویست، تکیه به بال مگس مکن چون تار موی، لای دم شانه تا به چند چون خاکروبه پشت در خانه، تا به چند چون بوی گل که از تن شببو نمیرود بیگانگی غمیست که از رو نمیرود بیگانگی نه قحطی نان است، در بشر اغلب به هیئت سرطان است در بشر برگرد تا هنوز جوانی و دلبری پیش خیال خام خودت از همه سری مغرور و سربلند، گذر میکنی به شهر بی قیدِ چون و چند گذر میکنی به شهر با طعنههای مخفی شهر آشنا نهای چون من اسیر دایم این کوچهها نهای نه، کوه و دشت و دره تو را میکشد، برو تحقیر، ذرهذره تو را میکشد برو پیش از دمی که کهنه شوی، بین قابها چون برگ گل، که له شده، لای کتابها چون خاطرات درهم و تلخِ تباریات چرکین شود، سیاه شود، زخم کاریات پیش از دمی که یوسف این چاهها شوی یونس شوی و در تن ماهی، رها شوی برگرد و در ولایت خود بیکفن بمیر یا سیر یا گرسنه ولی در وطن بمیر از من سلام ساده به دشت و دمن ببر با طوطیان سرخوش شاخ و چمن ببر با همرهان بگو که همه، دود بود و دود گشتم، شما نگرد، کسی پشت مه نبود آری بگو که آرش افسانه، مرده است دیدیم، در کمان کسی، تیر و زه نبود رو سمت چشمهای جهان میزند شتک خون فراق از تن فرهنگ مشترک صحرا تمام، نقشۀ چاه است یا شغاد در شعر پارسی نه «امید» و نه «بامداد» در کاروان حله نه مرکب، نه مرد بود تا چشم کار کرد، فقط گرد و گرد بود از وعدههای امت واحد، خبر نبود ما ساده دل بدیم، کسی پشت در نبود با قصه، عقدههای بشر وا نمیشود با شعر این معاهده امضا نمیشود با همرهان بگو... نه، نگو، هیس و هیس و هیس! در هفتخوان قصه فقط دشنه بود و دیس مژده، به جای مهر و مفاتیح و شعر و کیف با خود ببر عبارت «افغانی کثیف» * برگرد سوی خانه، کجا خانه؟ کو وطن؟ بسیار مردهایم در این گور بیکفن ای دختر مسافر ترکِ عجم شده در گردش پیالۀ تاریخ کم شده از غربتی به غربت دیگر هزارهها چلتکههای وصلهخور پارهپارهها چون صخرهای جدا شده از قله تا به رود غلطیده آمدی به سرانجام تو درود برگرد و در درون خودت، غار و لانه کن با دوست، عذر و حیله و مکر زنانه کن گیسوی غم، بلندتر از سرو ناز توست تنها بمان و زلف شب تار، شانه کن ای مرغ بینوا به هوایت بلند شو از زانویت بگیر و به پایت بلند شو شب تیره گشته، خانه به روی جهان ببند چشم طمع ز سینۀ این دایگان ببند پیش فلک به شکوه مکن روز خود سیاه نشنیدهای که مرده خدا، پس دهان ببند #سید_ابوطالب_مظفری @zahediz
یَا مَنْ تُحَلُّ بِهِ عُقَدُ الْمَکَارِهِ وَ یَا مَنْ یَفْثَأُ بِهِ حَدُّ الشَّدَائِدِ وَ یَا مَنْ یُلْتَمَسُ مِنْهُ الْمَخْرَجُ إِلَى رَوْحِ الْفَرَجِ اى خداوندى که گره کارهاى فرو بسته به تو گشوده مى شود و سختیها به تو آسان مى گردد، اى خداوندى که از تو خواهند رهایى از تنگناها را ذَلَّتْ لِقُدْرَتِکَ الصِّعَابُ وَ تَسَبَّبَتْ بِلُطْفِکَ الْأَسْبَابُ وَ جَرَى بِقُدرَتِکَ الْقَضَاءُ وَ مَضَتْ عَلَى إِرَادَتِکَ الْأَشْیَاءُ و یافتن آسودگى را به قدرت تو دشوارى خوارمایه گردد و به لطف تو اسباب کارها ساخته آید. قضا به قدرت تو جارى است و هر چیزى بر وفق اراده تو پدید آمده است: فَهِیَ بِمَشِیَّتِکَ دُونَ قَوْلِکَ مُؤْتَمِرَةٌ وَ بِإِرَادَتِکَ دُونَ نَهْیِکَ مُنْزَجِرَةٌ به مشیت تو فرمانبر است و به گفتار آمرانه اش نیاز نیست، به اراده تو بازداشتنى است و به گفتار بازدارنده اش نیاز نیست. أَنْتَ الْمَدْعُوُّ لِلْمُهِمَّاتِ وَ أَنْتَ الْمَفْزَعُ فِی الْمُلِمَّاتِ لاَ یَنْدَفِعُ مِنْهَا إِلاَّ مَا دَفَعْتَ وَ لاَ یَنْکَشِفُ مِنْهَا إِلاَّ مَا کَشَفْتَ تویى آن که در مهمات بخوانند و در سختیها به او پناه جویند. هیچ بلایى از سرما نرود جز آنکه تواش برانى و هیچ اندوهى از دل ما رخت نبندد مگر آنکه تواش از میان بردارى. وَ قَدْ نَزَلَ بِی یَا رَبِّ مَا قَدْ تَکَأَّدَنِی ثِقْلُهُ وَ أَلَمَّ بِی مَا قَدْ بَهَظَنِی حَمْلُهُ اى پروردگار من، بر من محنتى رسیده که بار گرانش مرا از پاى در آورده است و به رنجى در افتاده ام که بر خود هموار نتوانم کرد. وَ بِقُدْرَتِکَ أَوْرَدْتَهُ عَلَیَّ وَ بِسُلْطَانِکَ وَجَّهْتَهُ إِلَیَ تو خود به قدرت خویش آن محنت و رنج بر من وارد آورده اى و به سوى من روانه داشته اى. فَلاَ مُصْدِرَ لِمَا أَوْرَدْتَ وَ لاَ صَارِفَ لِمَا وَجَّهْتَ وَ لاَ فَاتِحَ لِمَا أَغْلَقْتَ وَ لاَ مُغْلِقَ لِمَا فَتَحْتَ آنچه را تو وارد آورده اى کس بازگرداندن نتواند و آنچه را تو روانه داشته اى کس دفع نتواند و آن در را که تو بسته اى کس گشادن نتواند و آن در را که تو گشاده اى کس بستن نتواند. وَ لاَ مُیَسِّرَ لِمَا عَسَّرْتَ وَ لاَ نَاصِرَ لِمَنْ خَذَلْتَ چون کسى را به رنج افکنى کس راحتش نرساند و چون کسى را خوار دارى کس عزیز نگرداند. فَصَلِّ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِهِ وَ افْتَحْ لِی یَا رَبِّ بَابَ الْفَرَجِ بِطَوْلِکَ وَ اکْسِرْ عَنِّی سُلْطَانَ الْهَمِّ بِحَوْلِکَ پس درود بفرست بر محمد و خاندانش. اى پروردگار من، به فضل خویش در آسایش بر من بگشاى و به قدرت خویش سطوت اندوه را بر من بشکن وَ أَنِلْنِی حُسْنَ النَّظَرِ فِیمَا شَکَوْتُ وَ أَذِقْنِی حَلاَوَةَ الصُّنْعِ فِیمَا سَأَلْتُ و در آنچه زبان شکایت گشوده ام به رحمت نظر کن و مرا حلاوت استجابت در هر چه خواسته ام بچشان وَ هَبْ لِی مِنْ لَدُنْکَ رَحْمَةً وَ فَرَجاً هَنِیئاً وَ اجْعَلْ لِی مِنْ عِنْدِکَ مَخْرَجاً وَحِیّاً و از نزد خویش رحمتى و گشایشى خوشگوار بر من ارزانى دار و راه رهایى در پیش پاى من بگشاى. وَ لاَ تَشْغَلْنِی بِالاِهْتِمَامِ عَنْ تَعَاهُدِ فُرُوضِکَ وَ اسْتِعْمَالِ سُنَّتِکَ چنان مکن که به سبب اندوه از انجام دادن فرایض و مستحبات تو بازمانم، فَقَدْ ضِقْتُ لِمَا نَزَلَ بِی یَا رَبِّ ذَرْعاً وَ امْتَلَأْتُ بِحَمْلِ مَا حَدَثَ عَلَیَّ هَمّاً وَ أَنْتَ الْقَادِرُ عَلَى کَشْفِ مَا مُنِیتُ بِهِ که من اى پروردگار، در برابر این محنت که بر من وارد آمده بى طاقتم و پیمانه شکیباییم از آن اندوه که نصیب من گردیده اینک لبریز است. تنها تویى که توانى آن اندوه را از میان بردارى وَ دَفْعِ مَا وَقَعْتُ فِیهِ فَافْعَلْ بِی ذَلِکَ وَ إِنْ لَمْ أَسْتَوْجِبْهُ مِنْکَ یَا ذَا الْعَرْشِ الْعَظِیمِ و آن بلا را که بدان گرفتار آمده ام دفع کنى. پس مرا از بند بلا وارهان اگر چه شایسته آن نباشم. یا ذا العرش العظیم.
видео или голосовое, без подписи
𓂃 پناه 𓂃
видео или голосовое, без подписи
🐥: جیکوک؟ جیمین جونگکوک؟ ای قربون جیکوک گفتنت برم 😍✨🥹 ╭┈◦•◦❥•◦#jimin #live 𝑰 𝒂𝒎 𝒚𝒐𝒖 👉🏻👈🏻 𝒚𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒎𝒆 ☀🌙 ╰┈➤𝐶ℎ𝑎𝑛𝑛𝑒𝑙: @jikook_couplee
بزرگ شدی، بچه! آفرین!
ساعتها پادکست گوش دادن...
راجع به خستگی شدید شبها و عمدا نخوابیدن: این مقاومت روانی میتونه به این خاطر باشه که کل روزت بخاطر انجام کارایی از سر اجبار بلعیده شده و میخوای چند ساعت «مال خودت» داشته باشی، ولو به قیمت خستگی فردا اینجا نخوابیدن نماد کنترل و تصمیمی هست که برخلاف کل روزت اینبار «تو» می گیری. پروکسی | پروکسی | پروکسی | مخصوص دانلود | 🐆 @Cheetah_MTP